«در يك دهه گذشته و به طور مشخص تر در سه چهار سال اخير در جامعه ما بويژه در ميان قشر جوان با يك نوع اشتياق و شيفتگى عجيب و غريب نسبت به فلسفه و مباحث نظرى روبرو شده ايم. اغلب كسانى كه در حوزه فلسفه مشغول هستند از جمله خود من [فرهادپور] با اين سؤال عاشقان سينه چاك فلسفه روبرو شده ايم كه براى فلسفه خواندن بايد از كجا شروع كرد؟ چه چيزى خواند؟ چطور خواند؟ و... اين اشتياق و شيفتگى مى تواند تا حدى كودكانه يا حتى بيمارگونه باشد ولى با توجه به گستردگى نسبى اش پديده اى است قابل تأمل كه ارزش اين را دارد كه زمانى را صرف بررسى و ريشه يابى آن كرد...»
با شنيدن سخنان آغازين مراد فرهادپور نگاهم به جوان ۲۲ـ۲۰ ساله اى افتاد كه كنار صندلى من روى زمين نشسته بود و چشم به دهان او، گوش به حرفش و دل به سخنانش سپرده بود و تند و تند نت برمى داشت. سالن و راهرو پر بود از جوانانى كه فرهادپور مى گفت: «عاشق فلسفه» به ياد سمينار خانه هنرمندان افتادم كه به مناسبت دويستمين سالمرگ كانت برگزار شده بود. آن روز با ديدن حاضران در جلسه كه از دانش آموز دوره راهنمايى تا هنرپيشگان تئاتر و سينما را شامل مى شد و تمام سالن و راهروهاى طبقات را پر كرده بودند اين سؤال در ذهنم شكل گرفت كه «اين همه اشتياق به فلسفه؟!» اما مطمئن بودم اگر اين اشتياق تا حدى هم مد روزگار ما باشد اما بى شك رگه هايى از نياز حقيقى نيز در پس آن نهفته است.
و امروز فرهادپور در اين جلسه سخنرانى كه به همت گروه فلسفه مركز گفت وگوى تمدنها برگزار شده بود قصد داشت به ريشه شناسى اين مسأله بپردازد.
عنوان سخنرانى او «آموزش فلسفه» بود كه به قول خودش بار طنزآميز دارد: «تأمل فلسفى درباب شيفتگى نسبت به خود فلسفه و نظريه در همه ابعاد اصيل، سطحى، بيمارگونه يا عجيب و غريبش در واقع به نوعى تلاش براى نقد و شناخت فرهنگ امروزى ما است و گاهى اين نقد از حيطه فرهنگ هم فراتر مى رود و ابعادى از سياست، تصاوير اجتماعى و اقتصاد مملكت را مى توانيد در طرح اين پرسش و در گيجى نهفته در اين پرسش كه براى خواندن فلسفه بايد چه خواند و از كجا شروع كرد و چگونه خواند؟ پيدا كنيد. بويژه در چندماه اخير كه به نوعى، سياست از رونق افتاده است شاهد هستيم كه خيلى از دانشجويان در جنبش هاى دانشجويى يك جهت گيرى خيلى بارز به مسائل فلسفى و فرهنگى پيدا كرده اند و به نوعى فضاى سياسى، خود را تا حدى از طريق بحثهاى فرهنگى پذيرفته و مطرح مى كند.»
|
|
|
فرهادپور سعى كرد در سه بخش به اين پرسش پاسخ دهد: با پرداختن به دلايل و ريشه هاى تاريخى اين شيفتگى كه تنها محدود به حوزه هاى فلسفى هم نمى شود و تقريباً به صورت يك جريان مسلط حتى درجلسات قصه خوانى و كلاسهاى نقاشى و … هم با يك شيفتگى نسبت به نظريه و ايده روبرو هستيم كه يكى از تجليات آن همين فيش اسامى هنرمندان، روشنفكران يا فيلسوفان بزرگ غربى است كه دهان به دهان مى چرخد، اين خود فضايى را مى سازد كه از يك سوى گره مى خورد به مجموعه اى از كتابها و معرفى كم و بيش نصف و نيمه اين افراد در كتابهايى با عناوين درآمدى بر … مقدمه اى بر … درباب … بدون اينكه آثار اصلى اين بزرگان به صورت درست ترجمه شود. خود اين نشان دهنده اين است كه ما با يك فضاى كم و بيش تب آلوده اى روبرو هستيم و در پى آن سيل جلسات و سخنرانى ها و ترجمه ها و … در باب اين بزرگان و براى رفع اين عطش و پايين آوردن اين تب و تاب. اما اشكال اينجاست كه در نهايت از همه اينها چيزى درنمى آيد كتابهاى اصلى ترجمه نشده باقى مى ماند و اين جلسات به جايى نمى رسد و …
به اين ترتيب فرهادپور كه خود نيز يكى از اين افرادى است كه با سخنرانى و كتابها و ترجمه هاى خود و به عنوان عضو فعال تحريريه فصلنامه ارغنون كه آرا و انديشه هاى بسيارى از متفكران و روشنفكران غربى را به همين جامعه شيفته و مشتاق عرضه و معرفى كرده است اين چنين خود را نيز به باد نقد مى گيرد و از اين مسأله هيچ ابايى ندارد و با گفتن «از جمله خود من» در واقع اين فضا را باز مى كند تا راحت تر به نقد و بررسى اين شرايط و اوضاع بپردازد. البته او يادآور مى شود كه در اين شرايط تب آلود و دراين شيفتگى، رگه هاى مثبتى هم هست حتى در گيجى آن.
فرهادپور در بخش دوم سخنان خود به پديدارشناسى و توصيف عام و ناب اين پديده پرداخت بويژه به اين مسأله كه چرا چنين پرسشى اصلاً در خارج و غرب مطرح نيست. يا به عبارتى ديگر اين ديد از فلسفه چه ارتباطى با فعليت واقعى فلسفه در جهان غرب دارد.
و در بخش پايانى سخنانش وى با توجه به تجربه شخصى اش سعى كرد پاسخى به اين سؤال دهد.
فرهادپور كه مترجم آثارى چون «الهيات تاريخى»، «الهيات فرهنگ»، «شجاعت بودن» و … است اين مسأله و اين اشتياق را اينچنين ريشه يابى كرد كه «بازرترين وجه تجربه گذر به مدرنيته اين است كه مدرنيته هميشه به عنوان «امرى كه رخ نمى دهد» تجربه مى شود بنابراين همواره يك عطشى داريم نسبت به آن چيزى كه نيست.
به اين اعتبار مى توان گفت مدرنيته به منزله «غيبت» و «كمبود» تجربه مى شود و البته به تدريج جنبه آرمانى مى گيرد و خصلت رؤيايى پيدا مى كند و خيلى سريع و ساده هم مى تواند اين رؤيا به كابوس بدل شود. بنابراين مدرنيته تلفيقى است كه از رؤيا و كابوس و به قول ماركس موجودى است ناقص الخلقه. كه در آن واحد هم ترسناك است و هم مضحك و البته همراه شدن اين شرايط با فروپاشى گذشته جنبه هاى عجيب و غريب اين تجربه گذار به مدرنيته را تشديد مى كند».
به اين اعتبار مى توان گفت كه رئاليسم جادويى آمريكاى لاتين به نوعى بيان ادبى همين تجربه عجيب و دوگانه است و خارج از آمريكاى لاتين برخى از آثار داستايفسكى و كافكا نيز به نوعى همين فضاى دوگانه را بازگو مى كنند درواقع اينها اين موجود ناقص الخلقه را جدى گرفتند و توانستند ژانرى ادبى ـ هنرى به آن بدهند و اين فضاى نه چندان جدى را در قالبى جدى به تصوير بكشند و مورد تأمل قرار دهند؛ كه البته به زعم فرهادپور زمينه اى تاريخى ـ اجتماعى منجمله زبان از يك سو و پيوستگى فرهنگى ـ دينى از سوى ديگر امكان بروز اين خلاقيت را مى دهد: «اين مسأله تا حدى به يك زمينه تاريخى و اجتماعى برمى گردد كه اجازه مى دهد اين تجربه گنگ عجيب و غريب با تلفيقى از رؤيا وكابوس، واقعيت و جنون نمودهاى ادبى وخلاق پيدا كند و البته يك بخش آن هم برمى گردد به پيوستگى فرهنگى و دينى و سنت ادبى كه اين قضيه را خلاق تر بروز مى دهد». اما ما اين مدرنيته ناقص الخلقه و اين فضا را بيشتر با جوك ساختن در مورد خودمان ، شايع سازى ، غر زدن و عيب جويى و از همه مهم تر با فروپاشى گذشته و بريدن از سنت هايمان تجربه مى كنيم كه اينها به صورت نفرت وكراهت از خود، بيزارى از شرايط موجود و روابطى مبهم و دوگانه در فرهنگ عمومى بازتاب پيدا مى كند. فرهادپور دراين خصوص عقيده دارد: «در كشور ما صادق هدايت توانست به نوعى اين قضيه را از سطح جوك و دست انداختن و هم از آن حالت كابوس و رؤيايى اش بالاتر كشد. ولى در مجموع همه روشنفكران ما با اين دوگانگى به نوعى روبرو بودند مثلاً چرخشهاى سياسى ، افراط و تفريط هاى ناگهانى ، اعتقادات خيلى سفت و سخت يا بى اعتقادى كامل كه همه اينها وجه مشخصه و حالت پرتنش برخورد با اين فضا و اين ايدئاليزم است كه هم متجددان و هم سنت گرايان را شديداً درگير توهمات خودشان كرده است». اما چطور اين فضاى تب آلود مى تواند به شيفتگى به مسائل نظرى منتهى شود، اين را فرهادپور اين چنين توصيف كرد: « پس شاهد هستيم كه مدرنيته عمدتاً به عنوان آنچه رخ نمى دهد تجربه مى شود كه جنبه عوامانه آن به بدبينى وشايعات وباورهاى گيج ومتناقضى مى انجامد و جنبه روشنفكرانه اش يك ايدئاليزم و شيفتگى اى است كه سوژه به ايده ها ونظريه ها دارد. درواقع ايده ها ونظريه ها به عنوان رمز اصلى پيشرفت ، حل تناقضات و خروج از بن بستها محسوب مى شود. نمونه ساده اين قضيه را در اوايل مشروطيت داريم؛ تأكيد همه مشروطه خواهان برآموزش با تصور اين كه مشكل ايران مشكل تربيت وآموزش است اگر علم رواج پيدا كند همه چيز درست مى شود به عنوان مثال طرح اميركبير براى دارالفنون نيز يكى ازاين مباحث بود و بعد ايده هايى از روشنگرى را گرفتند ايده قانون و قانونگرايى خصوصاً باتوجه به يك نمونه غربى اش به عنوان يك امر انتزاعى كه اگر آن نمونه را دركشور پياده واجرا كنيم همه چيز حل مى شود و يا ديگر آميزه هاى خيلى دگماتيزم و يقينى با زمينه هايى از تفكر دينى و ماركسيستى كه در دوره هاى بعد رواج داشت در كل يك شيفتگى به ايده ونظريه در همه جا به چشم مى خورد همه فكر مى كنند اگر نظريه درست را پيدا و پياده كنند اين مساوى با عمل درست خواهد بود و عمل درست موفقيت و پيروزى را به دنبال خواهد داشت وبه اين ترتيب مامدرنيته و پيشرفت را به آغوش مى كشيم».