|
يك راه حل براى سازماندهى نظام اجتماعى
شكل گيرى خرد جمعى در گفت وگو با مهدى منتظر قائم، استاد دانشگاه
بخش دوم و پايانى
|
|
|
\ به نوعى خود را با واقعيت هايى كه وجود دارد هماهنگ كند. > بله، در واقع بتواند رابطه خود را با واقعيات كل هستى و كل جهان و با جامعه موجود تنظيم كند و يا به نحوى بخواهد خود را به صورت ديالكتيكى در مقابل غيرخودش كه همان جهان بيرون است، تعريف كند به يك نقشه و طرح ذهنى از جهان اجتماعى نياز دارد. هر انسانى به اين نياز دارد كه از طريق حلقه هاى اجتماعى بزرگتر از خود، خودش را به جهان و جامعه بيرون مرتبط كند. اگر هر انسان اين گونه فكر كند كه فقط خودش است و كل جهان بيرون از خودش، غير و ضد او است در نوعى تنهايى محض و بى انتها گرفتار مى شود و طبعاً اين چنين احساسى اصلاً امكان هر تفكر و امكان هر عملى را از او مى گيرد. بنابراين يك تصوير و نقشه ذهنى از جهان اجتماعى مورد نياز است تا به انسان ها احساس تعلق و وابستگى، احساس پذيرفته شدن، امكان ابراز وجود و ابراز نظر و عقيده و در سوى ديگر به انسان ها پذيرايى، پذيرش ومدارا نسبت به ديگران را بياموزد. براى اين كه اگر چنين جمع اجتماعى وجود نداشته باشد كه فرد خودخواهى ها و خواسته هاى كنترل ناشده فردى خود را فداى آنها كند و آماده باشد براى رسيدن به خير جمعى، خواسته ها و خير فردى مفروض خود را ناديده بگيرد، در آن صورت باز فرآيند طبيعى زندگى را طى نخواهد كرد و دچار ناملايمات فكرى و روحى و روانى خواهد شد. \ شما به نكته ظريفى اشاره كرديد و آن رفت و برگشت هاى جامعه ايران به سمت محافظه كارى و اصلاح طلبى است. اصولاً اين برداشت صحيح است؟ > يكى از اشكال بيرونى آن در عرصه سياسى به ويژه درنظام سياسى همين است كه شما مى فرماييد. اما نكته اى كه من عرض كردم شامل و ناظر رفتارهاى فرد و جمع در همه عرصه هاى زندگى، اجتماعى، اقتصادى و ... است نه فقط صرفاً سياسى. \ به لحاظ نظرى شايد بتوان گفت كه هم محافظه كارى و هم اصلاح طلبى در روح انسان وجود دارد كه جامعه ايران بين اين دو مفهوم سرگردان مانده است. براى اين كه مؤلفه هاى اصلاح طلبى و تغيير و كنار گذاردن بخشى از محافظه كارى در ايران گسترش پيدا كند به چه فاكتورهايى نياز داريم؟ يا چه اتفاقى بايد بيفتد تا اين ثبات رفتارى در جامعه ايران ايجاد شود و جامعه بتواند به انتخاب هايى كه از جنس دوران گذار است دست پيدا كند؟ > اين كه جامعه ما به چه الزامات ومبانى اى نياز دارد تا بتواند گذار تاريخى خود را نه از سنت به مدرنيته بلكه درتاريخ بشرى ومقطع كنونى و آينده به نحو مطلوب ترى طى كند و از مخاطرات آن اجتناب كند، سؤالى تاريخى است كه اززمان مواجهه جامعه ايران با اسلام يعنى هزار سال قبل و بعد ازپذيرش اسلام با برخورد با تمدن غربى روبرو بوده است و الآن درعصر جهانى شدن و پست مدرنيسم وانقلاب ارتباطات با فاز خيلى پيچيده تر ومتكثرترى ازهمين سؤال روبرو شده ايم. به اعتقاد من سؤال اصلى دراين است كه فرد ايرانى وجامعه ايرانى چگونه بايد خودش را تنظيم كند و اجزاى معرفتى ومادى خود را چگونه دركنار هم قرار دهد تا بتواند در حركتى كه از گذشته به حال و ازحال به آينده دارد ضمن حفظ يكپارچگى واستمرار تاريخى خود احساس هويت مندى كند و خويشتن خويش را فراموش شده و ازدست رفته نبيند و بتواند رو به سمت جهان بشرى و به سمت آينده حركت كند. من فكر مى كنم چنين فرايندى بايد اتفاق بيفتد اما اين كه چه الزاماتى بايد درچنين فرايندى رعايت شود سؤال تاريخى ملت ايران، بلكه سؤال كل بشريت است اين كه به هر حال نقطه اى بهينه و يا بهتر بگويم يك تلفيق عقلانى وازسوى ديگر قابل دفاع با مبانى ارزشى و آرمانى، بايد هميشه ازعناصر موجود درگذشته وعناصر قابل دسترس درحال صورت بگيرد تا حركت ما رو به آينده، حركتى باشد كه احساس پوچى ، از دست رفتگى و ازخود بيگانگى، به افراد يا به نظام هايى اجتماعى وارد نشود ودرعين حال جامعه بتواند ضمن « بودن»، خويش ماندگى واستمرار بخشيدن به بودن خود، خويش را گسترش دهد و تجليات جديد فرهنگ ها وتمدن هاى ديگر را به نحوى خودى كند تا آنها را بيگانه وخارجى تلقى نكند. \ اين حركت چه الزاماتى دارد؟ > همانطور كه گفتم اين حركت قطعاً الزامات بسيار زيادى دارد كه فقط به چند مورد آن در سطح فردى، جمعى و ملى اشاره مى كنم تا صرفاً فتح بابى براين مباحث باشد و گرنه اين كه بخواهيم اظهار تام كنيم كه چه عناصرى حتماً مورد نياز است قطعاً محل مناقشه خواهد بود و امكان عملى نخواهد داشت. \ قبل از اين كه به الزامات آن اشاره كنيد، اگر ممكن است ازمنظر ديگرى هم به قضيه نگاه كنيم تا بحث روشنتر شود. همانطور كه مى دانيد شايد به نوعى بتوان بيان كرد كه محافظه كارى مى تواند اصلاح طلبى را قدرى بهداشتى تر و بومى تر كند وشايد تلفيقى از محافظه كارى واصلاح طلبى است كه مى تواند جامعه را فارغ ازيكسرى شوك ها، به مؤلفه ها و تصميماتى برساند كه مورد وثوق اكثريت جامعه باشد. شايد تعريفى ازاين منظر زودتر ما را به نتيجه برساند. >من ديدگاه شما را قبول دارم منتها با اين تذكر كه معناى محافظه كارى واصلاح طلبى كه من به كار مى برم ممكن است با آن محافظه كارى و اصلاح طلبى كه درتعاريف رسمى، سياسى ما وجود دارد تفاوت زيادى داشته باشد. درواقع آن واژه هايى كه معمولاً ما درايران درمباحث سياسى به كار مى بريم تا اندازه زيادى گوياى لايه هاى زيرين واقعيت جامعه ايران نيست و مى توان گفت واژه هايى به عاريت گرفته شده است وبا بستر تاريخى جامعه ايران اصلاً تناسب ندارد. اگر ازرويكردى كه شما فرموديد استفاده كنم مى توانم بگويم جامعه ايران و ايرانى به اولين چيزى كه نياز دارد وبه طور تاريخى تا اندازه زيادى بخصوص دردهه هاى اخير آن را ازدست داده، نوعى خودباورى است. اين كه ايرانى تا اندازه زيادى فراموش كرده كه يك انسان است وانسان موجودى است مخلوق ذات بارى تعالى، منتها مختار به انتخاب بين سرنوشت هاى مختلف واين انسان با تكيه برعقل لايزال خويش كه بزرگترين عطيه خداوندى و بزرگترين سرمايه بشر و وجه تمايز انسان است، زندگى مى كند ومى تواند حيات فردى وجمعى خود را با عقلانيت، درايت، علم و تجربه اندوزى هرروز بهتر از ديروز خود كند. اين تجربه اندوزى، علم گرايى و باور به عقلانيت ( هم عقلانيت ابزارى هم عقلانيت ماوراى عقل ابزارى كه نوعى فرد گرايى وحكمت باورى ديرينه تمدن ايرانى است) چيزى است كه تا اندازه زيادى توسط اكثريتى ازمردم ايران ناديده گرفته شده است و دراين ناديده گرفته شدن ها، خود درپيچيدگى هاى ماهيت اين عقل وجهان هستى قطعاً نقش دارد. اما شكست هاى تاريخى هم نقش داشته ودردوران مدرنيته هم تقليد گرايى كوركورانه برخى از پيشگامان و پيشروان مدرنيته و نوسازى جامع نقش مخربى داشته است. \ البته مقاومت هاى گسترده اى نيز درقالب محافظه كارى دينى و غير دينى همواره وجود داشته است و رو در روى پيشگامان مدرنيته ايستاده اند. اين مقاومت ها تا چه حد تأثير داشته اند؟ > ببينيد! افراد و اقشارى درمقابل تمدن جديد مقاومت كردند ودربسيارى ازموارد با تكيه محض برظاهر خرد ديرين يا برتفسير ناقصى از آموزه هاى دينى به مقاومت با برخى از تجليات تمدن جديد وپيشرفت وتوسعه پرداختند كه قطعاً تأثير كمى نداشتند اما به هر حال نكته قابل ذكر اين است كه جامعه ايران از آن خودباورى كه يك جامعه درحال گذرا دراين جهان متلاطم بايد به عنوان سرمايه اصلى خود براى شروع حركت و ساختن برخوردار باشد، درحال حاضر محروم است درحالى كه اين خودباورى بايد ايجاد شود. البته لفظ خود به معناى وسيع آن يعنى هم خود به معناى انسان عاقل، هم به معناى انسان با ايمان ومتعهد، هم خود به عنوان يك هويت ملى و واحدجمعى، هم به عنوان يك انسان مختار داراى اراده، امكان نيل به شناخت، رسيدن به آزادى و انسانى سازنده، متحرك و پويا است كه در واقع با تعبير دينى ما اشرف مخلوقات و مسجود ملائك است و به تعبيرفلسفى انسانى مختار، آزاد، انديشمند و نقاد است كه مى تواند ضمن حفظ حد و حدود در تفكر و عمل نقطه وسط و نقطه پرگار وجود خود را برجايى به نام «انسانيت» بنا كند. درك اين مقام والاى انسانى با همه آن سرمايه هاى وجودى و قابليت ها و استعدادهايش و عملياتى كردن اين درك در سطوح مختلف جامعه، توسط بخش اعظم انسانها چيزى است كه اكنون در جامعه ما مفقود است. \ آيا جامعه ايران توان دست يافتن به چنين خودباورى دارد؟ > جامعه ايرانى جامعه اى بسيار باهوش، مستعد و پرتلاش است. اما ازسوى ديگر تنبلى معرفتى، تنبلى فيزيكى، تنبلى در مبارزه با ناملايمات و سختى ها و تنبلى در مبارزه با مفاسد و مخاطرات مالى، اقتصادى، سياسى و فرهنگى و حتى روحى روانى و عاطفى، باعث شده تا به جامعه اى تبديل شويم كه آن پويايى و حركت لازم را نداشته باشيم و تا اندازه زيادى سرمايه ها و پتانسيل هاى ما در حال هرز رفتن است. مثلاً طبق آمارى كه اخيراً در يكى از سايت ها ديدم (از صحت آن اطمينان ندارم اما آمار بسيار جالبى بود) اين كه از ايرانيان مقيم خارج از كشور كه برخى از تحقيقات رقم آن را بين ۳تا۴ميليون نفر تخمين مى زند بيش از سيصدهزار نفر داراى مدرك دكترا هستند كه صرفاً در پنج دانشگاه درجه اول آمريكا، بيش از ۵۰۰ استاد ايرانى الاصل در حال تدريس هستند ولى ما هيچگونه بهره اى از آن نمى بريم. \ در مورد ايرانيان داخل كشور نيز همين وضعيت وجود دارد؟ > ايرانيان داخل كشور نيز نشان داده اند در صورتى كه يك ذره امكانات فردى يا شرايط مساعد ملى فراهم شود، استعدادهاى بسيار زيادى دارند و مى توانند آنها را نهادينه و شكوفا كنند و كشور را به حركت وادار كنند. اما اين نقطه شروع در پويايى تاريخى جامعه ايران كه خودباورى است بطور تاريخى و در سده اخير تا اندازه اى تخريب شده است. البته اين تخريب علل متعددى داشته و تا اندازه اى بوده است كه ما بتدريج حتى در افكار و انديشه هاى پيشگامان جامعه به نوعى تمايل به خود ويرانگرى را مشاهده مى كنيم. اين كه گروههاى مختلف در عرصه هاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى بعضاً رفتارهايى را انجام مى دهند كه نه در درازمدت و بطور غيرمستقيم بلكه بصورت آنى و بسيار سريع منجر به تخريب خود و ايجاد مضرات زيادى برمنافع خودشان مى شود. حتى در عرصه ملى هم حركت برعليه منافع را به كرات مشاهده مى كنيم. \ علت چيست؟ > يكى از دلايل اين عدم خودباورى يا تمايل به ويرانگرى، عدم تجربه اندوزى تاريخى است و عدم باور به راهگشا بودن عقل مقيد انسانى است. يعنى اينكه ما در زندگى فردى و حيات جمعى خودمان، وقتى احساس مى كنيم در جايى شكست خورديم، اين شكست را لاپوشانى مى كنيم و سعى مى كنيم آن را از حافظه خود و حافظه جمع و جامعه و حتى از آرشيو اسناد و مدارك با سرعت خيلى زياد پاك كنيم و فكر مى كنيم اگر توانستيم و موفق شديم كه بحث، نظر و بررسى و نقادى در خصوص آن را متوقف كنيم، شكست را پاك كرديم. شايد اين مسأله به نكته عميق ترى برگردد و آن اين كه ما تا اندازه اى مفهوم تاريخ را كج و مغلوط درك كرديم و فكر مى كنيم مى توان تاريخ را پاك كرد و گذشته را به فراموشى سپرد. در حالى كه گذشته فردى و جمعى هميشه با ما هست و هميشه در ناخودآگاه جمعى و فردى ما حضور دارد و تبعات آن به طور مستقيم و غيرمستقيم در همه شئونات و عرصه حيات ما جريان و سيلان دارد. اما در مواقعى به دليل ترس از تبعات نقادى تاريخى كه ممكن است منافع كنونى ما را بيش از پيش متزلزل كند، فراموشكارى را به عنوان مكانيسم دفاعى خود انتخاب مى كنيم. وقتى در زندگى فردى نگاه مى كنيم معنايش اين مى شود كه فردى كه در مسائل اقتصادى يا در روابط خانوادگى و فاميلى خود شكست مى خورد به جاى بحث و گفت وگو كردن در مورد آن علل، ابتدا با لاپوشانى، راه را براى اين شكست بازمى كند. بعد هم به دليل عدم برخورد عقلانى و تحليلى با خود آن شكست و علل و پيامدهاى آن، آن شكست را براى خود سنگين تر، جدى تر و داراى علل ناشناخته توجيه مى كند كه بنابراين امكان تكرار بازگشت دوباره آن وجود دارد. همچنين باز به دليل عدم بحث و بررسى در مورد تبعات، خود را با تبعات ناشناخته و زيرين و خزنده مواجه مى كند. در حالى كه اگر ما مى توانستيم در زندگى فردى و جمعى خودمان تجربه اندوزى را به عنوان يك هدف قراردهيم ما حتماً عقل فردى و تعامل عقول در سطح اجتماعى را باور مى كرديم. \ در سطح ملى هم مثال بزنيد > در سطح ملى نيز اگر به سه نكته خودباورى و عدم تكيه كافى برعقلانيت و عدم تجربه اندوزى برگرديم، دوباره همين مسائل را مى توانيم به عنوان سه شرط اوليه محقق نشده براى رشد و پويايى جامعه ايران اثبات كنيم. ما در سطح كلان ملى هم چه توسط دولت، احزاب و منابع مختلف و چه توسط ملت، اين عدم خودباورى را با تعريف مختلفش مشاهده مى كنيم. مثلاً وقتى كه انتخاباتى صورت مى گيرد افرادى كه براى اين انتخابات كانديدا مى شوند، خودشان در مواقعى به استهزا، اين نقش و مسؤوليت اجتماعى را براى اطرافيان تعريف مى كنند. در صورتى كه در جمع ها به شعار دادن ـ شعارهايى كه حتى شايد به برخى از آنها اعتقاد نداشته باشند ـ ادامه مى دهند. در محافل خصوصى اصلاً خود اين فعاليت جمعى را و خود اين كانديد شدن و مبارزه انتخاباتى را به استهزا و يا حتى تعابير طعنه آميز مطرح مى كنند (حتى كسانى كه كانديداى مجلس مى شوند). اين مسأله به عدم خودباورى بر مى گردد. \ مثل چى؟ چگونه؟ > اين امر هم جنبه تظاهر شعارى و بيرونى دارد و هم جنبه تخريب گرى در محافل خصوصى. به هرحال افرادى كه مى آيند و شعارهاى كليشه شده را كه به سمبل هاى مبارزه جناحى و سياسى تبديل شده اند را تكرار مى كنند، بدون اين كه عمق معناى آنها را درك كرده باشند، صرفاً آنها را به عنوان ابزار و نمادهايى از وفادارى جناحى تكرار مى كنند. مثلاً وقتى خودشان وارد مجلس مى شوند با ارائه لوايح و پيشنهادات يا حتى سخنرانى هاى پيش از دستور يا به هرحال با فعاليتهاى خارج از صحن خودشان به نحوى عمل مى كنند كه از نظر تبعات و نتايج، مخالف آن شعارهايى است كه قبلاً داده بودند. مثلاً شعار دفاع از ولايت فقيه سر مى دهند و در عمل با خودرأيى حزبى خود، عليه ولايت فقيه رفتار مى كنند يا برعكس ديگرانى كه بحث از آزادى مى كنند، با برخوردهاى فردى يا حتى اقدامات قانونگذارى خودشان آزادى ها را محدود مى كنند يا به هرحال عليه نهادينه شدن آزادى در جامعه حركت مى كنند، همانطور كه عرض كردم، بخشى از اين فرايند، خود شعارگرايى است كه در عرصه هاى عمومى براى اين كه بر مبناى عقل، تحليل، منطق و نقادى مجبور به تعالم با ديگران نشوند، صرفاً به دادن پكيج هاى معنايى و بسته بندى شده در قالب شعار و عبارات حاكى از وفادارى هاى جناحى، حزبى، ملى و غيره بسنده مى كنند، بدون اين كه معناى عميق آنها را بشكافند و اين شعارها را عملياتى كنند. از سوى ديگر مى بينيم همان افراد در عرصه هاى خصوصى يا محافل يا به هنگام عمل در جاهاى مختلف، همان شعارها، حرفها و همان اهداف كلان را به استهزا مى گيرند و آنها را قابل معامله كردن و قابل گذشتن و عبور كردن، تفسير و تلقى مى كنند كه اين مسأله به عدم خودباورى اى كه در بين سياسيون ما وجود دارد، بر مى گردد. \ به عنوان آخرين سؤال، بفرماييد مثلاً اگر دولت آقاى خاتمى بخواهد در آخرين ماههاى مسؤوليت خود، با توجه به اين كه كار فرهنگى طولانى و زمانبرى است، اما حداقل قدرى در جهت حل اين معضلات و فرهنگسازى براى دميدن يك روح جمعى در ميان ايرانيان حركت كند، چه بايد بكند؟ > حالتى كه بايد در جامعه ما به وجود بيايد، اين است كه خودباورى، عقلانيت، تجربه اندوزى و بسيارى چيزهاى ديگر، محصول اين شرايط باشد. هيچ داروى يكسان و اكسيرى وجود ندارد كه بگوييم با يك برنامه مى توان آن را ايجاد كرد. دو، سه نكته قابل ذكر است كه هر كدام مى تواند تا اندازه اى تأثيرگذار باشد. يكى از حركتهاى بسيار مهم براى جامعه ايران اين است كه ما بايد هرچه سريعتر و جدى تر سنت نقد خويشتن را در جامعه رواج دهيم. اين نقد خويشتن مى تواند شامل بازانديشى در اركان وجودى خويش، زندگى جمعى خويش، بازانديشى فلسفى، اجتماعى و فرهنگى و سياسى باشد و هم مى تواند اشكال و مكانيسمهاى ديگرى را به دنبال داشته باشد. اين نقادى بايد توسط روشنفكران، روحانيان، استادان دانشگاه، روزنامه نگاران و بقيه پيشگامان جريانهاى فكرى در جامعه و از جمله سياستمداران شروع شود و در اين نقادى بايد از رسانه هاى جمعى به عنوان ابزار نقادى و محملى براى گسترش نقدهاى ارائه شده استفاده شود. اين سنت نقادى، خود مستلزم نهادينه شدن آزادى هاى مدنى در جامعه است، يعنى آزادى چاپ و نشر، آزادى بيان و انديشه و براى اين كه ما بتوانيم اين آزادى ها را نهادينه كنيم تا بتوانيم سنت نقادى را با سرعت و جدى تر به طور بنيادين در جامعه رواج دهيم، بايد با تمام اشكال مبارزه اجتماع خشونت بار مقابله كنيم و با هرگونه خشونت در عرصه هاى فكرى به طور جدى و عمدى برخورد كنيم. اين در واقع روى ديگر همان سكه است. يا روش ديگر يا گام دوم است و اينها لازم و ملزوم يكديگرند. ما نمى توانيم آزادى بيان و انديشه نداشته باشيم، زيرا بدون آن به نقادى نخواهيم رسيد و به راه حل ها نائل نخواهيم شد، با خشونت چه خشونت زبانى، اقتصادى، سياسى، فيزيكى، ترور شخصيت، ترور فيزيكى مبارزه نكنيم راه به جايى نمى بريم. \ پس مى توان گفت نقادى و آزادى بيان، بايد نقطه عزيمت ما باشد؟ > بله، آزادى بيان و انديشه كه در واقع يكى از ابزارهاى نيل به اين نقادى است. به علاوه مبارزه با خشونت، چون مبارزه با خشونت يكى از شرايط نيل به آزادى و نيل به محصولات عقل نقاد است. از سوى ديگر يكى از اشكالى كه نه تحت عنوان خشونت، بلكه مى توان از آن به عنوان سوء استفاده ها نام برد، اين است كه بايد با تقويت قوه قضاييه و تجهيز آن، به دخالت در امور حقوقى كلان جامعه و مبارزه با سوء استفاده ها در سطح كلان بپردازيم. اين امر مثلاً مى تواند در عرصه مبارزه با رانت خوارى اقتصادى، مبارزه با امتيازات خاص مادى و مبارزه با واردات غير قانونى كالا باشد و در عرصه ديگرى مى تواند مثلاً تقويت دادگاه قانون اساسى و بررسى جرايم شخصيتهاى سياسى رده بالا به دليل تخطى از روح قانون اساسى باشد. اين بررسى كارنامه افراد و حتى احزاب نيمه ديگرى است كه در تركيب با مبارزه با خشونت، مى تواند به ما امكان آزاد كردن نيروهاى جامعه براى حركت رو به جلو را بدهد. بنابراين در نهايت ما بايد دو دسته كار انجام دهيم. يك دسته فعاليتهاى ايجابى براى راه اندازى و نهادينه كردن آزادى بيان، انديشه، حمايت از رسانه هاى جمعى، حمايت از برگزارى نشستها و گفت و گوهاى آزاد و نقاد در عرصه هاى اجتماعى، دانشگاهها، مساجد و رسانه هاى جمعى. درسوى ديگر نيز بايد با همه تجليات و مكانيسمها و روشهاى مبارزه با آزادى كه جلوى همين آزادى و عقلانيت را گرفته است، مبارزه كنيم. \ كه وجه سلبى قضيه است؟ > بله، وجه سلبى قضيه است. همان طور كه عرض كردم، ممكن است در جايى مبارزه با وجوه خشونت (خشونت خيابانى، سياسى، فرهنگى و...) باشد و در جاى ديگر مبارزه حقوقى با نابرابريهاى اجتماعى و بى عدالتى ها صورت گيرد. چرا تا زمانى كه جامعه به عادلانه بودن ساختارهاى اجتماعى در سطوح مختلف و عرصه هاى متفاوت باور نداشته باشد، اين نقادى وارد عرصه هاى عقلانى نخواهد شد. به تعبير ديگر عقلانيت در نقادى تزريق نخواهد شد و گسترش آزادى براى نقادى،نق زدن ها، منم منم گفتن ها و يادآورى ظلم ها و نابرابرى ها خواهد شد كه خود مى تواند خيلى سريع به گسترش آشوبها و شورشها منجر و تبديل شود و در نتيجه تحرك هايى كه خود به طور غير مستقيم، مكانيسمهاى خشونت بار را براى كنترل اجتماعى تجويز مى كند، دامن مى زند. در نتيجه آرامشى را كه مورد نياز عقل است، به طور خيلى سريع در مدت خيلى كوتاهى از دست مى دهيم و خود افراد كه از آرامش عقلانى دفاع مى كنند، در شرايط توفانى از خشونت مشروع و قانونى دفاع خواهند كرد در واقع اگر چنين اتفاقى بيفتد، دوباره تكرار مكرر تجربيات تاريخى ايران خواهد بود كه دوران آزادى و آرامش، دورانى كوتاه، هرچند پربار و فارغ از استمرار تاريخى بوده است، خود همين آزادى ها به افزايش شورش و ناملايمات و جرايم منجر شده است و خود اين نا آرامى هاى اجتماعى به بازگشت مشت آهنين به جامعه مشروعيت بخشيده است و همانهايى كه پيشگام صلح و عقل و نقد و اخلاق و فرهنگ بودند، مكانيسمهاى پليسى و خشن را براى بازگرداندن امنيت و آرامش به جامعه تجويز كردند و همين رفت و برگشتها است كه در مواقعى با نوسان پاندولى خيلى شديدتر صورت مى گيرد و طول زمان بيشترى را در بر مى گيرد و بنابراين آن الزامات بنيادينى كه جامعه به آن نياز دارد، قربانى مى شود.
|