نماى مهر
غلامحسين اميرخانى. متولد ۱۳۱۸ شهرستان طالقان. استاد خوشنويسى و خطاطى
ـ رئيس انجمن خوشنويسان ايران (ازسال ۱۳۵۸ تاكنون)
ـ رئيس شوراى عالى خانه هنرمندان (از بدو تأسيس تاكنون)
ـ برخى از آثار خوشنويسى او عبارتند از: خطاطى تمام ديوان خيام و گلستان و بوستان سعدى، حافظ و دوازده بند محتشم (سروسايه فكن) و...
احمد جلالى فراهانى ـ مى گويد: يك عمر است كه گوشم به موسيقى است و دستم به قلم.
… و اين دست هاى اوست كه با تو سخن مى گويد. رگهاى برجسته و پرصلابتى كه بر روى دستانش رژه مى روند و ميان دهانه آستين اش گم مى شوند. غلامحسين اميرخانى استاد مسلم خط و خطاطى را در تالار آيينه مجموعه فرهنگى هنرى صبا يافتيم. بى پيرايه و ساده. شيك پوش و مرتب. با تسبيحى در دست و عينكى بر چشم. سؤال اولم دلش را به درد مى آورد و با اين حال از پاسخ دادن طفره نمى رود: «وقتى آثارم را مى فروشم چه احساسى دارم؟… هم حسرت مى خورم و هم خوشحال مى شوم. يك تابلوى خطاطى غير از زيبايى و پيامى كه دارد، غير از اين نكته كه مى گويد: زيبا ببين و زيبا فكر كن و كدورت در دلت نباشد، يك پيام تعالى بخش هم در عباراتش پيدا مى شود و من از اين بابت خوشحالم كه آثارم فروخته مى شود. چرا فروش آنها برابر است با انتشار فرهنگ و گسترش هنر والاى اين سرزمين… اما از طرفى از فروختن آنها حسرت مى خورم. حسرت مى خورم كه چرا خودم نمى توانم اين تابلو را نگه دارم و آن را داشته باشم تا بتواند براى من وسيله رجوع به گذشته باشد و باعث شود تا من بهتر بتوانم نقايصم را رفع كنم. متأسفانه در تمام سالهاى عمرم اين قدر گرفتار بودم كه حتى يك تابلو از آثار خودم در خانه ام نمانده و من يك تابلو از خودم ندارم.
غلامحسين اميرخانى متولد سال ۱۳۱۸ در طالقان است. مى گويد: «قبل از آنكه به سن رفتن به دبستان برسم علاقه اى غيرقابل وصف به نوشتن داشتم و به ملاحظه موقعيت خانواده در ۳ سالگى باسواد شدم و خواندن و نوشتن را تا ۴ سالگى بلد بودم. با اين همه عشق به نوشتن در من شعله ور شده بود و با اينكه در جريان جنگ جهانى دوم خانواده ام از محروميت رنج مى برد و اصلاً كاغذى براى خطاطى و نوشتن پيدا نمى شد اما من روى تخته و ديوار و هرچى كه به دستم مى رسيد مى نوشتم. آن هم نه با گچ كه با هر چى كه مى شد.» خانواده اش پيش از رسيدن او به سن دبستان به تهران آمدند و هنوز دو سال از مدرسه رفتن او نگذشته بود كه به طالقان بازگشتند و دوباره پس از چند سال به تهران بازگشتند وعشق به نوشتن و خطاطى همچنان در دل غلامحسين اميرخانى باقى بود و اين عشق در مدرسه «مسعود سعد» واقع درخيابان هدايت، اين عشق تبلور بيشترى پيدا كرد تا اينكه در ۱۸ سالگى به عضويت انجمن خوشنويسان ايران درآمد و در سالهاى ۱۳۳۸ و ۱۳۳۷ آشنايى او با استاد سيدحسين ميرخانى و برادرش سيدحسن ميرخانى نقطه تحول عظيمى در زندگى او محسوب مى شود و در همان سنين ۲۰ سالگى به استخدام وزارت فرهنگ و هنر آن زمان درمى آيد و اگرچه موفق به ادامه تحصيل در مقاطع دانشگاهى نمى شود اما حضور در محيط هاى هنرى و حشر و نشر با اساتيد ديگر رشته هاى هنرى مثل نقاشى و مجسمه سازى و فيلم و ادبيات و موسيقى باعث رشد و تعالى روح هنرجو و هنرمند او مى شود. «فضاى آن زمان فرهنگ و هنر طورى بود كه همه ملاحظه حال من را مى كردند و در همان جا با فضاى هنر آشنا شدم. اتاق من خوشبختانه به پاتوق اين اساتيد تبديل شده بود و من از محضر آنها نهايت استفاده را مى بردم. در همين اثنا ماهى يك بار هم به ديدار مرحوم سيدحسن ميرخانى مى رفتم و معاشرت با اين دو بزرگوار تأثير عميقى بر زندگى هنرى من داشت. آنها همواره بر اين نكته تأكيد داشتند كه شيوه خطاطى من شيوه خاصى است كه مربوط به غريزه بكر من است و ناشى از زمينه هاى قبلى زندگى من بوده اند و چون من بيشتر با سبك نوشتارى قدما ارتباط برقرار مى كردم آنها معتقد بودند كه ادامه دادن به اين سبك بهتر از تقليد و درگيرشدن با سبك هاى جديد خطاطى است و البته من مديون آنها هستم كه با شناخت عميق خودشان و تشخيص درست آنها به آنچه كه امروز به دست آورده ام رسيده ام.»همزمان با شروع انقلاب، غلامحسين اميرخانى از اداره فرهنگ و هنر بازنشست مى شود و پس از ۲۰سال كار و تلاش در عرصه خط و خطاطى در اين اداره از مشاغل دولتى كنار مى كشد و حتى بعد از اصرار براى ماندنش نمى تواند كه در آنجا بماند.« لطف كنيد اين را بنويسيد كه متأسفانه حضور آدمهايى كه به هيچ وجه صلاحيت تصدى گرى بر اين عرصه را نداشتند باعث شد تا من و امثال من از آنجا بگريزيم. اما بنا به خواست اساتيد بزرگوار آن زمان و قاطبه خوشنويسان ايران در آن زمان به ويژه خسرو زعيمى تقريباً مستلزم شدم سرپرستى انجمن خوشنويسان ايران را بپذيرم و شايد تنها كمك شايان من به اين انجمن كه به يادگار خواهد ماند مستقل ماندن انجمن خوشنويسان ايران از هر جناح بندى و سياست و ايدئولوژى بود و من در طول اين ۲۵ سال سرپرستى تمام سعى ام اين بود كه اين انجمن از هر منصب و مقامى فاصله بگيرد و هرگز استقلال خود را از دست ندهد و اين مسأله همچنان تا امروز پابرجاست.»
غلامحسين اميرخانى هرگز فرصت استراحت و آرامش نداشته و «به دليل آنكه متعهد و متكلف خانواده ام بودم خيلى زود مجبور شدم به معاش خانواده ام بپردازم و حتى براى درس خواندن مجبور بودم به صورت شبانه و آزاد درس بخوانم و از همان سن ۱۴ سالگى هر روز من صرف كار و تلاش شد و بعدها هم بيشتر وقت من در ۲۵سال رياست انجمن خوشنويسان ايران صرف كارهاى مديريتى شده است و با اين حال براى من نوشتن به دليل عشقى كه به آن داشته و دارم در هر شرايطى يك وظيفه بود و به انجام آن ناچار بودم.»
غلامحسين اميرخانى علاقه مندان به خطاطى و هنر خوشنويسى را به چهار دسته تقسيم مى كند و مى گويد: دسته اول افرادى هستند كه به خاطر خوانا و منظم نوشتن به اين عرصه مراجعه مى كنند كه اين افراد بعد از يكى دو سال تعليم در اين عرصه از آن كناره مى گيرند. دسته دوم افرادى هستند علاوه بر آموزش خوشنويسى مى خواهند با فرهنگ متعالى و تاريخ اين سرزمين آشنا شوند كه آنها هم پس از دو سه سال خودشان به سراغ علايق شان مى روند و دسته سوم افرادى هستند كه مى خواهند حرفه اى تر وارد اين عرصه شوند و بنابراين بايد سالهاى سال سختى و مرارت را تحمل كنند و با سرمايه گذارى مناسب براى خود دورنماى حرفه اى را براى خود ترسيم كنند و با آن به امرارمعاش مى پردازند. اما دسته چهارم كسانى هستند كه به خاطر خود خوشنويسى وارد اين عرصه مى شوند و اگر هم پولى از اين راه كسب كنند به اندازه تعالى در اين عرصه برايشان اهميتى ندارد و اين افراد تمام عمر و جوانى شان را بايد در اين راه بگذارند تا بتوانند به عشق و علاقه خود پاسخ دهند در اين سالى كه سرپرستى انجمن خوشنويسان ايران بر عهده حقير بوده است خوشبختانه افرادى با اين ويژگى رشد كرده اند كه نمونه اين هدايت در استانبول تركيه و در جريان كنفرانس اسلامى و مسابقات خطاطى كه در حاشيه اين كنفرانس برگزار شد و هنرجويان ايرانى توانستند در بين ۵۰كشور شركت كننده رتبه اول را كسب كردند و حتى ما در خط هاى تخصصى تركها و عربها كه عبارتست از سبكهاى محقق، ريحان، ثلث عادى و ثلث جليل، از ۱۵رشته ۷مقام اولى را كسب كرده اند.
|
|
|
غلامحسين اميرخانى تنها راه تكرار موفقيت هاى فرهنگى و هنرى اين مرز و بوم را در ارزيابى موقعيت جهانى مان مى داند و مى گويد: امروز بايد درموقعيت جهانى هنر و فرهنگ خود را ارزيابى كنيم و در شرايط فعلى مسؤوليت هنرمند بيش از پيش جدى و حساس است و تنها شرط توفيق ما درمواجه با رقابت هاى شديد فرهنگى اتصال محكم و قوى به ريشه ها است و ازطرف ديگر هنرمند امروز بايد نگاهش نگاه عميقى باشد تا جهان بينى درست و عميقى را ترسيم كند و جوابگوى نسل امروز باشد.
اين اتفاق اما درعرصه مديريت فرهنگى ما نيفتاده است و ما درحال حاضر بيشتر از جلوى پاى خود را نمى بينيم.و همين مسأله دغدغه اصلى غلامحسين اميرخانى است. دغدغه من درد وطنم است. چرا ما بايد درعين اينكه برروى طلا خوابيده ايم در رده هاى آخر جهان سوم قرار داشته باشيم و وابسته به ديگران باشيم و دلمان به تك ستاره هاى هنر و فرهنگ و ورزش و علم مان خوش باشد.
به نظر من ما براى آنكه بتوانيم انسان را به موقعيت انسانى درخورش برسانيم پيش از هرچيز بايد جامعه اى داشته باشيم كه درآن امنيت معنوى و اخلاقى برقرار باشد و اين امنيت تنها درسايه امنيت اقتصادى و استفاده درست و كارآمد از اوقات فراغتمان حاصل مى شود و اگر بتوانيم از اسارت روزمرگى و معاش خلاص شويم بزرگترين گام ها را به سوى امنيت معنوى و اخلاقى جامعه برداشته ايم.
از غلامحسين اميرخانى سبب اين همه بى پيرايگى و سادگى اش را مى پرسيم و مى گويد: كسى كه درتمام عمرش درمحضر بزرگانى چون فردوسى و حافظ و سعدى و مولانا حضور داشته نمى تواند جز اين باشد و ازطرف ديگر همنشينى و دم خور بودن با عزيزى چون مرحوم دكتر احسان الله على استخرى كه از استادان بنام معاصر در عرصه هاى فلسفى و تاريخ رجال و فقه و اصول و كلام و ادبيات و عرفان بود كمك شايانى درتعالى روح من داشته است و حاصل ۲۵سال همنشينى با آن مرحوم كه از دست بسيارى از نابرابرى هاى ناملموس دراين اجتماع دق كرد و مرد، اين است كه شما از من مى پرسى چرا اينقدر ساده زيست و بى پيرايه هستم و من به اين افتخارمى كنم.
غلامحسين اميرخانى درباره هنر خوشنويسى ايران مى گويد: اين هنر، هنرى است كه ظاهرو قالب و ساختارش عين عرفان است. خط نستعليق ما كمترين خشونتى در ساختارش نيست. نرمش و گردش و ظرافت و تعادل در ساختار اين خط چنان طراحى شده و به قدرى به جامعيت رسيده كه مثل يك موجود كامل و متعادل حركت مى كند و حرف مى زند و اين عين عرفان ايرانى است و همانطور كه درتمام مكاتب اخلاقى و فلسفى دنيا انسان كامل را در رسيدن به نقطه تعادل و برخوردارشدن از صفات مختلفى كه باعث رشد معنوى انسان مى شود تعريف كرده اند، خط نستعليق تمام اين صفات را درخود داراست و ازقول من بنويسيد اين خط شعر مجسم و عرفان مجسم است و از لحاظ معنا و معنويت تمام ظرايف و لطايفى كه جنبه فرامادى انسان را ـ منظورم از فرامادى توانايى هاى باطنى است كه هنوز تعريف نشده و تنها با رجوع به خود انسان قابل تعريف است ـ تأمين مى كند درخود دارد و هنرى است كه ظرفيت بسيار زيادى دارد و بنابراين فرد خوشنويس به واسطه اين مباحث به اين جانب متمايل مى شود و دراين فضا سيرمى كند و به قدر همت و خلوص نيت اش از آن بهره مند مى گردد.
سؤال آخر من از غلامحسين اميرخانى درباره مرگ است و مردن. آيا شما تا به حال به مرگ انديشيده ايد؟ و پاسخ او اين است: من هربار كه به مرگ فكرمى كنم به مسؤوليت سنگين دوره زندگى و فرصتى كه دارم حساس تر مى شوم و نگران مى شوم كه مبادا كوتاهى كرده باشم و به نسبت موقعيت و ظرفيت واقعى خودم حركت نكرده باشم و با ياد مرگ همواره به تذكر باطنى خودم مى پردازم و البته خوشبختانه دلايل زيادى براى نگران نبودن خودم از اين بابت دارم كه نمونه آن وزن من است و وزن من هم همين را نشان مى دهد. غلامحسين اميرخانى نگران سرنوشت آثارش و ماندگارى آنها نيست. چون هرگز آنها را چيز قابلى نمى دانسته و درمنزلش حتى يك تابلو از آثارش نصب نشده است...
***
غلامحسين اميرخانى را به مسيرى كه مى خواهد برسد بدرقه مى كنم. ظاهراً براى توضيح هنرخوشنويسى ايران با چند ميهمان روس قرار ملاقات دارد. مى پرسم «اجازه مى دهيد خبرش را درجايى بنويسم. مى گويد: اگرمى خواهى بنويسى خبرت را كامل بنويس و از قول من بنويس روسها كه اين همه در تاريخ به ما خيانت كرده اند در سرزمين ما چه مى كنند و ازجان غلامحسين اميرخانى چه مى خواهند؟» وقت خداحافظى صحبت از فرهنگ و فرهنگ سازان مى شود و اميرخانى با طعنه مى گويد: تو كه به واسطه رزق و روزى ات نمى توانى همه اينها را بنويسى لطف كن و برو دنبال زندگى...
و زندگى من با جوش آوردن موتور محركه اش همچنان ادامه دارد و چاره اى ندارم جز به كنارى ايستادن و به هيكل نحيف و باريك غلامحسين اميرخانى انديشيدن... بدرود خطاط خطوط همنوايى. بدرود غلامحسين اميرخانى بدرود!