سه شنبه ۵ آبان ۱۳۸۳ - ۱۱ رمضان ۱۴۲۵
Tue, Oct 26, 2004
فرهنگ و پايدارى
سال دهم - شماره ۲۹۵۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
۲۱ سال شيميايى
۲۱ سال شيميايى
مدارا با درد
188010.jpg
انقلاب اسلامى، يك قصه واقعى است كه يكى بود آن با مستضعفان و يكى نبود آن با مرفهان بى درد شروع شد، همان هايى كه در آسمان معروف تر از زمين هستند.
و داستان هشت سال دفاع مقدس، هم دنباله همان قصه انقلاب اسلامى بود، اما چه قصه پرخاطره اى، قصه رشادت، قصه ايثار و فداكارى وگذشت مردمى كه دنيا را مات و مبهوت كرد.
قصه ايثار شهدا، از خودگذشتگى جانبازان و صبر آزادگان، حكايت هاى ماندگار اين انقلاب خواهد بود.
اين قشر فداكار نيز انتظاراتى دارند و وظيفه همه ماست تا پاسخگوى آنان باشيم.
فرصتى شد تا پاى درد دل مسن ترين جانباز شيميايى آران و بيدگل كه در مظلومانه ترين روزهاى حيات خويش بى پناه مانده، بنشينيم.
از آن قامت رشيد و هيكل درشت، به جز مشتى پوست و استخوان باقى نمانده و حتى حرف هايش را نيز بريده بريده بر زبان مى آورد، به طورى كه گوش به آن كه مى سپارى، ذكر نام مقدس حسين(ع) و ابوالفضل العباس(ع) است.
در گوشه اى تنها و دور از چشم در راه ماندگان دفاع مقدس و آنان كه امروز خود را مديون او و امثال او مى دانند، ناتوان افتاده است.
على اكبر صمدى نژاد كه امروز در ۷۳ سالگى عمر خويش، مظلومانه با عوارض گازهاى شيميايى به سختى زندگى مى كند. در سال ۶۲ براى اولين بار عازم جبهه شد.
وى در حالى كه ۵۲ سال از عمر خويش را با كار در مزرعه گذرانده بود و زمانى كه بسيج كهولت سنش را مانع حضور در جبهه دانست با عضويت در جهاد به آوردگاه حق و باطل شتافت.
اين پيرمرد جانباز شيميايى گفت: در سه مرحله اعزام به جبهه، دو بار مجروح شدم، يك بار در عمليات رمضان با ۱۵ درصد و مرحله دوم با ۴۰درصد ناشى از عوارض شيميايى جانباز شدم.
در حين صحبت به ناگهان تب و لرز شديد توان صحبت از او را گرفت و بى رمق در گوشه اتاق خاموش شد.
در اين موقع فرزند بزرگ خانواده گفت: پرونده جانبازى پدرم در آذرماه سال ۷۹ در حالى تشكيل شد كه ۱۲ سال از پايان جنگ گذشته بود.
«احمدعلى صمدى نژاد» افزود: پدرم كه سالها در ستاد معراج شهدا به جمع آورى اجساد شهدا فعاليت داشت، به علت ارتباط مستقيم با مصدومان شيميايى، دچار اين عارضه شد.
وى اظهار داشت: بينايى پدرم به اندازه اى كم شده كه فقط از فاصله بسيار نزديك قادر به ديدن است.
به گفته وى، عوارض پوستى نيز در سالهاى اخير باعث شده است كه پوست بدن اين جانباز شيميايى با تماس دست بريزد.
وى گفت: پدرم دچار عفونت شديد موسوم به «C.L.L» (سرطان خون) نيز شده است و به همين علت در صحبت كردن و حتى براى تنفس نيز به شدت دچار مشكل مى شود.
همسر اين جانباز نيز گفت: در طول همه سالهاى جانبازى و بيمارى همسرم هيچ مقام و مسؤولى سراغى از ما نگرفته است.
معصومه جعفرزاده به بيان خاطره اى از مجروح شدن همسرش در تظاهرات قبل از انقلاب پرداخت و افزود: چند سال با دسترنج حاصل از قاليبافى توانستم هزينه درمان او را تهيه كنم، اما بهبود نيافت.
وى كه علاوه بر همسر، پرستارى از فرزند و داماد جانبازش را نيز بر عهده دارد، اظهار داشت: يك روز «على اكبر» در حرم حضرت معصومه (س) با خاتمى آشنا مى شود و وقتى وى اوضاع نگران كننده همسرم را مى بيند، وى را به خدمت امام راحل مى برد.
در اين هنگام اشك در چشم پيرمرد نشست و به زور لب گشود و گفت: همسر شهيد بهشتى به سفارش امام (ره)، مرا با دو نفر همراه به بيمارستان سينا فرستاد و هنوز حرف پيرمرد تمام نشده بود كه دوباره با تب و لرز خاموش شد.
معصومه جعفرزاده در ادامه اظهار داشت: در طول سالهاى دفاع مقدس، علاوه بر همسر، دو داماد و پسرم نيز در جبهه مجروح شدند.
وى گفت: پسرم با وجودى كه بينايى چشمانش در جنگ خيلى كم شده، حاضر به تشكيل پرونده جانبازى نشد و پرونده يكى از دامادهايم نيز مفقود شده است.
وى تصريح كرد: دامادم كه از مبارزان سپاه بدر بود، دچار عارضه اعصاب و روان شد، اما بنياد جانبازان از پذيرش او خوددارى كرد.
همسر جانباز صمدى نژاد، درحالى كه با گوشه چادر اشكهايش را پاك مى كند، گفت: اگر از حق همسرم بگذرم، اما از ظلمى كه بر دامادم روا شده، نخواهم گذشت. او براى كشور ما مبارزه كرد، ولى نسبت به او بى توجهى مى شود.
فرزند جانباز صمدى نژاد نيز گفت: ما براى جانبازان از خانواده خود، ادعايى نداريم، چون براى دفاع از اسلام و كشور جنگيدند، اما از مسؤولان خواهش مى كنيم به كمك ديگر رزمندان و جانبازان شيميايى رفته و به مشكلات خانواده آنان رسيدگى كنند.
مسؤول امور جانبازان شهرستانهاى كاشان و آران و بيدگل در اين خصوص گفت: اين نهاد پس از پيگيريهاى مداوم موفق شد دو سال پيش در كميسيون پزشكى على اكبر صمدى نژاد را به عنوان جانباز شيميايى ثبت كند.
«يدا• افروز» به خبرنگار «ايران» افزود: هزينه درمان و بيمارستان اين جانباز نيز بر عهده بنياد است.
به گفته وى، شرايط آب و هواى گرم و خشك اين دو شهرستان باعث شدت يافتن مشكلات جانبازان شيميايى در منطقه كويرى شده است.
وى اظهار داشت: تعداد جانبازان شهرستانهاى كاشان، نطنز و آران و بيدگل كه زير پوشش اين بنياد قرار دارند، با تعداد برخى استانها مانند همدان و يزد برابرى مى كند.
بيش از ۵ هزار و ۷۰۰ جانباز دوران دفاع مقدس در شهرستانهاى كاشان، نطنز و آران و بيدگل از خدمات بنياد جانبازان استفاده مى كنند كه ۴۵۰ نفر از آنان را جانبازان شيميايى شامل مى شود.
زخمى
187998.jpg
تازه از بيمارستان مرخص شده بودم كه به مقر لشكر ـ ۳۱ عاشورا در رحمانلو رفتم. گردان آنجا بود و من اصرار داشتم درعمليات شركت كنم كه برادر روح روان اين اجازه را به من نمى داد. ولى بالاخره به گردان حبيب رفتم در بدو ورود با برادرى آشنا شدم كه داشت سؤالاتى از ديگران مى كرد. حدس مى زدم مسؤول رسته باشد كه اينطور هم بود. از نيروهاى قديمى جنگ بود و به لحاظ مديريتى در سطح بالايى بود. فاميلى اش خاطرم نيست. اما نامش سيدجعفر بود وما او را مير جعفر صدا مى زديم. او رسته را چون خانواده اش مى دانست. صميميتى كه در بين رسته ما بود زبانزد همه بود. دريكى از روزها با اصرار برادران مجبورش كرديم خاطره اى تعريف كند . سيد مى گفت: دريكى از عمليات ها به همراه جمعى از برادران مأمور شديم در محورى عمل كنيم. درمسير ما آبراهى بود كه روى آن پلى قرار داشت و ما مى بايستى از آن عبور كنيم. بعد هم سه تپه بودكه هر سه آنها مى بايد تصرف مى شدند كه تپه اول و دوم تصرف شد. اما شدت آتش دشمن از تپه سوم كه مسلط بر تپه اول و دوم بود مانع آزادى آن شد.
در ضمن امكانات هم به مانرسيده وعراقى ها از طرفين به موضع ما نفوذ كردند. تقريباً به محاطره افتاده بوديم كه مسؤولان دستور دادند به عقب برگرديم. هنگام عقب نشينى تعدادى از برادران كه شهيد شده بودند جا ماندند. من به شدت مجروح شده بودم و بين تپه اول و دوم به علت آتش شديد عراقى ها و مجروح شدنم جا ماندم و براى اينكه عراقيهامتوجه من نشوند در بين پيكرهاى مطهر ۶ ـ ۵ شهيدكه آنجا قرار داشتند پنهان شدم، نيروهاى عراقى در تپه دوم مستقر شدند حدود ۱۰ مترى من سنگى بزرگ بود كه عراقى ها تيربارشان را روى آن مستقر كردند. آنها به سمت پيكر شهدا تيراندازى مى كردند. اما تيرها هيچكدام به من اصابت نمى كرد. بعد از مدتى نزديكهاى غروب يكى ازعراقيها بالاى سرشهدا آمد و شروع كرد به زدن تيرخلاص. بالاى سرمن كه رسيد، چون همه بدنم خونى بود تير نزد و برگشت. منتظر ماندم تا هوا قدرى تاريك شد و كشان كشان خودم را به نزديكى يكى از شهدا رساندم تشنه بودم قمقمه اش آب داشت از آن سيراب شدم. حالم قدرى خوب شد.با خودم گفتم هرجا شهيد شدم فرقى نمى كند، پس حالا كه هوا تاريك است بهتر است خود را قدرى از تپه دور كنم . خودم را روى زمين كشيدم تا رسيدم به جمع ديگرى از شهدا. قدرى ديگر آب نوشيدم و باز حركت كردم نزديك صبح بود كه من فقط ۴۰ مترى از جاى قبلى ام دور شده بودم. قمقمه ها را دور خودم جمع كردم و چون در ديد عراقيها بودم اصلاً حركتى نكردم. تاغروب همينطور ماندم وغروب دوباره شروع به حركت كردم. قدرى جلوتر رفتم. قوطى كنسروى را ديدم و خيال كردم كه كمپوت است. از آن خوردم كنسرو خوراك بود. درآن شب سياه و ساكت صداى ناله اى را از روبرويم شنيدم. صدا كردم برادر كى هستى اما جوابى نيامد. فكر كرده بودعراقى هستم. بعد كه اسم خودم را گفتم ديدم يواش يواش صدايم مى كند. كمى خودم را به طرف ايشان كشيدم. ديگر توان حركت نداشتم. نزديك ايشان كه رفتم كنسرو را دستم ديد. پرسيد كه چى دستت هست؟ گفتم چيزى نيست كنسرو است. هى قسم مى داد كه اگر كمپوت است آن را به من بده. آخرش گفت من آن را براى خودم نمى خواهم. اين طرف يك مجروح هست كه هر دو پايش قطع شده و من آن را براى ايشان مى خواستم با هم نزد آن مجروح رفتيم، حالش خيلى وخيم بود.
ولى از دست ما كارى بر نمى آمد. نمى دانم با چه حالى از آن مجروح پا قطع شده جدا شديم. اما بالاخره هر دو كشان كشان حركت كرديم تا رسيدم به يك دو راهى كه جلوى تپه اى قرار داشت من گفتم از اينطرف برويم و ايشان گفتنداز آن طرف. در نهايت تصميم گرفتيم از هم جداشويم. من قدرى كه جلو رفتم يك كمپوت پيدا كردم آن را خوردم وحركت كردم. بعد از ساعاتى دوباره رسيديم به هم. در واقع مسير ما دور يك تپه بود و ما نمى دانستيم. مقدارى حركت كرديم هوا داشت روشن مى شد و ما هم خسته بوديم، آنجا خوابيديم. صبح دومين روز بود چون در ديد دشمن بوديم امكان تحرك نبود.آن روز تا غروب جلوى آفتاب مانديم.
آب نداشتيم از طرفى زخمها هم زجرمان مى داد. شب كه شد ديگر نمى توانستيم حركت كنيم. حال من خيلى ناجور بود راديويى ديدم صداى آن راتا آخر باز كردم. آن طرف خاكريز سنگر عراقيها بود. صداى هلهله آنها به گوش مى رسيد. راديو را به طرفشان پرتاب كردم تا متوجه شوند و بيايند بزنند تا شهيد شويم. چون ديگر توانى نداشتيم. اما كسى نيامد. دوباره كشان كشان رفتيم به طرف پلى كه هنگام عمليات از آن گذشته بوديم. آتش دشمن روى پل شديد بود. نمى شد رد شويم، آمديم زير پل تا آتش سبك تر شود دوباره آمديم روى پل از مسيرى كه من گفتم رفتيم. قدرى كه جلو رفتيم صدايى شنيديم. متوجه شديم جمعى هستند كه با هم عربى صحبت مى كنند.
مسير را اشتباهى آمده بوديم دوباره برگشتيم به جهتى كه دوستم گفته بود. هوا كم كم روشن مى شد و ما هم از ديد دشمن خارج شده بوديم. به جايى رسيديم كه زمين نسبتاً باتلاق بود. آبش لجن بود اما ما چون تشنه بوديم مقدارى خورديم. قمقمه ها را پر كرديم از سنگهاپايين آمديم. هوا روشن شده بود. ما هم خسته بوديم و خوابيديم. دوستم آب خيلى مى خورد. آبمان تمام شد. به شوخى به دوستم گفتم برو آب بياور. او نتوانست خودم دوباره به هر زحمتى بود آب آوردم. هوا قدرى خنك شده بود شروع به حركت كرديم. تپه اى كوچك جلويمان بود. از آن بالا رفتيم. آب مى خورديم وحركت مى كرديم. هوا تاريك شد قدرى استراحت كرديم و دوباره حركت نموديم. از خنكاى هواى شب استفاده كرديم تابيشتر بتوانيم به جلو برويم. هوا داشت روشن مى شد كه به علت خستگى زياد خوابيديم. وقتى بيدار شديم آفتاب بالاى سرمان بود. هوا گرم بود به حركتمان ادامه داديم.
آبمان تمام شده بود. ۵ روز از زخمى شدنمان مى گذشت. حدود ساعت دو بعدازظهر آنقدر حالمان وخيم بود كه سر بر شانه يكديگر شهادتين را گفتيم. صدايمان ضعيف بود گاهى من او را صدا مى زدم گاهى او مرا! در همان حال تكه ابرى كه بالاى سرمان بود شروع كرد به باريدن. باران قدرى حالمان را خوب كرد. خدا را شكر كرديم. دوباره به راه افتاديم. تقريباً يك ساعتى حركت كرديم كه دوباره دچار ضعف شديد شديم. دوباره افتاديم و باز هم قدرى باران باريد وتوانى به ما داد. دوباره حركت كرديم. اين كار سه بار تكرار شد در حال حركت بوديم كه جاده اى نمايان شد. رفتيم پايين، كنار جاده . دقايقى ايستاديم كه ناگهان متوجه شديم از تپه روبرويى سه نفر دوان دوان پايين مى آيند. نزديك كه شدند ديديم لباس ارتشى به تن دارند دو نفر گروهبان بودند و يك نفر سرباز . با كمك آنها آمديم بالاى تپه . آنجا به ما آب ندادند چون زخمى بوديم . شش روز بود كه از زخمى شدن ما مى گذشت. از آنجا به بيمارستان منتقل شديم و به لطف خدانجات يافتيم.
راوى:احد بهارلو


|   شناسنامه   |   آرشيو   |