دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳ - ۲۴ رمضان ۱۴۲۵
Mon, Nov 8, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۹۶۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
• ويژه نامه « حوادث » اين هفته
را درصفحات ويژه بخوانيد.
جنايت در خانه وحشت
• ويژه نامه « حوادث » اين هفته
را درصفحات ويژه بخوانيد.
189381.jpg
خانه شماره۳ در خيابان مورهاوس شهر پرث در غرب استراليا كه لقب خانه وحشت به خود گرفته است. محل زندگى زوج جنايتكار بيرنى بود. اين زوج با كمك يكديگر مرتكب قتلهاى زنجيره اى شدند كه در تاريخ آن منطقه بى سابقه بود. خانه محل سكونت آنها، خانه اى يك طبقه با دواتاق خواب بود كه به شدت فرسوده و كثيف به نظر مى آيد و شايد تنها نكته مثبت در مورد آن، اين باشد كه باعث مى شد خانه هاى اطراف مانند قصر جلوه كنند. اين خانه مخوف، آشيانه عشق، اتاق شكنجه و محل كشتارى بود كه توسط كاترين و ديويد بيرنى مورد استفاده قرار گرفته بود تا قربانيان خود را كه همگى زنان و دخترانى جوان بودند مورد آزار و اذيت قرار داده و نهايتاً به قتل برسانند. قربانيانى كه حتى لحظه اى نيز به حسن نيت اين زوج در ظاهر مهربان شك نكردند و تنها لحظه اى پى به اهداف شوم آنها مى بردند كه خيلى دير شده و كار از كار گذشته بود. كاترين و ديويد هنگامى كه هوس شكنجه كسى به سرشان مى زد، دست به كار شده و با شكار دخترانى كه احتمالاً از سوار شدن به اتومبيل اين زوج ابايى نداشتند، آنها را با تهديد به خانه خود برده و پس از بستن دست و پاى آنها و زنجير كردنشان به تختخواب، اقدام به آزار و اذيت و شكنجه آنها نموده و سپس به طرز بى رحمانه اى اقدام به قتل آنها كرده وجسدشان را در منطقه جنگى اطراف به خاك مى سپاردند.
\ گزارش ناپديد شدن
در روز ۵نوامبر،۱۹۸۶ كارآگاه پليس پاول فرگوسن پس از آنكه دريافت در كمتر از ۲۷روز خبر ناپديد شدن ۴دختر جوان به اداره پليس گزارش شده است، تقريباً مطمئن بود كه قاتلى زنجيره اى در اين ماجراها دست دارد، چرا كه با تحقيق در خصوص زندگى ناپديدشدگان متوجه شده بود كه همگى آنها داراى خانواده هايى متشخص بوده و هيچ گونه رابطه مشكوك و غيرعادى ديگرى نيز نداشته اند. كارآگاه فرگوسن با داشتن سابقه اى طولانى و حس ششمى قوى اطمينان داشت كه قاتلى زنجيره اى آنها را ربوده و به قتل رسانده است. اما نكته اى عجيب در اين ماجرا وجود داشت كه باعث سردرگمى كارآگاه فرگوسن شده بود و آن اين بود كه دوتن از ناپديدشدگان با دوستان و اعضاى خانواده خود تماس گرفته و آنها را در جريان سلامت كامل خود قرار داده اند و آن زمانى بوده است كه گزارش مفقود شدن آنها به اداره پليس ارائه شده بود.
\نامه هاى مشكوك
يكى از ناپديد شدگان به نام سوزانا كندى كه دخترى ۱۵ساله بود دونامه به خانواده اش ارسال داشته و نوشته بود كه حالش خوب است و به زودى به خانه باز خواهد گشت و نامه ها كه يكى از شهر پرت و ديگرى از بندر فرمانتل كه در آن حوالى قرار داشت ارسال شده بود زمانى به دست خانواده اش رسيده بود كه عملاً دوهفته از ناپديد شدن وى گذشته بود.
\ تماس تلفنى
آخرين شخص ناپديد شده كه دخترى ۲۱ساله به نام دنيس براون بود، يك روز پس از مفقود شدن در طى تماس تلفنى با منزل گفته بود كه حالش خوب است و جاى هيچ نگرانى نيست چرا كه نزد دوستانش به سر مى برد.
\ فرار يك طعمه
با وجود چنين شرايط متناقضى، كارآگاه فرگوسن و همكارش كارآگاه وينس كاتيچ شروع به تحقيق در خصوص آخرين فرد ناپديدشده، يعنى دنيس براون كردند. در روز ۱۰ نوامبر، يعنى ۵ روز پس از گزارش ناپديدشدن براون، نخستين سرنخ احتمالى به دست آمد. مأموران پليسى كه در آن حوالى مشغول گشتزنى بودند، با بى سيم به كارآگاهان خبر دادند كه دختر جوان نيمه عريانى با حالتى رقت انگيز وارد يك فروشگاه شده و از آنجا توسط مأموران پليس به اداره پليس پالميرا انتقال يافته است. فرگوسن و كاتيچ با خيال اينكه دنيس براون ناپديد شده، پيدا شده است. با عجله به اداره پليس مذكور رفته ولى در كمال تعجب متوجه شدند كه دخترك، دنيس براون نبوده و دخترى ۱۶ ساله است كه با تهديد چاقو از كنار جاده ربوده شده و زوجى آدم ربا او را مورد آزار و اذيت قرار داده اند. دخترك تعريف كرد كه پس از انتقال وى به خانه اى يك طبقه، آن زوج وى را وادار كرده اند تا تمامى لباس هايش را درآورد و سپس او رابه تختخواب زنجير كرده و او را آزار و اذيت كرده اند. صبح روز بعد هنگامى كه مرد خانه را به قصد محل كارش ترك كرده بود، زن از او خواسته بود تا با خانواده اش تماس گرفته و بگويد نگران نباشند و اينكه بزودى نزد آنها باز خواهد گشت. ولى در جريان مكالمه تلفنى زن مجبور شده بود براى بازكردن در منزل اتاق را ترك كند چرا كه شخصى پشت در منتظر بود تا موادمخدرى را كه آنها قبلاً سفارش داده بودند تحويل دهد. دخترك نيز از اين فرصت استفاده كرده و از پنجره اتاق فرار كرده بود. در گفت وگو با پليس دخترك مشخصات ظاهرى آن زوج به همراه آدرس و شماره تلفن محل سكونت آنها را در اختيار كارآگاهان قرار داد.
كارآگاه فرگوسن به محض اينكه متوجه شد دخترك را با زور وادار به تماس تلفنى با خانواده اش كرده اند، حدس زد كه زوج مذكور بايد همان كسانى باشند كه ساير ناپديدشدگان را نيز ربوده اند.
\ محاصره
دخترك نيروهاى پليس را به سوى خانه شماره ۳ در خيابان مورهاوس راهنمايى كرد. از آنجايى كه كسى در منزل نبود نيروهاى پليس مخفيانه در انتظار بازگشت اهالى خانه ماندند و هنگامى كه كاترين بيرنى به خانه بازگشت او را دستگير كردند. كاترين نيز محل كار ديويد را به آنها نشان داد و مأموران به محل كار وى كه تعميرگاه و فروشگاه لوازم يدكى اتومبيل بود رفته و او را نيز بازداشت نمودند. كاترين و ديويد به شدت اتهامات دخترك را رد كرده و بيان كردند كه دخترك به ميل خود و به منظور مصرف موادمخدر به خانه آنها آمده بود و ديويد نيز بنا به ميل دخترك با او رابطه جنسى داشته است. كارآگاهان كه مى دانستند براى اثبات حدسيات خود لازم است آنها را مورد بازجويى دقيق ترى قرار دهند، ساعتها مشغول سؤال و جواب از اين زوج شدند و آن دو در حالى كه در اتاقهاى مجزا به سؤالات بازپرس ها پاسخ مى گفتند به رد كليه حدسيات پليس مى پرداختند. با پايان گرفتن روز و ظاهر شدن علائم خستگى در بازپرسان و متهمان كارآگاه كاتيچ با خنده خطاب به ديويد بيرنى گفته بود: «هوا دارد تاريك مى شود. بهتر است بيل ها را برداريم و به سراغ اجساد مدفون شده برويم.» ديويد نيز در كمال تعجب گفته بود: «بسيار خوب. بايد ۴ جسد را از زير خاك بيرون بكشيم.» كاترين نيز هنگامى كه از اعترافات همسرش مطلع شد، شروع به اقرار نمود و درحالى كه گويا بارى را از دوش خود برمى داشت گفته هاى ديويد را تأييد كرده و راضى شد كه محل دفن اجساد را به پليس نشان دهد.
\ كشف اجساد
با راهنمايى كاترين و ديويد، نيروهاى پليس به همراه آن دو به سوى منطقه جنگل واقع در چند كيلومترى شمال شهر پرث حركت كردند و در ميان انبوه درختان كاج، جسد ۴ قربانى آنها در حالى كه در فاصله چندصدمترى يكديگر در قبرهايى نه چندان عميق خاك شده بودند، كشف كردند. اجساد متعلق به دنيس براون ۲۱ ساله، مارى فرانسيس نيلسون ۲۲ ساله، سوزانا كندى ۱۵ ساله و نهايتاً نولين پاترسون ۳۱ ساله بود. در تمام مدتى كه نيروهاى پليس مشغول كندن زمين و كشف اجساد بودند، زوج جانى كوچكترين احساساتى از خود نشان ندادند و درحالى كه از توجهى كه متوجه آنها شده بود خرسند بودند با سربلندى و غرور پليس را راهنمايى مى كردند. حتى هنگامى كه كاترين مشغول نشان دادن محل دفن نولين پاترسون بود، آب دهانش را روى زمين انداخته و گفته بود: «از همان لحظه اول از اين زن پست متنفر بودم و خوشحالم كه مرده است.» حال ديگر پليس شكى نداشت كه اگر اين دو فرصت مى يافتند نه تنها دختركى را كه قادر به فرار شده بود به قتل مى رساندند بلكه اعمال شيطانى خود را بى هيچ ترديدى ادامه مى دادند. روانشناسى كه مأمور تحقيق در خصوص اين پرونده شده بود معتقد بود: كاترين كه خود صاحب ۶فرزند مى باشد از لحاظ روانى تمايل چندانى به قتل و شكنجه قربانيان نداشته است، بلكه به واسطه وابستگى شديد عاطفى به ديويد حاضر شده است هر كارى، حتى جنايت، براى او انجام دهد تا وفادارى خود را به او ثابت كند ولى ديويد قضيه اش كاملا ً متفاوت بود. او كه خانواده اى آشفته و فقير داشته و اكثر عمر خود را به كرات به زندان افتاده بود، كاملا ً آمادگى ارتكاب چنين جرايمى را نيز در خود داشته است.
\ كودكى هاى مرد جنايتكار
ديويد جان بيرنى بزرگترين فرزندخانواده ۸نفرى خود بود. به واسطه سابقه طولانى وابستگى به الكل كه گريبانگير والدينش بود، در كودكى به همراه ساير خواهر و برادرانش توسط مقامات دولتى از والدين جدا شده و به مؤسسات دولتى سپرده شده بود. مادر ديويد هنگامى كه فجايع مذكور صورت گرفت، درقيد حيات بوده و د رخانه اى مخروب و در اوج فقر به تنهايى زندگى مى كرد و پدرش درسال۱۹۸۶ به دنبال بيمارى اى سخت درگذشت.
\ كودكى هاى زن جنايتكار
زندگى كاترين نيز چيزى شبيه همين بود. هنگامى كه وى ۱۰ماهه بود، مادرش مى ميرد و او را به نزد پدرش در آفريقاى جنوبى مى فرستند. وى پس از دو سال به استراليا بازگردانده مى شود و نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگى مى كند. او همواره كودكى تنها و غمگين بود و حتى اجازه نداشت با ساير همسن و سالهاى خود بازى كند. او كه تشنه محبت وتوجه بود، در سنين نوجوانى اين عشق را در ديويد مى يابد و آن زمانى بود كه آنها در همسايگى يكديگر زندگى مى كردند. تنها بارى كه ديويد تلاش كرده بود كار مفيدى در زندگيش انجام دهد، سال ۱۹۶۰ بود كه وى به منظور آموزش سواركارى مشغول فراگيرى اين فن شده بود ولى حتى اين كار را نيز به پايان نرسانده بود. دوستى كاترين و ديويد در همان سالها شكل گرفته و تقويت شده بود. درسال ۱۹۶۹ آن دو به جرم ارتكاب ۱۱فقره سرقت از منازل و دزدى اشياى گوناگون به قيمت مجموعاً  ۳هزار دلار دستگير شدند و ديويد محكوم به ۹ماه حبس شده و كاترين تحت مراقبت پليس قرار گرفت و آزاد شد. يك سال بعد، پس از آزادى از زندان ديويد مجددا ً به كاترين پيوست و به جرايم خود ادامه دادند و به هنگام دستگيرى در پايان همان سال به جرم ۵۳فقره ورود غيرقانونى به منازل افراد، مالخرى و سرقت اموال و اتومبيل، ديويد به ۲‎/۵ سال حبس و كاترين نيز به ۹ماه حبس محكوم گرديد. پس از آزادى، كاترين براى كار به شهر فرمانتل رفت و در آنجا در خانه اى بزرگ مشغول به كار شد. در سال۱۹۷۲ با پسر خانواده يعنى دونالد مك لافلن ازدواج كرد و يك سال بعد در سن ۲۱سالگى اولين فرزند از شش فرزند خود را به دنيا آورد. ولى پيش از آنكه پسرش يكساله شود در سانحه اى دلخراش كشته شد و كاترين كه فرزندش را در مقابل چشمان خود از دست داده بود دچار افسردگى شديدى شد كه هرگز رهايش نكرد. على رغم اينكه او با دونالد ازدواج كرده و طول مدت ۱۲سال صاحب ۶فرزند شده بود، هنوز هم علاقه اى شديد به ديويد داشت و لذا در سال۱۹۸۵ در حالى كه از زندگى رقت بار خود با دونالد خسته شده بود و تحمل اوضاع نابسامان مالى او را نداشت، وى را براى هميشه ترك كرد و به نزد ديويد رفت. اگرچه ديويد و كاترين هرگز ازدواج نكردند، با اين حال كاترين نام خانوادگى خود را به بيرنى تغيير داد و نزد ديويد به زندگى ادامه داد. كاترين كه وابستگى شديدى به ديويدداشت ، حاضر بود براى راضى نگاه داشتن وى دست به هر كارى بزند و در همان زمان بود كه ديويد رؤياهاى پليد خود را در خصوص آدم ربايى و شكنجه و قتل با كاترين در ميان گذاشت.
\ نخستين قتل
اولين قربانى آنها كه دخترى ۲۲ساله به نام مارى نيلسون بوددر ۶اكتبر ۱۹۸۶ به دام افتاد. دخترك براى خريد لاستيك اتومبيل به محل كار ديويد رفته بود و ديويد از او خواسته بود تا براى خريد لاستيك هايى ارزانقيمت به خانه اش بيايد. مارى دانشجوى روانشناسى بود و والدينش هردو استاد دانشگاه بودند و براى گذراندن تعطيلات به انگلستان رفته بودند.
به محض اينكه مارى واردخانه بيرنى شد، با تهديد چاقو دست و پايش را بسته و به تختخواب زنجير كردند.
سپس ديويد درحضور كاترين او را خفه كرده بود. سپس جسدش را به جنگل انبوهى كه درحومه شهر قرارداشت منتقل كرده و درهمانجا دفن كرده بود.
> دومين جنايت
دومين قربانى آنها سوزانا كندى نيز پس از آنكه دركنار جاده سوار اتومبيل آنها شده بود، موردآزارو اذيت قرارگرفته بود و كاترين به واسطه درخواست ديويد، دخترك را خفه كرده بود.
> جنايات بعدى
درمورد قربانى بعدى آنها يعنى نولن پاترسون ۳۱ساله ماجرا كمى متفاوت بود. پاترسون زنى بسيار خوش لباس و زيبا بود. او مدتى مهماندار هواپيما بوده و درآن زمان مديريت يك كلوپ محلى را به عهده داشت. كاترين و ديويد او را دركنار جاده اى درحومه شهر يافتند و هنگامى كه پاترسون به آنها گفته بود بنزين اتومبيلش تمام شده و نياز به كمك دارد، آنها به وى پيشنهاد كرده بودند سوار اتومبيل شود. آن دو وى را مانند ساير قربانيان موردشكنجه قرارداده بودند ولى كاترين دريافته بود كه ديويد علاقه اى خاص نسبت به اين زن زيبا پيداكرده است و لذا با اصرار از ديويد خواسته بود او را به قتل برساند. هنگامى كه ديويد از قتل وى سرباز زده بود، كاترين چاقويى بزرگ را روى قلب خود گذاشته و از ديويد خواسته بود بين او و زن قربانى يكى را انتخاب كند. ديويد نيز ناچار اقدام به كشتن قربانى كرده بود. علت اين امر علاقه شديد كاترين به ديويد بود و به هيچوجه تاب و تحمل علاقه مندى ديويد به زنى ديگر را نداشت و لذا به شدت از پاترسون متنفر شده بود. قربانى ديگر آنها دنيس براون درحالى كشته شده بود كه آن دو او را درحالت نيمه جان به درون گورى كه به همين منظور حفر كرده بودند قرارداده و ديويد ضربه اى به سر او زده و جمجمه اش را متلاشى كرده بود.
> محاكمه
دادگاه محاكمه ديويد و كاترين به جهت آنكه آن دو جرايم خود را پذيرفته بودند چندان طولانى نشد. ديويد اظهاركرده بود قصددارد با قبول كليه اتهامات و كوتاه كردن مدت دادگاه، كارى كوچك درحق خانواده قربانيان انجام دهد. هنگامى كه كاترين توسط چند پليس مرد به دادگاه آورده مى شد، وى با فريادهاى توهين آميز و تقلاى شديد به پليس گفته بود كه به او دست نزنند چرا كه دوست ندارد هيچ مردى جز ديويد او را لمس كند.
پس از جنجال بسيار او با ديدن ديويد كاملاً آرام گرفته بود و حتى زمانى كه قاضى مشغول خواندن جرايم پليد ديويد بود، كاترين درحالى كه دست او را گرفته بود با آرامش شروع به نوازش ديويد كرده بود. جالب آنكه هيچ يك درطول جلسه دادگاه حرفى مبنى بر اظهارندامت و پشيمانى به زبان نياوردند. پس از آنكه كاترين به نقش خود درارتكاب جرايم اعتراف كرد، قاضى هردو آنها را به حبس ابد محكوم كرد و اين نكته را يادآور شد كه به واسطه جرايم مرتكب شده و نظر كارشناسان روانشناسى، دادگاه صلاح نمى بيند اين دو هرگز به جامعه بازگردانده شوند. لذا قرار شد آنها حق ديدن يكديگر را نيز نداشته باشند و تا پايان عمر در زندان به سربرند. تنها تقاضاى آن دو در زندان، ديدار يكديگر و متعاقباً ازدواج بوده است كه به شدت از سوى مقامات مردود اعلام شده است. ديويد درنامه اى اعتراض آميز بيان داشته است كه تصميم دادگاه مبنى بر جداساختن آنها نهايتاً به جنون آن دو ختم شده و موجبات خودكشى را فراهم خواهدآورد كه اين امر تضييع حقوق انسانى آنها مى باشد. به هرحال اين زوج افسانه اى هم اكنون در زندان شهر فرمانتل به سرمى برند و درسال ۲۰۰۷ يعنى حداقل بيست سال پس از ارتكاب جرايم حق خواهندداشت تقاضاى عفو و بازبينى پرونده را بكنند، ولى بسيار بعيد است كه دادگاه مجددى تشكيل شود و رأى اوليه را نقض كند.
راز دره بازكوم
189357.jpg
نوشته: ريچارد كانل
مترجم: رامك فداييان
صبح بود با همسرم مشغول خوردن صبحانه بوديم كه مستخدم تلگرامى را به دستم داد. تلگرام از طرف شرلوك هلمز بود و نوشته شده بود:
ـ چندروزى وقت دارى؟ تلگرامى درخصوص واقعه غم انگيز دره بازكوم در غرب انگلستان دريافت كرده ام. خوشحال خواهم شد اگر همراه من به آنجا بيايى. آب و هوا و مناظر آنجا واقعاً عالى است. با قطار ساعت ۱۱‎/۱۵ دقيقه از پدينگتون حركت مى كنيم. همسرم مى پرسيد: خب چكار مى كنى، عزيزم. آيا مى خواهى بروى؟ پاسخ دادم: «واقعاً نمى دانم چه بگويم. كارهاى زيادى دارم.» همسرم گفت: مهم نيست، آنستروتر كارهايت را انجام خواهدداد.اين اواخر كمى رنگ پريده به نظرمى رسى. گمان مى كنم تغيير آب و هوا برايت مفيد باشد و از آن گذشته تو هميشه به پرونده هاى شرلوك هلمز علاقه مند بوده اى. جواب دادم: قطعاً همين طور است. اگر قرار باشد بروم بايد سريع دست به كار شده و آماده سفر شوم، زيرا بيش از نيم ساعت وقت ندارم. زندگى در كمپ در دورانى كه در افغانستان به سرمى بردم مسافرى چالاك و آماده از من ساخته بود. در كمتر از زمانى كه در اختيار داشتم، چمدان به دست سوار كالسكه اى شده و به طرف ايستگاه قطار پدينگتون به راه افتادم. شرلوك هلمز مشغول قدم زدن در مقابل سكوى قطار بود. شنل خاكسترى و كلاه پارچه اى كه به سرداشت قدش را بيشتر بلند نشان مى داد و او را تكيده تر ساخته بود. با ديدن من گفت: «واقعاً لطف كردى كه آمدى، واتسون. خيلى بهتر است كه شخصى قابل اعتماد را در كنار خود داشته باشم. راهنماهاى محلى همواره يا بى فايده هستند و يا متعصب. همين الآن بليت تهيه خواهم كرد. يك كوپه قطار در اختيار ما بود و هلمز كوه عظيمى از يادداشت ها و روزنامه هاى مختلف را به همراه آورده بود. تا رسيدن به ايستگاه ردينگ، هلمز صرفاً مشغول زير و رو كردن و مطالعه آنها بود و بعضاً يادداشت هايى مى نوشت و به فكر فرو مى رفت. سپس ناگهان همه كاغذها را دسته كرده و به قفسه بالاى صندلى ها پرتاب كرد وپرسيد: «آيا چيزى درخصوص اين پرونده شنيده اى؟» پاسخ دادم: «حتى يك كلمه! چند روزى است كه روزنامه ها را نديده ام.» شرلوك هلمز ادامه داد: «روزنامه هاى لندن گزارش كاملى از آن چاپ نكرده اند. تمامى روزنامه ها را براى كسب جزييات مطالعه كرده ام. تا آنجا كه دستگيرم شده است، با پرونده اى بسيار ساده مواجه هستيم كه بشدت پيچيده به نظرمى رسد.» با تعجب گفتم: «كمى متناقض به نظرمى رسد.»
هلمز پاسخ داد: «دقيقاً همين طور است. هرچه يك جنايت ساده تر و معمولى تر باشد، حل آن مشكلتر است. در مورد اين پرونده نيز، اتهامى جدى متوجه پسر شخص مقتول است.» بلافاصله گفتم: «با اين حساب پرونده مربوط به يك قتل است؟» هلمز نيز ادامه داد: «اينگونه حدس زده مى شود. البته من هيچ چيز را بدون بررسى شخصى نمى پذيرم.به طور خلاصه ماجرا را آنگونه كه من فهميده ام براى تو شرح مى دهم: «دره بازكوم» منطقه اى روستايى در حوالى «راس» در هيرفورد شاير است. بزرگترين ملاك آن منطقه شخصى به نام جان ترنر است كه در زمان اقامتش در استراليا ثروت هنگفتى به دست آورده و چند سال پيش به وطنش بازگشته است. يكى از مزارع خود را كه هاترلى نام دارد به شخصى به نام چارلز مك كارتى اجاره داده است. مك كارتى نيز سابقاً در استراليا بوده است. از آنجايى كه آشنايى آنها به دوران اقامتشان در مستعمرات بازمى گردد، تعجبى ندارد كه پس از آمدن به انگلستان سعى كرده باشند در كنار يكديگر باشند. ظاهراً اوضاع مالى ترنر بايد بهتر باشد چرا كه مك كارتى مستأجر او شده است. هر دو، همسران خود را از دست داده و در حال حاضر ترنر دخترى هجده ساله و مك كارتى نيز پسرى با همان سن و سال دارد. گويا آنها علاقه اى به رفت و آمد با ساير اهالى ندارند و صرفاً به واسطه علاقه به ورزش در مسابقات سواركارى ظاهر مى شوند. مك كارتى دو مستخدم ـ يك مرد و يك دختر ـ در خانه دارد ولى ترنر حداقل پنج، شش مستخدم دارد. اين تمام چيزى بود كه در مورد اين دو خانواده دستگيرم شده است. حال بپردازيم به حقايق: در روز سوم ژوئن، يعنى دوشنبه گذشته، در ساعت سه بعدازظهر به قصد رفتن به درياچه بازكوم از خانه اش در هاترلى خارج شده و صبح همان روز به مستخدمش گفته بود كه ساعت ۳قرار مهمى دارد و نبايد دير كند. در هر حال او هرگز زنده از آن قرار بازنگشت. فاصله خانه مك كارتى تا درياچه در حدود نيم كيلومتر است و دو نفر او را در حال رفتن به آنجا ديده اند. يكى از آنها پيرزنى است كه نامش ذكر نشده و ديگرى يكى از شكاربانان ترنر به نام ويليام كرودر است. هر دو شاهد گفته اند كه مك كارتى تنها بوده است. شكاربان اضافه كرده كه چند دقيقه بعد از آنكه متوجه آقاى مك كارتى شده است، پسرش را ديده كه با تفنگ شكارى در دست از همان راه گذشته است. شكاربان مى گويد مك كارتى هنوز در راه ديده مى شد و پسرش جيمز به دنبال او مى رفت و شكاربان تا هنگام غروب كه از ماجرا مطلع شد ديگر چيزى نديده است. البته كسان ديگرى نيز از آن پس مك كارتى ها را ديده اند. دخترى ۱۴ساله به نام پيشنس موران كه دختر يكى از زمين داران دره بازكوم است مى گويد هنگامى كه در جنگل مشغول چيدن گل بوده، مك كارتى و پسرش را در حال مشاجره ديده است. او مى گويد پس از آنكه مك كارتى شروع به بددهنى كرده است، پسرش را ديده كه به قصد ضربه زدن به پدرش دستش را بالا آورده است. ولى دخترك كه كاملاً وحشت زده شده بود بلافاصله آنجا را ترك كرده و به خانه رفته و مادرش را مطلع كرده است و گفته كه مك كارتى و پسرش دعوا مى كنند. دقايقى از حرفهاى دخترك نگذشته بود كه جيمز به نزد آنها دويده و سراسيمه گفته است كه جسد پدرش را در جنگل يافته است و نياز به كمك دارد. پسر مك كارتى، كاملاً آشفته به نظررسيده و در حالى كه كلاه و تفنگش همراهش نبوده، لكه هاى خون برآستين پيراهنش مشاهده شده است. پس از آنكه عده اى همراه وى به جنگل رفته اند، جسد مك كارتى را در حالى كه در كنار درياچه روى علف هاى اطراف افتاده بود، پيدا كرده اند. سر او با ضربات متعدد جسمى سنگين و پهن خرد شده بود و جراحات به گونه اى بود كه گويا پسرش با قنداق تفنگ به او ضربه زده باشد و تفنگ پسرش نيز در چند قدمى جنازه افتاده بود. در تحت چنين شرايطى، پسر مك كارتى بى درنگ دستگير شده و به اتهام قتل عمد به زندان افتاده است. در دادگاه بدوى او كه چهارشنبه گذشته تشكيل شد، او را مجرم شناخته اند و پرونده را براى صدور حكم نهايى به دادگاهى نهايى ارجاع داده اند. بسيار خوب! اينها تمام حقايقى بوده اند كه در نزد دادستان و پليس افشا شده است.» با پايان يافتن توضيحات شرلوك هلمز گفتم: «ديگر بدتر از اين نمى شود. تمام شواهد و قراين بشدت برعليه متهم است. تمام مستندات عينى پرونده اشاره به يك مجرم دارد و بس.» هلمز در حالى كه به فكر فرورفته بود گفت: «مستندات عينى مى تواند بسيار فريب  دهنده باشد. در ظاهر همه آنها تنها به يك چيز اشاره دارند، ولى اگر ديدگاهت را نسبت به قضيه تغيير دهى، شايد بتوان گفت تمام دلايل به چيزى كاملاً متفاوت ختم مى شوند. بايد اعتراف كنم كه اين پرونده عملاً برعليه مرد جوان مى باشد و بسيار نيز محتمل است كه او مجرم باشد. از ميان اهالى متعدد آن منطقه، دختر جوانى كه فرزند ترنر است، اعتقاد به بى گناهى مرد جوان دارد و از «لستريد» خواسته است كه پرونده را با نظر به بى گناهى او حل و فصل كند. گمان كنم لستريد از اسكاتلنديارد را از پرونده هاى پيشين به خاطرداشته باشى. لستريد نيز كه خيلى گيج شده است، از من كمك خواسته و به همين دليل است كه ما در عوض اينكه آرام در خانه نشسته و به هضم صبحانه مان فكر كنيم با سرعت ۸۰كيلومتر در ساعت در حال رفتن به غرب كشور هستيم.» با نااميدى گفتم: «واقعاً متأسفم، ولى حقايق بقدرى واضح هستند كه بعيد است دليلى بر بى گناهى متهم پيدا شود.» هلمز شروع به خنده كرد و گفت: «هيچ چيزى گول زننده تر از حقايق واضح وجود ندارد. از اين گذشته، ممكن است ما با حقايق واضح ديگرى مواجه شويم كه ازنظر لستريد پنهان مانده باشد. واتسون عزيز، آنقدر مرا مى شناسى كه بدانى وقتى مى گويم يا تئورى هاى او را تصديق و يا معدوم خواهم كرد، اغراق نمى كنم. من در كار خود روش هايى را پيش مى گيرم كه لستريد قدرت اعمال آنها را نداشته و يا اصلاً آنها را درك نمى كند. براى مثال كاملاً متوجه شده ام كه پنجره اتاق خواب شما در طرف راست قرار دارد و حال از خود مى پرسم آيا لستريد قدرت درك چنين حقيقت واضحى را دارا است يا خير؟» در حالى كه بسيار متعجب شده بودم گفتم: «ولى از كجا فهميدى…؟»
هلمز پاسخ داد: «دوست عزيز، تو را بخوبى مى شناسم و مى دانم كه انضباط نظامى از مشخصات بارز تو است. هر روز صبح صورتت را اصلاح مى كنى و در اين فصل در نور آفتاب اين كار را مى كنى. و از آنجايى كه اصلاح صورتت هرچه به طرف چپ نزديك مى شود، بدتر شده است به طورى كه در اطراف فك چپ صورت تو كاملاً بى دقت به نظرمى رسد، كاملاً مشخص است كه آن قسمت در معرض نور كمترى بوده است. اصلاً نمى توانم بپذيرم كه مردى با دقت و وسواس شما در نور يكسان صورتش را اينگونه بتراشد و راضى شود. اين نمونه را فقط به اين منظور بازگو كردم تا بگويم كه چنين مشاهداتى مى تواند راهگشاى حل پرونده اى كه پيش رو داريم باشد. چند نكته جزيى در خلال بازجويى و محاكمه نخستين پيش آمده است كه ارزش تأمل دارد.» بلافاصله پرسيدم: «آن نكات چيست؟» هلمز نيز پاسخ داد: «ظاهراً دستگيرى پسرمك كارتى بلافاصله رخ نداده است و او را پس از بازگشت به منزل بازداشت كرده اند. هنگامى كه بازپرس پليس به او گفته بود كه بايد دستگير شود، مرد جوان پاسخ داده بود كه اصلاً تعجب نمى كند و اين دستگيرى حقش است. اين اظهار نظر از جانب وى كوچكترين ابهام درخصوص مجرم بودن او را از ذهن اعضاى هيأت منصفه و دادستان زدوده است.» حرف هلمز را قطع كرده و گفتم: «بله، اين خود يك اعتراف است.» ولى هلمز گفت: «به هيچ وجه، زيرا او به دنبال اين حرف، اظهار بى گناهى كرده است.» جمله ام را تصحيح كرده و گفتم: «در مراجعه با چنان دلايل مستندى، حداقل اين اظهارنظر كمى مشكوك به نظرمى رسد.» هلمز گفت: «درست برعكس، اين نكته تنها بارقه اميدى است كه در مسأله مى بينم. حتى اگر فرض كنيم كه او كاملاً بى گناه است، آنقدر احمق نبوده است كه وخامت اوضاع را درك نكند و نداند كه تمام شواهد عليه اوست. اگر در مواجهه با دستگير شدنش اظهار تعجب و يا تظاهر به خشمگين شدن مى نمود، او را كاملاً مشكوك و احتمالاً مجرم تلقى مى كردم، چرا كه چنان تعجب و خشمى در تحت چنان شرايطى اصلاً طبيعى به نظرنمى آمد و مى توان گفت درآن صورت حربه اى بود از جانب مجرمى دغل كار. اين نكته كه او شرايط را صادقانه پذيرفته است اين تصور را پيش مى آورد كه يا او بى گناه است و يا شخصى است با قدرت بالايى درخوددارى و عدم بروز احساسات. اينكه او گفته است ماجراى رخ داده حقش است و بايد دستگير شود، اشاره به رفتار بدش با پدر خود در آن روز داشته چرا كه به گفته شاهد ۱۴ساله حتى قصد زدن پدرش را نيز داشته است. اين حس ندامت در نظر من خبر از ذهنى سالم مى دهد تا ذهنى مجرم.» سرم را تكان دادم و گفتم: «افراد بسيارى حتى با شواهدى كمتر از اين به دارآويخته شده اند.» هلمز گفت: «درست. ولى بسيارى نيز بى گناه بوده اند.» پرسيدم:«خود او ماجرا را چگونه تعريف كرده است؟»
هلمز پاسخ داد: «متأسفانه داستان وى چندان اميدواركننده نيست. اگرچه نكاتى چند در آن قابل تأمل است. مطلب اينجا نوشته شده است و مى توانى خودت آن را بخوانى.» هلمز از ميان انبوه روزنامه هاى محلى هيرفورد شاير يكى را برداشت و صفحه اى تاكرده و با اشاره به يك پاراگراف خاص درآن، روزنامه را به من داد. به صندلى كنار كوپه رفتم و با دقت شروع به خواندن كردم در آن آمده بود: آقاى جيمز مك كارتى، تنها فرزند مرحوم، احضار شده و به شرح ماجرا پرداخت: «سه روز قبل از ماجرا در بريستول بودم و صبح روز دوشنبه، ۳ژوئن به خانه بازگشتم. مستخدم به من گفت كه پدرم آن روز صبح به «راس» رفته و جان كاب، مهتر اسب ها نيز همراه او رفته است. دقايقى بعد صداى كالسكه او را شنيدم و از پنجره ديدم كه او از كالسكه پياده شده و به سرعت به راه افتاده و از محوطه خانه خارج شد. اصلاً متوجه نشدم به كدام سو در حركت بود. تفنگ شكاريم را برداشته و به قصد رفتن به محل نگهدارى خرگوش ها كه در آن طرف درياچه است، به سوى درياچه به راه افتادم. در راه ويليام كرودر شكاربان را ديدم، همانطور كه او نيز در گزارشش بيان كرده است ولى اينكه در تعقيب پدرم بوده ام را اشتباه فهميده است. اصلاً نمى دانستم كه پدرم در مقابل من در حال حركت است. هنگامى كه به چند صدمترى درياچه رسيدم، صداى علامت «كوئى» را شنيدم كه علامتى بود مخصوص كه پدرم براى صداكردن من به كار مى برد. سپس با عجله پيش رفتم و او را ديدم كه در كنار درياچه ايستاده است. به ظاهر از ديدن من كاملاً متعجب شد و با تندى پرسيد كه آنجا چكار دارم. مكالمه اى ميان ما صورت گرفت كه منجر به مشاجره اى لفظى شد زيرا پدرم مردى كاملاً عصبى و بدرفتار بود. وقتى ديدم ديگر كنترل خود را از دست داده است او را ترك كرده و به سوى خانه به راه افتادم. هنوز چند صدمترى دور نشده بودم كه فرياد وحشتناكى از پشت سرم شنيدم كه باعث شد بلافاصله برگشته و به سوى درياچه بدوم. پدرم را در حال مرگ روى زمين يافتم و سرش بشدت آسيب ديده بود. تفنگم را زمين گذاشته و او را در آغوش گرفتم، ولى پس از چند لحظه او درگذشت. چند دقيقه اى در كنارش زانو زدم و سپس با عجله به سوى نزديكترين خانه آن اطراف دويدم. هنگامى كه به نزد پدرم بازگشته بودم، كسى را در آنجا نديدم. اصلاً نمى دانستم كه چه چيزى باعث مصدوم شدنش گشته است. اگرچه پدرم به واسطه رفتار تند و خشن خود، شخص محبوبى به شمار نمى آمد، با اين حال دشمنى خاص نداشت. ديگر چيز خاصى در اين خصوص نمى دانم.» دادستان: «آيا پدرتان پيش از مرگ چيزى به شما نگفت؟» شاهد: «چندكلمه اى را با حالتى نامفهوم ادا كرد كه فقط متوجه كلمه «رت» ـ يعنى موش ـ شدم.
دادستان سؤال كرد: «كلمه موش چه چيزى را در ذهنتان تداعى مى كند؟» شاهد گفت: «ابداً هيچ چيز. گمان كردم در حال هذيان گويى است.» دادستان سؤال كرد: «برسر چه موضوعى با پدرتان مشاجره مى كرديد؟» شاهد پاسخ داد: «ترجيح مى دهم چيزى نگويم.واقعاً نمى توانم بگويم. ولى مطمئن باشيد ارتباطى به حادثه غم انگيزى كه رخ داده است ندارد.»
دادستان گفت: «اين تصميم برعهده دادگاه است. بايد خاطرنشان كنم كه عدم پاسخگويى به اين سؤال، كار شما را در جلسات ديگر دادرسى مشكل خواهدكرد.»
> ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |