|
بزرگان انديشه (۵۱)
ويلهلم ديلتاى بنيان نوين علوم انسانى
|
|
|
حميدرضا فرزاد (بخش نخست) ويلهلم ديلتاى در سال ۱۸۳۳ نزديك ويسبادن آلمان زاده شد. پدر و پدربزرگش هر دو كشيش پيرو آيين كالون بودند. آموزش او نيز در همين سمت و سو بود. در نتيجه در رشته الهيات دانشگاههاى هايدلبرگ (۱۸۵۳) و سپس برلين (۱۸۵۴) نام نويسى كرد. در ۱۸۶۰ مقاله اى راجع به هرمنوتيك يا علم تأويل فردريش شلاير ماخر ـ كه متفكر برجسته اى در الهيات و فلسفه بود ـ نوشت كه برنده جايزه شد. ديلتاى به خاطر قدرت و استوارى مقاله اش پيشنهادى براى تنظيم و ويرايش نامه ها و يادداشتهاى شلايرماخر و نوشتن زندگينامه او دريافت كرد. ديلتاى در ۱۸۶۱ تحصيلش در رشته الهيات را رها كرد و به رشته فلسفه روى آورد و در ۱۸۶۴ رساله اى درباره اخلاق در نزد شلايرماخر و نيز اثرى در باب آگاهى اخلاقى به رشته تحرير درآورد. از ۱۸۶۶ تا ۱۸۸۲ استاد دانشگاههاى بازل، كيل و برسلاو بود. در ۱۸۸۲ كرسى فلسفه در برلين را كه پيشتر هگل در آن تدريس مى كرد، برعهده گرفت. ديلتاى در اواخر دهه ۱۸۶۰ روى زندگينامه شلايرماخر كار مى كرد و در حوالى ۱۸۷۰ نخستين جلد اين اثر چاپ شد (مواد و يادداشتهاى جلد دوم پس از مرگ وى به چاپ رسيد). اين كار ديلتاى نشان دهنده علايق متنوع او به فلسفه، ادبيات، شعر، موسيقى، تاريخ و هرمنوتيك يا علم تأويل به طور كلى است. ديلتاى در راستاى همين علايق، در سراسر زندگى اش كوشيد بنيانى براى علوم انسانى بيابد. كوششهاى اوليه او متكى بر روانشناسى بود و اولين مجلد كتابش در اين زمينه در سال ۱۸۸۳ با عنوان مقدمه اى بر علوم انسانى به چاپ رسيد. (بار ديگر، بخشهايى از جلد دوم اين اثر فقط پس از مرگش منتشر شد. از همين رو، ديلتاى به «مرد جلد اول» شهرت پيدا كرد). طى اين دوره دهها مقاله درباره ادبيات و انديشه وران معاصرش نوشت. از زمان چاپ كتاب مقدمه اى بر علوم انسانى تا حدود سال ۱۹۰۰ به صورت كاملترى مشغول تحقيق درباه اين موضوعات و نيز موضوعات مشابهى مانند نظريه تعليم و تربيت (Pedagogy)، اخلاق روانشناسى و به ويژه زيبايى شناسى بود. ديلتاى در حدود سال ۱۹۰۰ كانون تحقيقات خود را تغيير داد و به طرح اين نظر پرداخت كه تفسير و تأويل (Interpretation) مظاهر و نمودهاى انسانى و نه روانشناسى، شالوده و بنياد علوم انسانى است. در سالهاى پايانى عمرش اين پروژه و طرح كارى به صورت نظريه اى راجع به جهان بينى ها (Weltan Schauungen) بسط پيدا كرد. ديلتاى در سراسر زندگى اش درگير مطالعه و پژوهش درباره تجربه هاى انسانى و بسط و گسترش ابزارهاى معرفت شناختى لازم براى انجام چنين تحقيق و پژوهشى بود. علاقه و توجه او به شرايط ضرورى براى رسيدن به معرفت، او را از اخلاف كانت و هگل ساخته است. هرچند، به سبب پژوهش اش درباره زندگى هاى روزمره انسانها قرابتها و شباهتهايى با پراگماتيسم دارد و پيشگام فلسفه هاى هوسرل، هايدگر و اگزيستانسياليسم به شمار مى رود. دوره نخست (پيش از سال ۱۹۰۰): نخستين كار ديلتاى متمركز بر مباحثى است كه در كتاب مقدمه اى بر علوم انسانى (۱۸۸۳) مطرح ساخت. نكته اصلى اين مساعى فكرى اين عبارت اوست كه «هيچ خون واقعى در رگهاى فاعل شناساى (Knowing Subject) مطرح شده از سوى لاك، هيوم و كانت جريان ندارد.» ديلتاى تمايل دارد كه تجربه هاى انسانى را همان گونه كه در زندگى هاى روزمره واقعى انسانها وقوع مى يابد، بررسى كند. او برخلاف بسيارى از انديشه وران پيشين آدمها را موجوداتى در درجه اول عاقل و عقلانى نمى داند، بلكه آنها را توأمان موجوداتى صاحب اراده، احساس و فكر به شمار مى آورد، گرچه به نسبتهاى مختلف در زمانهاى گوناگون. اين ديدگاه كل گرايانه در تقابل مستقيم با پژوهشهايى قرار دارد كه تجربه هاى انسانى را مبتنى بر انديشه ها و اعمالى مى دانند كه به نوبه خود از ادراكات يا تصورات بسيط و ساده شكل مى گيرند. چنين پژوهشهاى تركيبى اى در پى قوانين تبيين گر ثابتى هستند تا فعاليت افراد را پيش بينى كنند يا علل و اسباب آنها را مشخص سازند. اين هر دو كوشش مستقيماً از علم طبيعى (يا تجربى) و از تأكيدش بر قوانين عام و اجزاى بسيط سرچشمه مى گيرند، اما ديلتاى انسانها را نه ذراتى بى انگيزه مى داند و نه عامل هاى عاقل بى احساس و بى عاطفه، بلكه آنان را موجوداتى پيچيده تلقى مى كند. ديلتاى براى آنكه امكان وصول به نگرش درست و دقيقى راجع به انسان را فراهم آورد، رشته هاى علمى «انسانى» (Humanistic) از جمله تاريخ، روانشناسى و فلسفه را به صورت نظام جديدى از علوم انسانى صورتبندى مى كند. اين علوم، يعنى نظام نوين علوم انسانى (Geisteswissens Chaften) بايد از علوم طبيعى يا تجربى (Naturwissens chaften) متمايز شوند، اما نبايد تابع آنها گردند. علوم انسانى برخلاف علوم طبيعى، كه در پى تبيين (Explain) و پيش بينى سير رويدادهاى طبيعى هستند، جنبه توصيفى (Descriptive) و تحليلى (Analytic) دارند، يعنى با توصيف روند تجربه هاى متعارف انسانى آغاز مى كنند و سپس به وسيله تحليل مى كوشند اجزا و مؤلفه هاى خاص درون اين مجموعه به هم پيوسته (nexus) را مشخص كنند. به عقيده ديلتاى هيچ علم انسانى تركيبى و تبيين گر نمى تواند در باره پديده هاى مربوط به تجربه انسانى به طور كامل سخن بگويد. اگر چه علوم انسانى از كل به جزء حركت مى كنند كه كار اصلى شان نه تبيين مؤلفه ها و عناصر تجربه بلكه فهم و شناخت آنهاست. ديلتاى براى آنكه امكان توصيف مناسبى از تجربه انسانى فراهم شود،رشته جديدى به نام روانشناسى توصيفى طراحى مى كند، در تقابل با روانشناسى تبيين گر متداول كه تحت تأثير سنگين علوم طبيعى ( تجربى) قرار داشت. در روانشناسى تبيين كننده سعى مى شد كه علل و انگيزه ها و سائقه هاى اعمال آدمى بازشناخته شود اما در روانشناسى توصيفى به تعبير ديلتاى محور كار فهم و توصيف دقيقى از خود تجربه انسانى است و براى آنكه به چنين فهم و شناختى دست يابد همه جنبه هاى مربوط به انديشه ها و عواطف و تمايلات انسانى و بسترها و زمينه هاى اجتماعى تاريخى (sociohistorical) او را مد نظر قرار مى دهد. (دوره پس از سال ۱۹۰۰): ديلتاى به تدريج دريافت كه يك بنيان كاملاً روانشناختى براى علوم انسانى، رضايت بخش نيست. او در پايان قرن نوزدهم زمينه هاى اجتماعى تاريخى را بيشتر مورد توجه قرار داد. در دوره نخست عقيده داشت كه اين زمينه ها فقط از طريق شبكه به هم پيوسته روانى اكتسابى افراد عمل مى كنند و جزو نظريه هاى «درجه دوم» شمرده مى شوند. اما در دوره دوم بر عينيت و استقلال اين زمينه هاى اجتماعى تاريخى تأكيد مى كرد. بدين ترتيب شبكه يا مجموعه روانى اكتسابى (acquired psychic nexus) فقط يكى از زمينه هايى است كه به زندگى فرد معنا مى بخشد. زمينه هاى بزرگتر، زمينه هاى اجتماعى تاريخى است. ديلتاى اين موضوع را به تفصيل در كتاب «شكل گيرى جهان تاريخى در علوم انسانى» (۱۹۱۰) و در «فهم و شناخت ساير اشخاص و جلوه هاى زندگى شان» (۱۹۱۰) مورد بحث قرار داده است. او ابزار اين كار را هرمنوتيك يا علم تأويل شلاير ماخر مى دانست علمى كه مى كوشد اجزاى متن را در نسبت با كل يا پاره هاى بزرگتر و كل يا پاره هاى بزرگتر را در نسبت با اجزا بشناسد. ديلتاى تصور مى كرد كه اين كاربرد «دور هرمنوتيك» براى فهم و شناخت اعمال و جلوه هاى زندگى افراد در نسبت با نيروها و عوامل اجتماعى تاريخى نيز مناسب است. با آخرين اثر ديلتاى «انواع جهان بينى ها و سير و تحولشان را در نظامهاى متافيزيك» (۱۹۱۱) پرسش درباره جايگاه روانشناسى در فهم و شناخت عينى از نو مطرح شد. ديلتاى يك جهان بينى را چنين تعريف مى كند: يك رهيافت (attitude) پيچيده و منسجم كه عميق ترين نظرات يك شخص را در مورد خير، واقعيت، حقيقت، عالم و جزاينها نشان مى دهد. جهان بينى ها (Worldviews) طبيعتاً از نيروهاى اجتماعى تاريخى و تجربه هاى شخصى نشأت مى گيرند تا پاسخ هايى براى مسائل اساسى انسانى به دست دهند و مبنا و توجيهى براى ارزش ها و عادات و تأملات آدمى فراهم كنند. جهان بينى ها چون بسيار اساسى و بنيادين هستند بهترين زمينه هاى روانشناختى را براى فهم و شناخت اعمال و جلوه هاى زندگى انسان مهيا مى كنند. آنها در شكل گيرى سنت ها ونهادها نيز نقش مهمى دارند. از همين رو براى رسيدن به شناخت عينى ( objective) حائز اهميت اند. جهان بينى ها ( به آلمانى: weltanschauungen) با زمان، مكان و حتى اشخاص تغيير مى كنند و ديلتاى بر آن است كه ادعاهاى خاص راجع به مثلاً ارزش ها و آرمانها و كمالات مطلوب (ideals) وابسته به جهان بينى است. اما فلسفه مى تواند از جهان بينى هاى خاص فراتر رود و ذات آنها را بشناسد. اين كار مستلزم تحقيق راجع به نقشى كه جهان بينى ها در زندگى انسان ايفا مى كنند، طبقه بندى آنها (درقالب طبيعت گرايى، ايده آليسم آزادى، و ايده آليسم عينى) و مشخص ساختن اين موضوع است كه اين انواع در زمانها و مكان هاى مختلف چه تحققى داشته اند. اين پژوهش در جهان بينى ها حاصل بسط و گسترش طبيعى هرمنوتيك ديلتاى و تأكيد آن بر بسترها و زمينه هاى اعمال و جلوه هاى زندگى آدمى است. *** كيفيت اساسى تفكر ديلتاى را با تحليل و بررسى «فلسفه زندگى» او به خوبى مى توان فهم كرد. در فلسفه زندگى او مى توان تأثير كانت، و فلسفه هاى ايده آليست و رمانتيك هگل، شلينگ و شلاير ماخر و نيز تجربه گرايى انگليسى را بازيافت. برجسته ترين يارى او به فلسفه، چنانكه اشاره شد تحليل معرفت شناختى او از Geisteswissenschaften يا علوم انسانى و نيز تاريخ به طور خاص است. فلسفه زندگى: در نظر ديلتاى زندگى صرفاً واقعيتى زيست شناختى نيست كه انسان با ساير حيوانات در آن سهيم باشد بلكه خصلتى متمايز و يكه دارد. برانباشتگى زندگى هاى فردى بيشمار است كه واقعيت اجتماعى و تاريخى زندگى نوع بشر را تشكيل مى دهد. بيم ها و اميدها، افكار و اعمال افراد، نهادهايى كه انسانها ايجاد كردند، قوانينى كه به وسيله آنها اعمال شان را هدايت مى كنند، اديانى كه معتقدند، همه هنرها و ادبيات و همه فلسفه بخشى از آن زندگى است. و چنين است كل علم، زيرا علم اگر چه طبيعت غير جاندار را مورد كاوش قرار مى دهد باز يك فعاليت انسانى است . اگر چنين تعريف فراگيرى از زندگى ارائه شود هر فلسفه اى بايد يك فلسفه زندگى باشد حتى اگر بريك جنبه زندگى متمركز شود. اما فلسفه زندگى (Philosophi des lebens) ديلتاى معناى خاص ترى دارد: ديلتاى تصريح مى كند كه زندگى نه تنها موضوع مناسب فلسفه بلكه يگانه موضوع آن است. او به تعبير اچ. پى. ريكمن صاحب كتاب ويلهلم ديلتاى : طلايه دار مطالعات انسانى (۱۹۷۹) ، درمقام يك تجربه گرا منكر هرگونه استعلاگرايى (transcendentalism) بود. به گمان او در پشت زندگى هيچ چيز وجود ندارد، نه شىء فى نفسه ونه امرغايى متافيزيكى يا عالم مثل (Forms) افلاطونى كه زندگى فقط پديدار، تقليد يا نسخه و روگرفتى از آن باشد. نتيجه اين مى شود كه فاعل شناسا وازهمين رو فيلسوف ، جزئى از زندگى است و فقط از درون مى تواند آن را بشناسد، هيچ نقطه آغاز مطلقى براى فكر وجود ندارد، هيچ مجموعه اى ازمعيارهاى مطلق بيرون از تجربه كه بتوان با تأملات محض به آن رسيد نيز وجود ندارد. همه تأملات مربوط به زندگى، همه ارزش گذاريها ومبانى اخلاقى نه محصول يك ذهن شناسنده محض بلكه برآمده از افرادى است كه در زمان ومكانى خاص وتحت تأثير عوامل مختلف محيطى وآرا و عقايد اطرافشان قراردارند و مقيد به افق عصر خويش اند. نكته دومى كه درباره فلسفه زندگى ديلتاى مى توان گفت اين است كه به عقيده ديلتاى آنچه ما واقعاً به تجربه درمى يابيم زندگى درغنا وتنوع كامل آن است. او اين نظر پوزيتيويستى را كه ما فقط محسوسات وانطباعات را « تجربه مى كنيم» يك عقيده جزمى متافيزيكى مى دانست كه مجراهاى علم وشناختمان را با جدا كردن آنها از تجربه هاى واقعى مان تنگ مى كند. ما اشيا وامور را مى بينيم، شعر و موسيقى گوش مى دهيم، خشيت دينى يا خرسندى زيبايى شناختى را تجربه مى كنيم و بسيارى امور ديگر را . همه اينها ونه صرفاً حس كردن شكل ها ورنگها بخشى از تجربياتى اند كه تجربه گراى واقعى بايد كارش را از آنها شروع كند. ديلتاى با وجود توجه اش به تجربه، برخلاف بسيارى از تجربه گرايان فقط به تحليل وبررسى مسائل فردى بسنده نمى كرد. او مى كوشيد به نگرش جامع و فراگيرى راجع به واقعيت برسد اما فيلسوف درمواجهه با تنوع و كثرت تقريباً نامحدود زندگى وبدون هيچ معيار وميزان مطلق چگونه مى تواند معنا يا طرح والگوى منظمى درآن به تصور درآورد؟ ديلتاى پاسخ مى دهد كه زندگى توده اى از واقعيت هاى بى ارتباط با هم نيست. فيلسوف كارش را ازمعنى هايى كه انسانها به دنيايشان داده اند شروع مى كند. اينكه فيلسوف جزئى اززندگى است، انسانى است كه مانند همنوعانش تحت تأثير شرايط زمانه خويش قراردارد يك امتياز ازكار درمى آيد چون جريان هايى كه به مدد آنها زندگى سامان مى يابد و معنى دار مى شود براساس تجربه اى كه خود فيلسوف دارد براى او آشنا ومأنوس هستند. او از سازو كار ذهن خود خبردارد، مى داند كه تصورات وانديشه ها چگونه به عواطف وعواطف چگونه به قصد ها ونيت ها منجر مى شوند .او با كيفيت زمانمند زندگى هاى ما آشناست با توالى لحظاتى كه درآن حال با تجربه پر مى شود وبا يادآورى گذشته و نيز پيش بينى آينده رنگ مى گيرد. فيلسوف نيز مانند همنوعانش اصول ومبانى اى براى سازماندهى تجربياتش مورد استفاده قرار مى دهد. ديلتاى اين اصول ومبانى را مقولات (categories) زندگى نام مى نهد. تحليل او ازاين مقولات سنگ بناى فلسفه وى محسوب مى شود. (ادامه دارد)
|