|
ويتگنشتاين وماهيت فلسفيدن
فلسفه را بايد چشيد
|
|
|
بخش دوم (وپايانى) گيلبرت رايل برگردان: رضا مثمر
درست است كه روشنى فلسفى حاصل فهم برهانها [ى طرح شده] است نه طرح كردن قضيه اما اين پندار كه هر سخن فلسفى اى سخنى است بى معنا، پندارى است نادرست. خود ويتگنشتاين چيزهاى اثرگذار بسيارى گرفته بود اما [پيداست كه ] سخن اثرگذار برزبان آوردن با به زبان آوردن حرف هاى بى معنا [زمين تا آسمان] فرق دارد. چه چيزى او را به اين نتيجه نوميدكننده رسانيد؟ به نظر من او هنگام نوشتن تراكتاتوس بسيار تحت تأثير قياسى بود كه ميان گفتن چيزى و طراحى نقشه، نمودار و مدلهاى مقياسى ترتيب داده بود. يقيناً آنچه كه براى آثار مندرج بر كاغذ در شكل دادن به يك نمودار حرارتى و براى كلمات ادا شده، جهت ساختن يك گزاره معنادار ضرورى است آن است كه كلمات و نقاط، مطابق قواعد و قراردادها آرايش يافته باشند. تنها اگر فراز وفرود نقاط برگ [ثبت] نمودار پرستار ـ به نحوى نظام مند ـ با درجات خوانده شده از يك دماسنج (در آنات متوالى يك روز) انطباق داشته باشد.[نمودار] مى تواند تغييرات دماى [بدن] بيمار را ـ به درستى يا نادرستى ـ بازنمايى كند. تنها اگر واژه ها برحسب تعدادى قاعده عام مركب سازمان يابند، گزاره اى درست يا غلط حاصل تواند شد. فرض كنيم هم اينك از پرستارى بخواهيم بر يك كاغذ نمودار ديگر، نه فراز و فرود دماى [بدن] بيمار بلكه قواعد بازنمايش دماى [بدن] او به وسيله نقاط روى كاغذ نمودار را نشان دهد؛ او نخواهد توانست به همين ترتيب قواعد و قراردادهاى نقشه كشى نيز خود كشيدنى نيستند. ويتگنشتاين در تراكتاتوس مى گويد فيلسوف و منطق دان از گفتن اينكه چه چيزى سبب مى شود چيزها معنادار يا بى معنى خوانده شوند، ناتوانند. آنها مى توانند آن رانشان دهند اما از گفتن آن ناتوانند. وى پس از [دوران] تراكتاتوس پى برد كه اگرچه حرف زدن از چيزها به نمايش دادن آنها يا كشيدنشان بركاغذ، از آن جهت كه مقايسه خود را دراساس بر آنها بنا نهاده بود، شبيه است اما از همه جهات اينها به هم شبيه نيستند. دقيقاً همانطور كه يك پرستار مى تواند بگويد ـ گرچه نمى تواند نشان دهد ـ كه چگونه نمودار دما مى تواند دماى [بدن] بيمار را ـ به درستى يا خطا ـ بازنمايش دهد. فيلسوف هم مى تواند بگويد چرا گزاره هاى يك دانشمند معنى دارد يا بى معناست. ياوه، جمله اى خواهد بود كه بايد حامل اظهارنظرى درباره معنادارى، يا بى معنايى خودش باشد. تراكتاتوس دو مدعاى مختلف دارد. اولى كه من به اجمال توصيفش كرده ام، روشن كردن اين دو چيز است؛ فلسفه چه چيز نيست؟ ـ گونه اى از علم ـ فلسفه چه چيزى است؟ ـ جستن منطق درونى آن چه كه مثلاً در فلان يا بهمان نظريه علمى، به زبان مى آيد. دومين كه من حتى براى ارائه طرحى اجمالى از آن هم كوشش نخواهم كرد روشن كردن اين نكته است كه منطق صورى چه نوع پژوهشى است. اين موضوع خود، مرا به نكته اى كلى درباب تراكتاتوس سوق مى دهد. دلبستگى اوليه ويتگنشتاين به منطق و رياضيات و بدين اعتبار به تناقض هاى منطقى اى بود كه رخنه اى بزرگ در حوضچه خشك ساخته فرگه و راسل ايجاد كرده بودند. از اين رو او آماده و علاقه مند بود آنچه را كه مى تواند به طرزمعنادارى بيان شود به زور در معدود گزاره ـ الگوهايى (statement - Pattern) كه منطق گزاره هاى رياضياتى به آنها مى پردازد، جاى دهد. او اصطلاحات، رمزها و عمليات چرتكه اى رياضيات را در مشغوليت خود يعنى مطالعه مسائل گوناگون فلسفى و در رأس همه مسأله اصلى خود يعنى مسأله ماهيت خود فلسفيدن، به كار گرفت. در نتيجه تراكتاتوس، درمقياس بزرگ كتابى است كه [دروازه اش] به روى افراد فاقد اين تجهيزات فنى بسته است. اندكند افرادى كه هنگام خواندن اين كتاب احساس نكنند كه چيز مهمى در حال روى دادن است اما حتى اندك افراد متخصص مى توانند بگويند كه چه چيزى درجريان است. اما آنچه آمد پايان داستان نيست.اى بسا صرفاً مقدمه اى باشد، چرا كه پس از سالها ويتگنشتاين به فلسفه بازگشت. در اين دوره، آموزه هايش به طرز چشمگيرى از آموزه هاى تراكتاتوس فاصله گرفت؛ تا جايى كه حتى بخشهايى از تراكتاتوس را رد كرد. نخست آنكه وى ديگر نمى كوشيد همه عبارات را در چند الگوى دلخواه منطق رياضى بچپاند. با اين كار، عليه [ارائه] هر نوع الگويى مى شورد. روند نظامهاى منطقى و اصطلاحات انتزاعى مكاتب فلسفى شبيه كفشهاى خانمهاى چينى است؛ اين كفشها پاهاى آنها را از ريخت مى اندازد و ايشان را از راه رفتن با آنها ناتوان مى سازد. روشن گريهاى (ELUCIDATION) فلسفى هنوز بررسى گفته ها است، البته ديگر آن بررسى اى نيست كه از ميان سوراخهاى كاغذ استنسيل منطق دان يا از دل منشورهاى يك نظام رده بندى مدرسى انجام مى گيرد. نحوه بيان او از سبك مباحثه راسل درباره موضوعات پيچيده با رياضيدانان به سبك مباحثه سقراط درباره امور روزمره با مرد جوان ناآموخته رجعت كرده است. نيز، ديگر به روشن كردن گزاره هاى علوم بسنده نمى كند. از همچون مور (Moore) در جست وجوى منطق درونى هر آن چيزى است كه به زبان درمى آيد. در درجه دوم، به نظر من اگرچه مسأله اصلى او، هنوز دانستن ماهيت، وظايف و روشهاى فعاليت فلسفى است ليك ديگر بر آن نيست كه فيلسوفان محكومند (بكوشند) آنچه را كه ناگفتنى است وا گويند. اينك، او از [ابراز] هر گزاره كلى اى در باب ماهيت فلسفه مى پرهيزد؛ نه از آن روى كه در غير اين صورت بايد ناگفتنى را بگويد بلكه از آن جهت كه بايد چيزى مدرسى و بدين ترتيب گنگ به زبان آورد. در فلسفه، تعميم دادن، ابهام زادن است. ماهيت فلسفه را مى بايد با ارائه نمونه هاى انضمامى از آن آموخت. همانطور كه دانشجوى پزشكى، جراحى را با مشاهده و انجام عمل بر موجودات زنده و مرده مى آموزد، دانشجوى فلسفه هم به واسطه انجام و (مداومت در) عمل بر روى طريق ابهام آفرين گفتار به ماهيت فلسفه پى مى برد. بنابراين ويتگنشتاين ظاهراً بى هدف و بى هيچ اظهار هدفى، از يك معماى مشخص آغاز مى كند و به سوى برادران و سپس پسرعموها و والدين و خويشاوندان آن معما حركت مى كند.مى كوشد نشان دهد چه چيزى آنها را چنين معماگون كرده و حال، چگونه مى توان آنها را حل كرد. اما بايد دقت كرد كه: نشان دادن و نه گفتن، رفتن از طريق جابه جا شدنها [ى متوالى] و نه تدوين فهرستى از حركتها، آموزش يك مهارت و نه ديكته كرن يك آموزه. يكى از رويه هاى مورد علاقه او روشى است كه مى توان «روش چاى چشى» (Tea- tasting Method) ناميدش. چاى چش ها نمونه هاى خود را در ۲ يا ۳ نوع جامع خلاصه نمى كنند. آنها هر نمونه را مى چشند و مى كوشند آن را پشت در و در جوار همسايگانش قرار دهند. اين كار فقط در مورد يك كيفيت تمايزپذير انجام نمى شود بلكه در سراسر طول سلسله هاى گوناگون كيفيات هم اعمال مى شود. بدين سان ويتگنشتاين روش ويژه طرز كار يك توصيف خاص را با مقايسه آن با نمونه به نمونه توصيفهايى كه رفته رفته از آن در جهات و جنبه هاى مختلف در حال انشعاب گرفتن اند، نشان مى دهد. او نشان مى دهد كه چگونه شباهتهاى جالب توجه مى توانند اهميت يابند، حال آنكه تفاوتها عموماً ناديده بمانند؛ نيز چگونه است كه در دام شباهتهاى آنهامى افتيم و بدين ترتيب به دست تفاوتهاى پنهانى شان سرگشته [و آشفته] مى شويم. روش ويتگنشتاين بى وجه نيست؛ فيلسوفان گفته ها را به طور اتفاقى آزمايش نمى كنند. [خواست] كاوش منطق درونى آن عبارات از اين واقعيت ناشى مى شود كه ما، خود را از پيش درگير مخمصه هايى غيرمترقبه يافته ايم. چرا در گرداب مى افتيم؟ اجازه دهيد مثالى بياورم. ما قطار را به واگن ها و واگن ها را به كوپه ها تقسيم مى كنيم. همينطور هر ماه را به چندهفته و هر هفته را به چندروز تقسيم مى كنيم. وقتى در قطار هستم واگنهايى در پشت سرم هستند، واگنهايى هم درجلو. يك كوپه از واگن هم دقيقاً هم جهت و در كنار من است. از پنجره به مسافران آن نگاه مى كنم. بى شك، «زمان» اينچنين است. هفته گذشته، گذشته است و هفته آينده هم هنوز نرسيده است. اما من اينك مى توانم چشم در چشم مسافران حال بدوزم. هر قطارى بالاخره روزى سرعتش را كم مى كند و در جايى مى ايستد؛ اما چه چيزى زمان را پف پف كنان و اينچنين خستگى ناپذير به پيش مى راند؟ آيا ممكن نيست كه حال، آخرين كوپه واگن هم سر برسد؟ يقيناً خير. هنوز بايد چيزى پشت سر آن باشد، ولو بادى ميان تهى. شما اين انديشه را پرجاذبه مى يابيد اما همچنين حرف زدن از چيزى تحت عنوان آخرين كوپه زمان بوى بى معنايى مى دهد. چرا در باب زمان به همان نحوى حرف مى زنيم كه در باب قطار (حال آنكه برخى پيامدهاى اصلى گفته هاى ما درباره قطار، به پيامدهاى منطقى گفته هايمان درباره زمان ربطى ندارند)؟ براى پاسخ به اين پرسش بايد عملكرد همه چيزهايى را كه درباره قطارها، بادها، رودخانه ها، حركت سايه ها، رنگين كمانها، انعكاسها، ماشين هاى همواره در حركت، ساعتها، ساعتهاى آفتابى، تقويم ها ومجموعه اعداد، روزهاى هفته و دقايق روزها بيان مى كنيم، آزمايش كنيم. آنگاه خواهيم ديد كه چرا لغزيديم و چرا ديگر تمايل نداريم از نتايج اصلى بيان متعارف در باب قطارها به پيامدهاى منطقى متناسب با آن در مورد بيانى مشابه در باب زمان كشانده شويم. مى بينى كه بر وجود شباهتهايى در ميان طرق سخن گفتن بسيار پافشارى كرده ايم و چنان تحت نفوذ يك مدل مورد علاقه قرار گرفته بوده ايم كه حتى وقتى آن مدل ديگر به كار نمى آمده باز به كارش گرفته ايم. اما اينك تا حدى مى دانيم كه زمان چيست، اگرچه براى توضيح چيستى زمان راهى كوتاهتر يا بهتر از پيگيرى دوباره همان فرآيند چاى چشى زبانى وجود ندارد. حال بايد نتيجه گيرى نماييم. ويتگنشتاين فيلسوفان هم نسل ما را متوجه خود فلسفه نمود. البته چه بسا كسى به دقايق ماهيت و روش يك فعاليت آگاه باشد بى آنكه آن آگاهى او را به انجام بهتر آن فعاليت توانا سازد. به ياد بياوريم هزارپاى آن شعر را كه تا پيش از روزى كه از خود بپرسد «چگونه مى دوم؟» به خوبى مى دويد. شايد، درباره ماهيت گفتارمان اندكى دچار وسواس شده باشيم اما كمترين كارى كه مخالفت ويتگنشتاين با علم پنداشتن فلسفه انجام مى دهد هشيار نگه داشتن ما نسبت به ابزارهايمان است. ديگر هرگز نخواهيم كوشيد همان روشهاى استدلالى اى را كه براى اثبات نظريه ها يا وضع فرضيه ها به كار مى رود، به كار بگيريم. خصوصاً اينكه آموخته ايم به آنچه كه گفتنى است و آنچه كه ناگفتنى است به دقت توجه كنيم. آنچه كه از روزهاى آغازين اين سده (تا به حال) شيوه كار ج.ا.مور مى بود پايه اى محكم از ويتگنشتاين پذيرفت. فكر كنم وقتى حجابها كنار رود خواهيم فهميد كه روشهاى ويتگنشتاين قدرت، جولانگاه و دقت همان روشهايى را افزوده است كه مور مدت درازى به كمك آنها منطق درونى گفته هاى ما را مورد جست وجو قرار داده بود. مأخذ: Essay on Wittgensteins Tractatus ed by Irvin M.Copi and Robert W.Beard1966 Routledge and Kegan Paul
|