لازم به نظر مى رسد كه در همين ابتداى كار از جميع خوانندگان ستون يخچال فرنگى عذرخواهى كنيم از بابت اينكه اولين لطيفه اين هفته نيز درباره آمريكايى هاى از خدا بى خبر است و اين بار درباره بچه هايشان كه جنگ طلب و پدرسوخته اند.
يك لطيفه جنگ طلبانه
دوتا از بچه هاى نسل جنگ آفرينان آمريكايى، مى خواستند بازى كنند. پسرك مدتى فكر كرد و گفت:
ـ هان! پيدا كردم، بيا جنگ بازى كنيم.
دختربچه با دلخورى گفت:
ـ نه، نمى خوام، من كتك كارى دوست ندارم.
پسربچه جوابش داد:
ـ كتك كارى نمى كنيم كه... من مى شم ژنرال، تو هم ماشين نويس. بعد من خاطراتم رو تعريف مى كنم تو ماشين مى كنى.
يك لطيفه پدرانه
جناب آقاى خجسته مثل همه پدرهاى اين دورو زمونه عادتش بود كه هر چند وقت يكبار فرزندانش را دور خودش جمع كند و نصيحتشان كند. از جمله ديشب داشت حرفهاى عبرت آميز براى فرزندانش بيان مى كرد:
ـ من وقتى به سن شما بودم، خونواده فقيرى داشتم، نه رخت و لباس حسابى مثل شماها داشتم، نه خورد وخوراك حسابى مثل شماها مى خوردم.
فرزندش كه چهار پنج سالى بيشتر نداشت، سخت تحت تأثير قرار گرفت و گفت: پس حتماً حالا خيلى خوشحالى كه دارى با ما زندگى مى كنى.
يك لطيفه خيلى كوتاهانه
توى باغ وحش، مادر به كودك:
ـ بچه اونقده نرو نزديك خرس قطبى. تو ضعيفى، زود سرما مى خورى.
يك لطيفه سينمايانه
ما مانده بوديم كه چرا لطيفه هاى امروز بيشتر درباره كودكان است، بعد كه رفتيم سراغ تقويم ديديم كه روز جهانى كودك نزديك است. از اين رو لطيفه بعدى ما هم درباره كودكان است.
توى كوچه پسركى هفت ـ هشت ساله، مظلوم و رنگ پريده، با چشمانى سرخ از گريه و با صدايى لرزان جلوى خانم محترمى را گفت:
ـ خانوم، خانوم... خواهش مى كنم، اگر مى شه پونصد تومن به من بدين، مى خوام برم پيش پدر مادرم... خانم رهگذر، اشك در چشمانش حلقه زد، از كيفش يك اسكناس پانصدتومانى درآورد و رو به پسرك پرسيد:
ـ كوچولو، پدر و مادرت كجا هستند؟
كوچولو جواب داد:
ـ سينما
يك لطيفه لالايانه
باز هم امان از دست اين بچه ها كه امروز ول كن ما نيستند. جمع خانواده جمع بود. از اتاق بچه ها صداهاى عجيب و غريب مى آمد. ميلاد از مامانش پرسيد:
ـ چى شده مامان؟ بابا چرا داره اين سر و صداها رو درمياره؟
مامان آهى كشيد و گفت:
ـ مثلاً خيرسرش داره لالايى مى خونه كه خواهر تو بخوابونه.
ميلاد صادقانه گفت:
ـ پس چرا اين خواهر ديوونه من خودش رو نمى زنه به خواب؟
يك لطيفه پدرانه
در يكى از شهرهاى كوچك ايتاليا، كشيشى براى يك مأموريت، در ايستگاه پياده شد. پسركى كه آنجا پرسه مى زد رفت جلو و گفت:
ـ سلام جناب.
كشيش با تبسمى متواضعانه جواب داد:
ـ پسرم! به من نگو جناب، بگو پدر.
پسرك بشكنى زد و گفت:
ـ جانمى، برم به مامان مژده بدم كه شما اومدين، اون مى گفت شما ديگه هيچ وقت به اين شهر برنمى گردين.
يك لطيفه رنگ آميزانه
سپهر جون، فرزند يكى يكدانه و لوس ناصرخان، جلو در نرده اى باغچه حياطشان ايستاده بود و با اضطراب دور و بر خود را نگاه مى كرد. خوب پيدا بود كه مى خواهد برود توى حياط ولى نمى تواند در را بازكند. همين جور كه متحير و ملتمس مانده بود، خانم نيكوكارى از آنجا رد شد و با فراست، وضع بغرنج سپهر را دريافت. با مهربانى جلو آمد و گفت:
ـ پسرم، ببين، بازكردن اين درخيلى آسونه. قد خودت هم مى رسد. اين جورى دستتو از پشت نرده رد مى كنى، يه خورده چپ و راست مى گردونى تا دستگيره رو پيدا كنى. بعد دستگيره رو اين جورى مى كشى، درباز مى شه، حالا برو تو، يادگرفتى؟
ـ بله خانوم. از اولش هم بلد بودم. منتها اينجارو تازه رنگ كرده بوديم نمى خواستم دستام رنگى بشه.
يك لطيفه عبرت آموزانه
جناب مسعودخان و همسرگرامى شان مينا خانوم براى دومين بار طى پنج سالى كه از ازدواجشان مى گذشت، قرار بود صاحب فرزندى شوند. قرار شد طى مراسمى، آرام آرام قضيه را به پسر چهارساله شان بگويند و او را از لحاظ روحى براى پذيرش يك عضو جديد در خانواده آماده كنند. از اين رو پس از خريد يك اسباب بازى چندهزارتومانى و خوراندن مقادير معتنابهى پيتزا و سيب زمينى سرخ كرده ونوشابه، مسعودخان از پسر كوچولو پرسيد: ـ ببينم پسرم، دلت يه داداش كوچولو مى خواد يا يه خواهر كوچولو؟
پسرك با اطمينان جواب داد:
ـ اگر بگم هيچ كدام، اون وقت بچه هه رو چى كارش مى كنين؟
يك لطيفه حكيمانه
از فرمايشات حكيمانه يك زن شناس واقعى:
اى جوان! اگر مى خواهى در عرصه قلب همسرت تركتازى كنى و به پيروزى دست بيابى، چنين وانمود كن كه زن ديگرى در زندگى تو وجود دارد. چرا كه بانوان به تسخير قلب يك مرد چندان اهميت نمى دهند، چيزى كه برايشان مهم است، اين است كه مرد را از جنگ يك زن ديگر بيرون بكشند.
كارشناس محترم يك مجله ديگر نيز درباره زنان فرموده است، بدين شرح:
ـ زن بر دو قسم است: يكى آنكه مرد را تيغ مى زند و ديگرى آنكه سرش را از بيخ مى تراشد.
خودتان انتخاب كنيد.
يك لطيفه محاسبانه
نصراله خان، دريكى از هتل هاى شمال كشور چند روزى اقامت كرد و بعد، موقع رفتن صورتحساب خواست. وقتى صورتحساب را نشانش دادند، حقيقتاً نزديك بود پس بيفتد. با سختى بسيار گفت:
ـ چرا اينقدر گرون شده؟ صدو چهل و دو تومن براى يك هفته؟
حسابدار هتل پرسيد:
ـ صبحونه هم داشتين؟
ـ نه
حسابدار شروع كرد با ماشين حساب تلق و تولوق كردن و گفت:
ـ خب، صبحونه كه نداشتين پس مى شه صد و پنجاه و هفت تومن
(از كليه خوانندگان بابت بى مزه بودن اين لطيفه ها عذرخواهى مى كنيم.)
يك لطيفه طوطيانه
مثل اينكه لطيفه هاى حيوان آميز ما بسيارطرفدار دارد چون خوانندگانى كه براى ما ميل مى زنند مرتب به آن لطيفه ها اشاره مى كنند. پس حالا بشنويد از اين لطيفه كه به دنياى طوطى ها مربوط مى شود.
حسينقلى خان و احمدعلى خان پس از سالها همديگر رو ديدند و به تجديد خاطرات گذشته پرداختند. حسينقلى خان گفت:
ـ رفيق! يادم مياد طوطى باهوش و سروزبون دارى داشتى. هنوزم دارى؟
احمدعلى خان آهى كشيد و گفت:
ـ نه متأسفانه… وقتى عروسى كردم اون از غصه مرد.
ـ از غصه؟! عجب! پس به زنت حسوديت مى شد.
ـ نه، حسوديش نمى شد، ديگه زنم مهلت نمى داد حرف بزنه.
يك لطيفه حسن ختامانه
حالا كه مجموعه لطيفه هاى امروزمان را با لطيفه اى درباره آمريكايى ها شروع كرديم، بد نيست كه با لطيفه اى در همين زمينه هم تمامش كنيم:
در يكى از محلات جنوبى نيويورك، توى يك كافه درجه ،۳ دو تا آمريكايى جلنبر مشغول زدن حرفهاى مزخرف به هم ديگر بودند. آنقدر خزعبل گفتند تا صحبتشان رسيد به حس ششم و آگاهى انسان از وقايع آينده يكى از آن دو نفر به ديگرى گفت:
ـ باور كن! به جان بچه هات، پدر من يه ماه قبل از مرگش، تاريخ دقيق مردنش رو مى دونست.
دومى كه از تعجب شاخ درآورده بود گفت:
ـ نه بابا! بگو تو بميرى!
ـ تو بميرى.
ـ آخه چطورى؟ مگه مى شه؟
ـ آره، توى زندان كه بود منشى دادگاه اومد حكم رو براش خوند!