دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳ - ۲۴ رمضان ۱۴۲۵
Mon, Nov 8, 2004
ويژه ۳
سال دهم - شماره ۲۹۶۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
پليس خانواده
پليس خانواده
نشانى دقيق
189384.jpg
غروب نزديك بود وخورشيد بى رمق ورنگ پريده درانتهاى آسمان آخرين تلاش خود را درمأموريت روزانه اش به كار مى برد. سايه ها دراز و درازتر مى شدند وگويا منتظر فرو رفتن خورشيد بودند تا تاريكى بپيوندند. پيرزن نفس نفس زنان با عصاى دردست، كوچه پردرخت خلوت را پيموده وخانه ها را يكى يكى از نظر مى گذراند. دروسط كوچه، جلوى ساختمانى شمالى و ويلا مانند ايستاد. نفسى تازه كرده وبا دست عرق پيشانى خود را پاك كرد، نگاهى به ابتدا وانتهاى كوچه انداخت. به جز چند عابر كه با سرعت درحال گذشتن بودند كسى دركوچه ديده نمى شد. به آرامى به منزل نزديك شده و زنگ را فشار داد. لحظه اى بعد صداى زنى از آيفون به گوش رسيد كه مى پرسيد: بفرماييد، با كى كارداريد؟
پيرزن با لحنى مهربانانه پاسخ داد: مادرجان عرضى داشتم، اگر تشريف بياوريد دم در ، ممنون مى شوم.
صدا دوباره پرسيد: چه كار داريد؟ پيرزن جواب داد: مادرجان از همسايه ها هستم، كارواجبى دارم اگر زحمتى نيست چند دقيقه بياييد دم در عرض مى كنم. صداى گذاشته شدن گوشى آيفون شنيده شد و دقايقى بعد درمنزل باز وخانمى از بين در باز شده نمايان گرديد. پيرزن با همان مهربانى و مادرانه سلام كرده وگفت: ببخشيد اگر باعث مزاحمت شدم، منزل دخترم درهمين محل است و البته به تازگى به اينجا اسباب كشى كرده اند. من هم يكبار هفته پيش به منزل آنها آمده ام ولى متأسفانه امروز هرچى مى گردم نمى توانم آنجا را پيدا كنم. ديگه خسته و نااميد شدم وگفتم از يك بنده خدايى سؤال كنم شايد راهنماييم كند، ولى متأسفانه كسى را دركوچه نديدم، به همين خاطرمزاحم شما شدم خدا انشاءالله عوض خير به شما بدهد مادر، پيرى است و فراموشى و هزار دردسر، اين تنگى نفس و پادرد هم قوز بالا قوز شده وامانم را بريده اند . بيچاره دخترم هم چشم انتظار است وحتماً نگران شده كه من كجا گم شده ام. زنى كه در منزل را باز كرده بود، چادر سفيد گلدارش را روى سرش مرتب كرده و پرسيد: آدرس منزل دخترت را دارى؟ پيرزن پاسخ داد: آدرس نوشته شده ندارم، فقط مى دانم اسم كوچه آنها شقايق بود، اگر كوچه را پيدا كنم مى توانم منزل را هم پيدا كنم، ولى متأسفانه كوچه هاى اينجا تقريباً يك شكل هستند و به همين خاطر دچار اشتباه شده و گم شدم.
زن صاحبخانه پاسخ داد: مادرجان كوچه شقايق چند كوچه پائين تر است ، شما تقريباً خيلى دور شده ايد، ازاين كوچه كه بيرون رفتيد بايد به سمت چپ رفته وكوچه هارا بشماريد، كوچه پنجم كوچه شقايق است. پيرزن آهى كشيده ودرحالى كه به ديوار تكيه مى زد گفت: ديگه توانش را ندارم، پاهايم بدجورى دردگرفته، آفتاب هم كه ديگر دارد غروب مى كند، نمازم هم قضا خواهدشد، نمى دانم چيكار بايد بكنم! زن صاحبخانه كه دلش به حال پيرزن سوخته بود پرسيد: مادرجان نگران نباش، مى خواهى يك ليوان آب برايت بياورم تا خستگى از تنت بيرون شده و حالت بهتر بشود. پيرزن ضمن تشكر پاسخ داد: مادرجان خستگى به جاى خود، بيشتر از همه نگران نمازم هستم كه دارد قضا مى شود، اين همه سن كه از خدا گرفته ام تا به حال نشده كه يكبار نمازم قضا بشود.
زن صاحبخانه تعارف كرد: تشريف بياوريد داخل، نمازتان را بخوانيد و كمى كه خستگى تان برطرف شد حركت كنيد. پيرزن كه از اين پيشنهاد خوشحال شده بود، پاسخ داد: دخترم، خدا انشاءالله خير به راهت بياورد، اميدوارم كه بچه هايت عاقبت به خير بشوند، سرنمازهم برايت دعا مى كنم كه هرچه از خدا مى خواهى بهت بدهد و سپس با راهنمايى زن صاحبخانه پيرزن وارد خانه شده و بعد از گذشتن از حياط و بالا رفتن از چند پله، به داخل سالن منزل رفته و پس از گذاشتن چادر و كيف و عصايش در گوشه اى از سالن، براى وضوگرفتن به دستشويى رفت.
زن صاحبخانه به دخترش كه با تعجب از اتاق بيرون آمده بود و مادرش را نگاه مى كرد توضيح داد كه: مادرجان چيزى نيست، اين بنده خدا از ساكنين كوچه شقايق است، البته دخترش در آنجا سكونت دارد و اين پيرزن مى خواسته برود منزل دخترش، كوچه را گم كرده بود كه آدرس درست را به او دادم ولى چون نزديك غروب آفتاب است و مى ترسيد كه نمازش قضا بشود از او خواستم بيايد داخل منزل و نمازش را همين جا بخواند، صواب دارد. دختر سرى تكان داده و به اتاقش برگشت، زن صاحبخانه هم جانمازى را از داخل كمد بيرون آورده و در يكى از اتاقها روى زمين پهن كرد. چند دقيقه بعد پيرزن از دستشويى بيرون آمده و با راهنمايى زن به اطاقى كه جانمازى در آنجا پهن بود رفته و مشغول خواندن نماز شد. زن صاحبخانه هم كه او را مشغول خواندن نماز ديد از اتاق خارج شده و به آشپزخانه رفت پيرزن نمازش را نشسته خوانده و پس از تمام شدن آن، نگاهى به اطراف انداخت و چون مطمئن شد كه كسى در آنجا حضور ندارد كيفش را كه در كنارش بود برداشته و در آن را باز كرد. تسبيحى را از داخل آن درآورده و روى جانمازى قرارداد، مجدداً نگاهى به اتاق انداخت و اين بار از داخل كيفش يك عدد اسكناس بيست تومانى را كه مهرطلايى رنگى به مناسبت تبريك عيد روى آن نقش بسته بود بيرون آورده و با بالا زدن گوشه فرش، اسكناس را زيرفرش قرارداد. سپس در حالى كه وسايل جانماز را جمع كرده و زير بغل گرفته بود، از اتاق خارج شده و با صداى بلند زن صاحبخانه را صدا كرده و گفت: مادرجان بفرماييد اين جانمازى را بگيريد، خداوند عوض خير به شما بدهد، سر نماز هم براى خودت و بچه ها و شوهرت دعا كردم كه ان شاء الله خوشبخت و سلامت و عاقبت به خير بشوند. زن صاحبخانه از آشپزخانه بيرون آمده و جانمازى را از دست پير زن گرفته و قبول باشدى نيز به او گفت. دختر صاحبخانه نيز كه با صداى مادرش و پيرزن از اتاقش خارج شده بود سلامى داده و در كنار مادرش ايستاد. پيرزن جواب سلام دختر را داده و شروع به قربان و صدقه رفتن او كرد و بعد هم كلى از خوشگلى او تعريف نمود. با تعارف زن و دخترش، پيرزن به داخل اتاق نشيمن راهنمايى و روى مبلى نشست. به درخواست پير زن كه مى خواست به منزل دخترش تلفن زده و او را از نگرانى بيرون آورد، دختر جوان تلفن را براى پيرزن آورده و او پس از گرفتن شماره اى چند لحظه اى تلفنى با دخترش صحبت كرده و گفت تا نيم ساعت ديگر به منزل خواهد رسيد.
پس از تمام شدن مكالمه تلفنى، پيرزن مجدداً از زن و دخترش تشكر كرده و گفت: راستش را بخواهيد شوهر من در بازار كار مى كند و داراى يك دختر و دو پسر هستم، دخترم يكسالى مى شود كه ازدواج كرده و تازه به اين محل آمده اند، پسرهايم يكى پزشك است و آن يكى هم دانشجوى سال آخر مهندسى است. هيچ كدامشان هم هنوز ازدواج نكرده اند، دختر خوب و با خانواده اى را كه به درد زندگى كردن بخورد پيدا نكرده ام، البته قسمت نبوده، تا ان شاءالله در آينده چه پيش آيد و سپس با نگاهى خريدارانه به دختر جوان نگاه كرده و از مادرش پرسيد: هزار ماشاءالله هنوز دخترى به خانمى و خشگلى دختر شما نديده بودم و بلافاصله سؤال كرد: راستى شما قصد نداريد دخترتان را به سلامتى به خانه بخت بفرستيد. دختر كه از اين حرف پيرزن خجالت كشيده و قرمز شده بود سرش را پايين انداخته و لبخندى زد، زن صاحبخانه پاسخ داد: البته آرزوى هر پدر و مادرى اين است كه دخترشان عروس شود ولى همانطور كه فرموديد تا حالا قسمت نبوده، دخترم دانشجو است و فعلاً مشغول تحصيل است.
پير زن با كنجكاوى وزيركى تمام شروع به سؤال كردن درباره تعداد فرزندان خانواده، شغل مرد خانواد. و گرفتن اطلاعات ديگر نمود. زن صاحبخانه نيز كه اين صحبتها را شروعى براى امر خير تصور مى كرد، تمام اطلاعاتى را كه پيرزن سؤال مى كرد در اختيار او قرار داد و در هنگام رفتن پير زن نيز به اتفاق دخترش او را تا منزل مشايعت كرده و به اميد ديدار مجدد از او خداحافظى كردند.
پيرزن به آهستگى كوچه را تا انتها طى نموده و همانطور كه زن صاحبخانه گفته بود به سمت چپ پيچيد. هوا ديگر تاريك شده و چراغ كوچه ها و سردر منازل روشن شده بود. همانطور كه پيرزن عصا زنان در طول پياده رو حركت مى كرد اتومبيلى كه قدرى عقب تر توقف كرده بود به حركت درآمده و پس از رسيدن به كنار پيرزن، چند بوق زده و راننده با صداى بلند او را صدا كرد. پيرزن كه از صداى راننده متوجه توقف اتومبيل شده بود با دست به راننده اشاره كرده و چند قدمى جلوتر رفت تا بتواند از پل روى جوى آب به داخل سواره رو بيايد. چند دقيقه بعد پيرزن در داخل اتومبيل و در كنار راننده نشسته ومشغول صحبت بود. تمام اطلاعاتى را كه از زن صاحبخانه گرفته بود همراه با نشانى فرش ها و تابلو فرش هاى داخل منزل به مرد راننده داد و راننده نيز همه آنها را به دقت يادداشت كرد و در آخر از پيرزن سؤال كرد: به شماره اى كه داده بودم زنگ زدى؟ پيرزن جواب مثبت داد و راننده با رضايت اظهار داشت: خوب شد حالا ديگر شماره تلفن منزلشان را هم داريم.
سپس اتومبيل به حركت درآمد و در انتهاى خيابان پيچيد واز نظرها پنهان شد.
***
يك هفته بعد، نزديك ظهر بود كه اتومبيل وانتى جلوى منزلى كه چندى پيش پيرزن به داخل آن رفته بود توقف كرد و مردى از آن پياده شد و زنگ را فشار داد. لحظه اى بعد زن صاحبخانه گوشى آيفون را برداشت و پرسيد با كى كار داريد؟ مرد در جواب گفت: ببخشيد منزل حاج آقا...؟ زن جواب داد: بله، بفرماييد چه امرى داريد؟ مرد پاسخ داد: حاج آقا بنده را فرستاده كه خدمت برسم و پيغامى را به شما بدهم، اگر زحمتى نيست چند لحظه اى تشريف بياوريد دم در.
زن صاحبخانه با تعجب و اندكى نگرانى، چادرش را سر كرد و به در منزل رفت، مرد غريبه اى كه بيرون در بود پس از سلام و عليك، اظهار داشت: حاج آقا از صبح هر چقدر سعى كرد كه تلفن منزل را بگيرد موفق نشد، مى خواست مطلبى را به شما بگويد، مگر تلفن منزل خراب شده؟
زن صاحبخانه پاسخ داد: والله پس از رفتن حاج آقا، از مخابرات تماس گرفتند و گفتند چون امروز دركوچه ما خط برگردان دارند و امكان اتصالى سيم ها و سوختن تلفن ها وجود دارد، خواهش كردند كه تا ساعت ۴ بعدازظهر كه كارشان تمام مى شود دوشاخه تلفن را بيرون بكشيم، علت اينكه حاج آقا زنگ زده و كسى جواب نداده هم همين موضوع بوده است، حالا بفرماييد پيغام حاج آقا چيست؟ مرد پاسخ داد: حاج آقا امروز سه تخته فرش چله ابريشم را در بازار ديده و قصد دارد با فرش هاى منزل معاوضه كند، بنده را فرستاد كه فرش هاى داخل سالن و اتاق را ببرم و به جاى آنها فرش هاى ابريشمى را تا يك ساعت ديگر برايتان بياورم. زن ناباورانه نگاهى به مرد انداخته و گفت: ولى حاج آقا چيزى در اين باره به من نگفته بود؟! مرد جواب داد:مرد انداخته و گفت: ولى حاج آقا چيزى در اين باره به من نگفته بود؟! مرد جواب داد: عرض كردم كه امروز به طور ناگهانى چنين تصميمى را گرفتند و هرچقدر سعى كرد كه تلفنى موضوع را به شما بگويد نتوانست، بنابراين بنده را فرستاد كه سريعاً شما را ببرم. زن كه هنوز قانع نشده بود با ترديد سؤال كرد: راستش من شما را نمى شناسم به چه اعتمادى فرش ها را بدهم شما ببريد؟ مرد بلافاصله پاسخ داد: البته حق با شماست ولى من زياد هم غريبه نيستم سال هاست كه حاج آقا و شما را مى شناسم، على آقا پسرتان كه حالا در سربازى است بنده را كاملاً خوب مى شناسد. زن با خودش فكر كرد شايد چند روز پيش كه صحبت دخترش و احتمال آمدن خواستگار را با شوهرش درميان گذاشته، حاجى تصميم گرفته كه فرش هاى داخل سالن را كه قديمى شده بودند عوض كرده و به جاى آنها فرش چله ابريشم خريدارى نمايد، ولى چرا اين موضوع را به او نگفته است. و بعد يادش آمد كه مرد مى گفت حاجى خيلى سعى كرد تلفنى موضوع را به شما خبر بدهد ولى چون دوشاخه تلفن بيرون بوده نتوانسته با منزل تماس بگيرد. در اين فكرها بود كه صداى مرد او را به خود آورد: «ببخشيد، فراموش كردم خدمتتان عرض كنم، حاج آقا فرمودند كه اگر حاج خانم شما را به جا نياورد به ايشان بفرماييد به نشانى اينكه در اتاق عقبى و در گوشه راست زير فرش يك اسكناس بيست تومانى كه تبريك عيد روى آن نوشته شده گذاشته ام، به شما اعتماد كرده و فرشها را بدهند بياورند. زن با تعجب پرسيد: زير كدام فرش؟ و مرد دوباره آدرس دقيق محلى را كه پيرزن چند روز پيش اسكناس بيست تومانى را آنجا پنهان كرده بود، به زن گفت. زن صاحبخانه با عذرخواهى به داخل منزل رفته و در محلى كه گفته شده بود اسكناس ياد شده را پيدا كرده و مطمئن شد كه با اين نشانى دقيق، حتماً خود حاجى اين مرد را فرستاده تا فرشها را ببرد، بنابراين از پشت آيفون به مرد اطلاع داد كه تشريف بياوريد بياوريد و فرشها را ببريد. مرد بلافاصله به داخل رفته و فرشهاى گرانقيمت داخل سالن را جمع آورى و به داخل وانت منتقل نمود. لحظاتى بعد وانت بار در انتهاى كوچه از ديده زن صاحبخانه پنهان شد.
توصيه هاى انتظامى
ـ چنانچه اشخاصى به منزل شما مراجعه و با رساندن پيغام اقوام و افراد خانواده و دادن نشانى هايى، قصد گرفتن وجوه، شناسنامه، سند و يا بردن اشياى منزل را دارند، فريب نخورده و اين امر را موكول به تماس مستقيم شخص پيغام دهنده نماييد.
ـ از بردن اشخاص ناشناس به داخل منزل خوددارى و در صورت ضرورت، او را تنها نگذاشته و از نظر دور نداريد
مار
189360.jpg
مهدى ابراهيمى
پاسخ معماى پليسى
شماره ۴۲
پدر سالار
دليل اول: بازپرس جسد را ديد كه كفش به پا داشت، آذر، تأكيد داشت كه مهندس وسواس در تميزى دارد، فرش هاى خانه كرم رنگ بودند و اين نشان مى دادكه «آرش» از پنجره خانه اش به بيرون پرت نشده است.
دليل دوم: آذر، كليد را در قفل انداخت و آن را سه بار چرخاند يعنى اينكه در قفل شده بود در حالى كه بازپرس پشت در اثرى از كليد نديد پس در لحظه وقوع حادثه مهندس خارج از خانه اش بود و در را وقتى مى خواست خانه را ترك كند قفل كرده بود يا اينكه قاتل پس از اجراى نقشه اش با ترك خانه، آن را قفل كرده بود.
سومين دليل: پدر آرش، ادعا كرد تا ساعت ۱۱ ظهر در خانه پسرش ميهمان بود در حالى كه ساعت مچى مهندس نشان مى داد او ساعت ۹ و ۵۰ دقيقه سقوط كرده است چرا كه عقربه هاى ساعت با اصابت به پشت بام و شكستگى آن روى اين ساعت از حركت ايستاده بودند.

روز شلوغى بود. پرونده روى پرونده قرار داده بودند و بازپرس شمس با عجله سعى مى كرد به اين پرونده ها رسيدگى كند، دو ساعتى نمى شد كه در پشت ميز كارش نشسته بود، سرگرم بازجويى از يك سارق جيب بر بود كه زنگ موبايل كشيك قتل بلند شد.
در آن شرايط بدترين اتفاق ممكن وقوع يك جنايت بود، وقتى شماره مركز پيام جنايى را روى نمايشگر موبايل ديد، آرزو كرد ماجراى مرگى باشد كه نياز به حضور در صحنه وجود نداشته باشد و تلفنى دستورات قضايى را صادر كند.
ستوان توانا خود را معرفى كرد، بعد گفت كه جسد مردى در صندوق عقب خودرواش پيدا شده است و او با ضربات چاقو به قتل رسيده است.
مشخصاتى كه از مقتول داده مى شد، او يك پزشك ۴۰ ساله بود و خانه اش در يكى از كوچه هاى فرعى خيابان شريعتى تهران قرار داشت.
بايستى همه پرونده هاى روى ميز به اداره آگاهى برگردانده مى شد، خيلى سريع از اتاق كارش خارج شد و درحالى كه چند زن و مرد او را صدا مى زدند، عذرخواهى كرد و سوار خودروى پژوى قهوه اى رنگ كشيك قتل شد.
چراغ گردان قرمزرنگ مجوز ورود آنان به هر محدوده ممنوعه اى بود، راننده با سرعت پيش مى رفت و بازپرس درحال به دست آوردن آدرس دقيق محل پيدا شدن جسد بود.
ساعت ۱۰ و ۳۰ دقيقه صبح بود كه خودروى بازپرس شمس در فاصله ۱۰ مترى حلقه جمعيت كه در خيابان شريعتى دور خودروى دوو نقره اى رنگى زده شده بود، توقف كرد و او از آن پياده شد. حدود ۶ خودروى پليس در صحنه حضور داشتند و يك سرهنگ با بلندگويى كه در دست گرفته بود، از جمعيت مى خواست متفرق شوند.
بازپرس از بين مردم عبور كرد تا به نوار زردرنگ بررسى صحنه جرم رسيد، آن را نيز پشت سر گذاشت و در بين مأموران تشخيص هويت كه در حال فيلمبردارى از صندوق عقب «دوو» بودند، خود را به در نيمه باز آن رساند.
جسد مردى كه دست و پايش را با نوار قهوه اى چسب كارش بسته بودند، درحالى كه سر و صورتش به سمت بالا بود، ديده شد، هيچ جاى او سالم نبود و تصور مى رفت عاملان قتل از روى كينه دكتر آباتو را چاقو چاقو كرده اند.
بازپرس دور گلوى دكتر يك دستمال قرمزرنگ ديد كه بسيار محكم گره زده شده بود و مشخص مى كرد قاتلان همزمان با وارد آوردن ضربات چاقو سعى در خفه كردن دكتر كرده اند.
لباس مقتول كت و شلوار قهوه اى رنگ با پيراهنى چهارخانه بود، اما نه در پاى او و نه در صندوق عقب اثرى از كفشهايش به دست نيامد.
به دستور بازپرس شمس، جسد دكتر از صندوق عقب خودرواش خارج شد و روى زمين قرار داده شد. در بازرسى از جيبهاى او كيف چرم پول او كه حاوى ۸۰۰ دلار و ۳۰ هزار تومان بود، به دست آمد.
انگيزه عاملان قتل چيزى غير از سرقت بود و ترديدى در آن نبود، بازپرس به بازرسى خودروى «دوو» پرداخت. در صندوق عقب جز خونهاى جارى شده از مقتول چيزى نبود. وقتى نوبت به بازديد داخل خودرو رسيد، بازپرس شمس ديد كه سوييچ روى خودرو است، هيچ قفلى به آن نيست و جالبتر اينكه شيشه هاى درهاى جلو آن باز است.
روى صندلى كنارى راننده، كيف زنانه قرمزرنگى قرار داشت كه بازپرس آن ر اباز كرد، داخل اين كيف كارت شناسايى پرستارى به نام «شيما» قرار داشت كه مى توانست با وقوع اين جنايت بى ارتباط نباشد.
هنوز بازديد از خودرو تمام نشده بود كه بازپرس شمس با شنيدن صداى گريه هاى زنانه اى به سمت چپ چرخيد، زنى با ظاهرى پريشان و ناراحت، درحالى كه در آغوش مرد جوانى بود، گريه مى كرد و مداوم دكتر آباتو را صدا مى زد؛ «جعفر ديدى به تو رحم نكردند، گفتم اين زن يك مار است، مراقب خودت باش و...»
اين مار چه كسى بود؟ در نخستين تصور بازپرس به عكس كارت پرستارى «شيما» خيره شد، احساس كرد منظور همسر مقتول همين پرستار است كه مى توانست بهترين سرنخ باشد.
سروان كريمى كه در صحنه حضور داشت، با اشاره بازپرس شمس به جزئياتى از جنايت پرداخت. او گفت: «ساعت ۹ و ۳۰ دقيقه صبح، مردى با پليس تماس مى گيرد و مى گويد شوهرخواهرش را به قتل رسانده اند و جسدس را پايين كوچه آنان رها كرده اند، گفته مى شود شب گذشته اين دكتر باتماس زنى از خانه خارج شده است و همسر مقتول ادعا مى كند آن زن يكى از پرستاران بيمارستانى است كه دكتر آباتو در آنجا كار مى كند و از مدتها پيش زير پاى اين مرد نشسته بود و اصرار داشت با هم ازدواج كنند.»
مقدارى از ماجرا روشن شد، بازپرس شمس دستور داد جسد به پزشكى قانونى انتقال داده شود و از سروان خواست خودروى دوو براى نمونه بردارى دقيق و خارج از هياهوى جمعيت از آنجا به داخل كلانترى انتقال داده شود، سپس به نزد زن و مرد گريان رفت و خواست با صبر و تحمل كردن او را تا خانه دكتر راهنمايى كنند.
آن سه هنوز به سمت خانه دكتر حركت نكرده بودند كه گروهبان مينايى با تكان دادن سرش عنوان كرد كه خودروى دوو روشن نمى شود، بازپرس شمس با تعجب به سمت «دوو» رفت، بنزين آن را چك كرد، پشت فرمان نشست و استارت زد، خودرو روشن نشد. هر كسى نظرى مى داد تا اينكه بازپرس ياد خودروهايى افتاد كه سوييچ مخفى دارند و هر دزدى در بازجويى ها اعتراف مى كند كه سرقت اين نوع خودروها سخت است.
همه دكمه هاى جانبى را فشار داد تا اينكه با زدن استارت خودرو روشن شد، بازپرس شمس از داخل آن خارج شد و به همراه «ميترا» و «منصور» به سمت خانه دكتر به راه افتاد. در ۵۰ مترى محل رها شدن خودرو يك كوچه با شيبى تند قرار داشت كه بايستى از آن بالا مى رفتند. هنوز چند قدمى به در خانه دكتر مانده بود كه دخترك دوچرخه سوارى كنترل دوچرخه را از دست داد و در سراشيبى كوچه پس از طى مسافتى ۱۰۰ مترى نزديك خيابان شريعتى به زمين خورد. خوشبختانه اتفاق خاصى نيفتاده بود، داخل خانه كه شدند بازپرس خود را در برابر يك ساختمان دو طبقه بسيار ساده و شيك ديد كه نمايى قهوه اى رنگ داشت، تراس هاى آن براى استراحت عصرانه و شبانه مطلوب به نظر مى رسيد، حياطى با گلكارى در فضاى كوچك باغچه اش روبروى اين تراس ها قرار داشت كه نماى زيبايى به آن مى داد.
هر سه داخل خانه شدند، «ميترا» لحظه اى از گريه دست بر نمى داشت، نفرين هايى كه از زبانش خارج مى شد همراهش به «شيما» نسبت داده مى شد انگار اين زن مطمئن بود كه پرستار جوان در اين قتل دست داشته است.
همه اتاق ها و حتى آشپزخانه ساختمان را مورد بررسى قرار داد همه جا مرتب بود و اين فرضيه كه قتل در خانه دكتر رخ داده باشد با اما و اگر مواجه مى شد.
بازپرس در اتاق پذيرايى پشت يك ميز نشست و در حالى كه به «ميترا» دلدارى مى داد از برادر او خواست تا در غياب خواهرش به سؤالات او با دقت جواب دهد.
آن دو تنها بودند، هنوز صداى گريه هاى «ميترا» شنيده مى شد كه بازپرس شمس رو به «منصور» كرد و پرسيد: «شما كى پى به وقوع قتل برديد؟»
دكتر از شب گذشته سر قرار با زنى به نام «شيما» رفته بود و ديگر برنگشته بود، خواهرم چون نازا است و بچه ندارد براى اينكه تنها نماند به خانه مادرم زنگ زد و از من خواست نزدش بيايم.
شب چندين بار موبايل دكتر را گرفتيم خاموش بود و جواب نمى داد، چند وقت يك بار به موبايل زنگ مى زديم تا اينكه «ميترا» وقتى به اتاق خواب رفته بود موبايل شوهرش را روى ميز آرايش ديد كه خاموش بود.
دكتر موبايل را با خود نبرده بود كه بهانه اى براى خاموش بودن آن نداشته باشد، نيمه هاى شب بود كه خوابيديم، صبح كه از خانه خواهرم خارج شدم و با پژوام از كوچه خارج شدم با ديدن «دوو» تعجب كردم، شيشه هاى آن باز بود و سوييچ روى آن بود اما اثرى از دكتر نبود چند دقيقه اى صبر كردم وقتى ديدم اثرى از دامادمان نيست با خانه اش تماس گرفتم.
«ميترا» به محض رسيدن به كنار خودروى شوهرش انگار مى دانست چه بلايى سر شوهرش آمده است به سر و صورتش كوبيد و داد زد كه «شيما» كار خودش را كرده است.
> جسد راكى پيدا كرديد؟
ـ ابتدا تصور مى كرديم دكتر براى انجام كارى جايى رفته است با نگرانى دور خودرو مى چرخيديم اوضاع و احوال «دوو» به نوعى بود كه وقوع يك حادثه را حتمى مى كرد. در همين دلشوره بوديم كه «ميترا» از من خواست صندوق عقب را باز كنم.
وقتى آن را باز كرديم و جسد دكتر را ديديم، «ميترا» از هوش رفت من نيز با موبايلم به پليس زنگ زدم.
> «شيما» چه ارتباطى با اين قتل دارد؟
ـ خواهرم چيز زيادى به من نگفته است فقط مى دانم كه معشوقه دكتر بود و انگار قول و قرار ازدواج با هم گذاشته بودند.
> اين دختر را ديده اى؟
ـ خير، ديشب چيزهايى شنيده ام، ابتدا تصور مى كردم خواهرم خيالاتى شده است اما الآن مطمئن هستم.
بازپرس شمس وقتى ديد «منصور» اطلاعات زيادى ندارد از او خواست اتاق پذيرايى را ترك كند تا «ميترا» به داخل اتاق بيايد.
همسر دكتر به درخواست بازپرس گريه اش را كنترل كرد و بعد در حالى كه سعى داشت قاطعانه حرف بزند، گفت: «خون شوهرم پايمال نشود، «شيما» زير پايش نشست بعد او را كشت.»
> چرا او را كشت؟
ـ چون دكتر به خاطر من مى خواست رابطه اش را با او قطع كند، كينه به دل داشت و انتقام گرفت.
> مطمئن هستى ديشب دكتر نزد او رفته بود؟
ـ خود دكتر به من گفت. شرمنده ام بود البته مقدارى حق داشت نازايى ام او را تحت فشار قرار داده بود و به سمت اين «شيما» كشيده شده بود اما چون مردى عاطفى بود وقتى نزدش گريه كردم منقلب شد و گفت كه ديگر به من خيانت نمى كند.
> چرا به برادرت گفتى در صندوق عقب را باز كند؟
ـ فقط يك احساس بود، ديديد كه اشتباه نكرده بودم، وقتى در صندوق عقب باز شد...
«ميترا» نتوانست ادامه بدهد و با حالتى نيمه بى هوش از روى مبل استيل به زمين افتاد.
بازپرس شمس احساس كرد فضاى بازجويى در حالت عادى قرار ندارد، منصور بالاى سر خواهرش بود كه او از خانه خارج شد و از كوچه به سمت خيابان حركت كرد، وقتى به محل رها شدن خودروى دكتر رسيد اثرى از ازدحام نبود وصحنه به هم خورده بود.
راننده خودروى كشيك قتل درست جلوى پاى بازپرس ترمز كرد و خواست سوار شود، در صندلى جلو باز شد اما بازپرس شمس به جاى سوار شدن سمت سروان رفت، روى كاغذى دستور دستگيرى «ميترا» و «منصور» را صادر كرد.
اين خواهر و برادر دقايقى بعد در دفتر كار بازپرس با شنيدن دو دليل او اعتراف كردند دكتر را به خاطر اصرار او به ازدواج با «شيما» به قتل رسانده اند و اين جنايت در حياط خانه شان رخ داده است.
* * *
شما خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس آن را به صندوق پستى روزنامه ايران پست كنيد و در قرعه كشى جايزه ويژه معماى پليسى شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |