|
|
|
|
|
|
|
|
جنايت دركلبه كوهستانى
|
|
|
گروه حوادث: «لارنس زيگموند بيتيكر» و «نوريس » زوج جنايتكارى بودندكه جنايات خود را پس از آشنايى در زندان برنامه ريزى كردند. اين دو مرد جنايتكار پس از آزادى از زندان در لوس آنجلس به ديدار هم رفتند و در اين زمان بود كه با خريدن خودرويى كه به خودرو مرگ معروف بود اقدام به ربودن و كشتن دختران جوان و نوجوان مى كردند. اين دو مرد سنگدل با فراهم كردن خانه اى در منطقه اى كوهستانى اقدامات تبهكارانه شان را انجام مى دادند. \ تولد لارنس زيگموند بيتيكر در ۲۷سپتامبر سال۱۹۴۰ در شهر پيزبورگ، در ايالت پنسيلوانيا متولد گرديد. به علت شغل جورج بيتيكر، پدر لارنس ، آنها مجبور به مسافرت به نقاط مختلف كشور بودند و به اين علت از شهر خود به فلوريدا، اوهايو و نهايتاً به كاليفرنيا مسافرت مى كردند تا اينكه در آنجا ساكن شدند. «لارنس» به واسطه گذشته خانوادگى نامعلوم خود، از همان دوران كودكى دچار مشكلات رفتارى زيادى شد و در سال۱۹۵۷ مجبور به ترك تحصيل شد و از همان لحظه تا پايان عمرش درگيريهاى او با پليس و قانون آغاز شد. \ نخستين دستگيرى در سال۱۹۵۹ به جرم سرقت اتومبيل دستگير شده به ۱۸ماه حبس محكوم گرديد ولى پس از مدتى كوتاه عفو شده و آزاد گرديد. هنگامى كه قانون شكنى هاى وى مجدداً تكرار شد او را مورد معاينه روانى قرار دادند و روانشناسان پليس تشخيص دادند كه وى اصولاً شخصيتى خشن دارد و همواره علاقه مند به برترى است و به واسطه اختلالات رفتارى قادر به كنترل تمايلات غريزى و جسمى خود نمى باشد و على رغم بهره هوشى بالا ، به عواقب كارهاى خود فكر نكرده و از روى احساس به اعمال عجيبى دست مى زند. \ دومين دستگيرى در سال۱۹۶۳ باز هم از زندان آزاد شد. ولى آزادى اصلاً تناسبى با او نداشت چراكه در سال۱۹۶۴ به جرم سرقت از منزل شخصى مجدداً روانه زندان شد. در سال۱۹۶۶ يعنى زمانى كه او هنوز در حبس به سر مى برد، باز هم آزمايشات پزشكى در خصوص بررسى حالات روانى او به عمل آمد و لارنس در گفت وگو با پزشك معالج خود اعلام كرد از سرقت لذت مى برد چرا كه احساس غرور و برترى به او دست مى دهد. وى پس از آزادى مشروط مجدداً به زندان افتاد. اين بار جرم وى سرقت همراه با اقدام به قتل بود. او در اين اقدام تبهكارانه اش وقتى اقدام به سرقت مخفيانه شىء از يك فروشگاه كرده بود، يكى از متصديان متوجه و در پاركينگ فروشگاه سد راه او شده بود و لارنس نيز براى فرار از مهلكه اقدام به زخمى كردن متصدى با چاقو كرده بود. به واسطه محكوميت اين پرونده، لارنس تا سال۱۹۷۸ در زندان ايالتى كاليفرنيا به سر برد و در آنجا با شخصى به نام «روى نوريس » آشنا شد. \ آشنايى در زندان نوريس متولد سال ۱۹۴۸ در كلورادو بود. او در دوران جوانى به ارتش پيوسته بود و چند ماهى را نيز در ويتنام سپرى كرده بود. ولى پس از چند فقره حمله به زنان و دختران و آسيب رساندن به آنها كه موجبات دستگيرى و زندانى شدن وى را فراهم آورده بود، از ارتش نيز اخراج شده بود. در هر حال در همان سالهايى كه لارنس در زندان كاليفرنيا به سر مى برد، نوريس به جرم ضرب و شتم و تجاوز به زندان افتاده و هم سلولى لارنس شده بود. در دوران حبس، آن دو در گفت وگوهايى كه با يكديگر داشتند، متوجه شدند كه هر دو علاقه اى بيمارگونه به آزار و اذيت و حتى قتل زنان و دختران جوان دارند. در آنجا بود كه لارنس و روى نوريس با هم قرار گذاشتند كه پس از آزادى اقدام به دزديدن هفت دختر كه سنينى بين ۱۹ـ ۱۳ سال دارند كرده و با آزار و اذيت شديد آنها مقاومت هر گروه سنى بين اين محدوده را بسنجند تا دريابند هر كدام چقدر طاقت تحمل شكنجه داشته و چه هنگام تسليم شده و مى ميرند. \ پيمان شيطانى با شكل گيرى اين پيمان شيطانى، لارنس در ۱۵نوامبر۱۹۷۸ از زندان آزاد شد و به لس آنجلس رفته و در آنجا با پيدا كردن كارى به عنوان يك مكانيك مشغول به زندگى شد. نوريس نيز دوماه بعد در ۱۵ژانويه۱۹۷۹ آزاد و راهى لس آنجلس شد. او نزدمادرش رفته و قصد داشت با يافتن كار در آنجا ساكن شود. ولى يك ماه بعد لارنس نامه اى به او نوشت و از او درخواست كرد كه در رستورانى درخارج از شهر به ملاقاتش برود. در آن رستوران نوريس و لارنس نخستين نقشه هاى خود را براى عملى كردن برنامه خونبارشان طرح ريزى كردند. \ ماشين مرگ درنخستين اقدام لارنس يك اتومبيل مخصوص حمل كالا خريدارى كرد. او اين اتومبيل را از آن جهت مناسب يافته بود كه مى توانست با استفاده از درهاى كشويى آن به راحتى قربانيان احتمالى را به درون كشيده و بدون كوچكترين جلب توجه آنها را به دام اندازد. لارنس اين اتومبيل را «ماشين مرگ» ناميد و سوار بر آن به همراه نوريس چندماهى را به پرسه زنى در اطراف مناطق ساحلى كاليفرنيا مشغول بود تا بتواند شرايط موجود وخطرات احتمالى آدم ربايى و قتل را بررسى كند و از آن گذشته مناسب ترين محلهاى يافتن قربانيان بالقوه خود را بيابد. در اين فاصله لارنس تختخوابى را نيز در انتهاى داخلى اتومبيل نصب كرده بود و در زير آن فضاى كافى براى مخفى كردن جسد وجود داشت. \ نخستين جنايت آنها اولين قربانى خود را در ۲۴ژوئن،۱۹۷۹ يافتند. اين قربانى دخترى ۱۶ساله به نام سيندى شفر بود كه در واقع مشغول رفتن به خانه مادربزرگش بودكه در اطراف منطقه ساحل كاليفرنيا زندگى مى كرد. با مشاهده اين دختر لارنس و نوريس سوار بر اتومبيل به سوى او رفته و به وى پيشنهاد كردند كه سوار اتومبيل بشود ولى هنگامى كه دخترك پيشنهاد آنها را رد كرد نوريس به سوى او دويده و با زور او را به داخل اتومبيل كشاند. فريادهاى بلند دخترك در ميان صداى موسيقى پخش شده از راديوى اتومبيل خفه شده بود و نوريس پس از دقايقى تقلا قادر به بستن دست وپاى دخترك وخفه كردن صداى او به كمك قطعه اى نوار چسب شده بود. بدون اتلاف كوچكترين وقت، آن دو بلافاصله به سوى مخفيگاه كوهستانى خودحركت كردند. اين مخفيگاه كه در اطراف منطقه ساحلى قرار گرفته بود، جايى كاملاً ساكت و دور از دسترس بود. با رسيدن به آنجا، لارنس ونوريس شروع به بازجويى از دخترك كردند و سؤالات فراوانى در خصوص محل زندگى و خانواده او از وى پرسيدند. سپس پس از آزار و اذيت وشكنجه طولانى مدت لارنس اقدام به خفه كردن او كرده وجسدش را از بالاى پرتگاهى به پايين دره پرتاب كرد. خوشحال از موفقيت آميز بودن اولين مرحله نقشه خود، آن دو مدتى را صرف يافتن قربانى بعدى نمودند و در ۸ ژولاى ۱۹۷۹ ، آن را يافتند. قربانى دوم دخترى ۱۸ ساله به نام آندريا هال بود. نوريس به قسمت انتهايى اتومبيل رفته ودر زير تخت پنهان شده بود. سپس لارنس به دخترك كه در كنار جاده مشغول راه رفتن بود نزديك شده و پيشنهاد كرده بود كه او را تا جايى برساند، دخترك نيز با كمال ميل پذيرفته بود. در طول راه لارنس توقف كرده و به بهانه آوردن نوشيدنى از عقب اتومبيل، در را باز كرده بود. در اين هنگام نوريس بيرون آمده ودخترك را به داخل اتومبيل كشانده و دست و پا و دهانش را بسته بود. همانند قربانى اول، او رانيز به مخفيگاه كوهستانى برده وپس از آزار واذيت ، او را خفه كرده و مجدداً به درون دره پرتاب كرده بودند. قربانيان بعدى لارنس و نوريس، دو دختر ۱۳ و ۱۵ ساله به نام هاى لى لمپ و جكى گيليام بودند. ماجراى كشته شدن و شكنجه آنها نيز همانند قربانيان قبلى بود با اين تفاوت كه اين بار لارنس اقدام به ضبط صداى آنها در طول شكنجه كرده بود وبه كرات از آنها خواسته بود كه فرياد بزنند وعجز خود رانشان دهند. \ فرار اين دو دوست پليد در اقدام بعدى خود دخترى جوان به نام شرلى ماندرز را ربودند و در حالى كه مشغول آزار واذيت وى بودند، دخترك موفق به فرار شد .دختر نيز بلافاصله به پليس مراجعه كرده و وقايع اتفاق افتاده را شرح داد ولى قادر به شناسايى مهاجمان خود نبود و هنگامى كه متوجه شد پليس چندان كمكى به او نخواهدكرد، از اين كار منصرف شد. \ آخرين قربانى آخرين قربانى لارنس وهمدستش پيش از دستگيرى دخترى ۱۶ ساله به نام لنيت لدفورد بود. همانند ساير موارد دخترك به شدت شكنجه شده و به قتل رسيده بود. ولى اين بار لارنس تصميم گرفت براى تنوع، جسد دخترك را درمقابل يك منزل كه درحومه شهر قرارداشت رهاكند. لذا جسد او را به داخل باغچه يك منزل پرتاب كردند. با كشف جسد در روز بعد، پليس مشغول جست وجو براى يافتن مظنونان احتمالى برآمد و بلافاصله از شرلى ساندرز خواسته شد كه به اداره پليس برود. ازطرف ديگر نوريس درطول اين مدت نتوانسته بود از بازگوكردن ماجراهاى هيجان انگيز خود به يكى از دوستانش خوددارى كند. اين دوست نوريس كه جيمى دالتون نام داشت، از دوستان قديمى نوريس در زندان محسوب مى شد و با مطلع شدن از كشف جسد لنيت لدفورد بلافاصله به نزد پليس رفت و لارنس و نوريس را معرفى كرد. با نشان دادن تصاوير نوريس و لارنس به شرلى ساندرز گفته هاى دالتون تأييد شد. ولى براى دستگيرى آنها پليس نياز به مدارك بيشترى داشت. لذا تحت نظر گرفتن آن دو آغازگرديد. دراواخر سال ۱۹۷۹ نوريس به جرم خريد وفروش موادمخدر دستگيرشد و در بازجويى ها كه به هدف كشف راز قتل ها به عمل آمد، وى به ماجراهايى كه توسط لارنس پشت سرگذاشته بود اعتراف كرد ولى اصرارداشت كه مقصر اصلى لارنس بوده است.درمعامله اى كه نوريس با پليس انجام داد قرارشد وى تمامى اطلاعات لازم براى محكوميت لارنس را دراختيار پليس بگذارد و درعوض از دريافت حكم اعدام مصون باشد.لذا نوريس درهمكارى كامل با پليس، آنها را به مخفيگاه كوهستانى برده و آنها را در يافتن اجساد قربانيانى كه از بالاى پرتگاه به درون دره پرتاب شده بودند يارى نمود. با كشف اجساد، لارنس نيز دستگير شد و به جرائم خود اعتراف كرد. \ دستگيرى كشف نوارهاى صوتى ضبط شده درطول مدت انجام شكنجه ها و قتل، محكوميت آن دو را مسجل مى كرد ولى با اين حال نوريس به واسطه معامله اى كه با پليس كرده بود به ۴۵سال حبس محكوم گرديد و قرارشد حداقل پس از گذراندن ۳۰ سال بتواند تقاضاى عفونمايد. \ محاكمه جلسه محاكمه لارنس نيز در ۱۷ فوريه سال ۱۹۸۱ برگزارشد. لارنس درمدت زمانى كه پيش از برپايى محاكمه در زندان به سربرده بود، خاطرات خود را به رشته تحرير درآورده بود و درآن به كليه جزئيات مربوط به قتل ها نيز اعتراف كرده بود. با مدارك مستندى كه دردست بود، حكم اعدام مسلم به نظرمى رسيد و از آن گذشته نوارهاى صوتى به دست آمده دال بر اين مطلب بود كه لارنس دراوج سنگدلى و خونسردى اقدام به قتل قربانيان خود نموده است و اصولاً بازگشت وى به جامعه چيزى جز تكرار اين جرائم حول ناك را به همراه نخواهدداشت.لذا در ۲۴ مارس سال ،۱۹۸۱ با رأى هيأت منصفه و تأييد قاضى دادگاه، لارنس بيتيكر به اعدام محكوم گرديد. وى به واسطه اعتراض هاى متعددى كه به حكم اعدام خود نموده است، تا امروز نيز درانتظار اجراى حكم باقى مانده است و على رغم جنايات مخوف مرتكب شده، هواداران بسيارى از طريق شبكه اينترنت يافته و همه روز مشغول رد و بدل كردن پيامهاى مختلف با آنها است. اخيراً براساس رأى دادگاه فرجام وى ديگر اجازه اعتراض به حكم صادرشده را نخواهد داشت و درآينده اى نزديك روزنهايى اجراى حكم اعدام مشخص خواهدشد.
|
|
|
|
|
خطرناكترين بازى
|
|
|
در دو شماره گذشته خوانديد شخصى به نام رنيز فورد ـ كه يك شكارچى معروف بود ـ سوار بر يك كشتى به همراه دوستش در مورد جزيره آدمخواران صحبت مى كرد. اين شكارچى در تاريكى شب پس از شنيدن صداى شليك گلوله از كشتى در اقيانوس افتاد و پس از تلاش بسيار موفق شد تاخود را به جزيره اى برساند. روز بعد او پس از جست وجوى جزيره متوجه برجى نورانى در جزيره شد و پس از وارد شدن به آنجا دريافت كه در اين برج مردى كه ژنرال قزاق است و به شكار علاقه زيادى دارد زندگى مى كند. او در ضمن صحبت با اين مرد پى برد كه او به دنبال شكار جديدى براى رسيدن به جذابيت شكار كردن است و اينك ادامه داستان نوشته: ريچارد كانل مترجم: رامك فداييان آه، جانور تازه هيجان انگيزترين شكارها را براى من فراهم مى كند. هيچ شكار ديگرى قابل مقايسه با اين شكار نيست. من هر روز به شكار مى روم وهيچ وقت كسل نمى شوم. چون الآن صيدى دارم كه با حس طنز روحيه من همخوانى دارد. بهت و سر در گمى در چهره رينزفورد كاملاً محسوس بود. من به دنبال يك جانور ايده آل براى شكار مى گشتم. پس از خودم پرسيدم نشانه هاى يك جانور ايده آل چيست و البته پاسخ اين بود: بايد داراى جرأت، زيركى و بالاتر از همه قدرت استدلال باشد. ولى هيچ جانورى قدرت استدلال ندارد! دوست عزيزم، جانورى هست كه از اين قدرت برخوردار باشد. رينزفورد به نفس نفس افتاده بود: «مطمئناً منظور شما اين نيست كه ...» ـ چرا كه نه؟ ـ باور نمى كنم كه جدى بگوييد ژنرال زاروف، اين واقعاً يك شوخى هولناك است؟ ـ چرا جدى نگويم؟ من دارم درباره شكار صحبت مى كنم! ـ شكار؟!! خداى بزرگ، ژنرال زاروف، شما داريد از قتل صحبت مى كنيد! ژنرال از ته دل خنديد: ـ باورم نمى شود كه يك مرد جوان امروزى متمدن مثل شما چنين افكار رومانتيكى درباره ارزش هاى زندگى انسان داشته باشد. قطعاً تجربيات شما در جنگ... رينزفورد ازميان دندان هاى كليدشده اش حرف ژنرال را ادامه داد: باعث نشده است كه تبديل به يك قاتل بالفطره شوم. قهقهه خنده، بدن ژنرال را به لرزه انداخت: شما به نحوى باورنكردنى مضحكيد! امروزه كسى از يك مرد تحصيلكرده آمريكايى انتظار چنين خامى و افكار دوره ويكتوريايى ندارد. درست مثل اين است كه در يك ليموزين مدرن به جاى جاسيگارى، قوطى انفيه دان پيدا شود. آه خب، بى ترديد اجداد شما، مثل بسيارى از آمريكايى ها پروتستان بوده اند. شرط مى بندم بعد از اينكه با من به شكار آمديد، همه اين افكار را كنار مى گذاريد، آقاى رينزفورد. ـ متشكرم، ولى من يك شكارچى ام، نه يك قاتل! ژنرال با صدايى آرام و بدون حتى يك ذره لرزش گفت: خداى بزرگ! باز هم آن كلمه ناخوشايند را به كار برديد. فكر كنم بتوانم به شما ثابت كنم كه تعهدات اخلاقى شما بر مبناى غلطى استوار شده است. ـ خب؟! ـ زندگى مال قوى تر است و بايد صرف قوى تر شود، حتى در صورت لزوم بايد توسط قوى تر گرفته شود. ضعيف ترهاى اين دنيا صرفاً براى لذت و سرگرمى قوى ترها به وجود آمده اند. حالا چرا من نبايد از اين هديه خدادادى استفاده كنم؟ اگر شكار را دوست دارم، چرا شكار نكنم؟ ضمناً به شما بگويم كه من وازده هاى اين كره خاكى را به دام مى اندازم: ملوان هاى كشتى هاى سرگردان، هندوها، سياه پوستان، چينى ها، سفيدهاى دورگه پست كه حتى گله اى از آنها به يك اسب يا يك سگ شكارى مردنى نمى ارزد. رينزفورد با شدت گفت: ولى آنها انسانند!! ژنرال چشمكى زد و ادامه داد: اين جزيره به تله كشتى معروف است. گاهى خدايان خشمگين درياها، شكارهاى مرا به اينجا مى آورند. گاهى نيز كه تقدير با من مهربان نيست، خودم كمى دخالت مى كنم. لطفاً بياييد دم پنجره. رينزفورد نزديك پنجره رفت و به درياى خروشان نگاهى انداخت. ژنرال با انگشت به دل سياهى اشاره كرد: به آن بيرون نگاه كنيد. چشمان رينزفورد فقط تاريكى مى ديد و سپس با فشار انگشت ژنرال بر يك دكمه، در فاصله اى دور ميان دريا نورى توجه رينزفورد را جلب كرد. ژنرال با دهان بسته خنديد: آن نورها وجود يك كانال را در ذهن تداعى مى كنند. در حالى كه واقعاً كانالى وجود ندارد. صخره هاى غول آسا با لبه هاى تيزشان درست مثل يك غول دريايى با آرواره هاى بزرگ به نظر مى آيد. آن صخره ها به همان آسانى كه من اين گردو را له مى كنم، مى توانند يك كشتى را خرد و خمير كنند گردويى را به كف چوبى سالن پرت كرد و با پاشنه كفش آن را له كرد. بعد درست مثل اينكه به يك سؤال پاسخ بگويد ادامه داد: «آه بله، من نيرويى جاذب دارم. ما اينجا سعى مى كنيم متمدن باشيم.» «متمدن؟!! و بعد به همين راحتى آن بدبخت ها را مى كشيد؟!» براى لحظه اى برقى از خشم در چشمان سياه ژنرال درخشيد، ولى فقط يك لحظه. بعد با خوشايندترين لحن ممكن گفت: «عزيز من، شما چه مرد جوان درستكارى هستيد! به شما اطمينان مى دهم آنطور كه شما فكر مى كنيد، رفتار نمى كنم. آنگونه رفتار، وحشيانه است! من در نهايت ملاحظه با ملاقات كنندگانم رفتار مى كنم. غذاى عالى و استراحت خوب در دسترس آنها قرار مى گيرد تا زمانى كه به وضعيت جسمانى مناسب برسند. خودتان فردا متوجه خواهيدشد.» «منظورتان چيست؟» ژنرال لبخند زد: «من مدرسه آموزشى خودم را به شما نشان خواهم داد. در زيرزمين همين ساختمان است. تقريباً ۱۲ شاگرد دارم كه همه از نژاد سن لوچار اسپانيا هستند و از بخت بدشان اينجا گرفتار شده اند. متأسفانه از نژاد بسيار پستى هستند. بيچاره ها... بيشتر به عرشه كشتى عادت دارند تا جنگل.» با اشاره دست ژنرال، ايوان كه حالا به عنوان پيشخدمت كار مى كرد، قهوه غليظ ترك را سرو كرد. رينزفورد تلاش مى كرد جلوى زبان خود را بگيرد. «خواهيد ديد كه اين فقط يك بازى است. من به يكى از آنها پيشنهاد مى كنم براى شكار همراهى ام كند. با غذا و بهترين كارد شكارى هم مجهزش مى كنم. ۳ ساعت هم مهلت مى دهم. بعد به تعقيبش مى روم، آن هم با يك تپانچه كاليبر و برد پايين. اگر شكار من سه روز كامل بتواند از من مخفى بماند، بازى را برده، ولى اگر من پيدايش كردم...» لبخند زد: «باخته است.» «اگر بازى را قبول نكند چه؟» ـ البته او حق انتخاب خواهد داشت. اگر مايل نباشد، مى تواند در بازى با من شريك نشود. در اين صورت من او را به ايوان واگذار مى كنم. ايوان يك بار به درجه شلاق زن رسمى سزار بزرگ مفتخر شده و عقايد مخصوص به خودش را درباره تفريح دارد. آقاى رينزفورد، شكارهاى من بدون استثنا شكار با مرا انتخاب مى كنند. ـ و اگر بردند چه؟ ژنرال لبخندى به پهناى چهره زد: تا امروز من در هيچ يك از بازى ها نباخته ام بعد با شتاب افزود: دوست ندارم فكر كنيد لاف مى زنم، آقاى رينزفورد. اما بيشتر آنها تنها مراحل اوليه را تاب آورده اند. يك بار يكى از آنها تا مرز بردن پيش رفت، طورى كه مجبور شدم از سگ ها استفاده كنم. ـ سگ ها؟! از اين طرف لطفاً. نشانتان مى دهم. ژنرال رينزفورد را به سمت يك پنجره راهنمايى كرد. شعاع هاى نورى كه از پنجره خارج مى شد، اشكال درهمى در سطح حياط زيرين درست كرده بود. از ميان سوسوى نور، رينزفورد حداقل يك دوجين هيكل سياه را ديد كه در اطراف حركت مى كردند كه با شنيدن صدايى ازسمت پنجره، چشم هاى سبز خود را به آن سمت دوختند. فكر كنم نژاد بسيار خوبى هستند. آنها هر شب سر ساعت ۷ آزاد مى شوند. چنانچه كسى سعى كند وارد خانه من شده يا از آن خارج شود، حتماً از كرده خود پشيمان خواهد شد. بعد زير لب شروع به زمزمه آهنگى كرد. و حالا مى خواهم كلكسيون جديد سرهايم را به شما نشان بدهم. لطفاً به كتابخانه بياييد. ـ اميدوارم امشب مرا معذور كنيد ژنرال، به هيچ وجه حالم خوب نيست! ـ آه واقعاً؟! فكر كنم بعد از شناى طولانى كه امشب داشتيد، خستگى مفرط كاملاً طبيعى باشد. امشب به يك خواب خوش احتياج داريد. شرط مى بندم فردا حسى متفاوت خواهيد داشت. بعد به شكار مى رويم، خب؟ من از همين حالا دورنماى اميدبخشى در ذهن دارم كه... رينزفورد براى خارج شدن از سالن عجله نشان مى داد. ژنرال به دنبال او ادامه داد: متأسفم كه شما نمى توانيد همراه من باشيد. امشب انتظار يك تفريح منصفانه هيجان انگيز را با يك سياهپوست قوى هيكل دارم. به نظر مى آيد خيلى كارآمد باشد. خب... شب بخير آقاى رينزفورد! تختخواب فوق العاده بود و پيژامه اى كه در دسترس او قرار گرفته بود، از لطيف ترين پارچه ابريشم دوخته شده بود. رينزفورد در تك تك سلولهاى بدنش احساس خستگى مى كرد. ولى افيون خواب نتوانست بر مغز فعال او غلبه كند. با چشمان باز دراز كشيد. يك بار فكر كرد صداى گامهاى دزدكى را بيرون در اتاقى شنيده است. سعى كرد در را باز كند، ولى موفق نشد. به سمت پنجره رفت و به بيرون نگاه كرد. اتاق او در بالاترين نقطه يكى از مرتفع ترين برجهاى آن ساختمان واقع شده بود. چراغهاى قصر ديگر خاموش شده بودند و همه جا تاريك و ساكت بود، ولى ماه نيمه در آسمان مى درخشيد و در نور پريده رنگ آن رينزفورد مى ديد كه اشكالى سايه مانند سياه و بى صدا در حياط مشغول حركتند. گله سگها صداى او را شنيدند و منتظرانه با چشمهاى سبز خود به او خيره شدند. رينزفورد به تختخواب برگشت و به هر شيوه ممكن سعى كرد بخوابد. با دميدن سحر، تازه چرتش برده بود كه ناگهان از اعماق جنگل صداى خفه شليك تپانچه را شنيد. ظاهراً شكار آن شب با موفقيت به پايان رسيده بود. ژنرال زاروف تا هنگام صرف ناهار خود را نشان نداد. وقتى آمد، لباسهاى فاستونى بى نقصى پوشيده بود و خود را بسيار نگران سلامت رينزفورد نشان مى داد. ژنرال آهى كشيد. امروز حال خوبى ندارم. دلواپسم آقاى رينزفورد. ديشب دوباره رد پاى نگرانى قديمى ام را يافتم. بعد در پاسخ به نگاه پرسشگر رينزفورد ادامه داد: خستگى، كسالت. ديشب اصلاً شكار خوبى نداشتم. طرف عقلش را كاملاً از دست داده بود. آنچنان رد پاى واضحى از خود باقى گذاشته بود كه دنبال كردنش هيچ زحمتى نداشت. اشكال كار ملوانها همين است. ذهنى كودن دارند و نمى دانند در جنگل چگونه بايد پنهان شوند. كارهاى واقعاً واضح و احمقانه اى انجام مى دهند. اين مسأله خيلى آزاردهنده است. يك ليوان ديگر نوشيدنى ميل داريد آقاى رينزفورد؟ رينزفورد با لحنى محكم پاسخ داد: ژنرال من مايلم در اولين فرصت اين جزيره را ترك كنم. ابروهاى انبوه ژنرال بالا رفت. آزرده به نظر مى رسيد: اما دوست عزيز من، شما تازه وارد شده ايد. هنوز هيچ شكارى... ـ من مايلم همين امروز بروم! چشمان سياه ژنرال بر او دوخته شده بودند. چهره اش ناگهان درخشيد. ليوان رينزفورد را از يك بطرى خاك گرفته نوشيدنى قديمى پر كرد. ـ امشب من و شما به شكار خواهيم رفت. رينزفورد سرى تكان داد: خير ژنرال. من در اين بازى شركت نخواهم كرد. ژنرال شانه بالا انداخت و با ظرافت مشغول خوردن يك خوشه انگور گلخانه اى شد: هر طور مايليد دوست عزيز. حق انتخاب با شماست، ولى لازم مى دانم به شما يادآورى كنم عقايد من درباره تفريح از عقايد ايوان جالب توجه تر است. بعد به سمتى كه مرد غول آسا با ترشرويى و دست به سينه ايستاده بود، اشاره كرد. رينزفورد فرياد كشيد: منظورتان اين نيست كه... ـ دوست عزيزم، قبلاً به شما نگفتم كه من هميشه درباره شكار جدى ام؟ اين واقعاً عالى است. بالاخره دشمنى را كه ارزش شمشير پولادينم را داشته باشد، پيدا كردم. ژنرال ليوان خود را به سلامتى رينزفورد بلند كرد، ولى رينزفورد بى حركت ماند. ژنرال افزود: متوجه مى شويد كه اين بازى ارزشش را دارد. مغز شما در مقابل مغز من. قدرت خلاقيت، نيروى جسمانى و طاقت شما در مقابل من، درست مثل بازى شطرنجى كه در هواى آزاد انجام شود. شرط بندى بى ارزشى نخواهد بود، نه؟ ـ و اگر من بردم؟ اگر من نتوانستم شما را تا نيمه شب سومين روز پيدا كنم، در نهايت خوشرويى شكست خودم را اعلام مى كنم. قايق من شما را تا نزديكى يك شهر خواهد رساند. ژنرال آنچه را كه از ذهن رينزفورد مى گذشت، خواند. ـ آه، شما مى توانيد به من اعتماد كنيد. من به عنوان يك نجيب زاده و ورزشكار به شما قول مى دهم. البته در عوض شما هم بايد قول بدهيد يك كلمه درباره آنچه در اينجا ديده ايد، صحبت نكنيد. هرگز چنين قولى نمى دهم. ـ اوه، در اين صورت... اصلاً چرا حالا اين حرفها را بزنيم؟ ۳ روز ديگر ضمن خوردن يك نوشيدنى عالى مى توانيم درباره اين مسائل صحبت كنيم. مگر اينكه... ژنرال نوشيدنى خود را مزه مزه كرد. سپس با روحيه اى شاد خطاب به رينزفورد افزود: ايوان شما را با غذا، كارد و لباس شكار تجهيز مى كند. توصيه مى كنم از مرداب بزرگى كه در جنوبى ترين نقطه جزيره واقع شده هم بپرهيزيد. ادامه دارد
|
|
|
|
|