دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۳ - ۲ شوال ۱۴۲۵
Mon, Nov 15, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۲۹۷۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
بزرگان انديشه (۵۱)
ويلهلم ديلتاى
تاويل تجربيات انسانى
(بخش دوم و پايانى)
190116.jpg
حميدرضا فرزاد
مقولات: كانت نشان داده بود كه آنچه ما تجربه مى ناميم از پيش درقالب هاى عقلى جاى مى گيرد (intellectualiz) يعنى مواد خام حسى طى جريان عقلى آرايش وسازمان مى يابد. اصول و مبانى اين سازمان يابى را او مقولات مى ناميد. عليت نمونه اى ازچنين مقولاتى است. كانت تحليل خود را به تجربه ما از واقعيت فيزيكى محدود كرده بود اما ديلتاى اين طرز تلقى را به تجربه زندگى به عنوان امرى معنا دار بسط داد. درنظر او اصول ومبانى اى كه به كمك آنها تجربه مان را سامان دهى مى كنيم مقولات زندگى اند. اين مقولات راههايى هستند براى تفسير وتأويل حوادث برحسب پاره اى روابط ونسبت ها.
يكى از اين مقولات را ديلتاى برحسب رابطه ميان درون وبيرون تعريف مى كند و آن را در مورد محتواى فكرى و تجليات فيزيكى آن به كار مى برد. اين ، اصلى است كه پايه و اساس نماد پردازى است وبرتجربه ما از مثلاً اخم كردن به عنوان جلوه اى از عصبانيت ويا علامت جاده ها به عنوان راهنمايى براى رانندگان حاكم است. مقوله ديگر ديلتاى «قدرت» است. برحسب اين مقوله است كه ما تأثير ونفوذمان را براشيا و مردم وتأثير آنها را برخود تجربه مى كنيم. مقولات ديگرى كه ديلتاى فهرست مى كند عبارتند از جزء و كل، غايات و وسايط و جز اينها، درنزد او اين سه مقوله اهميت ويژه اى دارند: ارزش (Value) كه به واسطه آن ، حال را تجربه مى كنيم؛ هدف كه به واسطه آن از پيش راجع به آينده مى انديشيم وسخن مى گوييم و معنى كه به واسطه آن گذشته را به خاطر مى آوريم. ديلتاى درنوشته هاى واپسين خود برنقش خاص معنى (meaning) تأكيد مى كرد. اين پرسش كه « چگونه تجربه معنادار امكان پذير است؟»به پرسش محورى او بدل شد. او مقولات را طرق مختلفى مى شمرد كه معنى درقالب آنها درزمينه ها و بسترهاى گوناگون قوام پيدا مى كند.
اين اصول ومبانى سازمان دهنده يا مقولات، اساساً در زير سطح ژرف نگرى و تعمق آگاهانه قرار دارند. چنين نيست كه ما ابتدا گل، اخم يا ديوار مى بينيم و بعد استنباط مى كنيم كه گل زيباست، فلانى عصبانى است يا ديوار يك مانع است. ما گل زيبا، آدم عصبانى، يا مانع را «مى بينيم» . اما در همين جا متوقف نمى شويم. واداشته مى شويم كه اين تجربه ها را معنادارسازيم و با استفاده از مقولات كه توسط آنها اين كار را مى توان صورت داد، زندگى را به نحو آگاهانه و سنجيده سامان مى دهيم و تفسير و تأويل مى كنيم. اديان، اساطير، ضرب المثل ها، آثار هنرى و ادبيات چنين تفسير و تأويلهايى هستند. اصول اخلاقى، نهادها و قانونها و قواعد حقوقى صورت بنديهاى روشن و صريحى از اهداف و ارزشگذاريهاى ما هستند.
جهان بينى ها: در نوع بشر يك گرايش پايدار براى رسيدن به يك تفسير و تأويل جامع و فراگير، يك جهان بينى (Weltans Chauungen) يا فلسفه وجود دارد كه در آن تصويرى از واقعيت با حسى از معنا و ارزش آن و با اصول عمل تركيب مى شود. اين فلسفه ها به ديد ديلتاى مانند تفسير و تأويل هاى محدودتر ذهنى و نسبى اند. اگر سعى به خرج دهيم كه براى آنها اعتبار عينى و خارجى قائل شويم جز در پى يك وهم و شبح نرفته ايم. اما از آنجا كه آنها خودشان جزئى از زندگى هستند ابعاد اصيل زندگى را آشكار مى كنند. چنانكه پيشتر اشاره شد ديلتاى اين جهان بينى ها را به سه نوع اساسى طبقه بندى مى كند: پوزيتيويسم (براى نمونه، هابز)، ايده آليسم معطوف به آزادى (مثلاً كانت) و ايده آليسم عينى (فى المثل هگل). به گمان ديلتاى آگاهى پيدا كردن نسبت به جهان بينى ها و تفاوت هاى ميان آنها توأم با وقوف بر نسبى بودن همه تفسيرها و تأويل ها و ارزش گذاريها، روح را براى قبول بدون پيشداورى واقعيت و عمل خلاق رهايى مى بخشد.
علوم انسانى: تعلق خاطر پيوسته ديلتاى به ماهيت و روش شناسى علوم انسانى ارتباط نزديكى با فلسفه زندگى او دارد. اگر فيلسوف تأملاتش را صرفاً بر زندگى درون و اطراف خود مبتنى كند دچار كوته بينى و تنگ نظرى مى شود. به تعبير ديلتاى او در اين حالت ديدگاه محدود خود را به كل جهان تعميم مى دهد. يك فلسفه واقعى زندگى بايد برپايه گسترده ترين معرفت ممكن راجع به جلوه ها و مظاهر زندگى باشد و اين علوم انسانى از قبيل روانشناسى، تاريخ، اقتصاد، زبان شناسى، نقد ادبى، دين شناسى مقايسه اى و حقوق است كه مى تواند چنين امكانى را فراهم آورد. فيلسوف بايد نتايج اين رشته ها را جذب كند. در واقع كار فلسفى خود ديلتاى به مدد تحقيقات تاريخى، زندگينامه اى و ادبى اش غنا و پروردگى يافته بود. اما در اين ميان فيلسوف هم به نوبه خود مى تواند ياريهايى به اين رشته ها برساند، بويژه از حيث رسيدن به اتقان و استوارى روش شناختى. از فلسفه زندگى مى توان يك معرفت شناسى استخراج كرد.
در نزد ديلتاى علوم و پژوهش هاى انسانى يك موضوع مشترك دارند: انسان، اعمال و خلاقيت هايش. آنها به كل گستره دنياى اجتماعى و تاريخى انسان مى پردازند. ديلتاى در درون اين مجموعه رشته ها بين دو نوع پژوهش فرق مى گذارد: پژوهش هاى نظامند كه هدفشان صورت بندى قوانين عام است و تاريخ كه معطوف به توالى زمانى رويدادهاى منفرد است. اما اين دو وابسته به يكديگرند چون تاريخ در شكل هايى مانند سرگذشت هاى تاريخى موردى و شرح تحولات اقتصادى شواهدى در اختيار رشته هاى علمى نظام مند قرار مى دهد. از طرف ديگر اين رشته ها به همراه تعميم هاى عرفى و يافته هاى علم فيزيكى قوانين و قواعدى ارائه مى دهند كه براساس آنها پيوندهاى ميان رويدادهاى منفرد و جزئى در تاريخ را مى توان توضيح و تبيين كرد.
تاريخ گرايى Historicism)) مسأله تاريخ نگارى ـ يا به تعبير ديلتاى «نقادى فهم تاريخى» پيوند خاصى با محور فلسفه او دارد. ديلتاى معرفت شناسى عمومى اش در مورد اين به كار مى برد. او همچنين نظرات مفصلى راجع به استفاده از منابع، نقش زبان شناسى و ساير موضوعات مربوط به فن در تاريخ مطرح كرده است. اما او بطور عام تر به صورتبندى سه اصل پرداخت كه وجه مهمى از آنچه را كه به تاريخ گرايى معروف شد تشكيل مى دهد:
۱ ـ همه مظاهر Manifestations) ) انسانى جزئى از يك روند تاريخى است كه بايد برپايه مصطلاحات تاريخى مورد تحليل و تبيين قرارگيرد. حكومت، خانواده و حتى خود فرد را نمى توان به قدر كفايت به صورت انتزاعى و مجرد تعريف كرد چون آنها در اعصار مختلف ويژگيهاى متفاوت دارند.
۲ ـ اعصار و دوره هاى مختلف و افراد متفاوت را فقط با ورود خيالپردازانه به نظرگاه خاص آنها مى توان شناخت. يعنى بايد به نحوى از طريق تخيل جو فكرى و فرهنگى آنها را به تصور آورد. مورخ بايد آنچه در هر عصر يا نزد افراد مورد توجه است و كاربرد دارد مطمح نظر قراردهد.
۳ ـ خود مورخ مقيد به افق عصر خويش است. اينكه چگونه گذشته، خودش را در نظرگاه و تعلقات خاطر وى حاضر مى كند به صورت جنبه اى موجه از معناى آن گذشته در مى آيد.
فهم: در همه علوم و پژوهش هاى انسانى، شيوه ها و روش هاى عقلانى عامى مورد استفاده قرارمى گيرد كه عبارتند از مشاهده، توصيف، طبقه بندى، اندازه گيرى (اگر مقدور باشد)، استقرا، قياس، تعميم، مقايسه، استفاده از الگوها و فرم بندى و آزمودن فرضيه ها. اما علوم انسانى نمى توانند به معرفتى كه در جست وجوى آن هستند برسند تا از روش فهم و شناخت Das Verstehen) )استفاده كنند. اين روش فهم و شناخت در واقع آنها را از علوم فيزيكى متمايز مى كند. به عقيده ديلتاى Das Verstehen يك اصطلاح فنى با تعريفى معين است كه بايد به روشنى از استعمال عام آن كه مترادف هرنوع فهم و شناخت است متمايز گردد. اين اصطلاح به معناى درك و فهم و شناخت گونه اى محتواى ذهنى يا فكرى است، يك تصور، يك قصد يا يك احساس كه در نمودهاى عينى و تجربى مانند كلمات ،عبارات يا حركات و اشارات ظهور پيدا مى كند.
آنچه ما از يك نمود expression) ) مى فهميم معنايى است كه انسان ها در يك موقعيت يگانه يا در كل زندگى شان درك مى كنند يا به آنها نسبت مى دهند. اينكه آدميان زندگى را معنى دار مى يابند، اينكه آنها تمايل دارند كه آن معنى را اظهار كنند و اينكه اين اظهار و نمود را مى توان فهميد و شناخت سه محور اصلى معرفت شناسى ديلتاى است. او روش شناسى اش در علوم انسانى را برپايه آنها استوار مى سازد.
ديلتاى سه شرط را براى شناخت لازم مى داند: اولاً ما بايد با روند يا جريان ذهنى روايتى كه در بستر آن معنىmeaning) ) به تجربه درمى آيد و منتقل مى شود آشنا باشيم. اگر ما ندانيم كه دوست داشتن چيزى و بيزار بودن از چيزى چيست يا قصد داشتن و بيان كردن چيزى چه معنايى دارد نمى توانيم هيچ چيز را بشناسيم البته لازم نيست از عنكبوت ها بيزار باشيم تا بيزارى فلان خانم از آنها را بفهميم. از آنجا كه ما انسانيم و به اين سبب كه همه نمودها نهايتاً از فعاليت افراد انسان نشأت مى گيرد اين نياز به آشنايى با جريان هاى ذهنى روانى هميشه دست كم تا حدودى برآورده مى شود. اما با مطالعه زندگينامه ها و به مدد روانشناسى توصيفى مى توان اين آشنايى را غنا بخشيد و بر آن افزود. ديلتاى در نوشته هاى اوليه خود بر اين جنبه از فهم و شناخت تأكيد و ابرام داشت به همين دليل از اين نوشته ها هم با تعبير خرده گيرانه «اصالت روانشناسى» (psychologism) ياد مى كردند و هم با رويكردى همدلانه، آنها را نوعى فردگرايى روشمند مى خواندند.
اما ديلتاى در واپسين سال هاى زندگى اش دو شرط ديگر را هم براى شناخت مورد تأكيد قرار داد. شرط اول معرفت به زمينه خاصى است كه نمودها در آن رخ مى دهند. مثلاً براى شناخت بهتر يك نهضت دينى يا يك آموزه فلسفى بايد ارتباط آنها را با جو فكرى و فرهنگى و شرايط تاريخى زمان آنها بشناسيم. از باب نمونه فلسفه اسپينوزا را با توجه به زمينه ظهور و برآمدن علم و كشمكش ميان فرقه هاى مختلف مذهبى در سده هاى شانزدهم و هفدهم بهتر مى توان شناخت.
دومين شرط علم به نظام هاى اجتماعى و فرهنگى است كه طبيعت اغلب نمودها را تعيين مى كنند. براى فهميدن يك جمله بايد زبان را بشناسيم و براى فهميدن حركت مهره هاى شطرنج بايد قواعد بازى را بدانيم.
به نظر ديلتاى فهم و تأويل اگر در علوم انسانى به صورت نظام مند استفاده شوند ابعاد زندگى را بر ما مى گشايند. فلسفه، علوم و پژوهش هاى انسانى را دردست يافتن به وضوح و دقت روش شناختى يارى مى رساند و در عوض خود از آنها بصيرت هايى واقعى نسبت به زندگى كه به كارش مى آيند كسب مى كند.
اچ.پى.ريكمن در ارزيابى كار ديلتاى مى نويسد: نظريه هاى ديلتاى نه تنها از حيث تاريخى محل توجه اند بلكه دربردارنده مفاهيم و تصوراتى هستند كه هنوز هم ارزش خود را حفظ كرده اند و تأثير دراز دامن كار ديلتاى قابل ملاحظه بوده است. نگرش او به فلسفه به عنوان تفسير و تأويلى نظام مند از تجربيات انسانى و جهد و كوشش براى نيل به آگاهى بيشتر نسبت به مفروضاتى كه داريم راهى است براى پرهيز از فروغلتيدن در دو حد افراطى جزم گرايى متافيزيكى از يك سو و تسليم در برابر تحقيقات پراكنده و پاره پاره از سوى ديگر.
هايدگر به دين خود و نسلش به تحليل ديلتاى از مفهوم زمانمندى temporality) ) اذعان مى كند. ياسپرس و اورتگاى گاست زير تأثير انديشه هاى او بودند. نظريه ديلتاى راجع به معنى كه برپايه مقولات زندگى بسط و پرورش يافته بود و تحليل او از شناخت و نمودها، به معرفت شناسى و روش شناسى در علوم انسانى يارى هاى ارزشمند رساند. تاريخ گرايى يك مسأله زنده در ميان مورخان باقى ماند و نظرات او درباره روانشناسى كه ادوارد اسپرانگر آنها را برگرفت و بسط داد در آثار روانشناسان معاصر مورد استفاده قرار گرفت. بالاتر از همه، نظريه ديلتاى راجع به فهم و شناخت مبنايى شد براى روش شناسى ماكس وبر و از اين رو بر نظريات جامعه شناختى مدرن اثر گذاشت. جامعه شناسان معاصر از اين آرا و انديشه ها در مجادله با رفتارگرايان و پوزيتيويست ها بهره ها برده اند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |