|
گفت وگو با كارل رَيموند پوپر
هيچ كس براى ديگرى« مرجع حجيت» نيست
|
|
|
|شما هميشه يكى از مخالفان ايدئولوژى ها بوده ايد و همواره با ناباورى و شك و ترديد به آرمانهاى بزرگ مى نگريد. آيا خردگرايى نيز در شمار اين آرمانهاى بزرگ نيست؟ آيا به نام خرد نيز اعمالى زشت و دهشتناك صورت نپذيرفته است؟ اگر اين امر را بپذيريم، آيا اصولاً اين خود دليلى عليه عقلانيت نيست؟ < آرى، من يكى از مخالفان ايدئولوژى ها هستم، اما باور ندارم كه هرگز نسبت به آرمانهاى بزرگ شك و ترديد داشته ام. من نه به آرمانهاى بزرگ، بلكه به بشارت دهندگان و مبلغان كه اغلب از اين آرمانها سوءاستفاده كردند مشكوك بوده ام؛ كسانى چون فيشته، هگل و ديگر ايده آليست ها و ناسيوناليست هاى پساكانتى. جناياتى كه رُسپير به نام خرد انجام داد، واقعاً كه هولناك و فاجعه انگيز بود. اما من اصولاً نادرست مى دانم كه از اينها «دليلى عليه عقلانيت» يا «عليه عقلانيت در اساس» استنتاج كرد. |شما بر اين نظريد كه «همه نوع سرچشمه شناخت وجود دارد، اما مرجع حجيّت و مرجعيتى يكتا يافت نمى شود» . براى شما مرجعيت انسانى نيز وجود ندارد و وجود نداشته است؟ < من ترجيح مى دهم بگويم: «سرچشمه هاى شناخت گوناگونند، اما هيچ يك بر ديگرى برترى و مرجعيت ندارد» . من براى انسانهايى چون ميكل آنجلو، يوهانس كِپلر، يوهان سباستيان باخ، آيزاك نيوتون، وُلفگانگ موتسارت، امانوئل كانت، ويليام شكسپير و ... ارزش و حرمت بسيار قائلم. ولى هيچ يك از اينان «مرجع حجيّت» نيستند. حتى در علم رياضى چنين مرجعيتى وجود ندارد. ما همه انسانيم و جايزالخطا؛ تا جايى كه در نظريه هاى «كورت گودِل» نيز به تازگى خطاهايى، نه چندان با اهميت، ثابت شده است.۵ | توماس مان زمانى گفته است «هنر مايل است به شناخت تبديل شود» . تا آنجا كه من مى دانم شما نخستين بار در دهه اخير پيرامون هنر نظراتى ابراز داشتيد. آيا ميان هنر و شناخت، نسبتى و رابطه اى مى بينيد؟ < نمى دانم كه آيا به طور كلى چنين ادعايى بتوان كرد. اما اگر رابطه اى هم باشد، چنين است كه در پژوهش هاى علمى طبعاً چيزى شبيه به جنبه هاى هنرى شناخت نقش دارد. آرى چنين ادعايى مى توان كرد؛ ولى برعكس نه و يا شايد به ندرت. گوته طبيعى شناس بود، شيلر فيلسوف. اما همانطور كه پيش از اين هم گفته ام، من به توماس مان هيچ علاقه اى ندارم؛ نه به شخص او و - نزديك بود بگويم - نه به نوشته هاى بى مايه او. در نوشته هايش مدام مى شنوى كه «بزرگترين شاعر هنوز زنده» سخن مى راند. | آيا فيلسوف مسؤوليت اخلاقى و سياسى نظرات و نظريه هاى فلسفى خود و تأثيرات احتمالى و پيامدهاى عملى آن را نيز مستقيماً به عهده دارد؟ < بله، بديهى است. | نظرات فلسفى شما دربرگيرنده اصول اخلاقى مشخصى است؛ در واقع نوعى «اخلاق پژوهش علمى» . آيا اين اصول به راه و روش زندگى شخصى شما هم سرايت كرده است؟ منظورم اين است كه ميان آموزه و شخص، وحدتى وجود دارد؟ < بله، واضح است. اما اين به اصطلاح «فلسفه من» ، بيشتر شامل آموزه هاى اخلاقى است تا اخلاقِ حقيقت جويى. | در سنت فلسفى آلمان چنين است كه فلسفه با شخصى كه آن را نمايندگى و از آن جانبدارى مى كند، پيوندى تنگاتنگ دارد. اما در مورد شما چنين مى نمايد كه مبانى فلسفى شما چيزى متمايز از شماست؛ چيزى كه از شما جدا شده و مستقلاً به راه خود ادامه مى دهد. از اين رو برايتان اهميت چندانى هم ندارد كه درباره خودتان صحبت كنيد. آيا حدسم در اين مورد درست است؟ < من هم آموزه را - يا بهتر بگويم اثر را - در پيوندى نزديك با شخص مى بينم. بويژه اگر آن اثر، اثرى هنرى باشد. اما به باور من آن كه اثرش داراى اهميت است، اثر عينى آن براى او مهمتر از شخص خودش است. | شما مدتها پيش از اين در جايى اين سخن كانت را بازگو كرديد كه دو چيز همواره مرا به تحسين و احترام وامى دارد: «آسمان پُرستاره بر فراز سرم و قانون اخلاقى در درونم» . بعد در جايى ديگر و در رابطه اى ديگر، متذكر شديد كه اين سخن كانت اغلب بد فهميده مى شود. < آنچه بد فهميده مى شود - در حالى كه هر كس با خواندن آغاز «نتيجه» دومين نقد كانت (سنجش خرد عملى) آن را تأئيد خواهد كرد - اين است كه منظور كانت از «آسمان پُر ستاره» نظريه نيوتون است و نه مجموعه اى از علايم احساسى؛ و يا آن گونه كه كانت مى گويد، نه «فورانِ احساسات» . به اين ترتيب، آسمان براى كانت نماد نظم جهان مى شود. براى اثبات اين ادعا تنها كافى است كه نظرات نيوتون را مطالعه كنيم. در اينجا اشاره كانت به نظرات نيوتون است. منظور او در واقع قانون گرانش نيوتون است. كانت اين قانون را در برابر آنچه او «قانون اخلاقى» يا «اخلاقيات» مى نامد، مى گذارد. اين دو را كه در كنار هم قرار بدهيم، تازه سخن كانت معنا پيدا مى كند؛ در حالى كه تعريف و تمجيد از آسمان معنايى ندارد. | در يكى از نوشته هايتان آمده است كه «براى ما اين موضوع بايد روشن شود كه در راه كشف و تصحيح خطاهايمان به ديگران نيازمنديم» . شما خودتان از چه كسى بيش از همه آموختيد؟ بهترين منتقد شما چه كسى بود؟ < به اين معنا كه منظور شماست، بيش از همه از «آلفرد تارسكى» ۶ آموختم. اما بايد بگويم كه نام بردن از همه كسانى كه من از آنان چيزى آموخته ام، احتياج به فهرستى طولانى دارد كه در صدر آن همسر متوفايم قرار دارد. از ميان شاگردان سابقم، «ديويد ميلر» بيشترين خطاهايِ نظرى مرا كشف و تصحيح كرده است. | آيا براى شما چيزى هم مثل «يهوديتِ من» وجود دارد؟ يا آنكه چنين مقوله اى برايتان بى اهميت است؟۷ < من يكى از مخالفان مقوله هايى چون «آلمانيت» و نيز «يهوديت» ام. برخى از آلمانى ها يا برخى از پيروان مسيحيت، يهوديت و يا دين اسلام، خدماتى بزرگ انجام داده اند؛ درست مثل برخى از فرانسوى ها يا انگليسى ها و يا معتقدان به لااَدريگرى. اما من هر شكلى از ملت گرايى (ناسيوناليسم) را خودپرستى تبهكارانه و يا آميزه اى از حماقت و بزدلى مى دانم. فرد ناسيوناليست در واقع ترسو و بزدل است چون كه محتاج حمايت توده هاست؛ او جرأت ندارد به تنهايى سر پاى خود بايستد. نادانى و حماقت او نيز از آنجا سرچشمه مى گيرد كه خود و همپالگى هايش را بهتر و برتر از ديگران مى پندارد. پانوشته ها: 5- Kurt Goedel منطق شناس و رياضيدان نامدار اتريشى (۱۹۰۶ تا ۱۹۷۸ ميلادى). 6- Alfred Tarski منطق شناس لهستانى تبارِ آمريكايى كه با اثر مشهورش «معنى شناسى» افكار پوپر را تحت تأثير قرار داد. (۱۹۰۱ تا ۱۹۸۳ ميلادى). 7- پوپر در خانواده اى يهودى به دنيا آمده بود، ولى بعداً خود به مذهب پروتستان گرويد.
|