|
درباره «دوستى» با حميد لولايى
دانشمند محله مفت آباد
|
|
|
|
|
|
اگر بخواهيم معروف ترين شخصيت تلويزيونى ماه رمضان را انتخاب كنيم، بدون شك تنها يك نام مطرح مى شود: حميد لولايى. پس درپايان ماه رمضان وهمزمان با پايان يافتن مجموعه پرطرفدار « خانه بدوش» بهترين فرصت بود كه با حميد لولايى گفت و گو كنيم. گفت و گويى كه به بهانه دوستى انجام گرفت اما درباره سالهاى كودكى و آغاز علاقه مندى او به سينما درآن حرف هاى زيادى به ميان آمد.
تأثيرگذاران بر حميد لولايى
وقتى از لولايى مى خواهم كه درباره تأثيرگذاران بر زندگى اش صحبت كند مى گويد: «فقط يك نفر، خانمم!» و بيشتر توضيح مى دهد: «من اطلاعاتم نسبت به زندگى خيلى كم بود و وقتى با او ازدواج كردم تازه به يك نگاه جديد در زندگى رسيدم. او بيشتر نقش يك معلم را در زندگى من بازى كرد.» به شوخى از او مى پرسم كه آيا اين حرف ها را از روى ترس مى زند؟ مى خنددو مى گويد: «نه، البته اگر فرصت بود درباره بدى هايش هم مى گفتم ولى حرفى كه زدم از ته دل بود و هيچ ترسى در كار نيست.» لولايى ادامه مى دهد: «هميشه سعى كرده ام از كوتاه ترين كلاس، كوچكترين فرصت و مختصرترين حرف هم تأثير بگيرم.»
\ با آنكه مى دانستم چهره واقعى شما چه شكلى است اما نمى دانم چرا انتظار ديدن آقا ماشاءالله را داشتم نه حميد لولايى را .تصور مى كنم اين روزها همه با اين مشكل مواجهند. اين طور نيست؟ > چرا درواقع همين طور است. چه الآن كه مردم« آقا ماشاءالله » را مى بينند وچه آن موقع كه نقش «خشايار مستوفى» خيلى گرفته بود، هميشه اين سؤال را مردم از من پرسيده اند و خيلى سخت بوده كه اين اختلاف سن را باور كنند. من خودم چهل و هشت سال دارم واين نقش ها بزرگتر از سنم بوده. البته آقا ماشاءالله هم چندان پير نيست ولى خب، شرايط زندگى او را يك كمى درب و داغان كرده است. \ ولى اخلاقش طوريست كه آدم فكر مى كند هيچ كس نتواند با او دوست شود. اين ويژگى چقدر شبيه شخصيت خودشماست؟ > ما از اين لحاظ خيلى با هم فرق داريم. من سريع با ديگران دوست مى شوم . خيلى ها وقتى با من برخورد مى كنند فكر مى كنند سالهاست با من دوستند. البته آقا ماشاءالله خيلى بداخلاق نيست، حالا ممكن است نسبت به رفيق قديمى اش، اصلان حساسيت هايى داشته باشد ، ولى اين حساسيت ها رفته رفته رفع مى شود. \ چه خصوصيتى درشما باعث مى شود كه ديگران دربرخورد اول تصور كنند كه سالهاست با شما دوست هستند؟ > علت هايش را نمى دانم ولى شايد صداقت من باشد. درون وبيرون من يكى است. خوش زبانى وبيانم هم به كمكم مى آيد و سعى مى كنم درلحظه هم يك كارى برايش انجام دهم. مثلاً دعوتش مى كنم به بستنى يا چاى. \ اين كارها را آگاهانه انجام مى دهيد يا در ذاتتان است؟ > نه ، واقعاً رفته توى ذاتم. من از دوران كودكى همين طور بوده ام. مادرم تعريف مى كند وقتى كودك بوده ام هم هيچ چيز را تنها نمى خورده ام. يادم مى آيد هفده سالم بود ، يك روز توى محل سركوچه نشسته بودم، بعد يكى از همسايه ها را ديدم كه آمده بود بيرون و مى خواست برود براى بچه اش شيرخشك بخرد. شيرش هم نوعى بود كه گير نمى آمد. من به او گفتم كه بده من بروم برايت بگيرم. يادم مى آيد از ساعت سه بعد از ظهر تا هشت شب توى خيابان هاى تهران مى گشتم تا چيزى را كه خواسته بود پيدا كنم. اينها عادتم شده است. ازطرفى شوخم، فضا را عوض مى كنم ، كارى ازدستم بربيايد براى بقيه انجام مى دهم و ... كلاً اين مسائل باعث شده كه با ديگران زود دوست شوم. \ اين كودكى دركجا گذشت ؟ > من توى ميدان عشرت آباد تهران به دنيا آمدم، اما كودكى ام در « مفت آباد» گذشت. يك محل بعد از ميدان امام حسين بود كه مردم آمده بودند زمين هايش را مفتكى گرفته بودند و مى نشستند. حالا اسمش شده خيابان زاهد گيلانى . يك سينما هم نزديكمان بود به اسم سينما نپتون كه سينماى دوره بچگى ما بود. البته پول سينما رفتن نداشتم اما چون سرايدار سينما همسايه مان بود، مى توانستم به واسطه او همه فيلم ها را ببينم. \ پس شانس بزرگ دوران كودكى تان اين بوده! > آره ، شانس بزرگى بود. چون سينما رفتن برايم ممكن نبود واز آن خانواده ها هم بوديم كه بايد تا هوا تاريك مى شد، بچه ها توى خانه باشند. حتى يكبار هم كه فيلم طول كشيد وديرآمدم، كتك مفصلى خوردم. آن سينما روى علاقمندى من به بازيگرى تأثير زيادى گذاشت. من فيلم را مى ديدم وبعد مى آمدم توى كوچه بچه ها را جمع مى كردم وعين فيلم را بازى مى كردم. بعد عكس كتابهاى تاريخ جغرافيا و مجله هاى آن موقع را مى بريدم وبا سريشم به هم مى چسباندم ويك كارتن پودر لباسشويى را سوراخ مى كردم وبا استفاده از عكس ها وچوب حصير سينما مى ساختم. توى خانه يك آشپزخانه متروكه كنار حياط داشتيم كه من آن را سينما كرده بودم وبه بچه هاى محل بليت مى فروختم و آنها مى آمدند آنجا و آن فيلم هاى كاغذى را مى ديدند. وسط فيلم هم يكدفعه چراغ ها را روشن مى كردم وبرادرم مى آمد و مى گفت: پيراشكى ـ پيراشكى و به بچه ها پيراشكى مى فروخت. يعنى دقيقاً همان اتفاق هايى كه در سينما نپتون مى افتاد. بعد تر با برادرم يك آپارات ساختيم . توى كتاب فيزيك ساختمان آپارات را شرح داده بود و ما آن را ساختيم. توى لاله زار فيلم هاى صامت هشت ميلى مترى مى فروختند. آنها را مى خريدم وبراى بچه ها نمايش مى دادم. \ تبليغات هم مى كرديد؟ > ماجراى تبليغاتش خيلى بامزه بود. از توى روزنامه آگهى يك فيلم را مى كندم و مى چسباندم پشت درخانه وبه همه مى گفتم فيلم امروز اين است. حالا آگهى مثلاً فيلم «گدايان تهران» بود و من برايشان فيلم وسترن نشان مى دادم. يك بار وقت نمايش فيلم داشتم دسته آپارات را مى چرخاندم و همزمان دوبله هم مى كردم. يك دفعه ديدم فيلمها مثل اينكه يك نفر چاقو وسطش گذاشته باشد، بيرون كه مى آيد، نصف مى شود. براى همين آپارات را كنار گذاشتم و بعد از آن سعى مى كردم فيلمها را به صورت تئاتر بازى كنم. \ ستاره هايتان چه كسانى بودند؟ > سينما نپتون بيشتر فيلمهايش فارسى بود. دوران فردين و ناصر ملك مطيعى و بيك ايمانوردى بود، اما من عاشق نقشهاى منفى بودم و بيشتر آنها را بازى مى كردم. \ خانواده با اين كار مخالف نبودند؟ > پدرم مخالف بود، اما مادرم تشويقم مى كرد. هميشه دوست داشت بچه هايش پيشرفت كنند. پدرم راننده تاكسى بود و چون مرتب گذارش به لاله زار مى افتاد، تصورش از هنر و بازيگرى چيزهايى بود كه در لاله زار مى ديد. حتى وقتى در سالهاى ۵۲ تا ۵۴ براى كلاسهاى بازيگرى به دانشكده هنرهاى زيبا و هنرهاى دراماتيك رفتم، پدرم خبردار نشد. \ توى مدرسه هم تئاتر بازى مى كرديد؟ > آره. يك دبيرستان بود توى ميدان امام حسين كه ملى بود، اما جالب اينجاست كه من هيچ وقت پول نمى دادم... \ چرا؟ > هر وقت مى گفتند پول، شروع مى كردم به آه و ناله كردن كه پدرم مريض است و مادرم بايد رخت مردم را بشويد و از اين حرفها. مدير هم مى گفت خيلى خب بابا... نمى خواد پول بدى. چون توى مدرسه گروه تئاتر را من مى گرداندم، حتماً با خودشان فكر مى كردند كه نگهش داريم كه اين كارها را انجام دهد. از مدرسه تا دانشكده هنرهاى زيبا خيلى راه بود، يعنى از ميدان امام حسين تا انقلاب و من هر روز اين مسير را پياده مى رفتم. اين پياده رفتن ها بعداً خيلى به كمكم آمد. چون نگاهم به آدمها بود و سعى مى كردم ادايشان را دربياورم. خوشبختانه ساعت كلاسها طورى بود كه پدرم سر كار بود وگرنه اگر مى فهميد من كلاس بازيگرى مى روم، با شلاق به جانم مى افتاد. \ حتماً مادرتان اين سالها كه شما معروف شده ايد، خيلى خوشحالند؟ > او از بيننده هاى پر و پا قرص برنامه هاى من است. تازه بازارگرمى هم مى كند. براى اطرافيانش تعريف مى كند تا مشترى جمع شود. \ اين كلاسها در ورودتان به كار حرفه اى هم مؤثر بود؟ > بله، كلاسهاى خوبى بود، مخصوصاً درسهايى كه از استاد پرويز ممنون گرفتم. كار حرفه اى را از سال ۵۸ با سياوش طهمورث و رضا ژيان شروع كردم. دو تا تئاتر بود به اسم «سبزه دوست بچه ها» و «ثمره سخنگو». اين دو تا را كه بازى كردم، يك نفر از بنياد آمد سراغم و گفت بيا توى فيلم ما بازى كن. يك فيلم بود به اسم پيكرتراش. \ پيكرتراش؟ اسمش را نشنيده ام؟ > آره، هيچ وقت به نمايش درنيامد. به خاطر مسائل هاى ضعف فيلم. بنياد ترجيح داد كه فيلم را نمايش ندهد. بعد هم يك نقش در سربداران بازى كردم و كار بازيگرى را كنار گذاشتم. \ چرا؟ > سالهاى جنگ بود و نمى دانم چرا فكر مى كردم كه اين كار توى اين شرايط كار مهمى نيست. \ مى دانم كه سالهايى هم مدير سينما آزادى بوديد. آيا آن نگاه تجارتى كه در دوران كودكى به سينما داشته ايد، در اين مسأله دخيل بود؟ > من در سيزده سالگى با هيچ چى يك سينما داشتم و اين عشق توى من مانده بود تا اينكه بنياد قرار شد براى سينماهايش مدير انتخاب كند. ارشاد يك دوره مديريت گذاشت و بين پانصد نفرى كه توى دوره ها شركت كرده بودند، حدود سى نفر را انتخاب كرد. بيست و هفت نفرشان از مديران سينماها بودند و فقط سه نفرشان سابقه مديريت سينما نداشتند. من هيچ چى از فيلمهاى پرفروش و مديريت سينما و اين چيزها نمى دانستم. وقتى رفتم مصاحبه، از من دو تا سؤال پرسيدند. اول پرسيدند چرا مى خواهى مدير سينما بشوى و من برايشان گفتم كه در دوران بچگى چه كارهايى مى كرده ام. بعد هم پرسيدند الآن چه فيلمى پرفروش است، من همان روز صبح از سينما امام حسين كه رد مى شدم، ديدم دم سينما مراد صف است و دارد فيلم «افق» را نشان مى دهد. من هم گفتم افق و قبول كردند. فرداى كلاسها به من گفتند برو حوزه، من رفتم آنجا و گفتند برو مديريت سينما آزادى را تحويل بگير. \ قديمى ترين دوستان تان چه كسانى هستند؟ > قديمى ترين دوستم فرهاد پورگرجانى بود. پدرش تعميرگاه پيكان داشت و برادرم پيش پدرش كار مى كرد. ما روابط خانوادگى پيدا كرده بوديم و من هم با فرهاد دوست شده بودم. البته فاصله طبقاتى داشتيم. \ پس اصلان قصه بوده. > دقيقا، ولى عاقبتش مثل اصلان نشد. او رفت انگليس و بعد از سال ها برگشت و چند وقت پيش آنقدر گشت تا مرا پيدا كرد. توى دبيرستان هم يك دوست خيلى خوب داشتم به اسم بهزاد قناتى كه از كلاس نه رفت نيروى هوايى و درجه دار شد. چون مى خواست ازدواج كند و نياز به شغل و پول داشت. الان آنها را كمتر مى بينم چون برخورد زيادى با هم نداريم و وقتى آدم كسى را سال ها نبيند ديگر به لحاظ ذهنى هم احساس مى كند اشتراكاتش را از دست مى دهد. گاهى وقت ها در برخورد با دوستان قديمى آدم فكر مى كند ديگر حرفى براى گفتنن ندارد. يك دوست ديگر هم داشتم به اسم آقاى كيانى كه بچه درسخوان كلاس بود و الان توى مشهد دندانپزشك است. \ شما كه فكر نمى كنم درسخوان بوده باشيد! > نه، درسخوان نبودم ولى آبرودارى مى كردم. معلم ها مرا مى شناختند و مى دانستند كه عشق تئاتر و اين جور چيزهام. براى همين سعى مى كردندهر طور هست ده را بدهند. آخر سال هم بيشتر نمره هايم ده بود و هميشه يك هفت داشتم كه تك ماده مى كردم. \ چند تا خواهر و برادر بوديد؟ > ما اول پنج تا برادريم و بعد هم پنج تا خواهر دنبال اين پنج تا برادر. كارخانه مادر پدر من فيليپس بود. \ الآن تا جايى كه خبر دارم اهالى مفت آباد بيشتر ترك هستند، آن موقع هم همينطور بود؟ > نه، بعد از انقلاب بافت آن منطقه تغيير كرد. قبل از آن بيشتر اهالى محل شمالى يا سبزوارى بودند. مادر خود من هم شمالى بود. محله عجيب و غريبى بود. ما قصر در رفتيم و همان موقع هم جزو دانشمندان منطقه مفت آباد به حساب مى آمديم. \ براى رسيدن به عشق تان ـ بازيگرى ـ چه چيزهايى را از دست داديد؟ > كودكى ام را. من هيچ وقت بازى هاى كودكانه بقيه بچه ها را تجربه نكردم و زودتر ازسنم بزرگ شدم. البته ناراضى هم نستيم. \ توى فضاى تلويزيون صميمى ترين دوستانتان چه كسانى هستند؟ > با خيلى از بچه هاى پشت صحنه دوست هستم اما شناخته شده ترين دوستم، رضا عطاران است. \ شما مى دانيد تفاوت تمساح و سوسمار در چيست؟ > از نظر هر چى؟ \ بله از نظر هر چى. > من فكر مى كنم تفاوتشان در تخم شان است. تمساح مى آيد تخمش را زير خاك مى گذارد و مى رود بعد از هفده روز يا بيست روز بر مى گردد، تخم هايش را توى دهانش مى گذارد و مى برد توى آب ولى سوسمار تخمش را مى گذارد و مى رود پى كارش. \ شما اگر سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟ > سوسمار يا تمساح؟ \ حالا هر كدام... آن فرق كه شامل كه حال شما نمى شود. > يك شخصى بود كه در كارخانه اى كه پدرم آنجا كار مى كرد مشغول به كار بود. همه از او مى ترسيدند. وقتى پدرم مى خواست بازنشسته شود حق او را خورد و نگذاشت حقوق بازنشستگى بگيرد.حس انتقام از اين آدم هميشه با من بوده. اگر سوسمار بودم بدون برو برگرد او را مى خوردم.
|