خدايا: عقيده مرا از دست عقده ام مصون بدار.
خدايا: به من قدرت تحمل عقيده مخالف ارزانى كن.
خدايا: رشد عقلى و علمى، مرا از فضيلت تعصب، احساس و اشراق محروم نسازد.
خدايا: مراهمواره، آگاه و هوشيار دار، تا پيش از شناختن درست وكامل كسى يا فكرى ـ مثبت يامنفى ـ قضاوت نكنم.
خدايا: جهل آميخته با خودخواهى و حسد، مرا، رايگان، ابزار قتاله دشمن، براى حمله به دوست، نسازد.
خدايا: شهرت، منى را كه: مى خواهم باشم، قربانى منى كه: مى خواهند باشم، نكند.
خدايا: در روح من، اختلاف در انسانيت را، با اختلاف در فكر و اختلاف در رابطه، با هم مياميز، آن چنان كه نتوانم اين سه اقنوم جدا از هم را بازشناسم.
خدايا: مرا به خاطر حسد، كينه و غرض، عمله آماتور ظلمه مگردان.
خدايا: خودخواهى را چندان در من بكش، يا چندان بركش، تا خودخواهى ديگران را احساس نكنم و از آن در رنج نباشم.
خدايا: مرا، در ايمان، اطاعت مطلق بخش، تا در جهان، عصيان مطلق باشم.
خدايا: به من تقواى ستيز بياموز، تا در انبوه مسؤوليت، نلغزم و از تقواى پرهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدايا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختى مكشان، اضطرابهاى بزرگ، غم هاى ارجمند و حيرت هاى عظيم را به روحم عطا كن. لذتها رابه بندگان حقيرت بخش و دردهاى عزيز بر جانم ريز.
خدايا: انديشه و احساس مرا در سطحى پايين مياور كه زرنگى هاى حقير و پستى هاى نكبت بار و پليد شبه آدم هاى اندك را متوجه شوم؛ چه، دوست تر ميدارم بزرگوارى گول خور باشم تا، همچون اينان، كوچكوارى گول زن.
خدايا: مرا از چهار زندان بزرگ انسان: طبيعت، تاريخ، جامعه و خويشتن، رها كن، تا آنچنان كه تو، اى آفريدگار من، مرا آفريده اى ـ خود آفريدگار خود باشم، نه كه ـ همچون حيوان ـ خود را با محيط، كه محيط را با خود، تطبيق دهم.
خدايا: آتش مقدس شك را آنچنان در من بيفروز تا همه يقين هايى را كه در من نقش كرده اند، بسوزد و آنگاه، از پس توده اين خاكستر، لبخندمهراوه بر لبهاى صبح يقينى، شسته از هر غبار، طلوع كند.
خدايا: مرا از فقر ترجمه و زبونى تقليد، نجات بخش تا قالب هاى ارثى را بشكنم، تا در برابر قالب ريزى غرب، بايستم و تا ـ همچون اين ها و آنها ـ ديگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تكان دهم!
خدايا: قناعت، صبر و تحمل را از ملتم بازگير و به من ارزانى دار.
خدايا: اين خرد خورده بين حسابگر مصلحت پرست را كه بر دو شاهبال هجرت از هست و معراج به باشدم، بندهاى بى شمار مى زند، در زير گامهاى اين كاروان شعله هاى بيقرار شوق، كه در من شتابان مى گذرد، نابود كن!
خدايا: مرا از نكبت دوستى ها و دشمنى هاى ارواح حقير، در پناه روح هاى پرشكوه چون على و دلهاى زيباى همه قرنها ـ از گيلگمش تا سارتر و از لوپى تا عين القضاة و ازمهراوه تا رزاس پاك گردان.
خدايا: تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن على، سپاس مى گذارم كه دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزينى، كه چند دشمن ابله، نعمتى است كه خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مى كند.
خدايا: مرا هرگز مراد بى شعورها و محبوب نمكهاى ميوه مگردان.
خدايا: بر اراده، دانش، عصيان، بى نيازى، حيرت، لطافت روح، شهامت و تنهايى ام بيفزاى.
خدايا: مرا يارى ده تا جامعه ام را بر سه پايه كتاب، ترازو و آهن استوار كنم و دلم را از سه سرچشمه حقيقت، زيبايى و خير سيراب سازم.
خدايا: اين كلام مقدسى راكه به روسو الهام كرده اى، هرگز از ياد من مبر كه: من دشمن تو و عقايد تو هستم، اما حاضرم جانم را براى آزادى تو و عقايد تو فدا كنم!
خدايا: جامعه ام را از بيمارى تصوف و معنويت زدگى شفا بخش، تا به زندگى و واقعيت بازگردد و مرا از ابتذال زندگى و بيمارى واقعيت زدگى نجات بخش، تا به آزادى عرفانى و كمال معنوى برسم.
خدايا: به روشنفكرانى كه اقتصاد را اصل مى دانند، بياموز كه: اقتصاد هدف نيست و به مذهبى ها كه كمال را هدف مى دانند، بياموز كه: اقتصاد هم اصل است.
خدايا: اين آيه را كه بر زبان داستايوسكى رانده اى، بر دلهاى روشنفكران فرودآر كه: «اگر خدا نباشد، همه چيز مجاز است» جهان فاقد معنى و زندگى فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنى، فاقدمسؤوليت نيز هست.
خدايا: در برابر هر آنچه ماندن را به تباهى مى كشاند، مرا ، با نداشتن و نخواستن ، رويين تن كن.
خدايا: در تمامى عمرم، به ابتذال لحظه اى گرفتارم مكن كه به موجوداتى برخورم كه در تمامى عمر، لحظه اى را درترجيح عظمت، عصيان و رنج، بر خوشبختى، آرامش و لذت اندكى ترديد كرده اند.
خدايا: به هر كه دوست مى دارى بياموز كه: عشق از زندگى كردن بهتر است و به هر كه دوست تر مى دارى، بچشان كه: دوست داشتن از عشق برتر!
خدايا: به من توفيق تلاش، در شكست؛ صبر، در نوميدى؛ رفتن، بى همراه؛ جهاد، بى سلاح؛ كار، بى پاداش، فداكارى، در سكوت؛ دين، بى دنيا؛ مذهب، بى عوام؛ عظمت، بى نام؛ خدمت، بى نان؛ ايمان، بى ريا؛ خوبى، بى نمود؛ گستاخى، بى خامى؛ مناعت، بى غرور؛ عشق، بى هوس؛ تنهايى، در انبوه جمعيت؛ دوست داشتن، بى آنكه دوست بداند؛ روزى كن.
خدايا: مرا از همه فضايلى كه به كار مردم نيايدمحروم ساز! و به جهالت وحشى معارف لطيفى مبتلا مكن كه، در جذبه احساس هاى بلند و اوج معراج هاى ماوراء، برق گرسنگى را در عمق چشمى وخط كبود تازيانه را بر پشتى، نتوانم ديد!
خدايا: پارسايان بزرگى را كه در انزواى رياضت و عزلت پاك عبادت، ياعلم يا هنر، به كشتن نفس كمر بسته اند، هرچه زودتر توفيقشان ده! تا در اين طبيعت خوب خدا، كه هر موجودى را ـ جز اينها ـ معنايى است و در اين اندام زنده جهان، هر ذره اى ـ جز اين انگل ها ـ سلولى و در اين نظام هماهنگ خلقت، هر مخلوقى را ـ جز اين پاكان پوك يا پوكان پاك ـ نقشى است، جايى براى حشره اى ـ كه مى داند چرا زندگى مى كند ـ تنگ نباشد و خلقت از بيهودگى و عبث پاك گردد و در چشم ظاهربين پير حافظ، خطايى بر قلم صنع نيايد.
خدايا: به سارتر بگو كه اگر ملاك خير را هم خودمن ـ آنچنان كه مى خواهم ـ مى سازم، پس نيت خير ـ كه او ملاك اخلاق مى گيرد ـ چيست؟
خدايا: به ماترياليست ها بگو كه انسان درختى كه، ناخودآگاه، در طبيعت، تاريخ و جامعه مى رويد نيست.
خدايا: به جامعه ام بياموز كه تنها راه به سوى تو، از زمين مى گذرد، اما به من بيراهه اى ميان بر را نشان بده.
خدايا: به مذهبى ها بفهمان كه: آدم از خاك است، بگو كه: يك پديده مادى نيز به همان اندازه خدا را معنى مى كندكه يك پديده
غيبى در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت ومذهب، اگر پيش از مرگ، به كار نيايد، پس از مرگ هم به هيچ كار نخواهد آمد.