|
|
|
پليس خانواده
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى ۴۶
|
|
|
|
|
پليس خانواده
چشم بند
|
|
|
هوا تازه تاريك شده بود كه مرد وارد مغازه طلافروشى شد. داخل مغازه دو مشترى مشغول صحبت كردن با يكى از فروشندگان بودند و فروشنده ديگر نيز در حال مرتب كردن طلاهاى داخل ويترين بود. مرد تازه وارد كه بسيار شيك پوش و خوش لباس بود و كيف سامسونتى نيز در دست داشت، جلو رفته و ضمن سلام كردن مشغول تماشاى جواهرات چيده شده در داخل ويترين شد. فروشنده جواب سلام مرد را داده و پس از اينكه جعبه انگشترى ها را در جاى خود قرار داد، با خوشرويى لبخندى به مرد زده و گفت: بفرماييد قربان، چه فرمايشى داشتيد؟ مرد نگاهش را از روى جواهرات داخل ويترين برداشته و درحالى كه او نيز لبخندى به لب آورده بود، پاسخ داد: مى خواستم براى جشن تولد همسرم كادويى براى او تهيه كنم، اما حالا در بين انتخاب انگشترى يا گردنبند قدرى مردد هستم و نمى دانم كدام يكى مناسب تر است. فروشنده با همان خوشرويى سؤال كرد: ببخشيد، فكر مى كنيد خانمتان از كدام يكى بيشتر خوشحال خواهد شد؟ مرد پاسخ داد: البته خانمها اصولاً از هر نوع طلاجاتى خوششان مى آيد، ولى اينكه آيا انگشترى را بيشتر ترجيح مى دهد يا گردنبند، زياد تجربه اى ندارم. از صحبتهاى مرد خريدار و فروشنده، دو مشترى ديگر كه خانم و آقايى بودند، توجه شان به آنها جلب شد و نيم نگاهى به مرد انداختند. فروشنده كه مرد را در انتخاب مردد مى ديد، فرصت بيشترى را براى فكر كردن و تصميم گرفتن به او داده و با درآوردن جعبه انگشترى ها و گذاشتن آن روى ميز، سعى كرد به نوعى مرد را كمك فكرى كرده باشد. مرد پس از چند دقيقه كه با نگاهى خريدارانه يكى يكى انگشترى هاى داخل جعبه روى ميز را ورانداز كرد، از فروشنده تقاضا نمود كه يكى از گردنبندهايى را كه در ويترين قرار داشت، به او نشان دهد. فروشنده نيز گردنبند را بيرون آورده و به دست مشترى داد. مرد در حالى كه گردنبند را با دست سنگين و سبك مى كرد، سؤال نمود: به نظر سنگين مى آيد، قيمت اين گردنبند چقدر است؟ فروشنده پاسخ داد: اگر اجازه بفرماييد، آن را وزن كرده و قيمتش را خدمتتان عرض كنم. مرد گردنبند را به دست طلافروش داد و او مشغول توزين آن شد، سپس با ماشين حساب روى ميز قيمت آن را محاسبه كرده و گفت: يك ميليون و هفتصد هزار تومان مى شود و سپس گردنبند را در كنار جعبه انگشترى ها روى ميز قرار داده و به صورت مشترى خيره شد. مرد كه نشان مى داد در حال فكر كردن است، با دست، صورت خود را خارانده و انگشترى هاى درشت و قيمتى كه در دست داشت، نظر فروشنده را به خود جلب كرد. از ظاهر مشترى به راحتى مى شد فهميد كه او مردى پولدار و مرفه است. دو مشترى ديگر، پس از انجام خريد خود و خداحافظى از مغازه خارج شدند. مرد كه فضا را براى صحبت كردن مناسب مى ديد، اظهار داشت: بهترين كار را اين آقا كرد كه خانمش را همراه آورده بود تا به سليقه خود خانم كادويى را برايش بخرد. خريد براى خانمها بسيار مشكل است و حتماً بايد سليقه شخصى كه مى خواهى برايش خريد كنى را بدانى و الا مثل اين آقا خودش را بياورى كه انتخاب كرده و اما و اگرى در آينده نباشد. فروشنده اولى كه تازه از صحبت با مشتريانش فارغ شده بود، جواب داد: اتفاقاً اين خانم و آقا كادو را براى شخص ديگرى مى خواستند، براى خواهر مرد كه به تازگى ازدواج كرده. در اين جور مواقع خانمها سعى مى كنند ارزان ترين طلا را انتخاب كنند و مرد هم كه از ابتدا قصد داشت هديه مناسبى براى خواهرش بخرد، بالاخره تسليم خواسته و انتخاب همسرش شد و چه بسا آرزو مى كرد كه مثل شما به تنهايى براى خريد آمده بود تا آن چيزى را كه دلش مى خواست براى خواهرش خريدارى كند. مرد كه به سخنان فروشنده گوش مى داد، سرى تكان داده و گفت: اى بابا، مثل اين كه واقعاً نمى شود به ظاهر چيزهايى كه انسان مى بيند، قضاوت و داورى كرد، به هرحال از آنجايى كه بنده سليقه خوبى در انتخاب كادو براى خانمها ندارم، تصور مى كنم كه به همفكرى و راهنمايى شما نيازمند باشم، راستش را بخواهيد به علت نوع شغل بنده كه مجبور هستم در روز با دهها مهندس طراح و مكانيك جلسه داشته و سر و كله بزنم، ديگر فرصتى براى دانستن اينكه خانمها از چه نوع طلا و جواهراتى بيشتر خوششان مى آيد، باقى نمى ماند، اما تا دلتان بخواهد در ارتباط با مهندسى خودرو اطلاعات و تجربه دارم. سپس دست در جيب كتش كرده و درحالى كه كارت ويزيت طلايى رنگى را بيرون آورده و به دست فروشنده مى داد، ادامه داد: بنده مدير كارخانه خودروسازى ... هستم. فروشنده كه كارت ويزيت را از مرد گرفته و مشغول خواندن آن بود، با خوشحالى پاسخ داد: قربان از زيارت شما بسيار خوشوقتم، راستش را بخواهيد من از اول كه شما را ديدم، حدس زدم كه قيافه شما بايد آشنا باشد. مرد با خنده جواب داد: بله از آنجايى كه هرچند وقت يك بار در روزنامه ها عكس بنده را در مصاحباتى كه انجام مى دهند، چاپ مى كنند و بعضاً در اخبار يا مصاحبه هاى تلويزيونى هم بنده را نشان مى دهند، اغلب مردم حداقل يك بار هم كه شده، چهره بنده را قبلاً در تلويزيون و يا روزنامه ديده و با قيافه من آشنايى دارند. فروشنده كه اصلاً تا آن لحظه قيافه مرد را در جايى نديده بود و صرفاً با خواندن عنوان مديرعاملى او كه روى كارت ويزيت چاپ شده بود، با چرب زبانى جواب داد: درست مى فرماييد، تازه يادم آمد كه قبلاً شما را در اخبار تلويزيون چند بارى زيارت كرده بودم، اگر اشتباه نكنم خبرنگار درباره خودروهاى ساخته شده توسط كارخانه شما انتقاداتى داشت و از كيفيت پايين آنها صحبت مى كرد، راستى خود جنابعالى نظرتان در اين باره چيست؟ آنچه واقعيت دارد، اتومبيلهايى كه مربوط به سالهاى دور هستند، به علت اينكه تمام وسايل آنها خارجى بود، از كيفيتى بهتر برخوردار بودند، اينطور نيست؟ مرد با قيافه حق به جانب پاسخ داد: البته اگر توجه فرموده باشيد، در همان مصاحبه تلويزيونى، بنده دلايل اين كار را توضيح دادم، ولى واقعيت امر اين است كه قطعه سازان ما در ابتداى راه اين صنعت هستند و ما خودروسازان هم ناچاريم براى حمايت از صنعتكاران داخلى از وارد كردن قطعات خارجى كه مسلماً كيفيت بهترى نسبت به قطعات دست ساز داخلى خودمان دارند، خوددارى كرده و نتيجه اين مى شود كه خودروهاى ساخت ده سال پيش كه تمام قطعات آن خارجى بود، از لحاظ كيفيت موتور و اتاق به مراتب از خودروهاى صفر بهتر باشند، البته هرچه كه پيش مى رويم، وضع بهتر مى شود، ولى در حال حاضر خود ما هم به پايين بودن كيفيت محصولاتمان معترضيم، اما اگر شما قصد داشتيد از خودروهاى كارخانه ما خريدارى كنيد، قبلاً با بنده تماس بگيريد تا ترتيبى بدهم كه اولاً خارج از نوبت بتوانيد اتومبيل را تحويل بگيريد و ثانياً شما را به مسؤول فنى كارخانه معرفى كنم تا اتومبيلى را به شما بدهند كه واقعاً مشكل زيادى نداشته باشد. فروشندگان كه مى ديدند با يكى از مديران بزرگترين كارخانه خودروسازى آشنا شده اند و احياناً مى توانند در آينده از نفوذ و سفارش او بهره مند شوند، با خوشحالى تمام شروع به تعارف كرده و على رغم اينكه هيچ كدام از آنها قبلاً چهره اين مشترى را جايى نديده بودند، ولى براى خوشايند او چنين وانمود مى كردند كه هميشه علاقه مند بوده اند كه از نزديك با ايشان آشنا شوند. بالاخره پس از كلى تعارفات و صحبتهاى دوستانه، با راهنمايى فروشندگان، مرد يك حلقه انگشترى بسيار زيبا و گرانقيمت را انتخاب نموده و درحالى كه كيف سامسونت خود را روى ميز قرار مى داد، در آن را باز كرده و با بيرون آوردن يك جعبه كوچك خاتم كارى، آن را به يكى از فروشندگان داده و خواهش كرد انگشترى را در داخل آن قرار دهند. فروشنده كه قصد داشت انگشترى را در جعبه اى مقوايى كادوپيچى كند، جعبه خاتم كارى را از مرد گرفته و با تحسين نگاهى به آن انداخته و شروع به تعريف از زيبايى آن نمود. مرد ضمن تشكر اظهار داشت: اين جعبه يادگارى است، اول ازدواجمان آن را براى همسرم خريدم و حالا قصد دارم با قرار دادن كادويى كه براى او تهيه كرده ام، در اين جعبه خاطرات گذشته را زنده كنم. سپس از داخل كيف يك برگ كوچك كاغذ كادو صورتى رنگ را بيرون آورده و از فروشنده خواهش كرد :« جعبه را با اين كاغذ كه مورد علاقه همسرم است، كادوپيچى كنيد.» فروشنده با خوشرويى تمام كاغذ كادو را گرفته و پس از قرار دادن انگشترى در داخل جعبه مشغول كادوپيچى آن شد. پس از خاتمه كارش، جعبه كادوپيچى شده را به دست مرد داده و او نيز جعبه را داخل كيف سامسونت خود قرار داده و پاكتى را كه حاوى چند چك پول بود، از داخل كيف برداشته و از فروشندگان سؤال كرد كه چقدر بايد تقديم كنم؟ على رغم تعارفات زياد فروشندگان، بالاخره قيمت انگشترى به مرد گفته شد و او درحالى كه در پاكت را باز كرده و چند چك پول را بيرون مى آورد، به ناگاه آهى از تأسف كشيده و اظهار داشت: اى بابا، اصلاً حواسم نبود كه از داخل گاوصندوق پول بيشترى را بردارم و متأسفم كه كمتر از نصف قيمت انگشترى پول همراهم است. فروشندگان كه در وضعيت بدى قرار گرفته بودند، باز هم شروع به تعارف كرده و خود مرد نيز كه نشان مى داد از اين وضع پيش آمده شديداً ناراحت است، مجدداً دست در كيف سامسونت كرده و جعبه كادوپيچى شده را بيرون آورده و روى ميز گذاشت و سپس اظهار داشت: شما محبت داريد، ولى بنده نمى خواهم كه از حسن نيت شما سوء استفاده كنم، ضمناً چون انگشترى را براى فرداشب كه جشن تولد همسرم است، نياز دارم، بنابراين زياد فرقى نمى كند كه امشب آن را ببرم يا فرداشب، استدعا مى كنم اين جعبه را پيش خودتان نگه داريد تا من فردا عصر مجدداً خدمت برسم و پس از تسويه حساب آن را ببرم. با اصرار مرد، على رغم تعارفات فروشندگان، بالاخره قبول كردند كه جعبه كادوپيچى شده را در گاوصندوق گذاشته و فردا به مرد تحويل دهند. پس از قدرى صحبت و عذرخواهى مجدد، مرد از فروشندگان خداحافظى كرده و از مغازه خارج شد. يكى از فروشندگان درحالى كه جعبه را برداشته و داخل گاوصندوق قرارمى داد، به فروشنده ديگر گفت: نزديك بود فكر كنم كه اين بابا كلك مى زند و قصد دارد ما را در حالتى قرار دهد كه راضى شويم او انگشترى را برده و بقيه پول را فردا براى ما بياورد، ولى وقتى ديدم بنده خدا خودش جعبه انگشترى را پس داد، خيالم راحت شد كه كلكى در كار نيست. * * * فرداشب پس از اينكه مرد براى بردن جعبه انگشترى به طلافروشى مراجعه نكرد، يكى از فروشندگان با شماره تلفنى كه روى كارت ويزيتى كه مرد به آنها داده بود، تماس گرفته تا از مرد سؤال كند براى بردن جعبه كادوپيچى شده مراجعه مى كند يا اينكه قصد ديگرى دارد، ولى شخصى كه تلفن را جواب داد، ضمن اينكه اصولاً از موضوع بى اطلاع بود، اظهار داشت: حتماً كسى قصد شوخى با شما را داشته و شماره تلفن بنده را به شما داده است. فروشندگان كه دچار ترديد و سوء ظن شده بودند، بلافاصله به سراغ جعبه انگشترى رفته و پس از باز كردن كاغذ كادوى روى آن، با خوشحالى جعبه خاتم كارى كوچك را مشاهده كردند، ولى زمانى كه در جعبه را باز كردند، آه از نهادشان برخاست، جعبه خالى بود و از انگشترى گرانقيمت اثرى ديده نمى شد. بيشتر به چشم بندى شبيه بود، انگشترى چگونه از داخل جعبه اى كه خود فروشنده آن را كادوپيچى كرده و چسب زده بود، به سرقت رفته بود! شايد اگر آنها بيشتر فكر مى كردند، متوجه مى شدند كه مرد قبلاً جعبه اى مشابه را كه با همان كاغذ كادو پوشانده شده را داخل كيف داشته و زمانى كه جعبه محتوى انگشترى را از فروشنده گرفته و داخل كيف گذاشته در مرتبه دوم براى برگرداندن جعبه، در حقيقت جعبه مشابه اى را كه در كنار آن بوده است، به فروشندگان تحويل داده و جعبه محتوى انگشتر را به سرقت برده است. < توصيه هاى انتظامى ـ اشخاص كلاهبردار و سارق، با ظاهرى موجه و فريب دهنده و نسبت دادن خود به مقامات و اشخاص معروف، طعمه هاى خود را تحت تأثير قرار داده و با برانگيختن حس طمع و زياده خواهى، آنان را اغفال و فريب مى دهند، مراقب اين قبيل افراد بوده و فريب وعده هاى آنان را نخوريد.
|
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى ۴۶
شاهد عينى
|
|
|
شماره ۴۳ توطئه دليل اول: همانطور كه در ابتداى داستان اشاره شده بود بازپرس و همسرش پرده اى ضخيم و سبزرنگ خريدند چون شيشه هاى خانه شان مات نبود و به خانه هاى ديگر مشرف بود. وقتى بازپرس به طبقه دوم رسيد اين پرده ها را روى پنجره هاى خانه ديد بعد دستور داد همه پرده ها را كنارى بزنند و ديد پنجره ها قدى از سقف تا كف زمين است اما چون اين پرده ها باز بودند ديدن خارج از آن به خاطر ضخامت پرده امكان پذير نبود. «ثريا» گفت در حالى كه دستان «محمدتقى» را نوازش مى كرد از پنجره پسر دوم او را در حياط ديده است كه فرار كرده است، پس اين زن با پنجره ها فاصله داشت و از پشت پرده نمى توانست چنين صحنه اى را ببيند. دليل دوم: «كوچه محل جنايت يكطرفه از ضلع غربى به شرقى بود چون كه بازپرس نتوانست در مسير رفت كوچه برگردد بناچار از طريق بزرگراه انتهاى كوچه با ۱۵دقيقه تأخير به صحنه بازگشت. » ثريا «گفت كه قاتلان با پژو از ضلع غربى كوچه فرار كردند، اين منطقى به نظر نمى رسد چرا كه فرار از بزرگراه خيلى راحت تر است و از سوى ديگر هيچ كس از مسير يكطرفه براى فرار استفاده نمى كند.
عقربه هاى ساعت از ۷ غروب گذشته بود، پروانه درحالى كه دستش را روى شكم برآمده اش گذاشته بود با بى تابى دراتاق چرخ مى زد. او از تاريكى مى ترسيد و شوهرش سابقه نداشت ديرتر از آن ساعت به خانه بيايد. پروانه ، خيلى نگران بود هرچه به موبايل مهندس شيوا زنگ مى زد كسى جواب نمى داد. از وقتى باردار شده بود شوهرش ساعتى نبود به او زنگ نزند يا به محض غروب آفتاب سروكله اش پيدا مى شد ونمى گذاشت او با تاريك شدن هوا تنها بماند. نمى دانست چه بكند، شماره تلفن شركت را گرفت بازجوابى نشنيد. مهندس اگر كارخاصى داشت كه آمدن او به خانه را به تأخير مى انداخت حتماً با خانه تماس تلفنى مى گرفت وسفارش مى كرد پروانه به خانه مادرش برود. ساعت ۸ شب شده بود كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد گروهبان تركى از مركز پيام جنايى بود. او گزارش كرد كه دريك شركت تجارى حوالى ميدان آرژانتين تيراندازى شده است ويك مرد به ضرب گلوله كشته شده است . گزارش خيلى كوتاه بود. بازپرس كه ساعتى پيش سرصحنه خودكشى يك مادر و دو دختر جوانش بود از راننده خودروى كشيك خواست مسير حركت را عوض كند وبه سمت ميدان آرژانتين حركت كند. خودرو با چراغ گردان قرمز رنگ وبا سرعت زياد به سمت محل جنايت حركت كرد، وقتى وارد كوچه اى كه شركت تجارى درداخل آن قرارداشت شدند يك آمبولانس آژيركشان از آنجا خارج شد وبا سرعت به سمت ضلع شرقى رفت. بازپرس وقتى ديد اين آمبولانس مخصوص نعش كشى نيست فهميد كه دراين تيراندازى يكى ديگر يا بيشتر هم مجروح شده اند، خودروى كشيك قتل در نزديكى حلقه جمعيت توقف كرد واو از آن پياده شد. سروان فراهانى با ديدن بازپرس او را شناخت ، يك تونل بين جمعيت بازكرد تا اينكه بازپرس شمس خودش را به در ورودى ساختمان رساند، دو لنگه درباز بودند و دربرابرش ساختمان ۵ طبقه اى قرارداشت كه همه واحدهايش تجارى بودند ودرهر طبقه يك شركت وجود داشت. وقتى بازپرس شمس از كار شركت ها پرسيد شنيد كه هركدام دريك رشته فعال هستند واين شركت ها وجه اشتراكى با يكديگر ندارند كه رقابتى بين آنان وجود داشته باشد وانگيزه اى براى حذف ديگرى وجود داشته باشد. خيلى آرام از پله ها بالا رفت تا اينكه درطبقه سوم با شنيدن گريه زنانه اى پى برد قتل درهمين طبقه رخ داده است، زن حدود ۳۰ ساله بود و نوع پوشش او نشان مى داد با عجله از خانه خارج شده است، وحشتزده بود. بدون اينكه از زن جوان چيزى بپرسد از چند قدمى اش عبور كرد و وارد شركت شد. شركت بسيار شيكى بود ، راهروى باريكى درورودى را به پذيرايى متصل مى كرد، آنجا تشكيلات ميز منشى ديده مى شد، همه ميزها فندقى رنگ بودند، پرده كاورى فندقى رنگى هم ديده مى شد كه درسمت راست اتاق جلسه قرار داشت ودرسمت چپ اتاق مديرعامل شركت صادرات خاويار ديده مى شد. دراتاق رئيس كاملاً باز بود وقتى بازپرس وارد آنجا شد ابتدا چشمش به ميزكار مديرعامل افتاد، آنجا خيلى گرم و خيلى باكلاس بود و زير ميز جسد مردى ديده مى شد، مقتول مرد ۳۵ ساله اى به نام « محمد دوستى » بود واز ۲۰ سال پيش وارد كارتجارت شده بود. بازپرس به ميز كار رئيس شركت نزديك شد، كيف سامسونت مهندس دركنارش افتاده بود وخود او درحالى كه پالتوى سرمه اى رنگى به تن داشت با صورت كنار صندلى چرخدار افتاده بود، روى ميز يك ماشين حساب وچند ورق حسابدارى ديده مى شد كه گوشه چپ آن به طور مرتب قرارداشت وخود كارها سرجايش كه يك جعبه چوبى تزئينى بود قرار داشتند. موبايل مهندس دست نخورده داخل جيبش بود. بازپرس قبل از اينكه جسد را تحت بررسى قرار بدهد به اطراف خيره شد، جاى اصابت گلوله اى به تابلوى بالاى سررئيس شركت ديده مى شد، مأموران تشخيص هويت كه درصحنه حضور داشتند به درخواست بازپرس سمت جسد رفتند وسعى كردند لباس هاى او را از تنش خارج كنند وجاى اصابت گلوله ها را روشن كنند. دكمه هاى پالتو به سختى باز شد، بعد كت، جليقه و پيراهن، وقتى جسد را كاملاً لخت كردند بازپرس جاى اصابت دو گلوله را درسينه مهندس ديد، شكاف روى سينه ها نشان مى داد كه گلوله ها از فاصله نزديك شليك شده اند. از چگونگى افتادن جسد مشخص بودكه مهندس هيچ فرصتى براى دفاع يا فرار نداشته است وقاتل به محض كشيدن اسلحه او را با دو گلوله كشته است و بعد بدون اينكه دست به گاو صندوق يا حتى كشو ، كيف سامسونت وهرشىء قيمتى ديگرى دست بزند پا به فرار گذاشته است. بازپرس شمس ديگر نيازى نمى ديد درصحنه قتل بماند. انگيزه جنايت خصومت يا انتقامجويى بود چون هيچ سرقتى درمحل قتل رخ نداده بود وساعت وقوع قتل نيز نشان مى داد كه قاتل وقت مناسبى را براى اين كار انتخاب نكرده است وحتماً با تصميم آنى دست به چنين كارى زده است. بازپرس از سروان فراهانى شنيد كه منشى شركت مرد ۲۵ ساله اى به نامه فرهاد است كه درجريان اين تيراندازى از ناحيه پا هدف گلوله قرارگرفته است وبه بيمارستان انتقال داده شده است. پس اين جنايت يك شاهد عينى داشت، وقتى بازپرس شمس شركت مهندس دوستى را ترك كرد باز ناله هاى زن جوان را شنيد صلاح نديد درآن شرايط از اين زن تحقيق بكند وچون شاهد عينى جنايت دربيمارستان تحت جراحى بود تحقيق از او نيز به فرصت ديگرى موكول شد. به درخواست بازپرس شمس قرار شد بعد از مراسم خاكسپارى همسر مهندس دوستى همراه سروان به دفتر كار بازپرس بروند واين زن بازجويى شود. ۴۸ ساعتى از اين قتل گذشته بود كه پروانه همراه سروان فراهانى وارد اتاق كار بازپرس شد او كلاً سياه پوشيده بود وچشمانش بخاطر گريه خيلى كوچك به نظر مى رسيد، وقتى روى صندلى نشست، بازپرس برگه بازجويى را برداشت ، مشخصات پروانه را نوشت و پرسيد: * شوهرت دشمنى داشت؟ - او مرد بسيار خوبى بود، در كارش حلال و حرام را مى شناخت او از اينكه بعد از سال ها داشت پدر مى شد خيلى خوشحال بود. * بابستگانش چه برخوردى داشت؟ - او با همه خوب بود، همه در فاميل مهندس را دوست داشتند، هر چه فكر مى كنم نمى دانم با چه كسى مشكل داشته است. * در خانه، از كارهايش و مشكلات تجارى اش حرف نمى زد؟ - مهندس همه مسائل را به من مى گفت اماتا حالا احساس ناراحتى اى نكرده بود كه تصور كنم از چيزى يا كسى مى ترسد يا تهديد شده است! * كى در جريان قتل قرار گرفتى؟ - من از تاريكى ترس دارم به خاطر همين روز قتل وقتى تأخير شوهرم من را ترساند چند بارى به شركت و موبايلش زنگ زدم، هيچ كس جواب نمى داد، چند دقيقه اى با ديدن برنامه هاى تلويزيونى خودم را سرگرم كردم اما نشد حدود ساعت ۷ و ۳۰ دقيقه بود كه از خانه خارج شدم، ۱۵ دقيقه اى طول كشيد تا به شركت برسم و با اين فاجعه روبرو شوم. * كسى را نديدى؟ - «فرهاد» - منشى شركت - با پاى لنگان خودش را به تلفن رسانده بود و شماره پليس را مى گرفت، ابتدا فكر كردم او دچار حادثه شده است اما انگار بخت با من يار نبود و شوهرم هدف قاتل بود. * يعنى وقتى شما رسيديد قاتل آنجا بود؟ - خير، او ابتدا مهندس را كشته بودبعد وقتى «فرهاد» رسيده بود قاتل او را هم زده بود و فرار كرده بود. * فكر مى كنى انگيزه قاتل چه بوده است؟ - حتماً سرقت، فكر مى كنم چون «فرهاد» سررسيده است او نتوانسته سرقت را انجام بدهد. * مگر «فرهاد» كجا بود؟ - نمى دانم. طورى كه خودش مى گويد در زمان وقوع قتل در شركت نبود. * وقتى اين بازجويى تمام شد، بازپرس با «پروانه» ابراز همدردى كرد بعد در حالى كه سعى مى كرد او را اميدوار كند به اين زن قول داد هر چه در توان داشته باشد براى شناسايى قاتل انجام دهد. عصرهمان روز، بازپرس شمس براى اينكه بتواند از شاهد عينى جنايت به قاتل برسد سوار بر خودرواش به سمت بيمارستان حركت كرد، هوا خيلى سرد بود او دكمه هاى كت خود را بست تا مقدارى گرم بماند. «فرهاد» با وجود اصابت گلوله اى به پايش به خاطر خونريزى شديد هنوز در اتاق شماره ۴۰ بيمارستان بسترى بود، هنوز يك مأمور مسلح جلوى در اين اتاق نگهبانى مى داد بيم آن مى رفت كه قاتل براى از بين بردن تنها شاهد جنايت در بيمارستان سراغ او برود. بازپرس شمس وقتى داخل اتاق رفت، «فرهاد» در حال تماشاى تلويزيون بود وقتى سر برگرداند و او را ديد چون تا آن زمان با بازپرس روبرو نشده بود يكه اى خورد و گفت كه آقا اشتباهى آمده اى؟ اما وقتى با خنده بازپرس مواجه شد، عذرخواهى كرد. بازپرس شمس چند دقيقه اى سكوت كرد تا پرستار تازه وارد جراحت پاى «فرهاد» را پانسمان كند و وقتى بالاى سر آنان ايستاد ديد كه مسير گلوله مورب است و از بالاى ران به پايين آن شليك شده است. اين جراحت نشان مى داد كه گلوله مستقيم شليك نشده است و حتماً در جريان درگيرى و كش و قوس اين گلوله شليك شده باشد. با رفتن پرستار، بازپرس روى صندلى نشست، برگه بازجويى را روى ميز كوچكى گذاشت و رو به فرهاد كرد: * از كى با مهندس آشنا شده اى؟ - حدود ۵ سال مى شود كه در اين شركت منشى هستم و كارهاى مالى نيز دست من است، در واقع همه كاره بودم، مهندس به من اعتماد داشت و مرد خوبى بود. * مقتول با كسى اختلاف نداشت. - او از چند ماه پيش با تلفن هاى تهديد آميزى روبرو بود، انگار رقبا مى خواستند او را از ميدان رقابت بيرون كنند، او هم حرفهايش را به من مى زد و به هيچ كس ديگرى نمى گفت، فقط من را محرم رازش مى دانست و چون همسرش حساس بود از اين تلفن ها به او چيزى نمى گفت. * از روز قتل بگو؟ من در شركت بودم، مهندس به خاطر بدهى شركت كلافه بود و پشت ميزكارش نشسته بود او از من خواست به انبار بروم و ليست خاويارها را نزد او ببرم، من هم به انبار كه سركوچه است رفتم. حدود ۱۵ دقيقه اى در آنجا بودم، وقتى برگشتم نزديك در ورودى شركت بودم كه صداى خفيفى شنيدم، اصلاً تصور نمى كردم كه صداى شليك گلوله باشد، وارد شركت شدم هنوز به سمت در دفتر رئيس نرفته بودم كه يك جوان ۲۰ ساله با اسلحه اى روبرويم سبز شد، خيلى ترسيدم هنوز به خودم نيامده بودم كه او پاى من را نشانه گرفت و شليك كرد. وقتى جوان مسلح پا به فرار گذاشت، خودم را به تلفن رساندم و به پليس زنگ زدم، چند ثانيه اى از قطع مكالمه ما نگذشته بود كه «پروانه» با نگرانى وارد شركت شد تا آن لحظه نمى دانستيم چه برسر مهندس آمده است. * قاتل را شناختى؟ - خير، البته چندبارى ترك موتورى در كوچه با او روبرو شده بودم، همزمان با روزهايى بود كه مهندس دوستى تهديد به مرگ مى شد. * صداى گلوله ها را كسى نشنيده بود؟ - صدا خفه كن داشت و الا من نيز مى شنيدم او همه چيز را براى اين جنايت مهيا كرده بود و وقتى من شركت را ترك كرده بودم حتماً من را ديده بود. * مى توانى اورا چهره نگارى كنى؟ يا اگر او را ديدى قيافه اش را بشناسى؟ - بله، قيافه اش تا آخرعمرم يادم نمى رود. بازپرسس شمس پس از اينكه فهرست شركتهاى رقيب را از «فرهاد» گرفت، بيمارستان را ترك كرد و به خانه اش رفت، اصلاً حوصله نداشت مى دانست در يك قدمى كشف ماجرا است به خاطر همين به اتاق خودش رفت وكل ماجراى قتل مهندس را مرور كرد. همه چيز درست بود الا دو مورد كه كليد حل اين قتل شد، بازپرس شمس وقت را از دست نداد و به بيمارستان بازگشت، «فرهاد» در حال ترخيص شدن بود كه او را در برابرش ديد. بازپرس بدون معطلى پرسيد: اسلحه را كجا گذاشته اى؟ - من؟ چه مى گوييد، شوخى مى كنيد، اسلحه اى ندارم كه جايى گذاشته باشم. * من مطمئنم تو قاتلى، چرا مهندس را كشتى؟ - اين حرف ها چه معنايى دارد، من خودم از مرگ فرار كرده ام! * اشتباه فهميدى همانطور كه اشتباه گفته اى؟ - من هيچ چيزى را اشتباه نگفته ام! بازپرس وقتى دودليلش را شرح داد، «فرهاد» چاره اى جز اعتراف نديد، او گفت كه از دوسال پيش درحساب ها دست مى برده ام و مهندس با پى بردن به اين دزدى هايم، تهديد كرد اخراجم مى كند و عليه من شكايت خواهد كرد. مى دانستم كه زندان در انتظارم است، نمى دانستم چه كنم، رفتم اسلحه اى خريدم و درغياب همه كاركنان شركت او را هدف گلوله قرار دادم و بعد خودم را از ناحيه پا مصدوم كردم. * * * شما خوانندگان گرامى مى توانيد با اشاره به دو دليل بازپرس شمس و ارسال پاسخ به روزنامه ايران در قرعه كشى جايزه ويژه معماى پليسى شركت كنيد و برنده شويد.
ى
|
|
|
|
|