|
|
|
پليس خانواده
|
|
|
|
|
|
|
پليس خانواده
سرقت از نوع دوم
|
|
|
ساعت نزديك ۹ صبح بود واصغر شاگرد نمايشگاه اتومبيل كه شبها درهمان جا مى خوابيد تازه درها را بازكرده ، مشغول نظافت بود كه آقا ناصر صاحب نمايشگاه وارد شد. اصغر درحالى كه با پارچه نمدارى شيشه روى ميز را تميز مى كرد سلام بلندى داد وبا تعجب پرسيد: ـ « صبح بخير اوستا، سحر خيز شده اى، ان شاءالله كه خيراست؟» آقا ناصر كه انگار زياد حال خوشى نداشت ابروها را درهم كشيد وپاسخ داد: صدهزار بار به تو گفتم اين كلمه اوستا را به زبان نياور، بابا اين جا نمايشگاه اتومبيل است نه تعميرگاه، چرا حاليت نمى شه؟! اصغر كه براى روشن كردن سماور به طرف آبدارخانه مى رفت زيرلب با خودگفت: خدا بدادمان برسد، مثل اينكه امروز خلق درست و حسابى ندارد. آقا ناصر درحالى كه كتش را ازتن درآورده و روى پشتى صندلى قرار مى داد، كليد گاوصندوق را ازجيب آن درآورده و در صندوق آهنى كنار ميزش را باز كرد. دسته چك را از داخل آن برداشت و روى ميز گذاشت. بعد روى صندلى نشسته ودرحالى كه دسته چك را باز مى كرد با صداى بلند گفت:« اصغر، چيزى براى خوردن دارى؟» اصغر از آبدارخانه بيرون آمد وپاسخ داد: تا چند دقيقه ديگر چاى حاضر مى شود، نون و پنير هم داريم، البته نان ديشب است، اگر دوست دارى بروم چند سيخ جيگر هم بگيرم؟ آقا ناصر كه مشغول نوشتن چك بود سرش را بالا انداخته وپس از چند دقيقه كه چك را نوشت و آن را ازدسته چك جدا كرد پاسخ داد:« نه،همان نان و پنير را با چاى بياور، بايد تا بانك شلوغ نشده بپرى بروى اين چك را نقد كنى، يك ساعت ديگر قرار است يك بابايى ازطرف آقاى حيدرى بيايد پول را ببرد.» اصغر جلو آمده وچك را ازدست ناصرخان گرفته وپرسيد:« چقدر است، پول نقد بگيرم؟» آقا ناصر پاسخ داد: هفت ميليون تومان، سعى كن به جاى پول چك پول بگيرى، ايران چك اگر شد بهتر است. اصغر نگاهى به مبلغ چك كرده وپس از تا كردن آن را درجيب پيراهنش گذاشته ودكمه آن را بست، سپس دوباره به داخل آبدارخانه رفت وچند دقيقه بعد با يك سينى كه نان وپنير وچاى درآن قرارداشت بيرون آمده وسينى را روى ميز گذاشت وگفت: اوستا...! ببخشيد ناصرخان اگر تأمل مى كردى بعد ازاينكه چك را نقد مى كردم چند سيخ دل و جيگر مى گرفتم مى آوردم. ناصر خان چپ چپ به او نگاه كرده وگفت: لازم نكرده ، ما به همين نان و پنير راضى شديم ولى مثل اينكه خودت امروز هوس دل و جيگر كرده اى؟ چك را كه نقد كردى سريع خودت را برسان نمايشگاه، با چك پولها نروى مغازه جيگركى! اصغر با نگاهى حق به جانب پاسخ داد: اى والله اوستا...! يعنى من اينقدر نامردم كه شما نان و پنير بخورى ومن بروم دل و جيگر بخورم، توقع نداشتم! آقا ناصر كه از شنيدن كلمه «اوستا» آمپرش بالا رفته بود پاسخ داد: مرده شور آن لفظ كلامت، برو هر غلطى مى كنى فقط زود برگرد. اصغر كه متوجه شد بازهم خراب كرده، درحالى كه به سرعت به سمت درنمايشگاه مى رفت گفت: روى چشمم ناصرخان، هرچه شما بفرمائيد. سپس خارج و دور شد. آقا ناصر درحالى كه مشغول خوردن صبحانه شده بود ازاينكه با شاگردش به تندى و با عصبانيت صحبت كرده بود كمى ناراحت شده وبا خودش انديشيد، وجود اصغر خودش نعمتى براى او محسوب مى شد واز آنجايى كه اصغر از اقوام دور مادريش ومورد اعتماد واطمينان او بود كارهاى بانكى و پولى را هم انجام مى داد كه دراين دوره و زمانه مشكل مى شد اين وظيفه را به عهده هر كسى گذاشت. اصغر پس از خروج ازنمايشگاه به سرعت به طرف بانك حركت كرد . از جلوى مغازه جگركى كه رد مى شد اندكى قدمهايش سست شده وبوى جگر روى آتش هوش ازسرش برد ولى نهيبى به خود زده و دوباره به سرعت قدمهايش افزود. به بانك كه رسيد تعجب كرد، با توجه به اينكه اول وقت ادارى بود ولى داخل بانك شلوغ ومردم جلوى باجه ها صف كشيده بودند. با خودش گفت چه خوب شد كه جلوى مغازه جگركى توقف نكردم، با اين شلوغى اگر بتوانم به موقع پول را به اوستا برسانم شانس آوردم . سپس نگاهى به مردم درصف انداخته شايد آشنايى را دربين آنها پيدا كرده و بتواند با احوالپرسى وچاق سلامتى ، خودش را دركنار او جا كند، ولى هرچه نگاه كرد كسى را نيافت. ناچار به انتهاى صف رفت و منتظر رسيدن نوبت شد. صف به كندى پيش مى رفت ومردم براى اينكه حوصله شان سرنرود غالباً با يكديگر مشغول صحبت بودند. مرد مسنى كه جلو اصغر ايستاده بود براى نفر جلويش تعريف مى كرد كه: ماه پيش كه براى گرفتن حقوق بازنشستگى آمده بودم يك بنده خدايى تعدادى چك پول را آورده بود كه نقد كند، بيچاره همانطور كه بى هوامشغول نوشتن مشخصات پشت چك پولها بود جوانكى آنها را از جلويش قاپيد ومثل برق ازبانك خارج و تا آن بنده خدا آمد به خودش بيايد واو را تعقيب كند، پريد پشت يك موتورى كه منتظرش بود وبسرعت متوارى شدند. مرد دوم هم پاسخ داد: ازاين اتفاقات دربانكها زياد مى افتد، چندى پيش هم خودم با همين چشمهايم شاهد بودم كه پولهاى يك مشترى را ازدستش قاپيدند وخودش را هم كه دربيرون بانك با آنها درگير شده بود با چندضربه قمه بطور بى رحمانه اى مجروح كردند، حالا اون بابايى كه شما مى فرمائيد شانس آورده كه فقط پولهايش را دزديدند و به خودش صدمه اى نزدند. مرد مسن با ناراحتى گفت : عجب اوضاعى شده، داخل بانك ها هم امنيت نيست، مردم در بيرون بانك ودركوچه وخيابان دقت بيشترى مى كنند ومراقب پول خود هستند ولى كسى فكر نمى كند كه درداخل بانك آنقدر ناامنى باشد كه درروز روشن وجلوى چشم اين همه مردم، دزدها بريزند و پول مشترى ها را از دستشان بقاپند. من يادم مى آيد يك زمانى درداخل بانكها مأمور نيروى انتظامى وجودداشت ولى حالا مثل اينكه از آنها هم خبرى نيست!؟ مرد دوم پاسخ داد: حديثش مفصل است، بانك ها از زمانى كه خودشان را درمقابل سرقت بيمه كردند ديگر كمتر حاضر مى شوند ازكلانترى مأمور بخواهند. مرد مسن با تعجب پرسيد: يعنى چه ، بنده متوجه نمى شوم، اينها چه ربطى به هم دارند، مرد دوم توضيح داد: مأمورين كه ازنيروى انتظامى به بانكها مى آمدند چون از روزهاى راحت خود به اين مأموريت اعزام مى شدند، بانك ها بايد حق الزحمه آنها را پرداخت مى كردند، بنابراين تازمانى كه بيمه سرقت نشده بودند به اين مأموران و وجود آنها دربانك نياز داشتندولى حالا كه درمقابل سرقت بيمه شده وخسارات خود را ازبيمه دريافت مى كنند، ديگر حاضر نيستند ازوجود آنها استفاده كرده وپولى به آنها بدهند واين موضوع باعث شده كه مأمورى دربانك مستقر نبوده و سارقان هم كه از اين موضوع اطلاع يافته اند با گستاخى و جسارت تمام به مردم در داخل بانكها حمله كرده و پول دست آنها را مى قاپند. پيرمرد دوباره پرسيد: مگر شما نمى فرماييد كه بانكها در مقابل سرقت بيمه شده اند، پس حتماً خسارت مشتريانى كه پولشان در داخل بانك از دست آنها ربوده مى شود پرداخت خواهدشد؟ مرد در حالى كه به جلوى باجه رسيده بود و چكى را كه در دست داشت به صندوقدار مى داد روبه پيرمرد كرد و گفت: بانك پولهاى خودش را بيمه كرده، يعنى پولهايى كه آن طرف باجه است ولى پولى كه در دست مشترى است شامل بيمه نمى شود. پيرمرد كه تعجبش بيشتر شده بود برگشته و به اصغر كه پشت سرش ايستاده بود نگاهى انداخته و گفت: عجب حكايتى است؟ اين وظيفه بانك است كه امنيت مشتريانش را در داخل بانك تأمين كند حالا يا با مأمور نيروى انتظامى و يا به وسيله نگهبانان شخصى، مردم چه گناهى كرده اند كه بايد تاوان پس بدهند! اصغر كه هاج و واج به پيرمرد نگاه مى كرد از صحبتهايى كه شنيده بود ترسى در دلش افتاده و با خودش گفت بايد خيلى مراقب باشم كه چك پولها را از دستم نقاپند. نگاهش را به مردمى كه در داخل بانك بودند دوخت. از چند زن و پيرمرد گذشته چهره بقيه به نظرش مظنون آمد و فكر كرد كه هركدام از اينها ممكن است ناگهان پول يك مشترى را قاپيده و فراركنند و باز فكر كرد كه: واقعاً چه خوب مى شد اگر يك مأمور نيروى انتظامى اينجا بود. در همين فكرها غوطه ور بود كه به جلوى گيشه رسيد، با احتياط كامل چك را كه پشت نويسى كرده بود به دست صندوقدار داد و از او تقاضا نمود كه به جاى پول نقد، ايران چك به او بدهد. كارمند بانك فرمى را به او داده و خواست كه آن را پركند. اصغر پس از پركردن فرم، آن را به صندوق دار داده و منتظر شد كه چك پول ها را تحويل بگيرد. چند دقيقه بعد كارمند بانك او را صدا كرد و ۷۰ عدد چك پول يكصدهزار تومانى را يكى يكى شمرده و روى باجه جلوى او گذاشت. اصغر با وحشت و در حالى كه كاملاً مراقب اطراف خود بود چك پولها را با عجله برداشت، آنها را دسته كرده و در جيب گذاشت . مرد جوانى كه در گوشه بانك مشغول نوشتن و پركردن فرمى بود و مشتريها را زيرنظر داشت با ديدن اين همه چك پول كه تحويل اصغر شد برقى در چشمانش درخشيد. اصغر در حالى كه دستش را روى چك پولها در جيب شلوارش گذاشته بود با ترديد و احتياط از كنار مردم گذشته و بسرعت از در بانك خارج شد. در خارج از بانك نفسى براحتى كشيد و با خود گفت: «خدا را شكر بخير گذشت». مرد جوانى كه در بانك مراقب اصغر بود، به دنبال او از بانك خارج شده و به اتومبيلى كه سه نفر مرد در آن نشسته بودندبا سر اشاره اى كرده و اصغر را به آنها نشان داد. سپس دستش را چندبار در جيب شلوارش كرده و بيرون آورد و با اين علامت به دوستانش اطلاع داد كه پولها در كدام جيب شكار مورد نظر است. اتومبيل موردنظر به آهستگى شروع به حركت كرده و اصغر را كه در پياده رو مشغول رفتن به سمت نمايشگاه بود تعقيب كرد. اندكى جلوتر اتومبيل از روى پل گذشته و در پياده رو درست جلوى اصغر توقف كرد. دو نفر از مردها به سرعت از اتومبيل پياده شده و اصغر را در ميان گرفتند. يكى از مردها، كارت شناسايى را از جيب خود درآورده و به اصغر گفت: ما مأمور نيروى انتظامى هستيم و به شما مشكوك شده ايم، به نظر ما شما شبيه يكى از سارقان سابقه دار هستيد كه اخيراً از زندان فراركرده، آيا كارت شناسايى يا گواهينامه همراه دارى؟ اصغر كه ابتدا وحشت زده شده و يكه اى خورده بود پس از اينكه آنها خودشان را مأمور معرفى كردند قدرى احساس آرامش كرده و پاسخ داد: اى بابا،سركار، نزديك بود سنكوب كنم، اشتباه گرفته ايد، من شاگرد نمايشگاه اتومبيلى هستم كه يك چهارراه بالاتر است! مرد دوم سؤال كرد: كدام نمايشگاه؟ و اصغر با دست به سمت بالاى خيابان و نمايشگاه اشاره كرد. مرد دوباره پرسيد: صاحب نمايشگاه تأييد مى كند كه تو را مى شناسد. اصغر پاسخ داد: بله سركار، ناصرخان مدير نمايشگاه از اقوام بنده است و من چندسالى است كه پيش او كار مى كنم. يكى از مردها گفت: بسيارخوب، اگر اين ناصرخانى كه تو مى گويى، تو را شناسايى و تأييد كند معلوم مى شود ما اشتباه كرده ايم، حالا بپر سوار ماشين شو تا به نمايشگاه برويم اصغر توضيح داد كه سركار، نمايشگاه همين نزديكى است، نيازى به ماشين سوار شدن ندارد، اگر اجازه بفرماييد من از جلو رفته و شما هم با اتومبيل دنبالم تشريف بياوريد. مرد به تندى پاسخ داد: خودت را لوس نكن، نكند مى خواهى فرار كنى، هان، زودسوار ماشين بشو. اصغر ناچار در حالى كه يكى از مردها بازوى او را گرفته بود سوار ماشين شده و در ميان دو مرد در صندلى عقب نشست به محض اينكه اتومبيل حركت كرد يكى از مردها كه قوى تر بود دستش را پشت سراصغر گذاشت و با فشار سر او را خم كرده و مرد ديگرى هم چاقويى را از جيب درآورده و نوك آن را روى گردن او گذاشته و تهديد كرد كه اگر كوچكترين سرو صدا يا تقلايى كند، چاقو درگردنش فرو خواهدرفت. اصغر كه گيج و مبهوت شده و نمى دانست چرا آنها اين كار را انجام مى دهند زمانى توانست برافكارش مسلط شود و حدس بزند كه ممكن است اينها اصلاً مأمور نباشند كه اتومبيل راه خارج از شهر را در پيش گرفته بود. اصغر كه همچون گنجشكى در دست دو مرد قوى هيكل گرفتار شده بود، شروع به التماس كرد و از آنها خواست كه اورا آزاد كنند. ولى به جاى هر پاسخى چند مشت محكم به سرش زده شد. تمام دلخوشى اصغر اين بود كه شايد آنها اتفاقى او را سواركرده و اطلاعى از چك پولهاى همراهش ندارند، اما زمانى كه اتومبيل در جاده اى فرعى و دورافتاده توقف كرد و يكى از مردها كيسه اى روى سر او كشيده و سپس شروع به بازرسى جيب هايش كرد و چك پولها را بيرون آورد، ديگر تنها آرزويش اين بود كه سالم از دست آنها نجات يابد. دقايقى بعد سارقان پس از بستن دست و پاهاى اصغر او را در بيابان رها كرده و خود با چك پولها متوارى شدند. توصيه هاى انتظامى ـ براى گرفتن پول از بانك چنانچه مبلغ آن زياد است، هيچگاه به تنهايى اقدام نكرده و سعى شود حداقل يك نفر از اقوام يا آشنايان شما را همراهى كنند. ـ چنانچه پول زياد ياوسايل قيمتى همراه داريد از سوار شدن به اتومبيل افرادى كه به زور قصد سواركردن شما را دارند خوددارى كرده و از مردم يا عابران درخواست كمك كنيد. ـ در برخورد با افراد لباس شخصى كه خود را مأمور معرفى مى كنند، انجام خواسته هاى آنان را منوط به حضور گشتى هاى كلانترى كنيد.
|
|
|
|
|
معماى پليسى شماره ۴۲
|
|
|
مرد كولرساز وقتى در پشت بام خانه ويلايى را باز كردو زير نور آفتاب با ماليدن چشمانش پا روى پشت بام گذاشت در ۵مترى خودش جسد مرد جوانى را ديد كه غرق در خون بود. باوركردنى نبود، صاحبخانه با شنيدن فرياد تعميركار كولر خود را به پشت بام رساند و با ديدن صحنه دلخراشى كه در آن مردهمسايه جان خود را از دست داده بود گوشى موبايل را از كاورش درآورد و به پليس زنگ زد. ساعت ۳ظهر بودكه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد، ستوان حميدى از مركز پيام جنايى پشت خط بود، او گفت كه مردى جوان خودكشى كرده است و با انداختن خود از پنجره خانه اش در طبقه دهم ساختمانى روى پشت بام يك ويلاى دوطبقه افتاده و جان باخته است. اين حادثه در زعفرانيه رخ داده بود، بازپرس خيلى سريع از مسير خانه اش به سمت محل مرگ مرد جوان به حركت افتاد و هنوز نيم ساعتى نگذشته بود كه جلوى خانه ويلايى از خودرواش پياده شد. جمعيت زيادى جلوى خانه ويلايى جمع شده بودند و جز مأموران كلانترى هيچ پليس ديگرى آنجا نبود و هنوز پزشك جنايى و مأموران ويژه بررسى صحنه جرم به محل حادثه نرسيده بودند. بازپرس با راهنمايى سرهنگ ايمانى از پله ها بالا رفت . وقتى پا در پشت بام گذاشت ابتدا مرد كولرساز را ديد كه در حال نوشيدن آب قند است و ظاهرى پريشان دارد، رنگ به چهره نداشت و لبانش سفيدشده بود. در سمت در ورودى به پشت بام ، حدود ۱۰مترى ديوارهاى يك برج ۱۲طبقه كه در همسايگى خانه ويلايى بود جسدمرد جوانى روى زمين افتاده بود، بازپرس وقتى بالاى سر جسد ايستاد با ديدن لختگى خون هاى اطراف جسد پى بردكه ساعتها از اين حادثه گذشته است. مرد جوان كفشهاى سياهرنگ و واكس زده اى داشت، كت و شلوارى بسيار شيك پوشيده بود و با وجود خون آلود بودن چهره اش مشخص بود كه بسيار آراسته بوده است، جسد در حالى كه رو به شكم بود ديده مى شد و شكستگى استخوان ها از نوع افتادن آن نشان مى دادكه مرد جوان بلافاصله بعد از برخورد با پشت بام خانه ويلايى جان باخته است. در امتداد محل سقوط، بازپرس سرش را بالا كرد و به برج خيره شد پنجره طبقه دهم باز بود و پرده قرمز رنگى از آن بيرون زده بود و حالت پرده به نوعى بود كه بازپرس پى برد كولر آن واحد روشن است و فشار باد باعث شده است تاپرده با بازبودن پنجره از آن خارج شده باشد. مأموران تشخيص هويت به محل حادثه رسيده بودند و در حال بررسى جسد بودند، وقتى جسد برگردانده شد بازپرس با ديدن ساعت مچى مرد جوان كه شباهت زيادى به ساعت خودش داشت سمت جسد رفت، ساعت مچى با اصابت به كف پشت بام شكسته بود و عقربه ها روى ساعت ۹و ۵۰ دقيقه از حركت ايستاده بودند. بازپرس شمس سرى تكان داد و با يادآورى خاطره برادرش كه در سفر به سوئيس براى او ساعت مچى خريده بود از اينكه هفته هاست نتوانسته سر خاك او برود ناراحت شد بعد به سمت ستوان حميدى برگشت و از او آخرين اطلاعات را پرسيد. ستوان گزارش كاملى تهيه كرده بود، او گفت كه صاحب جسد يك مهندس ۲۹ ساله با نام «آرش» است و در طبقه دهم ساختمان همسايه به تنهايى زندگى مى كند، ساكنان برج او را مردى ساكت و منزوى معرفى كرده اند و هيچ كس صداى فريادى ناشى از سقوط «آرش» نشنيده است. بازپرس مطمئن شد كه اگر خرابى كولر صاحب ويلا نبود شايد تا چند روز ديگر كسى متوجه مرگ اين مهندس شيك پوش نمى شد بعد در حالى كه تصور مى كرد «آرش» به خاطر منزوى بودن تصميم به خودكشى گرفته است از ستوان خواست به همراه او خود را آماده رفتن به خانه مهندس و بازرسى آن آماده كند. آسانسور خراب بود، بازپرس شمس چون احتمال مى داد «آرش» از خود نوشته اى برجاى گذاشته باشد مصمم بود از پله ها به طبقه دهم برود، نفس زنان جلوى در خانه مهندس ايستاده بود اما در بسته بود و ستوان بايستى كليدسازى را همراه خود به آنجا مى آورد. بازپرس روى پله ها نشست تا خستگى اش از بين برود و ستوان او را تنها گذاشت هنوز خبرى از كليدساز نشده بود كه زنى جوان با آرايش غليظ از پله ها بالا آمد و درحالى كه هيچ توجهى به بازپرس نداشت ابتدا زنگ خانه آرش را فشرد، بعد با مشت چند ضربه به در كوبيد ودر آخر با صداى بلند «آرش» را صدا زد. او كه جوابى نشنيد خواست برگردد كه بازپرس صدايش كرد و از او پرسيد چه نسبتى با آرش دارد، زن جوان وقتى شنيد بازپرس ويژه قتل در برابرش است ترسيد و بعد گفت: «قرار بود من و «آرش» با هم ازدواج كنيم.» او كليد خانه را در اختيار داشت به درخواست بازپرس آن را در قفل كرد و پس از سه بار چرخاندن آن وقتى قفل باز شد دستگيره را به سمت پايين فشرد و كنارى ايستاد تا بازپرس داخل برود، اين زن كه خود را «آذر» معرفى كرده بود تصور مى كرد كه «آرش» مرتكب قتل شده است و مدام مى گفت كه مهندس مرد مهربانى بود و آزارش به يك مورچه نيز نرسيده است. بازپرس داخل خانه شد، ابتدا در ورودى را چك كرد هيچ شكستگى اى روى آن وجود نداشت و كليدى نيز روى آن نبود، فرش هاى كرم رنگ بسيار زيبا با سليقه منحصر به فردى كف اتاقها ديده مى شد، نورپردازى ها و رنگ ديوارها يك فضاى شاعرانه رابه وجود آورده بود كه از يك مرد تنها بعيد به نظر مى رسيد چنين سليقه اى داشته باشد. يك كمد كشويى در گوشه اتاق خواب كه در سمت چپ پذيرايى بود ديده مى شد، وقتى در آن را باز كرد بيش از ۲۰ كت و شلوار گرانقيمت و چندين جفت كفش تميز را داخل آن ديد بعد به هال پذيرايى بازگشت، پنجره باز بود و همانطور كه تصور كرده بود كولر روشن مانده بود. در خانه هيچ به هم ريختگى وجود نداشت، بازپرس از پنجره به پاين نگاه كرد جسد «آرش» در جايى بود كه اگر از پنجره به بيرون مى پريد به احتمال زياد به همانجا سقوط مى كرد و مورد خاصى وجود نداشت. رو به «آذر» كرد اين زن مدام از مهندس تعريف مى كرد از وسواس او درتميزى و اينكه پسر سالمى است، وقتى از زبان بازپرس شنيد كه «آرش» ديگر زنده نيست وخودكشى كرده است غش كرد و بى هوش روى مبل افتاد. پاشيده شدن يك ليوان پر از آب روى صورت« آذر» كافى بود كه او به هوش بيايد، اين زن با صداى بلندگريه مى كرد و بازپرس بدون اينكه سعى كند او راآرام كند به جست وجوى اتاق ها پرداخت تا اگر كاغذ نوشته اى وجود دارد آن را پيدا كند. كليدساز و ستوان حميدى نيز به خانه آرش رسيده بودند و از اينكه درباز شده بود هر دو متعجب بودند، بازپرس بامرخص كردن مرد كليدساز از ستوان خواست«آذر» را آرام كند تا براى بازجويى آمادگى داشته باشد. وقتى زن جوان پشت ميز بازجويى نشست، بازپرس شمس بدون مقدمه شروع به پرسيدن سؤالات خود كرد: \ «آرش» را از كى مى شناسى؟ > حدود يك سال است كه در شركت او كار مى كنم، پسرى بسيار مهربان است نمى دانم كدام ناجوانمردى باعث ناراحتى او شده است تا «آرش» خودكشى كند. \ با چه كسانى رفت وآمدمى كرد؟ >با هيچ كس، او پسرى آرام بود وقتى خواست از من خواستگارى كند فهميدم چقدر با حجب و حيا است وخجالت مى كشيد تا ابراز علاقه كند بخاطر همين خودم پيشقدم شدم. \ دشمنى نداشت؟ > فكر نمى كنم اما بعد از ابراز علاقه به من با پدرش كه خيلى مردسالار است مشكل پيدا كرده بود، او وقتى فهميده بود كه من زنى مطلقه هستم با ازدواج من و «آرش» مخالفت مى كرد اما مهندس اصرار داشت با من عروسى كند من نيز پذيرفته بودم. \ چند بار به اين خانه آمده اى؟ > خيلى كم به اينجا مى آيم، بيشتر وقتى مهندس در شركت است براى مرتب كردن خانه به اينجا مى آيم، «آرش» خيلى تميز و مرتب زندگى مى كرد من نيز باب ميل او خانه اش را تميز مى كردم با وجود اينكه كليد يدك داشتم اگر به من اجازه نمى داد وارد خانه اش نمى شدم خودتان شاهد بوديد كه من مى خواستم ساختمان را ترك كنم و به درخواست شما در را باز كردم. \ آخرين بار كى آرش را ديدى؟ > صبح به شركت رفته بودم ديدم خبرى از «آرش» نيست، ساعت حدود ۸ و ۳۰ دقيقه صبح بود به خانه اش زنگ زدم، گوشى را جواب نداد مجبور شدم موبايلش را بگيرم او وقتى پشت خط صدايم را شنيد گفت كه پدرش ميهمان او است و خواست بعداً زنگ بزنم. از ساعت ۱۲ به بعد هرچه تماس گرفتم موبايل خاموش بود، نگرانش شدم مقدارى تحمل كردم احساس بدى داشتم، مى خواستم وقتى اينجا مى آيم پدرش نباشد تا اينكه بعدازظهر شد، تحمل نداشتم خودم به اينجا آمدم، در كوچه شنيدم كه مردى خودكشى كرده است اما باورم نمى شد كه «آرش» چنين كارى بكند،حداقل قبلش يك زنگ به من مى زد حتماً منصرفش مى كردم حاضر بودم از زندگى اش بيرون بروم اما او زنده بماند. \ تصور مى كنى خودكشى اش به مخالفت پدر او با ازدواج شما ربط داشته باشد؟ > بعيد نيست، پدرش مرد سالار بود و خيلى به پرو پاى پسرش مى پيچيد. ديگر نيازى نبود بازپرس در آنجا بماند، او از ستوان خواست تحقيقات را ادامه دهد وبا پيدا كردن پدر «آرش» اين مرد را نزد او ببرد. فرداى آن روز، وقتى بازپرس در دفتركارش نشسته بود، ستوان حميدى به همراه مردى مسن و قوى هيكل وارد اتاق شدند و اجازه گرفتند تا روى صندلى بنشينند. بازپرس شمس با ديدن مرد مسن پى برد كه او پدر آرش است بعد با برداشتن برگه صورتجلسه بازجويى، از اين مرد خواست با دقت به پرسش هايش جواب بدهد. \ «آرش» ناراحتى اى داشت كه دست به خودكشى زده است؟ > ناراحتى اش يك زن بيوه بود اسمش آذر است، اين زن نمى گذاشت آب خوش از گلوى پسرم پايين برود، من از او شاكى هستم. \ يعنى آذر پسرت را كشته است؟ > خير اما باعث خودكشى آرش او بوده است، نمى دانم چه سحر و جادويى كرده بود، پسرم ديوانه شده بود. \ صبح روز حادثه در خانه آرش ميهمان بودى؟ > بله، رفتم بگويم اگر با آذر، ازدواج كند ديگر پسرم نيست، او در برابر حرف هايم مقاومت كرد و گفت كه چاره اى جز ازدواج ندارد. انگار دست «آذر» آتو داشت و مى ترسيد. \ تا كى درخانه پسرت بودى؟ > ساعت ۱۱ ظهر بود كه از آنجا خارج شدم چون دركار آسانسور خبره هستم «آرش» ازمن خواست يك نگاهى به خرابى آسانسور كنم با هم به پشت بام رفتيم حتى درخصوص اينكه مى خواهم دوطبقه بالاى برج را كه خالى بود بخرم با آرش حرف هايى زدم. او مخالفت كرد و بازگفت كه اگر با آذر ازدواج كند مى خواهد او را به همان خانه ببرد كه من بدون اينكه دستى به آسانسور بزنم از آنجا خارج شدم. راستش را بخواهيد يك سيلى هم به گوش آرش زدم كه اى كاش نمى زدم فكركنم غرورش را شكستم و او تحريك شد تا خودكشى كند. \ پسرت بيمارى اى از لحاظ روحى و روانى نداشت؟ > هيچ بيمارى اى نداشت فقط از وقتى كه با آذر آشنا شده بود رفتارهاى غيرعادى اى از او سرمى زد. بازپرس شمس بيشتر از اين موارد نمى خواست از پدر آرش بپرسد، وقتى سؤالاتش تمام شد صورتجلسه را داد تا اين مرد امضا كند هنوز اين كار ادامه داشت كه بازپرس شمس برگه ها را از زيردست پدر آرش كشيد و گفت: با تمام زرنگى ات اشتباه كردى پيرمرد، تو آرش را كشته اى اما تصورنمى كردى نقشه ات برآب شود. بازپرس وقتى سه دليل را كه نشان مى داد آرش به قتل رسيده است و پدرش قاتل است بيان كرد، پيرمرد چاره اى جز اعتراف نداشت و پذيرفت پسرش را به قتل رسانده است. *** خوانندگان گرامى با اشاره به دلايل بازپرس شمس ـ دو دليل كافى است ـ مى توانيد در قرعه كشى جايزه ويژه معماى پليسى ويژه نامه حوادث روزنامه ايران شركت كنيد، پاسخ هاى خود را به صندوق پستى يا آدرس روزنامه پست كنيد.
|
|
|
|
|