|
چرا اغلب زوج ها مى گويند همديگر را نمى فهميم؟
لكنت زبان در زندگى مشترك
|
|
|
فاطمه اميرى
پاييز است؛ فصل برگ ريز . روزهاست كه باران مى بارد و من با احتياط از آبچاله هاى توى خيابان و كوچه ها مى پرم تا خيس نشوم. براى رسيدن به خانه هول دارم. مى خواهم هرچه زودتر خبر را به مادر بدهم. توى حياط برگهاى زرد وسرخى كه از شاخه ها جدا شده اند زير پايم خش خش مى كنند. مادر دارد برگها را از كف حياط پاك مى كند. درست مثل قلب من كه آرام آرام داردبا پاييز تنهايى خداحافظى مى كند. يك بار ديگر ماجراهاى صبح تا عصر را مرور مى كنم. ديدار او، حرفهايى كه ميانمان رد و بدل شد. احساسى كه در من بوجود آمد و سوگندى كه براى پايدار كردن پيوندمان ياد كرديم. با خوشحالى مادر را بغل مى كنم وبرايش مى گويم: «اين همان مردى است كه مى تواند من را خوشبخت كند. آن طور كه دوست دارم حرف مى زند. فكر مى كند و من را مى فهمد». زمستان با هم هستيم.مثل ديگران صحبت هاى دوران آشنايى مان به گفتن ازعلايق، آرزوها و خواسته هايمان مى گذرد. بهار به عقد هم در مى آييم. دست همديگر را مى گيريم و مهربان به لنز دوربين چشم مى دوزيم... كتابخانه را به هم مى ريزم. زير چند كتاب، پيدايش مى كنم. كتاب «حيات مجسم» را و لاى صفحه هاى آن عكسى را كه مى خواهم مى بينم. به آرامى عكس را بر مى دارم. به كنار آينه مى روم. محتويات روى ميز جلوى آينه را با يك ضربه دست داخل چمدان مى ريزم. به عكس خيره مى شوم، به برقى كه در چشمهاى هر دو نفرمان است. چيزى مثل اميد! اميد به آينده. به پشت عكس نگاه مى كنم و جمله اى را كه با خطى خوش نوشته شده مى خوانم:«دوستت دارم». خنده ام مى گيرد. دوباره به عكس نگاه مى كنم و بعد به آينه. ديگر از آن برق اميد خبرى نيست... دو دلم عكس را پاره كنم يا نه؟! بالاخره آن را روى بقيه خرت و پرتهاى داخل چمدان مى اندازم و به طرف در مى روم. كمى صبر مى كنم تصميمم را مى گيرم. بيرون مى روم و در را آهسته مى بندم. تابستان است و هوا آفتابى. جدايى فصلى از قصه عشق اولش فقط گفتن حرفهاى قشنگ است. حرفهايى كه براى هر دو نفر قابل تحمل اند. خواسته هايى كه به نظر هر دو طرف منطقى مى آيند. رد و بدل كردن گلهاى رز قرمز و گاه چند خطى عاشقانه پشت كارتى به يادگار براى همديگر نوشتن است. زندگى مشتركى كه با عشق يا دست كم محبتى دوستانه شروع مى شود آيا تا دم مرگ ادامه پيدا مى كند؟! تند و تند سيگار مى كشد و تندتر حرف مى زند: «خسته شدم بس كه صبح تا شب به لاطائلاتش گوش دادم. اصلاً ما همديگر را درك نمى كنيم. نمى توانيم حرف هم را بفهميم. من يك چيز مى گويم، او چيز ديگرى مى شنود. او در دنياى خودش سير مى كند، من دنياى خودم را دارم». و اين طورى سرماى آزاردهنده زندگى عارى از عشق وتفاهم هر دو طرف را مى لرزاند. ابرى سراسر آسمان زندگى مشترك را مى پوشاند. ابرها شروع به باريدن مى كنند، سيلى به راه مى افتد و همه چيز را در مسيرش نابود مى كند. چرا هواى صاف و آفتابى دوران نامزدى يا يكى دو سال اول زندگى مشترك بعد از مدتى توفانى و تيره وتار مى شود؟ دكتر احمد قرايى از منظر يك متخصص روانشناس و كسى كه بواسطه تدريس در دانشگاه با جوانهاى زيادى سر وكار دارد و بالطبع با روحيه آنها نيز آشناتر است، پاسخ مى دهد:«اين اتفاق ناشى از تربيت غلط است. ياد گرفته ايم كه در دوران نامزدى يا اوايل زندگى مشترك همديگر را خوشحال كنيم و راضى نگه داريم. مخصوصاً اگر ۷۰ ، ۸۰ درصد هم از طرف مقابل خوشمان بيايد، اين تلاش شدت پيدا مى كند. تاريخ تولد طرف مقابل، سالگرد آشنايى و حفظ ظاهر و طرز لباس پوشيدنمان مهم مى شود. سعى مى كنيم اوضاع را طورى نشان بدهيم كه موقعيت به وجود آمده از دستمان نرود. تا اين جا مشكلى نيست. مسأله وقتى شروع مى شود كه با عقد به طور رسمى به هم وابسته مى شويم. توى گوشمان هم سالها قبل از ازدواج خوانده اند كه «عقد كه شدى، كار تمام است!» بعد از عقد نه تنها تلاشى براى جلب رضايت هم نمى كنيم، بلكه اصولاً چنين كارى را لازم نمى دانيم و خيلى راحت به يكديگر مى گوييم: «همين است كه هست!» متأسفانه كسانى كه ما را تربيت كرده اند، فقط كوشيده اند تا نيازهاى زيستى و جسمانى ما را برطرف كنند و به رفع نيازهاى روانى واجتماعى مان بى اعتنا بوده اند». اما آنچه امروز برآن تأكيد مى شود اين است كه : «براى بقاى زوجيت، تنها كودك مورد محبت بودن كافى نيست بلكه بايد مادر نوازشگر نيز بود. اگر مى خواهيم همه چيز بگيريم ، بايد همه چيز هم نثار كنيم. فردگرايى مفرط ما فداكارى وايثار را دشوارتر مى كند. با تمام وجود مى خواهيم دوستمان بدارند، اما آيا مى توانيم ديگرى را به خاطر خودش دوست داشته باشيم؟» كنار هم دور از هم «كنار هم قدم مى زديم و از آينده و روزهايى كه بى تابانه منتظر آمدنشان بوديم، حرف مى زديم . به خانه اى كه مى خواستيم داشته باشيم و كودكى كه برايش لالايى بخوانيم… بعداز عقد خيلى چيزها عوض شد. زندگى واقعيت هاى تلخ خودش را نشانمان داد. او دو شيفت در روز كار مى كرد و من همان ساعتها را صرف كار بيرون از خانه وكارهاى خانه مى كردم. سه نفره كه شديم به مشكلاتمان هم اضافه شد. اجاره خانه، مخارج بچه و… بالاخره آنقدر از هم دور افتاديم كه حالا ديگر ساده ترين خواسته هاى من از جانب او به پرتوقعى تعبير مى شود وحرفهاى او به نظر من غيرمنطقى و نادرستند. ديگر اصلاً همديگر را درك نمى كنيم». خيلى از زنها ومردها در اوايل آشنايى و ازدواج تصميم مى گيرند با هم يكى شوند، چون فكر مى كنند به هم شبيه هستند. نگاه يكسانى به واقعيت هاى پيرامون دارند و مى خواهند شانه به شانه در كنار هم با معضلات و سختى هاى زندگى مواجه شوند، اما اگر رازهاى عشق در روح به وجود مى آيند، در قالب تن جاى مى گيرند. دكتر پريوش امير ابراهيمى مدرس جامعه شناسى دانشگاه مى گويد: «متأسفانه اين روزها مسائل اقتصادى در رابطه بين خيلى از زن و شوهرها بويژه زوجهاى جوان تأثير زيادى مى گذارد. طبق فرهنگ خانواده هاى ايرانى دختر وپسر تا قبل از ازدواج و شروع زندگى مشترك مورد حمايت مالى وعاطفى خانواده قرار مى گيرند. حتى بخشى از مخارج وهزينه ها را خانواده ها تقبل مى كنند. اما به محض ا ين كه ازدواج صورت گرفت و زن و شوهر زير يك سقف رفتند ، از حمايت ها كاسته شده و در عوض بر دخالتها و توقعات مادى آنها اضافه مى شود. از يك طرف پشت زوج جوان را خالى مى كنند و از طرف ديگر مدام انتظار پيشرفت وضعيت مالى آنها را دارند. اين مسائل به رابطه زن و شوهر جوان آسيب وارد مى كند. ببينيد روزهاى نامزدى اغلب به نظر همه ما زيباست. چون دختر خانه پدرش است و پسر هم از كمك پدر بهره مى گيرد. اما درست از وقتى زندگى مشترك شروع رسمى پيدا مى كند، روابط صميمانه و كم توقعى دوران نامزدى هم تمام مى شود. اين مسائل به اضافه فشارهاى اقتصادى كم كم فرصت باهم بودن را از زن و شوهر گرفته و بين آنها فاصله مى اندازد. آن وقت مرتب مى گويند ما همديگر را درك نمى كنيم، وقتى هم بپرسيد كه منظورشان از درك نكردن چى هست، جواب درستى نمى دهند!» شايد خيلى از زن و شوهرها بى آنكه بخواهند مثلث آرامش، شفافيت و اعتمادى را كه در آغاز زندگى ساخته اند با مثلث غصه، ترديد و حسد عوض مى كنند و سالهاى سال با عوارض آن دست به گريبان مى مانند. خوب گوش كردن، خوب حرف زدن مشاور قضايى و كارشناس ارشد حقوق است. يكى از كاغذهاى آرم دار دادگاه را نشانم مى دهد. روى آن نوشته است: «به دليل نداشتن تفاهم اخلاقى و عدم درك يكديگر از همسرم… به شماره شناسنامه… ساكن … تقاضاى طلاق دارم.» مى گويد: «نداشتن تفاهم اخلاقى نه فقط در اين پرونده بلكه در بسيارى از پرونده هاى خانوادگى به عنوان عاملى براى جدايى ذكر مى شود. گاهى از زن و شوهرهايى كه چنين مسأله اى را در دادخواست طلاقشان مطرح مى كنند، مى پرسم چطور فهميدند كه با هم تفاهم ندارند. دلايلشان را برايم مى گويند، كمى كه پيش مى رويم، مى بينم اصلاً درباره مسائلى كه اين قدر راحت دارند در دادگاه بيان مى كنند يا با همسرشان حرفى نزده بودند و يا خيلى سطحى و گذرا آنها را بيان كرده بودند.» روند صعودى آمار طلاق دركشور و رشد بسيار كم آمار ازدواج تا چه حد مى تواند نتيجه همين اهمال دربرقرارى روابط صحيح ميان زنان و مردان در پيش و پس از ازدواج باشد؟! طبق نتايج يك تحقيق تعداد طلاق ثبت شده در سال ۱۳۸۱ ، ۶۷هزار و۲۵۶ مورد بوده، درحالى كه اين آمار در سال ۱۳۷۵ حدود ۳۷هزارو ۸۱۷ مورد بوده است. درصد تغييرات طلاق در سال ۸۱ نسبت به سال ۷۵ حدود ۷۸ درصد رشد مثبت داشته درحالى كه در همين زمان ازدواج تنها ۳۶ درصد رشد مثبت نشان داده است. ضمن آن كه تعداد افراد در سن ازدواج افزايش يافته است. تعداد افراد در سن ازدواج در سال ،۷۵ حدود ۱۵ ميليون نفر بوده كه در سال ۸۱ به حدود ۱۹ ميليون نفر رسيده است. اما مهمتر از همه اين است كه نرخ طلاق از ۷/۹ درصد در سال ۷۵ به ۱۰/۴ در سال ۸۱ افزايش يافته است. دكتر احمد قرايى، متخصص روانشناس معتقد است:«ما حرف زدن با يكديگر را بلد نيستيم. گاهى با ايما و اشاره مى خواهيم حرفى را بفهمانيم طرف مقابل متوجه نمى شود. آن وقت به او فشار مى آوريم كه چرا رفتارى را كه باعث ناراحتى مان شده، دوباره تكرار مى كند. گاهى هم اصلاً لزومى نمى بينيم كه حرفهايمان را به هم بزنيم، فكر مى كنيم طرف مقابل (زن يا مرد) بايد خودش متوجه خواسته ها و احتياجات و توقعات ما بشود. خيلى از تفاهم ها با حرف زدن به وجود مى آيد و بسيارى از سوء تفاهم ها با حرف نزدن شدت مى گيرد. مخصوصاً آن كه خيلى از واژه ها در ذهن مرد و زن تعاريف مجزا، متفاوت و گاهى حتى متضاد دارند. بنابراين بسيار مهم است كه در زندگى مشترك به زبان مشتركى هم برسيم. خوب گوش كنيم و خوب هم خواسته هاى خود را مطرح كنيم.» ||| از گذشته درباره محمود و زرى زياد شنيده بودم. اين كه زبان هم را نمى فهمند. تا وقتى از نزديك به چشم خودم نديدم باور نكردم. زمانى كه زرى بشقابى را به طرف محمود پرتاب كرد و محمود زيرسيگارى را حواله پاى زرى كرد، تازه متوجه ماجرا شدم! مى گويند تا قبل از فروريختن برج بابل همه مردم دنيا به يك زبان سخن مى گفتند اما خداوند بعد از نابودكردن برج بابل زبان مردمان را نيز دگرگون كرد و بعد از آن حادثه مردم با زبانهاى مختلفى حرف مى زنند. خارج از چارچوبهاى اسطوره شناسى، اين حكايت شايد مى خواهد بيانگر پيامد گناهانى باشد كه انسان در آن روزگار مرتكب شد. نوعى مجازات؛ يعنى نفهميدن زبان هم! زرى و محمود ديگر فرصتى يافتند تا به يك زبان مشترك برسند. تقريباً يك ماه بعد از آخرين ديدار من با آنها، از هم جدا شده بودند اما مسأله اى كه پس از جدايى براى آنها باقى ماند، رسيدن به نوعى هم زبانى در ارتباطهاى روزانه بود، دست كم با ديگر افراد!
|