يكشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۳ - ۱۶ رمضان ۱۴۲۵
Sun, Oct 31, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۹۵۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
درباره «دوستى» با مريم سعادت
دنبال چه مى گردى؟
شايد در سال چيز هاى زيادى را گم كنيم. شايد خيلى از آنها را اصلاً نفهميم كه گم كرده ايم و بعضى ها را هم وقتى فهميديم به سرعت باد فراموش كنيم. يعنى اصلاً چه بهتر! ولى چيز هايى است كه وقتى گم شود از روى نبودنش، بودنش را حس مى كنيم و وقتى جايش خالى باشد تازه ديده مى شود. آنوقت به دنبالش خواهيم گشت از كوه و دره و دشت گرفته تا ستون روزنامه، نشانى ما:
donchemig@ Yahoo.com
<
من دنبال يكى از دوستانم مى گردم به اسم قاسم جونيانى كه دو سه سالى است گمش كرده ام. لطفاً اگه ازش خبر داريد، بهم ايميل بزنيد.
من منتظرم ها!
ahmad - 2632001@ yahoo.com
با تشكر
<
من به دنبال يكى از معلمان دوره ابتدايى خود هستم به اسم خانم اكبرى معلم كلاس چهارم ابتدايى من در دبستان مكتب آل زهرا. يادم مى آيد كه بعد از سال۷۴ نقل مكان كردند به قزوين و بعداز آن سال من ديگه ايشان را نديدم. لطفاً  اگر اين پيام را مى خوانند يا كسى از ايشان خبر دارد با من تماس بگيرد.
toska 777 @ yahoo. co.uk
با تشكر
<
من تا حالا ۲ بار ايميل زدم. ولى درخواست مرا چاپ نكرديد. اين بار لطفا ً چاپ كنيد تا شايد دوستم را پيدا كنم. من از سال۱۳۶۸ تا ۱۳۷۱ در مدرسه راهنمايى شهيد فرازى. (اصفهان ـ ناحيه۳) تحصيل مى كردم و در اين ۳سال با پسرى به نام عليرضا امجدى همكلاس بودم و هر ۳سال با هم در يك نيمكت مى نشستيم.ولى متأسفانه بعد از امتحانات نهايى سال سوم عليرضا به همراه خانواده اش از اصفهان به شهر ديگرى رفتند و من ديگر او رانديدم. از عليرضا خواهش مى كنم اگر اين نوشته را مى خواند به من ميل بزند، خيلى دوست دارم بدانم كجاست؟ و چه كار مى كند؟
fres 56@ yahoo. com
با تشكر فريداسماعيلى
<
من هديه هستم و به دنبال دوست دوره دبستانم مى گردم اسمش آذين فاطمى بود. درمدرسه زينب واقع در خواجه عبدالله انصارى. ما خيلى با هم صميمى بوديم حتى او با من به مسافرت آمد ولى يك دفعه غيبش زد. من متولد۱۳۵۴ هستم.
آذين كجايى؟
h-mpr @ yahoo.com
از همكارى شما قبلاً متشكرم
درباره «دوستى» با مريم سعادت
زندگى در دو مرحله
188583.jpg
زى زى گولو، بدون شرح، بانكى ها، باجناق ها و... نام مريم سعادت را براى بينندگان تلويزيون آشنا كرده است، هر چند او كارش را با نمايش عروسكى آغاز كرده و عروسك گردان بسيارى از عروسك هاى معروف بوده است. با او در «سيما فيلم» و زمان ساخت مجموعه باجناق ها قرار گذاشتم. درباره دوستى، نمايش، زندگى و خيلى چيزهاى ديگر حرف زده ايم.

تأثيرگذاران بر مريم سعادت

يك دوست
دوستى داشتم كه هيچ وقت نمى توانم اسمش را بگويم و خود او هم نمى داند كه چه تأثيرى بر زندگى من گذاشته است. او توى زندگى اش آنقدر مشكل داشت كه من هميشه فكر مى كردم چطورى زنده است. اما آنقدر با آرامش و درست با زندگى كنار مى آمد كه توانست درس بزرگى به من بدهد. بخشى از تغييرات من در زندگى مديون رفتار اوست.
زى زى گولو
زى زى گولو نخستين تجربه جدى بازيگرى من بود. من عروسك گردان زى زى گولو بودم ولى مرضيه برومند خواست كه نقش زن همسايه را هم بازى كنم. قرار بود نقش خيلى كوتاه باشد اما در اجرا وسيع شد. اما همين نقش باعث شد تا به دنياى بازيگرى وارد شوم. اما با اين حال هيچ گاه فراموش نكرده ام كه كار اصلى ام كار نمايش عروسكى است.
شوهرم
شوهرم در انتخاب هاى من نقش بسيارى داشته است. من بعد از اينكه دانشگاه رفتم، دانشگاه تعطيل شد و در اين فاصله بچه دار هم شده بودم. وقتى دانشگاه ها باز شد، ديگر هيچ انگيزه اى براى ادامه تحصيل نداشتم. اما اصرارهاى او باعث شد كه درسم را ادامه دهم. او با اينكه خودش در كار هنر نيست، اما هميشه بزرگترين منتقد كارهاى من بوده است.

\ مرتب در حال SMS زدن هستيد. اين پيغام ها را براى دوستان تان مى فرستيد؟
> اصولاً مدتى است به فرستادن SMS عادت كرده ام. علاوه بر اين اينجا در سيما فيلم، موبايل درست آنتن نمى دهد و من مجبورم خيلى ازكارهايم را از اين طريق رو به راه كنم.
\ آن عادت از كجا آمده؟
> بالاخره هر پديده اى كه مى آيد، تا مدتى آدم را به خودش مشغول مى كند. مخصوصاً در فرستادن شوخى ها،گاهى وقت ها آدم زياده روى مى كند.
\ پس در جمع دوستان تان بايد خيلى شوخ باشيد!
> تا حالا به اين مسأله فكر نكرده بودم... نه... گمان نمى كنم خيلى شوخ باشم.
\ اصلاً دوستان زيادى داريد؟
> بله، تعداد دوستانم تقريباً زياد هستند. ارتباط هاى دوستانه ام به دوران  مختلف بر مى گردد. يكسرى از دوستانم به دوران اول كارى ام مربوط مى شوند. يعنى سال هاى ۶۳ و ۶۴. آنها دوستانى هستند كه كار نمايش عروسكى را با هم شروع كرديم و هنوز هم با هم رابطه داريم. بعد دوستان دوره دانشگاهم هستند.بعضى از دوستانم هم دانشجويانم هستند.چند سالى است كه تدريس مى كنم و در اين سال ها، هر سال به تعدادشان افزوده مى شود. با آنكه از آنها بزرگتر هستم ولى ارتباط دوستانه خوبى با هم داريم.
\ معمولاً خانم ها چنين جمله اى به كار نمى برند.
> چه جمله اى؟
\ اينكه «با آنكه از آنها بزرگتر هستم».
> طبيعى است كه وقتى توى دانشگاه درس مى دهم بايد از دانشجويانم بزرگ تر باشم.
\ آره طبيعى است، ولى خانم ها معمولاً ترجيح مى دهند به اين بخش ماجرا اشاره اى نكنند.
> نه، من از سن و سالم نمى ترسم. هنوز انگيزه اينكه سنم را پنهان كنم پيدا نكرده ام.
\ شايد چون هنوز خيلى بالا نرفته است.
> اى بابا... من چهل و شش سالمه...
\ اما بهتان نمى خورد!
> شايد به اين دليل كه من روحيه خوشى دارم، به نظر جوان تر مى آيم.
\ اين روحيه خوش تان از كجا مى آيد؟ زندگى تان بى دغدغه است يا تمرين هاى خاصى مى كنيد؟
> نه، هر چقدر هم آدم خوش باشد، بالاخره زندگى اش بى دغدغه نيست. اما تمرين من اين بوده كه زندگى را سخت نگيرم. در دوران جوانى، آن موقع كه دانشجو بودم، خيلى با الآن تفاوت داشتم. خيلى تلخ و بدبين بودم. اين زندگى را برايم خيلى سخت مى كرد. بعدها به اين نتيجه رسيدم كه بايد روش ديگرى را در زندگى پيش بگيرم كه مرتب مجبور نباشم درباره رفتارم توضيح بدهم. من از لحاظ درونى با كسى مشكلى نداشتم ولى رفتارم طورى بود كه چندان دلپذير به نظر نمى آمد.
\ و حتماً اين باعث مى شد دوستانتان از اطرافتان پراكنده شوند...
> نه اينكه برنجند و بروند، ولى خوب معمولاً آدم ها دوست ندارند با كسى كه تلخ است و منفى باف رابطه خيلى عميقى داشته باشند. ولى بعد كم كم سعى كردم كه خودم را تغيير دهم. يك دفعه خواستم كه خودم را تغيير دهم و موفق هم شدم. اصلاً تبديل شدم به يك آدم ديگرى.
\ چه تمرينى كرديد؟
> تمرين خاصى نكردم. فقط تصميم گرفتم همه چيز را قشنگ تر ببينم و اينجورى فكر نكنم كه هر كسى هر حرفى به من مى زند منظورى دارد و بى خودى عصبانى نشوم. به اين نتيجه رسيدم كه كار من يك كار جمعى است و بايد روحيه كار گروهى داشته باشم. توى كار ما هر چقدرهم كه به لحاظ حرفه اى كارت خوب باشد، تا خودت آدم دلچسبى نباشى از طرف ديگران با روى باز پذيرفته نمى شوى. خيلى سعى كردم، همه چيز را تغيير بدهم. تا قبل از آن هر وقت كوچك ترين مشكلى پيش مى آمد فكر مى كردم دنيا به آخر رسيده. اما به جايى رسيدم كه ديدم اين مشكلات كوچك قابل حل هستند و چه نگران شان باشى، چه نباشى، خودشان حل مى شوند.
خانه من لواسان است و براى رسيدن به تهران بايد جاده هاى پيچ در پيچ زيادى را پشت سر بگذارم. يك بار كه توى زمستان فيلمبردارى داشتيم، من تا نصفه هاى راه آمدم و توى برف گير افتادم. اگر اين اتفاق در سال هاى قبل تر از آن افتاده بود، حتماً منجر به يك زخم معده مى شد. اما من تصميم گرفتم پياده شوم و برف بازى مفصلى كنم تا اينكه جاده باز شود.
\ كار عروسكى هم روى رفتارتان تأثير گذاشته است؟
> بله با كار عروسكى آدم هميشه با كودكى اش باقى مى ماند. اين ارتباط با كودكان و اينكه تو فكر كنى هميشه دارى براى آنها كار مى كنى، تر و تازه نگهت مى دارد.
\ پس حتماً خانه تان پر از عروسك است!
> نه، چون عروسك هاى ما عروسك هاى نمايشى است و معمولاً آنها را به سفارش جايى مى سازيم. تازه الآن مدت هاى مديدى است كه من كار عروسك سازى نكرده ام. فقط يك كارى به اسم در به درهاست به تهيه كنندگى خانم مرضيه برومند و كارگردانى آقاى اميرحسين صديق كه من نقاشى صورت عروسك ها را در آن انجام دادم.
\ شما به غير از كار عروسكى و عروسك سازى و بازيگرى و ... چه كارهاى ديگرى بلديد؟
> منظورتان كار هنرى است؟
\ نه، اگر به شما بگويند از امروز ديگر نمى توانيد كار هنرى انجام دهيد، چه مى كنيد؟
> آهان... من حتماً مى روم يك رستوران مى زنم.
\ رستوران؟! حتماً يك رستوران عجيب و غريب.
> نه، اتفاقاً يك رستوران معمولى... با ساندويچ هاى ارزان قيمت و كوچولو.
\ چه چيز رستوران دارى برايتان جالب است؟
> اصولاً اين كار را دوست دارم.
\ مى دانم. خب چه چيزى اش را دوست داريد؟
> من سرويس  دهى در رستوران را دوست دارم.
\ اتفاقاً فكر مى كنم رستوران تان خيلى بگيرد. مردم مى گويند مى رويم رستوران مريم سعادت. اصلاً چرا اين كار را ول نمى كنيد برويد همان رستوران را بزنيد؟
> آخه آن هم سرمايه مى خواهد.
\ بسيار خب... قديمى ترين دوستان را به خاطر داريد؟
> بله، دو تا دوست صميمى داشتم كه هنوز هم با آنها در ارتباط هستم.يكى شان فيروزه است و يكى شان ميترا كه البته الان در ايران نيستند.
\ آن موقع هم در لواسان زندگى مى كرديد؟
> نه، من به دنيا آمده خيابان گرگان هستم و بزرگ شده نارمك و تهران پارس.
\ براى يك دوست حاضريد چه چيزهايى را از دست بدهيد؟
> اينطورى كه بگويم چه چيزهايى را حاضرم از دست بدهم، نمى توانم.
\ چه جورى مى توانيد، همان جورى بگوييد.
> واقعاً اگر احساس كنم پشت آن دوست حقانيتى هست، پايش مى ايستم. من اين مدلى ام.
\ يعنى حاضريد آن رستوران را به خاطرش از دست بدهيد؟
> واقعاً نمى دانم در آن لحظه در چه شرايطى قرار بگيرم. نمى دانم در آن شرايط آن كار اصلاً درست هست يا نه.
\ با آدم هاى اين طورى برخورد داشته ايد؟ كسانى كه حاضر باشند چيزى را به خاطرش از دست بدهند؟
> شايد هيچكدام از دوستان من رستوران نداشته اند. ]مى خندد[ ولى كلاً هيچ وقت مسأله اى آنقدر جدى برايم پيش نيامده كه كسى بخواهد چيزى را به خاطر من از دست بدهد.
\ اصلاً هيچ مسأله جدى اى در زندگى شما پيش آمده؟
> چرا فكر مى كنيد من همه مسائلم شوخى است؟
\ آخر اگر يك مسأله خيلى جدى در زندگى آدم پيش بيايد، آدم حتى به دوستانش مراجعه مى كند!
> نه مسائل جدى برايم بى شمار پيش آمده اما شكلش طورى نبوده كه به خاطرشان بروم سراغ دوستانم. البته يك مسأله ديگر هم هست. من اصولاً آدم خوددارى هستم. مسائلم خيلى چيز بيرونى ندارد.
\ واكنش هاى برون گرايانه هم داريد؟
> تا دلتان بخواهد من نمى توانم جلوى خنده ام را بگيرم.
\ پس از كاراكترهايى كه بازى مى كنيد چندان دور نيستيد. چون آنها هم معمولاً تظاهرات برون گرايانه دارند.
> نه، اتفاقاً كاراكترها را چندان شبيه خودم نمى دانم. ولى به نظرم توى زندگى موقعيت هايى پيش مى آيد كه براى خنده نيست اما موجب خنده مى شود. من اين موقعيت ها را بيشتر مى بينم. من توى يك دعواى خيلى جدى دو نفر، توجهم بيشتر به يك نكته خنده دار جلب مى شود، من اگر زمين بخورم، قبل از آنكه به خاطر درد نتوانم از جايم بلند شوم، به خاطر خنده نمى توانم اين كار را بكنم و حتماً يكى بايد دستم را بگيرد وبلندم كند. حتى يكبار نزديك بود جانم را به خاطر اين خنده هاى بى مورد از دست بدهم.
\ چطور؟
> ما توى پارك لاله تمرين مى كرديم و كارمان تا ديروقت طول مى كشيد. آن موقع ها پارك ها نرده داشت و شب كه مى شد در پارك را مى بستند و ما مجبور بوديم براى بيرون رفتن از پارك از چهار متر نرده بالا برويم و بپريم پايين. يكبار كه من درست بالاى نرده بودم و مى خواستم بپرم پايين، يكى از دوستانم مسأله خنده دارى را تعريف كرد و من ديگر نتوانستم جلوى خودم را نگه دارم. آنقدر آن بالا خنديدم كه پرت شدم توى خيابان و اگر بچه ها نبودند و مرا نمى گرفتند حتماً مرده بودم.
\ مثل اينكه موبايلتان دارد زنگ مى زند... احتمالاً يكى از دوستان تان است. نمى خواهيد جواب بدهيد؟
> نه، مهم نيست.
\ اينكه دوستتان هست مهم نيست؟
> نه، يك تلفن آنقدر مهم نيست كه آدم مصاحبه را به خاطرش قطع كند.
\ بچگى ها شيطان بوديد؟
> شيطان نبودم، بيشتر موذى بودم.
\ و اين ادامه پيدا كرد؟
> نه، الآن اصلاً اين طور نيستم.
\ يعنى اگر سكانس را خراب كنيد. گردن ديگران نمى اندازيد؟
> نه، هيچ وقت اهل جرزدن نبوده ام. بعد هم وقتى كه آدم سكانس را خراب مى كند، آنقدر مشخص است كه ديگر نمى توانى جر بزنى و لزومى ندارد آدم خودش را خراب كند.
\ ولى اگر مطمئن بوديد كه خراب نمى شويد، جر مى زديد.
> نه، دروغ مى گويم اما جر نمى زنم.
\ به دنبال پيدا كردن دوستان جديد هستيد؟
> راستش نه، چون اطرافم پر از دوستان مختلف است و سال هاست كه به اين نتيجه رسيده ام كه يك آدم آنقدر فرصت ندارد كه با همه آدم هاى نازنينى كه اطرافش هستند دوست باشد و خودم را عادت دادم كه به راحتى بتوانم از دوستانى كه سر يك كار با هم آشنا مى شويم خداحافظى كنم.
\ در همه ارتباط هاى انسانى خداحافظى كردن برايتان راحت است؟
>نه، اصلاً... خيلى سخت است. من هيچ وقت براى بدرقه كسى به فرودگاه نمى روم. دوست ندارم رفتن كسى را ببينم.
\ مى توانم درباره تلخ ترين خداحافظى تان بپرسم؟
> نه... ترجيح مى دهم درباره چيزهاى شيرين ترى صحبت كنم.
\ خيلى خب، پس شيرين ترين خداحافظى كه داشتيد، چه بوده؟
> ]مى خندد[ نه، منظورم اين بود كه درباره مسائل شيرينى صحبت كنيم.
\ شما اصلاً چرا به جاى رستوران يك شيرينى فروشى نمى زنيد.
> نه، شيرينى بلاى جان آدم هاست، چرا بايد به ديگران ضرر بزنم؟ همان رستوران بهتر است. راستى يادم رفت بگويم كه توى آن رستوران حتماً آش هم مى فروشيم. من نمى دانم كه چرا رستوران ها آش نمى فروشند.
\ خانم، الآن كه توى اين ماه رمضانى، لوازم التحريرى ها هم آش مى فروشند.
> نه، منظورم آش رشته نيست، آش هاى مختلف است.
\اصلاً خودتان بلد هستيد آش بپزيد؟
> بابا من بالاخره يك زن خانه دارم... دو تا بچه بزرگ دارم.
\ چند سال شان هست؟
> دو تا پسر دارم يكى شان بيست و دو سال دارد يكى هم شانزده سال. بزرگه زبان روسى مى خواند و آن يكى هنوز محصل است.
\ توى كار حرفه اى نزديك ترين دوستتان چه كسى است؟
> مرضيه برومند.
\ آيا شما مى دانيد تفاوت يك سوسمار و يك تمساح در چيست؟
> فكر مى كنم تمساح ترسناك تر باشد.
\ صرف نظر از اين تفاوت، شما اگر تمساح يا سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟
> براى رفع گرسنگى، هر كسى را سر راهم باشد، با چشم بسته مى خوردم. ولى هيچ وقت آرزو نكرده ام كه كسى زنده نباشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |