دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۳ - ۲ شوال ۱۴۲۵
Mon, Nov 15, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۹۷۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
در ستايش اكتاويوپاز، به قلم كارلوس فوئنتس
دوست من پاز
190104.jpg
نوشته: كارلوس فوئنتس
ترجمه: اميلى امرايى
نمى توانم شروع بكنم، بى اينكه نامى از اكتاويوپاز نبرم و او را ستايش نكنم. سايه شعرها و مقاله هاى او قرن من و شما را فرا گرفته است و قطعاً براى آيندگان هم جز اين نخواهد بود.
در نمايشگاه كتاب بوينس آيرس سخنرانى ام را با جملات بالا شروع كردم، آن موقع چندساعت بود كه خبر مرگ پاز را شنيده بودم. چند وقت بعد دو دوست موقع صرف شام در لندن به من گفتند: كوتاه بود حرفهايى كه در آرژانتين زدى، بايد سخنرانى مفصلى درباره او داشته باشى تا به گوش همه برسد.
بيش از اينها شايد هيچ كس به اندازه من درباره اوكتاويوپاز در سخنرانى ها، يادداشت ها و مقاله هايش ننوشته باشد. من آثار پاز راموبه مو در تمام اين سالها خوانده ام. او هم احساس اش را درباره من طى يك شعر بيان كرده است و اين شعر از افتخارات زندگى من است. از همه اينها كه بگذريم مى رسيم به هزاران هزار نامه كه در طول حيات پاز بين ما رد وبدل شد و بعدها بعد از مرگ او، من آنها را به دانشكده پرينستون سپردم. تنها دوست منتقدم خوليو اوتاگا از محتواى آنها باخبر است، توصيه كرده ام اين نامه ها تا نيم قرن پس از مرگ ام به كسى نشان داده نشوند. اين نامه ها سرشارند از نقدهاى بى پرده، دشنام ها و به هر حال دست مايه اى براى زندگى نامه نويسان است.
اولين بار خارج از مرزهاى آمريكاى لاتين، سال۱۹۵۰ او را در پاريس ديدم، درست در بيست و يك سالگى، فكر مى كنم پاز سى و پنج ساله بود. تازه ازمكزيك رفته بودم و تنها نامى از پاز شنيده بودم اما طرفدارش بودم.
آن روزها تنها دوكار «هزاران راه تا تنهايى« و «Liberated Palabra« كه نسل من را در آن روزگار مسحور كرده بود.
همه چيز اين كتابها به مكزيك برمى گشت و درست مثل همه روشنفكران مكزيكى او هم دنبال حفظ اصالت بود. آن روزها حفظ اصالت وهويت بزرگترين دغدغه نسل من بود. آن روزها خيلى تند مى رفتند و تنها مانده بود هر كدام پانچوى يك مرد مكزيكى را به تن كنند، با گوش خودم شنيدم كه دوستان مى گفتند: «هر كس كه طرفدار پروست است، هويت خود را منت باخته است.»
پاز اما بى هيچ حرفى پلى شد براى آشتى جهان و مكزيك. او به ذهنيت روستايى همه ما بعدى جهانى بخشيد.
در اين ميان اما آلفو نسورليس هم بود. رابطه من و رليس مثل پدر و پسر بود او به من آموخت كه از سر چه كتابهايى نبايد راحت گذشت. رابطه برادرانه اى كه با پاز داشتم مديون همان دوستى با رليس بود، آلفونسو چشم مرا باز كرده بود. اما او چشم به گذشته داشت. مى گفت روزى كه پدرش را با گلوله در سال۱۹۱۳ كشتند همه چيز براى او تمام شده است. او گستره وسيعى در ادبيات نداشت در حد جويس و پروست، فراتر هم نمى رفت. اما آيا به راستى پاز بزرگترين نويسنده قرن ماست؟ اماكمى بايد دست به عصا بود، خيلى ها معتقدند شعرهايش اما نه، و خيلى زود بقيه را مثل نرودا به رخ مى كشند.
بزرگترين خصيصه اشعار او در اين است كه انتهاى شعر او به تعقل و تفكر وصل مى شود. نثر او با استعاره هاى درخشان همراه است و شعرش پر است از تفكر و اين تنها از قلم او برمى آيد و او اين شاخصه را از گذشته به ارث داشت. معتقدم كه پاز اين خصوصيات برجسته را از دوشاعر بزرگ اسپانيايى زبان خوزه آگائينگا و اميليا پرالاس وامدار است كه البته اين مسأله هم جاى حرف و پژوهش دارد.
اما بيشتر فكر مى كنم شعر خصيصه اى موروثى است. بيشتر هم مى توان آن را ذوقى از سر قريحه دانست و بالاتر از همه اينها به شعر خود، خود زندگى است؛ و پاز جوانى كه من اولين بار (۱۹۵۰) ديدمش مى خواست شاعرانه زندگى كند. او اما بر گرده اش مسؤوليت ديپلماتيك را هم حمل مى كرد، اما خوب از عهده اين توازن برمى آمد. تكيه كلام او «چى گفتى؟» بود، بعد از هر كلامى كه مى شنيد بايد تكرارش مى كرد.
جوان تر كه بود هر وقت مى خواست فحش بدهد اول از همه سراغ دلار و صليب مى رفت. سالها كارمند بانك بود و انگار پول او و دستهايش را در آن مدت حسابى آزرده بود.
مدتى كارش جدا كردن اسكناس هاى مستعمل و از رده خارج بود كه راهى كوره مى شد، بعدها هم او درباره پول چنين رفتارى داشت. عملاً پول را مى سوزاند.
هر دوى ما جوانى مان را در كوچه هاى پاريس گذرانديم. روزهايى كه پاريس دوراز جنگ بود اما شعله هاى جنگ برق، سوخت و تلفن را در آن كمياب كرده بود. اما او در آپارتمان زيبا ومجللى در خيابان ويكتورهوگو زندگى مى كرد و خيل دوستان به همراه او، همسرش در خيابانهاى پاريس و كافه ها دور هم جمع مى شديم.
روزهايى كه آلبركامو جذاب و جوان از موسيقى جاز لذت مى برد و يك شب هم با رقص اش براى ما هنرنمايى كرد. شبى را به ياد دارم كه فيلم بى نظير لوئيس بونوئل (فراموش شدگان) جايزه اول فستيوال كن فرانسه را دريافت كرد و ما براى او جشن گرفتيم، اما دولت مكزيك حتى به روى خود هم نياورد. در عوض اكتاويوپاز ديپلمات برجسته مكزيكى جلوى عمارت جشنواره كن ايستاد ومقاله اى را كه در ستايش اين فيلم نوشته بود بين مردم پخش كرد.
اماهمه اينها به كنار، هرگز آن بعدازظهر را فراموش نمى كنم.
پاز و من به يك گالرى نقاشى رفتيم و... و من آنجا بودم كه به زيبايى چشمان آبى رنگ او پى بردم.
هر سفرى كه به مكزيك مى آمد، حادثه اى جديد مى آفريد. انگار مى آمد كه چيزى را دستخوش تحول كند. شعر و نمايش را با تأسيس گروه شعر فى البداهه تأسيس كرد، اما بعدها به دليل ترس ناموهوم مقامات تعطيل شد.
پاز مرا تشويق كرد كه ماهنامه «ادبيات مكزيك»را راه بيندازيم، اما بعدها اين نشريه متهم شد به اينكه به شدت روشنفكرى است و فقط عده معدودى مخاطب دارد. اما هيچ چيز مثل چاپ شعر The Brokew Pitcher پاز در آن مجله غوغا نكرد.
آن روزها اماهمه چيز فرق مى كرد، با اينكه هر دوى ما سمتى سياسى داشتيم به اعتصاب معلمان پيوستيم و همراه آنها جلوى وزارت امور خارجه رفتيم. رئيس مان هر دوى ما را در آن ميان ديد، اما انصافاً هيچ وقت حرفى نزد. چه روزهايى، هرگزفعاليت هاى اين چنينى شغل تو را به خطر نمى انداخت، لازم نبود براى حفظ شغل ات پوستى برتن كنى.
اما همه چيز به آرامى پيش نرفت، پاز مجبور شد به هند سفر كند، اما اين سفر شعر او را به سرزمين هاى ديگرى كوچاند. چندسالى همديگر را نديديم ، تا روزى رسيد كه او و همسر جديدش مارى ژوزه را در رستوران ديدم. نزديك سال هاى پرهياهو و غمگين ۱۹۶۸ و انقلاب مكزيك بود. انقلابى كه كمر به قتل بسته بود و توانست در عرض يك شب ميدان «گفت وگوى سه فرهنگ» مكزيك را غرق خون كند.
اما همين باعث شد كه پاز دندان روى جگر نگذارد و از سمت سفيرى اش در هند استعفا بدهد.
فرداى روزى كه استعفا داد، نامه اى برايش نوشتم و گفتم هرچه كه دارم براى توست. روزى كه قرار بود كشتى او در لنگرگاه بارسلونا پهلو بگيرد، جمعيتى از روشنفكران؛ گابريل گارسيا ماركز ، ماريو بارگاس يوسا، ژوزه دولوز و من به استقبالش رفتيم. هرچيزى را كه رئيس جمهور از او دريغ مى كرد ما حاضر بوديم با كمال افتخار در اختيارش بگذاريم.
تا روزى كه رئيس جمهوراورداز بود پاز پابه مكزيك نگذاشت. پاز درست روزهايى برگشت كه دوباره مكزيك شلوغ بود. روزهايى بود كه من خواستار حزب دموكراتها بودم و پاز زياد با من هم عقيده نبود اما زياد هم تفاوتى نداشت ، دوستى ما قرص و محكم سرجايش بود.
روزهايى را كه سردبير مجله «ادبيات مكزيك» بودم نامه اى به دستم رسيد كه سراپا فحش بود به پاز ، من به ا ختيار چاپ اش نكردم، نويسنده در آمد و گفت: «با اين كارت نشان دادى كه دگم هستى و هنوز به آزادى بيان اعتقاد ندارى. در جواب نوشتم :« من قبل از هرچيز به دوستى پايبندم و حاضر نيستم در نشريه اى كه سردبيرى اش به عهده من است دوستانم را له كنم ، مى توانى نامه سراپا فحش ات را به مجله هاى ديگر بدهى، اما من هرگز برضد يك دوست چيزى چاپ نمى كنم.
دوستى براى من يعنى عشق و تفاهم. دكتر جانسون بارها گفته است هرروز به ميران دوستى هايتان بيفزاييد. تنها با دوست است كه مى توان به درك هستى و خود رسيد . در بوينس آيرس گفته بودم وحالا هم مى گويم: سايه پاز برقرن من سنگينى مى كند ، اوتا سالها هنوز شاعر است و جاويدان ».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |