|
|
|
نوشته: آرتور كنال دويل
|
|
|
|
انتظار مرگ
|
|
|
|
|
نوشته: آرتور كنال دويل
راز دره بازكوم
|
|
|
بخش دوم در قسمت قبل خوانديد كه واتسون درحالى كه در كنار ميز صبحانه بود، از طرف شرلوك هلمز تلگرامى دريافت كرد. او بايد به سرعت خودش را آماده مى كرد تا به قطار ساعت ۱۱ و ۱۵ دقيقه برسد.شرلوك هلمز و واتسون مى خواستند در مورد يك قتل تحقيق كنند و زواياى ناشكافته آن را باز كنند.قتل مربوط به روز سوم ژوئن بود. «جيمز مك كارتى» بعد از برگشتن به خانه متوجه شده بود پدرش با مهتر اسبها به منطقه راس رفته است. او بعد از برداشتن تفنگ شكارى اش و شنيدن صداى كالسكه پدرش خود را به محل نگهدارى خرگوشها در كنار درياچه رسانده بود و در بين راه شكاربانى را هم ديده بود. او بدون اينكه بداند پدرش چند متر جلوتر ازاوست، به سوى درياچه مى رفته، با شنيدن صدايى از طرف پدرش كه بين آنها به عنوان علامت رمز بود، به سوى پدر رفته بود. پدر جيمز از حضور او عصبى شده و پس از مشاجره، جيمز آنجا را ترك كرده بود، ولى چندصد متر جلوتر با شنيدن صدايى وحشتناك به كنار درياچه بازگشته بود و پدرش را در حال مرگ ديده بود.تنها چيزى كه شاهد به خاطر داشت، كلمه موش بود كه لحظاتى قبل از مرگ از دهان پدر جيمز ـ مقتول ـ عنوان شده بود. و اينك ادامه داستان. دادستان: «اگر درست متوجه شده باشم، صداى «كويى» علامتى بود مخصوص ميان شما و پدرتان.» شاهد: «بله، همين طور است.» دادستان: «پس چطور است كه او پيش از آنكه متوجه حضور شما شده باشد، آن را ادا كرده بود و از اين گذشته پدرتان به هيچ وجه از بازگشت شما از شهر بريستول مطلع نبود.» شاهد درحالى كه كاملاً گيج به نظر مى رسيد، گفت: «نمى دانم.» يكى از اعضاى هيأت منصفه «آيا هنگامى كه پس از شنيدن فرياد پدرتان به نزد او بازگشته و متوجه شديد كه روى زمين افتاده باشد، چيز خاصى توجهتان را جلب نكرد، چيزى كه مشكوك به نظر برسد؟» شاهد: «چيز خاصى نديدم.» دادستان: «منظورتان را دقيق تر بيان كنيد!» شاهد: «به قدرى سرگشته و مضطرب بودم كه به چيزى جز پدرم فكر نمى كردم. با اين حال اين طور به نظرم آمد كه در هنگام بازگشت متوجه چيزى خاكسترى رنگ شدم كه در سمت چپ من بر روى زمين افتاده بود. چيزى شبيه يك كت و شايد هم تكه پارچه اى، ولى هنگامى كه از كنار پدرم برخاستم، آن شىء ناپديد شده بود.» دادستان: «منظورتان اين است كه پيش از آنكه براى كمك خواستن از سايرين محل را ترك كنيد، آن شى ء ناپديد شده بود؟» شاهد: «بله، ناپديد شده بود.» دادستان: «فاصله اين شىء از شما چقدر بود؟» شاهد: «تقريباً ۱۰ ـ ۱۲ متر.» دادستان: «بنابراين اگر فرض كنيم آن شىء ناپديد شده است، در آن صورت شما فاصله چندانى با آن نداشتيد.» شاهد: «بله، ولى من پشتم به طرف آن بود.» در اين لحظه سؤال و جواب از شاهد به پايان رسيد. با نگاهى به قسمت پايانى مطلب روزنامه گفتم: «عجب، دادستان اوضاع را براى مرد جوان مشكل كرده است. او با اشاره به تناقضى كه درخصوص صدا كردن رمزگونه پدرش پيش از ديدن متهم وجود داردو تكرار كلمات واپسين پدرش پيش از مرگ، با دلايل كافى نشان داده است كه مرد جوان در شرايط سختى قرار گرفته است.» هلمز خنده اى آرام كرد و خود را بر روى مبل رها كرد و گفت: «هم دادستان و هم شما واتسون تلاش داريد به زحمت نكاتى چند به نفع متهم بيابيد. آيا متوجه نيستيد كه هم او را داراى قدرت تخيل بسيار بالا و در عين حال خيالپردازى بسيار ضعيف به شمار مى آورديد. خيالپردازى بسيار ضعيف، چرا كه او نتوانسته است علت مناسبى براى نزاع با پدرش بسازد كه مورد قبول اعضاى هيأت منصفه باشد و اوج خيالپردازى و تخيل، چرا كه تصور مى كنيد اشاره وى به آخرين حرف پدرش كه چيزى شبيه كلمه موش (رت) بوده است و ساختگى بودن ناپديد شدن جسم خاكسترى رنگ مرموز كه بر زمين افتاده بود، دروغى بيش نيست، ولى واتسون! من اين پرونده را با اين فرضيه دنبال خواهم كرد كه گفته هاى مرد جوان تماماً صحت دارد و سعى خواهم كرد دريابم اين فرضيه مرا به كجا مى رساند، ولى حالا قصد دارم كمى استراحت كنم و اشعارى از پترارك بخوانم. ناهار را در سويندون خواهيم خورد و تا بيست دقيقه ديگر به آنجا مى رسيم.» در حدود ساعت ۴ به مقصد خود رسيديم. مردى لاغراندام كه حركاتش سريع و چهره اى مكار شبيه سمور داشت، در انتظار ما بود و در ايستگاه قطار به استقبال ما آمده بود. در نگاه اول متوجه شدم كه او بايد لستراد از اسكاتلنديارد باشد. به همراه او به مهمانخانه اى رفتيم كه لستراد پيشتر در آن اتاقى براى ما رزرو كرده بود. هنگامى كه مشغول صرف چاى بوديم، لستراد گفت: «كالسكه اى كرايه كرده ام. چون مى دانم كه به واسطه طبيعت پرجنب و جوش خود، تا وقتى كه به صحنه وقوع قتل نرويد، آرام نخواهيد گرفت.» هلمز پاسخ داد: «اين نهايت لطف شما را مى رساند، ولى قضيه رفتن به صحنه قتل صرفاً مربوط به فشارسنج مى شود.» لستراد كه گيج شده بود، گفت: «منظورتان را متوجه نمى شوم.»هلمز گفت: «فشارسنج چه عددى را نشان مى دهد؟ بيست و نه. نه بادى وجود دارد و نه ابرى در آسمان. من هم يك بسته سيگار دارم كه بايد دود كنم و از آن گذشته مبلهاى اين مهمانخانه برخلاف ساير مهمانخانه هاى روستايى كاملاً نرم و راحت است. بعيد مى دانم امشب از كالسكه كرايه اى شما استفاده كنيم.» لستراد با شنيدن اين حرف شروع به خنده كرد و گفت: «قطعاً تمام نتيجه گيريهاى لازم را از مطالب روزنامه ها به دست آورده ايد. قضيه كاملاً واضع و ساده است و هرچه بيشتر در مورد آن دقيق تر شويد، بيشتر به صراحت و سادگى آن پى مى بريد. البته نمى توان تقاضاى يك بانوى جوان و مصر را رد كرد. اين دختر خبر آمدن شما را شنيده و اصرار دارد كه نظر شما را درخصوص اين پرونده جويا شود. على رغم اينكه بارها به وى گفته ام كه آقاى هلمز نيز در چنين موردى نمى تواند كارى بيش از من انجام دهد، با اين حال وى اصرار داشت كه شما را ببيند. عجب تصادفى! اين خانم سر رسيد. كالسكه اش در مقابل در متوقف شده است.» هنوز حرفهاى لستراد تمام نشده بود كه دخترى زيبا با شتاب بسيار به داخل اتاق آمد و درحالى كه گونه هايش از فرط هيجان و اضطراب برافروخته شده بود، با صداى بلند گفت: «آقاى شرلوك هلمز!» نگاهى به من و سپس به هلمز انداخت و سپس به كمك حس ششم زنانه خود دريافت كه كدام يك از ما هلمز بايد باشد و رو به هلمز كرد و گفت: «خيلى خوشحالم كه تشريف آورده ايد. تمام راه را با عجله آمده ام تا بگويم جيمز گناهكار نيست. من به اين گفته اعتقاد دارم و از شما نيز خواهش مى كنم با علم به اين حقيقت قضيه را پيگيرى كنيد و لحظه اى نيز در اين مورد شكى به خود راه ندهيد. من و جيمز از كودكى يكديگر را مى شناسيم و هيچ كس بهتر از من نقاط ضعف شخصيت او را نمى داند، ولى جيمز دل رحم تر از آن است كه آزارش حتى به پشه اى برسد. اتهام وارد شده به او براى كسانى كه او را مى شناسند، مسخره به نظر مى آيد.» هلمز گفت: «خانم ترنر، اميدوارم كه او را تبرئه كنم. مطمئن باشيد از هيچ تلاشى فروگذار نخواهم كرد.» خانم ترنرگفت: «شما مطالب روزنامه ها را خوانده ايد. آيا فكر نمى كنيد چيزى مبهم در اين ماجرا وجود دارد كه دال بر بى گناهى جيمز باشد؟» هلمز پاسخ داد: «همين طور است. به احتمال قوى جيمز بى گناه است.» دختر جوان نگاهى خشم آلود به لستراد انداخت و فرياد زد: «شنيديد آقاى هلمز چه گفت. او مرا اميدوار كرد.» لستراد شانه هايش را بالا انداخت و گفت: «جاى تأسف است كه همكار عزيزم خيلى زود نتيجه گيرى مى كند.» خانم ترنر ادامه داد: «ولى حق با آقاى هلمز است. من مطمئنم كه جيمز بى گناه است و درخصوص مشاجره اش با پدر خود و اينكه چرا علت آن را در دادگاه بيان نكرده است، بايد بگويم از آنجايى كه قطعاً قضيه مربوط به من مى شده است، او از بيان آن اجتناب كرده است.» هلمز پرسيد: «از چه جهت قضيه مشاجره به شما مربوط مى شود؟» خانم ترنر گفت: «ديگر نياز نيست چيزى را پنهان كنم. جيمز و پدرش در مورد من اختلاف نظرهاى شديدى داشتند. آقاى مك كارتى اصرار داشت كه من و جيمز با يكديگر ازدواج كنيم. البته من و جيمز همواره يكديگر را همچون خواهر و برادر دوست داشته ايم ولى از آنجايى كه جيمز خود را بسيار جوان و ناپخته محسوب مى كرد، اصلاً قصد ازدواج نداشت، همين مسأله باعث بروز مشاجرات زيادى با پدرش شده بود.» هلمز پرسيد: «پدر شما چطور؟ آيا او موافق اين امر بود؟» دختر جوان گفت: «خير، او نيز با ازدواج ما به شدت مخالف بود. كسى جز آقاى مك كارتى با اين قضيه موافق نبود.» در اين لحظه هلمز نگاهى نافذ و پرسشگر به صورت دختر انداخت كه باعث شد چهره زيباى او سرخ شود. هلمز گفت: «از اينكه اين اطلاعات را در اختيار من قرار داديد متشكرم. اگر فردا به آنجا بيايم مى توانم پدرتان را ملاقات كنم؟» خانم ترنر گفت: «متأسفانه پزشك اجازه اين كار را نخواهد داد.» هلمز بلافاصله پرسيد: «پزشك؟» و خانم ترنر اضافه كرد: «بله، مگر خبر نداريد؟ سالهاست كه پدرم بيمار شده است و اين ماجرا او را از پاى درآورد. او بسترى شده است و دكتر ويلوز مى گويد كه دستگاه عصبى او ضعيف شده است. آقاى مك كارتى تنها دوست پدرم در ويكتوريا بود، در روزگاران دورى كه آن دو در آنجا به سر مى برند.» هلمز گفت: «عجب! در ويكتوريا، اين نكته بسيار حائز اهميت است.» خانم ترنر گفت: «بله، زمانى كه آنها در معادن بودند.» هلمز ادامه داد: «قطعاً، معادن طلا، جايى كه اگر اشتباه نكرده باشم آقاى ترنر را پولدار كرد. دختر جوان گفته هاى هلمز را تأييد كرد و گفت:«درست است، همين طور است كه مى گوييد.» هلمز خطاب به خانم ترنر گفت:«واقعاً سپاسگزارم. كمك بزرگى به من كرديد.» خانم ترنر نيز گفت:«لطفاً اگر خبر جديدى به دست آورديد مرا نيز مطلع كنيد. قطعاً براى ديدن جيمز به زندان خواهيد رفت. اگر به آنجا رفتيد، از شما خواهش مى كنم آقاى هلمز، حتماً به جيمز بگوييد كه من مى دانم كه او بى گناه است.» هلمز گفت:« قطعاً اين كار راخواهم كرد.» خانم ترنر گفت:«بسيار خوب بايدبه خانه برگردم، چون پدرم بيمار است و به حضور من نياز دارد. خداحافظ آقاى هلمز و اميدوارم خداوند شما را در كارى كه پيش رو داريد يارى كند. » دختر جوان با گفتن اين جملات با عجله از اتاق خارج شد و ما پس از لحظه اى صداى چرخ هاى كالسكه اش را كه از مقابل در حركت كرد شنيديم. پس از دقايقى سكوت لستراد در كمال وقار خطاب به هلمز گفت:« واقعاً باعث خجالت من مى شويد آقاى هلمز. چرا به دخترك بيچاره اميدهايى واهى مى دهيد كه نمى توانيد از عهده برآورده كردنش برآييد. من آدم خيلى دل رحمى نيستم ولى بايد بگويم رفتارتان با آن دخترك كاملاً بى رحمانه بود.» هلمز در كمال آرامش گفت:« گمان كنم به خوبى مى دانم چگونه جيمز را تبرئه كنم. ايا مجوز ملاقات او در زندان را داريد؟» لستراد گفت:«بله، ولى مجوز فقط براى من و شماست. » هلمز ادامه داد:«در اين صورت بهتر است همين امشب به ديدن جيمز برويم. واتسون ! گمان كنم كمى حوصله تان سر برود ولى تا چند ساعت ديگر باز مى گرديم.» با رفتن هلمز در مهمانخانه تنها ماندم. ابتدا سعى كردم باخواندن كتاب خود را سرگرم كنم ولى ماجراهاى كتاب در مقايسه با پيچيدگى واقعه اى كه آن روز رخ داده بود به قدرى ساده و كودكانه به نظر مى رسيد كه پس از چند دقيقه آن را به گوشه اى پرتاب كردم و شروع كردم به مرور وقايع رخ داده. با فرض اينكه داستانى كه جيمز تعريف كرده است صحت داشته باشد، اين سؤال مطرح است كه چه اتفاقى در فاصله غيبت كوتاه جيمز تا بازگشت مجدد وى به نزد پدرش رخ داده است. با اين اميد كه بررسى چگونگى وارد آمدن جراحات به سر آقاى مك كارتى بتواند چيزهاى بيشترى در خصوص اين ماجرا را روشن كند، از مستخدم خواستم كه روزنامه عصر را برايم بياورد. در روزنامه گزارش كامل پزشكى قانونى درج شده بود. در اين گزارش آمده بود كه استخوان پشتى جمجمه وقسمتى از استخوان بالايى آن توسط جسمى سنگين و پهن شكسته شده بود. دست خود رابر روى سرم گذاشتم و استخوان هاى مذكور را بر روى آن لمس كردم و مطمئن شدم كه براى شكستن اين قسمت از سر لازم است كه ضربه از پشت به مقتول وارد شده باشد. حال اگر جيمز رو در روبا پدرش مشغول مشاجره بوده باشد، وارد آوردن چنين ضربه اى بعيد به نظر مى رسد. هر چند مى توان فرض كرد كه پدرش لحظه اى سرش را بر گردانده باشد و پشت به جيمز ايستاده باشد. با اين حال فكر كردم بايد هلمز را در جريان قرار دهم. چرا كه اين نكته مى توانست به اثبات بى گناهى پسرك كمك كند. نكته ديگرى كه ذهنم را مشغول كرده بود اشاره اى بود كه مرد در حال مرگ به موش (رت) كرده بود. قطعاً حرف او را نمى توان به حساب هذيان گويى گذاشت، چرا كه شخص مجروحى كه به واسطه ضربه اى سنگين و ناگهانى از پاى در مى آيد، بلافاصله به حالت هذيان فرو نمى رود. هر چه به ذهن خود فشار آوردم نتوانستم پاسخى براى اين سؤال بيابم كه منظور مرد در حال مرگ از به زبان آوردن چنين حرف عجيبى چه بوده است. نكته عجيب ديگر مطلبى بود كه جيمز در مورد وجود شىء خاكسترى رنگ كه شبيه پارچه بوده است بيان كرده بود. اگر گفته هاى پسرك درست باشد، بايد فرض كرد كه قاتل به هنگام فرار يكى از لباس هاى خود كه مى توانسته مثلاً كتش باشد را جاگذاشته و به طرز عجيبى هنگامى كه پسرك پشت به او در كنار پدرش زانو زده بود، آمده و آن را برداشته و رفته است. كليه قضيه مانند يك سرى احتمالات ضعيف به نظر مى رسيد. با اين حال باايمانى كه به شهر لوك هلمز داشتم، با اين ديدگاه پيش مى رفتم كه بتوان دلايلى براى اثبات بيگناهى جيمز پيدا كنم و گويا هرنكته جديد كه به نظرم مى رسيد برقوت اين احتمال كه شخصى جز جيمز مرتكب قتل شده است افزوده مى شد. در هر حال تا بازگشت هلمز به اين فرضيات و نظريه پردازى ها ادامه دادم و به انتظار بازگشت او نشسته بودم. ادامه دارد
|
|
|
|
|
انتظار مرگ
براى قاتل سريالى آمريكا
|
|
|
گرى رى بولز يكى از جنايتكاران سريالى آمريكايى است كه درايالت ويرجينيا متولد شد وبه علت فراز ونشيب هاى بسيارى كه در دوران كودكى ونوجوانى داشت، براى به دست آوردن زندگى مرفه تر اقدام به قتل هاى سريالى كرد. اين مرد جنايتكار پس از محاكمه به اتهام سه مورد قتل عمد درانتظار مرگ روى صندلى الكتريكى است. ۱۸ نوامبر ۱۹۹۴ ، « بليندا» مشغول برگزارى جشن تولد خود به همراه نامزدش ويليام بود. با اين حال عدم حضور برادرش درجشن كمى موجب نگرانى وى شده بود، چرا كه برادرش جى قول داده بود كه حتماً در آن مهمانى شركت كند. بعد از ظهر آن روز ويليام به سراغ جى رفت تا علت حاضر نشدنش را جويا شود. با اينكه چراغهاى خانه او واقع در دوال كانتى درفلوريدا روشن بود، ظاهراً كسى درخانه حضور نداشت واتومبيل كاديلاك جى نيز به چشم نمى خورد. ويليام نا اميد به نزد بليندا بازگشت و درطول ۲ روز بعد ، آن دو بارها به منزل جى سرزدند ولى خبرى از او نبود وهمچنين مطلع شدند كه وى در طول دو روز گذشته به سركار خود نيز نرفته است. لذا آن دو تصميم گرفتند بار ديگر به منزل جى بروند واين بار داخل خانه را بازرسى كنند . به همين منظور ويليام با شكستن يكى از پنجره ها راه ورودى ايجاد كرد و آن دو وارد خانه شدند. به محض ورود آنها متوجه بوى بدى شدند كه درسراسر خانه به مشام مى رسيد. ويليام به اتاق خواب رفت ومتوجه شد كه همه چيز به هم ريخته است. مسلماً اتفاقى خاص رخ داده بود. هنگامى كه ويليام وارد حمام شد، ديد كه پتويى دركف حمام قرار گرفته كه ظاهراً چيزى زير آن پنهان شده است. هنگامى كه وى پتو را كنار زد با جسد جى كه به شدت مجروح شده و درحال فساد بود روبرو شد و بلافاصله پليس را خبر كردند. با سررسيدن نيروهاى پليس تمامى نقاط خانه مورد بررسى قرار گرفت وسؤالات متعددى از همسايگان، دوستان واعضاى خانواده جى پرسيده شد. درتحقيقات پليس متوجه شد كه اوراق شناسايى وكيف پول مقتول با عجله وبى دقتى برروى تخت خواب رها شده است. همچنين تكه سنگى بزرگ به وزن تقريبى ۲۰ كيلوگرم روى كف اتاق خواب قرار داشت كه آثار خون روى آن به چشم مى خورد. خانه پر از قوطى هاى خالى مشروب بود و رسيدى كه نام تيموثى ويت فيلد روى آن نوشته شده بود در ميان اجسام مختلف پخش شده در خانه به دست آمد. پليس همچنين دريافت كه اتومبيل و ساعت مچى مقتول نيز ربوده شده است. آزمايشات پزشكى قانونى نشان داد كه مقتول به واسطه ضربات متعددى كه توسط سنگ بزرگ كشف شده در خانه به وى وارد شده است از پاى درآمده، ولى علت مرگ وى خفگى تشخيص داده شد چرا كه مشخص گرديد تعدادى دستمال كاغذى و تكه اى پارچه درون دهان مقتول قرار داده شد و سپس او را خفه كرده اند. احتمالاً مقتول زمانى كه قاتل مشغول خفه كردن وى بوده است، به هوش نبوده و به واسطه ضربه هاى سنگ بيهوش شده است. مدت زمان كوتاهى گذشت تا پليس توانست نخستين مظنون احتمالى را شناسايى كند. بنا به اظهارات دوستان و همسايگان، شخصى كه در زمان قتل در خانه جى اقامت داشته است، مظنون اصلى بود. پس از آنكه طرحى چند تكه از چهره مظنون كه تيموثى ويت فيلد نام داشت تهيه گرديد، تحقيقات پليس براى يافتن وى آغاز شد. پس از دو روز مظنون شناسايى شده و به دام پليس افتاد. پليس وى را در قمارخانه اى در ساحل جكسون ويل دستگير كرد. در بازجويى اوليه مشخص شد نام اصلى او گرى رى بولز است. اين مرد ۳۲ساله در جريان جلسه اى طولانى نهايتاً به قتل جى اعتراف و اظهار كرد وى تنها قربانى وى نبوده است. در واقع گرى شخصى بود كه اف.بى.آى مدتها به دنبال دستگيرى وى بوده و او را در رابطه با چند قتل خونين ديگر دخيل مى دانست. پليس دريافت كه با قاتلى زنجيره اى روبرو است كه دامنه قتل هايش از ايالت مريلند تا فلوريدا امتداد دارد. \ تولد و زندگى گرى رى بولز در ۲۵ژانويه ۱۹۶۲ در كليفتون فورج در ايالت ويرجينيا متولد گرديد. او دومين فرزند خانواده بود و برادرى بزرگتر داشت. پدرش پيش از تولد وى از دنيا رفته بود و مادرش پس از مرگ همسرش بارها ازدواج كرد. اولين ناپدرى وى شخصى بسيار خشن و الكلى بود و هنگامى كه گرى هفت ساله بود، كتك زدن هاى شديد وى آغاز شد و حتى زمانى كه مادرش قصد داشت شوهرش را از اين كار بازدارد خود نيز مورد ضرب و شتم قرارمى گرفت. نهايتاً مادرگرى از همسر خود طلاق گرفت و با مردى به نام چت ازدواج كرد. چت نيز همانند ناپدرى قبل گرى و برادرش را بشدت آزار مى داد و با كمربند و مشت آنها را كتك مى زد. حتى مادرگرى چندين بار به واسطه جراحاتى كه پس از درگيرى با همسرش برداشته بود راهى بيمارستان شد. با تمام اين اوضاع، مادر گرى از همسر بداخلاق خود طلاق نگرفت و گرى ناچار براى فرار از مشكلات روزمره خانوادگى و شرايط اسف بار خانه مدرسه را ترك كرده و در حالى كه تنها ۱۰ سال داشت شروع به مصرف مواد مخدر گوناگون كرد. پس از اين ماجراها، خشونت هاى ناپدريش نيز افزايش يافت و هنگامى كه گرى ۱۳ يا ۱۴ ساله بود با كمك برادرش به ناپدريشان حمله كرده و او را به سختى كتك زدند و به شدت زخمى كردند گرى كه از تصميم مادرش براى ترك اين مرد نا اميد شده بود، تصميم به فرار از منزل گرفت و براى هميشه خانه را ترك كرد و راهى خيابانها شد. گرى مجبور شد در تمام دوران نوجوانى و جوانى براى تأمين مخارج خود دست به خود فروشى بزند. البته پولى كه از اين راه به دست مى آورد صرفاً براى تهيه خوراك و پوشاك كفايت مى كرد و گرى هرگز نتوانست خانه اى براى خود بيابد و براى هميشه ولگردى خيابانى باقى ماند. اگر چه گرى براى كسب پول به رابطه با مردان تن داده بود، با اين حال ذاتاً علاقه اى به اين كار نداشت و در طول اين دوران با دختران زيادى نيز طرح دوستى ريخت و مدتى را نيز نزد يكى از آنها زندگى مى كرد. ولى به واسطه رفتار خشن و وحشيانه گرى اين روابط عاقبت خوشى در بر نداشت. در سال ۱۹۸۲ وى به يكى از اين دختران حمله كرده و او را مورد ضرب و شتم قرار داد. به دنبال شكايت اين زن جوان، گرى دستگير شده و به شش سال حبس محكوم گرديد. البته كسى نمى داند وى عملاً چه مدت از اين دوران حبس را در زندان به سر برد. در هر حال پس از آزادى وى مجدداً به زن ديگرى در خيابان حمله كرده و پس از مجروح ساختن وى كيف پول او را به سرقت برد. وى باز هم دستگير گرديده و اين بار به ۴ سال حبس محكوم شد. وى پس از آزادى مجدد، دست به ارتكاب جرائمى زد كه توجه اف.بى.آى را به خود جلب كرده و نام او را وارد ليست سياه قاتلان زنجيره اى كرد. به دنبال اعترافات بلند بالاى گرى در خصوص قتل جى كارآگاهان دريافتند كه او جى را در ساحل جكسون ديل ملاقات كرده و پس از آنكه با يكديگر رابطه داشته اند، جى به وى پيشنهاد كرده بود كه به نزد وى آمده و مدتى را در خانه او زندگى كند. گرى مدتى بيش از ۲ هفته رانزدجى بوده و با او زندگى مى كرده است تا اينكه در روز قتل هنگامى كه جى خارج از منزل بوده است گرى شروع به نوشيدن زياد الكل و مصرف مواد مخدر مى نمايد. حتى پس از بازگشت جى نيز، گرى به مصرف الكل و مواد مخدر ادامه مى دهد. هنگامى كه پاسى از شب گذشته بود جى مى گويد قصد دارد بخوابد و لذا به اتاق خواب مى رود. بنابه اعترافات گرى، وى پس از آنكه جى به خواب مى رود، به خارج منزل رفته و تخته سنگ بزرگى را در آن اطراف پيدا كرده و به داخل خانه مى آورد. وى مى گويد پس از آنكه سنگ را روى ميز گذاشته بود، لحظه اى به فكر فرو مى رود و سپس سنگ را برداشت و به سراغ جرى مى رود. سپس درحالى كه جرى خواب بوده او سنگ را روى سر او مى كوبد. جرى براثر ضربه سهمگين وارده و جراحت شديد از خواب پريده و پس از لحظاتى درگيرى با گرى، گرى او را كه بيهوش شده بود به كنارى كشيده و خفه مى كند. سپس ساعت مچى او را برداشته و با اتومبيل وى از آنجا دور مى شود. البته پس از چندى به همراه دخترى ولگرد به خانه باز مى گردد و آن دو زمانى كوتاه را در خانه مى مانند. گويا دخترك از واقعه اى كه در آنجا رخ داده بود بى اطلاع بوده است. پس از آن گرى آنجا را ترك كرده و تا زمان دستگيرى در متلى در ساحل جكسول ويل اقامت داشته است. البته قتل جرى يكى از قتل هاى متعددى بود كه گرى مرتكب شده بود. \ كشف چند جسد در ۱۴ آوريل ،۱۹۹۴ پليس جسد مردى ۵۹ ساله به نام جان هاردى رابرتز را در منزلش كشف كرد. مقتول به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود و سپس به كمك تكه پارچه اى كه در دهان وى وارد شده بود خفه شده و به قتل رسيده بود. اتومبيل مقتول به همراه پول و كارت هاى اعتباريش نيز به سرقت رفته بود. آثار درگيرى و لوازم شكسته در اتاق نشيمن خانه وى به چشم مى خورد. در طول تحقيقات آثار انگشت گرى و همچنين تماس هاى تلفنى مكررى كه وى از منزل رابرتز به خانواده خود داشته وى را مظنون اصلى پرونده مى ساخت. عليرغم تحقيقات گسترده محل اختفاى گرى هرگز كشف نشد. در ۱۴ ژوئن همان سال نيز جسد مردى ۳۸ ساله به نام ديويد جارمن در زيرزمين خانه اش كشف گرديد. وى نيز همانند مقتول قبلى ابتدا مورد ضرب و شتم قرار گرفته و سپس خفه شده بود. اين بار نيز اتومبيل و كيف پول مقتول به سرقت رفته بود. باز هم براساس شواهد و اين حقيقت كه گرى مدتى را نزد اين مرد سپرى كرده است، مظنون اصلى كسى نبود جز گرى بولز. ولى متأسفانه باز هم پليس قادر به يافتن و دستگيرى او نشد. چند ماه بعد رد گرى، كارآگاهان را به ايالت جورجيا كشاند. در آنجا مردى ۷۲ ساله به نام ميلتون بردلى به كمك روش قبلى مجروح شده و خفه شده بود. ميلتون مردى متشخص و يكى از سربازان بازمانده از جنگ جهانى دوم بود. قتل وى تمامى اهالى آن منطقه را شوكه كرده بود. البته ضربه اى كه در جريان جنگ به سر وى وارد آمده بود موجب اختلال حواس او شده بود و شايد همين امر باعث شده بود، ميلتون طعمه خوبى براى شخصى چون گرى شود كه به دنبال پول قربانيان خود بود. بنابه گفته شاهدان، ميلتون پيش از مرگ به همراه مردى ديده شده بود كه داراى مشخصات ظاهرى گرى بود. در اين زمان اف.بى.آبى وارد كار شده و مصرانه به دنبال دستگيرى گرى بود ولى در اين كار ناكام ماند. دو قربانى ديگر نيز مورد دستبرد و قتل توسط گرى قرار گرفته بودند. اولى مردى ۳۷ ساله به نام آلبرت موريس بود كه جسدش را در فلوريدا كشف كردند. اين بارگرى باشيئى سنگين به سر او ضربه وارد كرده و سپس گلوله اى به سينه او شليك كرده و نهايتاً او را با وارد كردن پارچه اى در داخل دهان خود ساخته بود. مقتول ديگر آلورسون كارتر ۴۷ ساله بود كه در آتلانتا به قتل رسيده بود. در هر دو مورد، كارت هاى اعتبارى وپول نقد و اتومبيل قربانيان به سرقت رفته بود. كارتر پنجمين و آخرين قربانى گرى تا پيش از به قتل رساندن جرى بود. در طول بازجويى ها، گرى به قتل رابرتز، موريس، كارتر، جارمن و بردلى اعتراف كرده و جزئيات قتل آنها در اختيار پليس قرار داد. گرى به زندان ايالتى دوال منتقل شده و انتظار برپايى محاكمه خود به جرم قتل جرى را مى كشيد. \ محاكمه در روزهشتم دسامبر سال ،۱۹۹۴ دادگاه گرى بولز به جرم قتل عمد جرى هينتون و سرقت اموال وى برگزار گرديد. گرى صرفاً اتهام قتل را پذيرفته و در خصوص سرقت، آن را تكذيب كرد. قاضى دادگاه انگيزه قتل را سرقت اموال و پول ذكر كرده و همچنين اضافه كرد كه قربانيان وى عمدتاً مردان همجنس بازى بوده اند كه به واسطه نفرت گرى از اين دسته از افراد به دام وى افتاده اند. وكلاى مدافع گرى بر اين امر اصرار داشتند كه پول و نفرت به هيچ وجه انگيزه قتل نبوده و گرى در زمان ارتكاب جرم تحت تأثير شديد الكل و مواد مخدر بوده است و قدرت تشخيص خود را از دست داده و دچار سر در گمى بوده است. هيأت منصفه پس از شورى كوتاه نظر خود را مبنى بر مجرم شناختن گرى در خصوص قتل عمد جرى هينتون و سرقت اموال وى به دادگاه اعلام كرده و تقاضاى حكم اعدام به وسيله صندلى الكتريكى را خواستار شد. البته پس از قرائت حكم، وكلاى مدافع گرى بلافاصله به حكم اعتراض كرده و خاطرنشان ساختند كه مدركى دال بر ارتباط قتل با نفرت گرى ازمردان همجنس باز وجود دارد. بدين ترتيب پرونده اين ماجرا تسليم دادگاه فرجام گرديد. دادگاه فجرم نيز پرونده را براى بازبينى مجدد به دادگاه ديگرى واگذار كرد. در دومين دادگاه گرى، اتهام قتل عمد رابرتز و موريس نيز به موارد اتهامى اضافه گرديد و اين بار نيز اعضاى هيأت منصفه متفق القول تقاضاى حكم اعدام كردند. به دنبال اعتراض مجدد وكلاى گرى اين پرونده در سال ۱۹۹۹ به ديوان عالى ايالت فلوريدا منتقل شد و به دنبال آن در سال ۲۰۰۱ نيز ديوان عالى ايالات متحده هر گونه اعتراض به حكم را مردود اعلام داشته و حكم صادره توسط دادگاه ايالتى را تأييد كرد. گرى رى بولز در حال حاضر در زندان ريفورد در ايالت فلوريدا به سر مى برد و مكرراً تقاضاى خود را مبنى بر بازبينى پرونده و اعتراض به آن به مراجع مختلف قضايى ارسال مى دارد. در هر حال دير يا زود حكم اعدام وى به جرم ارتكاب سه فقره قتل عمد اجرا خواهد شد و انتظار مى رود تا زمان اجراى نهايى حكم، گرى در همين زندان به سر برد.
|
|
|
|
|