چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۳ - ۲۷ شعبان ۱۴۲۵
Wed, Oct 13, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۹۳۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
نگاهى به نمايش «با دهان بند سكوت» به كارگردانى رضا حداد
يك ساعت عذاب ديگرى
184893.jpg
نمايش «با دهان بند سكوت» به نويسندگى محمد چرمشير، كارگردانى رضا حداد، طراحى صحنه سيامك احصايى و بازى پانته آ بهرام، بابك حميديان، رزيتا فضايى، هاله گرجى و پانته آ پناهيها، هر شب ساعت ۱۸ در تالار نو تئاتر شهر اجرا مى شود.
اين نمايش در فضايى سوررئال و درباره خودزنى يك مرد با يك زن است، مرد يا زنى كه به جست و جوى خود و تطهير گناهانش مى پردازد و سرانجام رگ دستش را مى زند. شايد شيطان در اين سلوك بر روح و روان زن غلبه مى كند و از او مى خواهد كه براى سبكى و فرار از بار گناهان به گناه كبيره يعنى خودكشى تن بدهد. بطن اثر كاملاً دينى مى نمايد و «گناه» كه همانا ريشه در نخستين گناه پدر انسان دارد، حرف اول و آخر آن است، اما اين روزها هنرمندان مذهبى ايرانى براى اينكه بتوانند حرف و حديثهاى درونى خود را در يك اثر هنرى بگنجانند، دست به دامان داستانها و نشانه هاى غير ايرانى مى شوند.
همان طور كه مى دانيم، هيچ گاه مسيحيت دغدغه اصلى ايرانيان نبوده است و اگر درصد كمى از مردم ايران مسيحى هستند، اين هم نمى تواند دليلى قوى براى گرايش به بيان مسائل مذهبى از منظر دين مسيحيت باشد، البته هيچ جاى اشكالى هم نيست، براى اينكه تفاوت فاحش و عمده اى بين دين هاى دنيا نيست و گناه و تطهير در تمام اديان مفهوم واحدى دارند. به ويژه در اديان صاحب كتاب كه همه گناهان به همان گناه نخستين آدم ابوالبشر نسبت داده مى شود و هيچ گريزى هم از آن نيست. نمايشهايى مانند «مثل خون براى استيك»، «در مصر برف نمى بارد»، «دير راهبان»، «نيلوفر آبى»، «افسون معبد سوخته» و... از جمله نمونه هاى مذهبى هستند كه در دنيايى خارج از مرز و بوم ايران مى گذرند كه هنرمندان ايرانى به دلخواه اين فضاها را براى بيان افكار خود برگزيده اند.
يك آكواريوم
در يك آكواريوم نسبتاً بزرگ، مردى روى چهارپايه اى معلق است و از رگ دستش خون مى چكد، زنى هم در آنجا با دهان خون آلود از آب تنى دست مى كشد و براى نجات مرد، دور دستش را با باندى مى بندد. بعد از اين، اتفاقاتى نامعقول در صحنه روى مى دهد كه نمى دانى چرا بايد با چنين رفتارهايى روبرو شوى؟ در كنار آكواريوم نيز يك زن در حال خوردن و نوشيدن است و در زمان تقطيع صحنه ها در دايره نور موضعى به چنين كارى ادامه مى دهد و تقطيع ها نيز با نريشن زنى پر مى شود كه لحنى گلايه آميز و توبه خواهانه دارد و گويى دعايى را نجوا مى كند كه گاهى به آواهاى نامفهوم تنه مى زند و گاهى براساس آيات كتب مقدس به بيان غسل تعميد يحياى پيامبر مى پردازد.
آنچه در آكواريوم مى بينيم، روابطى خودآزارانه تلقى مى شود، براى آنكه هيچ منطقى در پس آن رفتارهاى به ظاهر چندش آور نيست و تلاش زن نيز بى فايده مى ماند، براى آنكه مرد همچنان تأكيد دارد كه در روان پريشى غير معقول خود ماندگار باشد و به هيچ وجه نمى خواهد رفتارى ديگرگونه داشته باشد. تماشاگر هم چاره اى ندارد كه يك ساعت نگاهش معطوف به عذاب ديگرى باشد. شايد پذيرش اين خودآزارى از سوى يك بازيگر هم به باورى چندش انگيز مبدل شود و از نديدن هم گريزى نيست و انتخاب متن و اجرا چنين پيش مى رود كه توهم به يك باور مذهبى از گناه برسى و در پس اين فضاى گناه آلود غافل از حضور شيطان باشى كه تو را نيز هر آن گول بزند. چنان كه زن گول مى خورد و خودزنى مى كند و شيطان پس از آن خود را نمايان مى كند كه از مسير زندگى و توبه، به اشتباه بيرون آمده اى.
بيان بدنى
بازيها هم متكى به بدن بازيگر است و بيان بدنى مكانيزم كلى اجرا را در دست مى گيرد، تا در تلاطم ايده مازوخيستى، بازيگر هم به مثابه يك قربانى عمل كند. وقتى فضا مى طلبد كه چنين چيزى تصوير شود، بازيگر هم چون يك مهره اجرايى است بايد تابع اوضاع تحميل شده ازسوى متن و كارگردان باشد وگرنه چيزى شكل نمى گيرد. حالا مى توان در پس اين رفتارها عناوين برجسته اى مانند آنتونن آرتو و گروتفسكى و حتى پيتر بروك را قرار داد كه آنان نيز به سختى در صحنه عرض اندام مى كنند و در آثار آنان بازيگر سلطان صحنه مى شود، اما اين سلطان شدن ساده و راحت به نظرنمى آيد، بلكه با سخت جانى و خودآزارى همراه است.
چندماه پيش نيز يكى از همين آثار خودآزارانه به كارگردانى حامدمحمدطاهرى به نام «خانه در گذشته ماست» به صحنه آمد و شايد پس از اين خيلى ها بخواهند كه در چنين موقعيت سخت و بغرنجى در پى القاى مفاهيم ـ بويژه مذهبى ـ باشند، كه گويى فقط در اين مسير خودآزارانه حس و حال مذهبى و عروج روحانى معنا مى شود.
البته نگرش آدمى مثل گروتفسكى نيز شهودى و عارفانه است و روح را پس از آزار جسم به رهايى مى رساند و در اين غليان روحى، صحنه شاهد حضور يك حس متافيزيكى خواهدبود.
پانته آ بهرام و بابك حميديان در آكواريوم بايد از جان مايه بگذارند تا در ميان آب سرد يك ساعت بتوانند دوام بياورند تا داستان بى كشش و يكنواخت نمايش پيش برود، حالا اگر هم نمايش از ريتم دلخواه مى افتد، بماند كه نمايش به چنين چيزى نياز دارد. شايد تماشاگر هم بايد با اين عذاب روحى همسو شود تا تنش مورد نظر از اين ارتباط دوسويه متجلى شود.
نيم قرن عقب ماندگى
به هر حال تئاتر ايرانى نيز پس از نيم قرن عقب ماندگى، از تجربيات آنتونن آرتو و گروتفسكى حالا مجالى يافته است تا با گذر از اين تجربيات به افقى روشن دست يابد. شايد ادعاى گروه «سايه» هم همين باشد و شايد هم چنين چيزى را پيش چشم نداشته باشد. به هرحال آنان درصدد هستند تا در موقعيتى غير دراماتيك، روح آدمى را به چالش بكشانند، تا مفهوم گناه و خروج از آن طى يك عملكرد مذهبى و توبه خواهانه ممكن شود.
كارگردانى نيز تابع توجه به شيوه اى درونى و پر رمز و راز است، تا در پس تصاويرى غير معمول، مفهوم درونى آن هويدا شود. تن دادن به مسيرى سخت و دشوار نتيجه اى غير معمول به همراه دارد و بايد پذيرفت كه هميشه هم اين مسير موفقيت آميز نيست و بايد در همين جا متوقف شود تا در تجربه بعدى اين خطاها تكرار نشود. واقعاً يك ساعت در تصاوير غير منطقى بند شدن، خارج از حوصله هر آدم هوشمندى است. عالم ديوانگى هم حتى چنين چيزى را نمى پذيرد كه در آن تن آسايى ملاك است. يك نوع تن آسايى هوشمندانه كه شكل غير متعارفى به خود مى گيرد. اگر اين مسير به همان نتيجه دلخواه مى رسيد، فرزانگى، يا همان ديوانگى، در اين مسير موج مى زد. حالا مبهوتيم كه چرا يك ساعت از وقت خود را صرف موقعيتى عجيب و آزاردهنده كرده ايم.
توليد كنندگان و تماشاگران، در اين حيطه بى پاسخ مى مانند. شايد جريان هنرى و نگرشى به آن با چنين رويه اى همراه است، پس حظ ولذت هنرى و استتيك آن چه مى شود؟ شايد چنين اهدافى ديگر كلاسيك و غيركارآمد شده اند و آدمى بايد درپى تن آزارى باشد و عصر حاضر نيز با چنين رويكردى وارد معامله شده است. تئاتر كه هنرى پويا و زنده است بهتر از هر هنر ديگرى دراين مسير پاسخگو باشد و حتى آزاردهنده تر از توليدات سينمايى با نمونه هاى قابل دسترس مواجه شود. بالاخره روح زمانه در همه ابعاد و پديده ها نفوذ مى كند، تئاتر هم نمى تواند ازاين قاعده مستثنى باشد، زيرا هميشه همسو و همگام با آن بوده است.
يك تجربه
باور كنيد، هيچ دليل منطقى براى آفرينش با «دهان بند سكوت» نيست وفضاى سوررئال آن نيز بر بى منطقى آن صحه مى گذارد و بايد درحد يك تجربه با آن كنار آمد. هنرزمانى به بستر درست دست مى يابد كه از پس خطاهاى بسيار برآمده باشد وبدون آزمون وخطا، شكل دهى دقيق ناممكن مى نمايد. در كشور ايران نيز به درستى، مكتب وگونه هاى تئاترى تجربه نشده اند وهرازگاهى بين اين تجربيات بنا به سياستهاى مسؤولان فرهنگى فاصله مى افتد و دوباره بايد به تجربه هاى گذشته تن داد. مثلاً درتئاتر شهر آربى آوانسيان، اسماعيل خلج، عباس نعلبنديان، على رفيعى و ديگران دردهه ۵۰ تجربه هاى زيادى كسب كرده اند، كه پس از انقلاب تا سالهاى اخير ازآن تجربيات، فقط درحد اشاره ياد مى شد. اين روزها هم خيلى ها دوست دارند به طور تجربى به تئاتر ايران سروسامان بدهند. اين هم حق طبيعى آنان است كه تئاتر را تجربه كنند، ولى اين تجربه ها نبايد به بيراهه برود وسراز بيابانى بى آب و علف درآورد كه چندان هم به حال زار اين هنر كمكى نمى كند.
« با دهان بند سكوت» براى طراحى صحنه وبازيهاى نمايشى بايد غبطه خورد زيرا به طور مجزا ازنمايشى، پذيرفتنى است ، اما دراجرا، عنصرى بى فايده تلقى مى شوند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |