متولد ۱۳۲۷ مشهد
ليسانس دانشكده هنرهاى دراماتيك دانشگاه تهران
فوق ليسانس زيبايى شناسى سينما از دانشگاه ايالتى تگزاس/دالاس
دكتراى زيبايى شناسى سينما از دانشگاه ايالتى تگزاس /دالاس
تدريس دروس كارگردانى فيلم در دانشگاه هنر از سال ۱۳۷۱
استاد مدعو دانشكده سوره در دروس تئوريك فيلم از سال ۱۳۷۱
تدريس در دانشگاه ايالتى تگزاس / دالاس (دروس زيبايى شناسى سينما) ۱۹۹۱ ـ۱۹۸۹
استاديار دانشگاه ايالتى تگزاس / دالاس ۱۹۸۹ ـ ۱۹۸۶
مدير ارزشيابى و استاد دروس كارگردانى و زيبايى شناسى سينماى مدرن و پست مدرن در مدرسه عالى فيلم تهران از سال ۱۳۷۹
رئيس جشنواره فيلم هاى شكسپيرى در آمريكا (نمايش دهنده ۱۰ فيلم بر اساس آثار شكسپير)
دوبار عضو هيأت انتخاب جشنواره فيلم دالاس /تگزاس آمريكا ۱۹۹۱ و ۱۹۸۹
مشاور سينمايى براى موزه هنردالاس / تگزاس ۱۹۸۸
مشاور سينمايى براى انتخاب فيلم جشنواره «تصوير مكزيك» ـ آمريكا ۱۹۸۸
عضو هيأت داوران جشنواره بين المللى سينماى جوان در سال هاى ۱۳۷۷ و ۱۳۷۹ و ۱۳۸۲
رئيس جشنواره فيلم گلازئوست در آمريكا ۱۹۸۹
رئيس جشنواره فيلم زنان (نمايش دهنده ۱۰ فيلم بلند وكوتاه ساخته زنان در اروپا وآمريكا) در آمريكا
استاد راهنماى بيش از ۷۰ پروژه فيلم كوتاه كه بسيارى از آنها برنده جوايز بين المللى شده اند.
چاپ مقالات بسيارى در خلال سال هاى ۱۳۷۱ تا ۱۳۸۲
|
|
|
محمد شمخانى :« اين بار كه بعد ازده سال سرى زده بودم به آمريكا، دوستان خارجى ام با كنايه از من مى پرسيدند كه در ايران چه خبر است؟ آنجا مگر برف مى بارد كه اين همه موهايت سفيد شده است؟ و من كه خسته بودم و خوشحال بودم از ديدن دوباره آنها، فقط لبخند تلخى راتحويل شان مى دادم. نمى خواستم باور كنندكه پير شده ام!»
اين آخرين حرفى است كه از دهان «احمد الستى» در آن ديدار كوتاه در مى آيد و همه آن حرف هاى پراكنده اى را كه زده، يكجا جمع مى بندد.
كسى كه درس دادن وحضور در كلاس هاى دانشكده را مهم ترين كارى مى داندكه اين روزها انجام مى دهد و مهم ترين تأثيرى كه اين روزها مى تواند بگذارد. و كسى كه نتوانسته با بعضى ها كنار بيايد و به بزرگترين وسوسه عمرش ـ سينما ـ آن طور كه بايد و شايد پاسخى بدهد و آن را بستر بيان تجربه هايش بسازد.تجربه هايى كه به دست آوردن آنها بخشى و باز گفتن آنها بخش ديگرى از عمر عزيزش را گرفته و با خودبرده است. دو دهه زندگى سايه به سايه با سينما درآمريكا شايد بهترين خاطره اى باشدكه هنوز خاستگاه خيلى از حرف هاى اوست. چيزى كه البته هنوز و هرگز باعث نمى شود نسبت به گذشته نوستالژى نداشته باشد ونتواند بايادآورى آن لذتى را كه بايد، ببرد:«يكى ازشانس هاى من در آشنايى با سينما ديدن فيلمى به نام «سامسون و دليله» درسه چهار سالگى بود. فيلم ترسناكى كه با مادرم در مشهد به ديدن آن رفته بودم. يادم مى آيد كه ازترس زيرصندلى ها قايم شدم. تأثير آن اولين فيلم تاحالا از يادم نرفته است.هميشه فكر مى كردم دنياى ملموس تر را مى شود در سينما ديد . به همين خاطر هميشه هم حواسم بود كه هر كس كه به سينما مى رود، من هم همراهش باشم. من فرزند چهارم از يك خانواده نه نفرى بودم. خانواده اى كه هيچ كدام راه سينما را نرفتند. آنها مى خواستند كه من تخصصى غير از هنر داشته باشم.
دوازده سيزده ساله بودم كه خودم راهم را به سينما پيدا كردم. با اينكه مادر و برادرهايم به سينما رفتن علاقه داشتند، سعى مى كردند جلوى سينما رفتن مرا بگيرند. اشتياق من به سينما اما، بيشتر از تحكم آنها كار مى كرد.يادم مى آيد يك سال دراولين روز عيد كه سينما برنامه اى يكسره داشت و از ۸ صبح تا ساعتى بعد از نيمه شب تكرار مى شد، ساعت ۷ بعدازظهر باكتك يكى از برادرهايم سينما را ترك كردم».
الستى الآن هم كه در دانشكده درس مى دهد مشتاق پاسخ دادن به پرسش هايى است كه دانشجويان حتى بعداز ساعت رسمى كلاس از او مى پرسند. به همين خاطر كلاس هاى او از شلوغ ترين كلاس هاست و حتى ميزبان دانشجويانى كه شايد درس شان راتمام كرده اند ويادر رشته هاى ديگر تحصيل مى كنند. به همين خاطر كلاسهاى اين معلم بيشتر در سالن سينماى دانشكده برگزار مى شود تا هم امكان ارتباط با آن همه علاقه مند باشد و هم امكان نمايش فيلم هايى كه درباره شان حرف مى زند. فيلمى كه الستى به خاطر آن از برادرش كتك مى خورد،«ريو براوو» ساخته «هاواردهاكس» است: « اين فيلمى بود كه شايد من خيلى مجذوب آن شده بودم. من آنجا تحت تأثير سحر سينما قرار گرفته بودم. شايد اين روزها ديگر از آن فيلم خوشم نيايد. آن وقت ها من بيشتر متأثر مى شدم. خودم را به سينما مى سپردم و به جادوى آن.
هنگام فارغ التحصيل شدن از دبيرستان فيلم ديدن كار هر روز من بود و مى شود تصور كرد كه خيلى از آن فيلم ها هم ارزش ديدن نداشت.
وقتى فيلم «شب» آنتونيونى را ديدم برايم پايان صبح مارون بود. پايان آن را كه ديدم به شدت مسير زندگى ام را تغيير داد. بعداز آن تصميم گرفتم هر چيزى را نبينم و با يك انتخاب پيش بروم».
اينجا الستى متوجه مى شود كه نوع ديگرى از سينما هم وجود دارد كه با محصولات وطنى متفاوت است. او سينمارا بعداز آن به عنوان يك وسيله هنرى ـ بيانى مى شناسد و به همين خاطر به خواندن كتاب هاى سينمايى كشيده مى شود. اولين كتابى كه به دست او مى رسد تاريخ سينما «آرتور نايت» است و بعد فيلمنامه هاى «آنتونيونى» كه توسط «هوشنگ طاهرى» ترجمه شده اند و همين هم او رااز سينماى سطح پايين و مبتذل فيلم فارسى جدا مى كند ودر مسير درست ترى مى اندازد: «در خلال آن سال ها تازه تماشاگران ايرانى داشتندبا سينماى مدرن اروپا آشنا مى شدند.
اما فيلم هايى كه در سينماها اكران مى شد بيشتر آمريكايى بود تا اروپايى. من در رشته طبيعى درس مى خواندم وخانواده ادامه تحصيل در رشته مهندسى و... را مى خواستند. در آن سالها دانشكده هنرهاى دراماتيك بود. من از طريق سينما به فلسفه پيوستم . فيلمسازان مدرن حرف هاى تازه اى داشتند و مرا مى كشيدند به سوى فلسفه. كسانى مثل آنتونيونى وماركو فررى . آن سال ها بيشتر مردم كامووسارتر مى خواندند. اگزيستانسياليست ها همه جا بودند. فيلم ديگرى كه مرا خيلى مبهوت كرد وچند سال راجع به آن مطلب خواندم، فيلم «راز كيهان» استانلى كوبريك بود. كوبريك سينمايى آفريده بود كه ابهام آن براى من فوق العاده جذاب بود. اينجا تحت تأثير زبانى قرار گرفته بودم ، كه به نظر قابل فهم نمى آمد براى من. هرچقدر كندوكاومى كردم به آخر نمى رسيدم. من دنبال فيلم هاى پيچيده ترى مى گشتم و سينماى آخر دهه چهل را سينمايى مى ديدم كه به سواد بصرى نياز داشت. سينمايى كه به زبانى جدى و قابل مطالعه تبديل شده بود».
الستى در سال ۱۳۵۰ از مشهد به تهران مى آيد. در اين سالها راهش را به كانون فيلم تهران ـ كه همان فيلمخانه ملى است ـ باز مى كند. سال هايى كه امثال«اينگمار برگمن» معرفى مى شوند ومعرفى آثار آنها به تلويزيون ملى كشيده مى شود.
براى مثال تلويزيون ملى ايران در سال ۱۳۵۱ در يك هفته ۵ فيلم «مهر هفتم»، «توت فرنگى هاى وحشى» ، «همچون در يك آينه» و ... را با عنوان «معرفى يك فيلمساز غيرمتعارف» نمايش مى دهد.
بعداز آن الستى سرى به ديگر مراكز فيلم تهران مى زند. به جاهايى چون انجمن فرهنگى ايران و آمريكا، كه در يك فصل ۸۰ فيلم صامت سينماى آمريكا را نمايش مى دهد.يا انستيتو گوته كه او را با فيلم هاى اول «ويم وندرس» ، «هرمان هرتسوك» و «فاس بيدر» آشنا مى كند. يا سفارت ايتاليا كه آثار تعدادزيادى از فيلمسازهاى دهه شصت را به نمايش مى گذارد. بهتر از همه اين مراكز اما، مركز فرهنگى ايران وفرانسه است كه هفته اى دوبار از «گدار» ، «رب گريه» ،«كلود شابرول» و ... فيلم هايى را به صورت رايگان پخش مى كند. الستى اينجا ۲۱ سال دارد ودانشجوى رشته سينماى دانشكده هنرهاى دراماتيك است. جايى كه «على حاتمى» يكى دو سال بالاتر از او درس مى خواند: «يكى از كسانى كه در دانشكده شهرت خوبى داشت، پرويز شفا بود. كسى كه مقاله هاى خيلى سنگينى درباره سينما ترجمه مى كرد. از ديگر استادان خوب آنجا هوشنگ كاووسى بود كه به شدت تحت تأثير كلاس تاريخ سينماى او بودم.
|
|
|
اين ها همچنان استادان من تلقى مى شوند، اگرچه با آنها الآن دوست هستم. بدون شك سينمايى كه به ما تدريس مى شد، خيلى تمايلات و انديشه ها وعلايق غيرايرانى داشت و اين به خاطرتحصيل استادان ما در خارج بود. آن موقع بر خلاف حالا تصور خيلى وسيع ترى از سينما وجود داشت. شايدبه خاطر اينكه سينماى ايران در گرو فيلم فارسى بود.
مدلى كه ما براى خودمان داشتيم به شدت غيرايرانى جلوه مى كرد.
مثلاً سهراب شهيد ثالث كه تفكرات غربى داشت به شدت تابع فلسفه اروپا بود و مى شد آن را با فاس بيدر وشانتال اكرمن مقايسه كرد. «آن موقع من، تحت تأثير نقدهاى فيلم مجله فردوسى و كتاب هفته بودم. كتاب هفته اى كه براى گرفتن آن ساعت ها كنار كيوسك روزنامه فروشى مى ايستاديم، تا جزو اولين كسانى باشيم كه آن را مى خريم و مى خوانيم. مجله اى كه ممكن بود ناياب شود».
الستى از اينجا نقبى مى زند به كافه نادرى وخاطرات خوب آن. جايى كه هر روز عصر پاتوق اش بوده است و از طريق آن مى توانسته كسانى چون منوچهر آتشى و «يدالله رويايى» و «فروغ فرخزاد» و«احمدشاملو» و... را ببيند و بشنود.
كسانى كه وقتى آنجا مى نشستند وشعرمى خواندند تمام صندلى ها به طرف آنها بر مى گشت و تمام چشم ها و گوش ها معطوف آنها مى شد.
> الستى براى پايان نامه موضوع فيلم هاى گانگسترى را بر مى گزيند و براى استاد راهنما«پرويز شفا» را .
بعد دوباره تصميم به ادامه تحصيل مى گيرد.
اودر آمريكا وارد رشته زيبايى شناسى سينما مى شود و آن را تا دكترا در دانشگاه ايالتى تگزاس ادامه مى دهد. «امتياز بزرگ آمريكا دسترسى زياد به فيلم است . همان طور كه در چهار راه ولى عصر كفاشى وجوددارد، در آمريكاهم ويدئو كلوپ به چشم مى خورد».
الستى درباره سال هاى تحصيل در آمريكا و در بيان گوشه اى از خاطراتش مى گويد:«يكى از مهم ترين دوره هاى تحصيلى من حضور در كلاس هاى فيملساز و مردم نگار فقيد فرانسوى ژان روش [ دستيار «رابرت فلاهرتى» بنيانگذار سينماى مستند شاعرانه و قوم نگار] بود كه در سال ۱۹۸۳ در دانشگاه هاروارد برگزار مى شد. اين دوره ضمن امكان ديدن اهم فيلم هاى او ، زمينه را براى آشنايى من با سينماى مرد م نگار از طريق يكى از مهم ترين فيلمسازان اين نوع فيلم فراهم آورد. به طورى كه تأثير آن براى هميشه در ذهن من باقى خواهد ماند.آشنايى با ژان روش خودزمينه را براى آشنايى با مستندساز شهير آمريكايى مكتب سينماى بى واسطه، ريچارد ليكاك، فراهم آورد. يكى ديگر از تأثيرگذارترين دوره هاى تحصيلى من حضور در كلاس هاى مردم نگار و فيلمساز آلمانى مايكل اوپتيز بودكه از دانشجويى در كلاس هاى او آغاز و به دستيارى اوختم شد ودر نهايت به نگارش چندمقاله مشترك با او و به زبان انگليسى منجر گرديد». اودرباره زيبايى شناسى سينما و يا آن درسى كه در آمريكا گرفته ودر ايران بيشتر تدريس مى كند، معتقد است:«مطالعه زيبايى شناسى سينما لذت هنرى را از طريق تركيب مناسب صدا و تصوير براى ما فراهم مى كند. اينكه ما چگونه با فيلم ارتباط برقرار مى كنيم، چگونه از ديدن فيلم لذت مى بريم و چگونه دريافت هاى سمعى و بصرى ما تقويت مى شود، بحث هاى زيبايى شناسى سينماست. اينكه چگونه خلاقيت هنرى به گسترش زبان نو سينمايى كمك مى كند و چگونه از طريق نوآورى هاى سينما تجربه هاى بصرى ما گسترش مى يابند نيز از اهداف زيبايى شناسى سينماست. به عبارتى ديگر زيبايى شناسى سينما مطالعه مكانيسم لذت هنرهاى سينماست.
« بزرگترين مشغله فكرى من به عنوان مدرس سينما جست وجوى راه هاى مناسب براى گسترش دانش سينمايى در ميان نسل جوان علاقه مند به مطالعات سينمايى و فيلمسازى است . به اميد اينكه در آينده شاهد سينمايى باشيم كه به وسيله نسلى تحصيل كرده بنا شده باشد. سينمايى كه از تنوع سبكى بسيارى برخوردار بوده و از تعصبات موجود بومى و جغرافيايى به نفع مسائل انسانى جهانى بگذرد».
احمد الستى سينماى در حال حاضر ايران را در مقايسه با گذشته آن كاملآً ورشكسته ، ساختار وساختمان آن را كاملاً اسف بار وتكنولوژى آن را به شدت عقب مانده توصيف مى كند.او مخاطب سينماى ايران را از دست رفته مى داند و دليل آن را بى اعتمادى مخاطب به اين سينما مى شمارد كه ديگر نه وجه سرگرم كننده ودلپذير دارد و نه به درك ودريافت مخاطب ازدنياى امروز كمك مى كند. با اين حال او همچنان با همان موهاى سفيد ولبخندهاى تلخى كه تحويل دوستان خارجى اش داده، به آينده اين سينما و نسلى كه بايد با آگاهى آن رانجات دهند واز اين ركود و سكون دربياورند، به شدت اميدوار است!