دوشنبه ۲ آذر ۱۳۸۳ - ۹ شوال ۱۴۲۵
Mon, Nov 22, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۹۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
راز دره بازكوم
190959.jpg
نوشته: آرتور كنال دويل
بخش دوم

در قسمت قبل خوانديد كه واتسون با دريافت تلگرامى از شرلوك هلمز خود را آماده يك سفركرد. او بايد با شرلوك هلمز همراه مى شد تا به بررسى قتل مردى در تاريخ سوم ژوئن بپردازد. دراين تاريخ مردى به نام جيمز مك كارتى بعد از رسيدن به خانه شان متوجه شده بود كه پدرش به منطقه راس در كنار درياچه رفته است. او بدون اينكه مطمئن باشد پدرش دركجاست به كنار درياچه رفته بود و بعد از ديدن پدرش و عصبانيت او ناچار به ترك آن منطقه شده بود ولى وقتى چندصدمتر از درياچه دورشده بود با شنيدن صدايى وحشتناك به محل بازگشته و با جسد پدرش روبرو شده بود. جيمز در دادگاه و در برابر دادستان با ادعاهايى كه كرده بود، سير پرونده را مشكل كرده بود و بنابراين با وجودى كه خودش اصرارداشت دراين قضيه كاملاً بى گناه است، هيچكس حرف هايش را جدى نگرفت. شرلوك هلمز بعد از ديدار با دخترى جوان به نام ترنر تصميم گرفت كه با «جيمز» در زندان ديداركند.
و اينك ادامه ماجرا.
شرلوك هلمز خيلى ديروقت به مهمانخانه محل اقامت خود و نزد واتسون درحالى بازگشت كه لستراد ـ اسكاتلنديار ـ به محل سكونت خود در شهر رفته بود.
شرلوك هلمز به محض اينكه روى مبل لم داد رو به واتسون كرد و گفت:
ـ هو اخيلى بد و بارانى است. براى بررسى صحنه قتل حتماً بايد هوا بارانى نباشد. اما اينطور كه من متوجه شدم مردى به هيكل و اندام جيمز نمى توانسته است ضرباتى با آن قدرت واردكند درحالى كه او روز جنايت بعد از يك سفر طولانى به كنار رودخانه رفته بوده است بنابراين خيلى خسته و كسل هم بوده است. واتسون نگاهى به شرلوك هلمز كرد و گفت:
ـ از ديدن جيمز مك كارتى به چه نتيجه اى رسيدى؟
شرلوك هلمز سرش را تكان داد با قاطعيت گفت:
ـ هيچ! واتسون با تعجب گفت:
ـ يعنى او نتوانست هيچ مسأله مبهمى رابراى تو روشن كند؟
ـ اصلاً! من فكرمى كردم با توجه به سادگى رفتارى كه دارد مطمئن مى شوم كه او مرتكب چنين عملى نشده است ولى بعد از ديدن او به اين نتيجه رسيدم كه او آدم پيچيده اى است و درك خود او از درك چگونگى جنايت دشوارتر است. او اصلاً باهوش به نظرنمى رسد و ما بايد به جاى اينكه به ظاهر او توجه كنيم به صداى قلب و درونش بيشتر توجه كنيم. حتى من هرچه فكرمى كنم متوجه نمى شوم كه او چرا حاضر نبوده با بانو ترنر ازدواج كند. شرلوك هلمز درحالى كه ابروانش را بالا مى انداخت رو به واتسون گفت:
ـ اما حقيقت اين است كه او دو سال پيش درحالى كه خيلى جوان بوده در دام عشق احمقانه اى گرفتار شده است. از اين مسأله كسى مطلع نبوده است. آخر جيمز پنج سال قبل براى تحصيل به مدرسه اى خارج از شهر رفته و درتمام اين مدت از بانو ترنر دور بوده است وگرنه هيچوقت گرفتار آن عشق احمقانه نمى شد. مى دانى او عاشق چه كسى شده بود؟ قبل از اينكه واتسون كوچكترين اظهارنظرى كند. شرلوك هلمز ادامه داد:
ـ عاشق يك دختر كه گارسون بوده، شده است. اين زن در بريتسون زندگى مى كرده آنها با هم ازدواج كرده و مدتى هم زندگى مشترك داشته اند. حالا تصوركن اين موضوع چقدر براى حفظ آبروى خانوادگى، پدر جيمز را با مشكل روبرو مى كرده است. چون پدر جيمز وقتى از اين مسأله باخبر شده بود به شدت ناراحت و عصبى شده و با پسرش جيمز برخورد تندى كرده بود. اين جدال بين پدر و پسر درست در آخرين روز ازحيات پدر جيمز روى داده است. درست درهمان لحظه اى كه جيمز با طرح كردن اين راز درصدد بود كه پدرش را از اصراركردن به ازدواج با بانو ترنر منصرف كند. شرلوك هلمز آهى كشيد و گفت:
ـ جيمز درطول اين سالها به هيچوجه ازطرف پدرش ازنظر مالى حمايت نشده بوده است اين درحالى بوده كه او متوجه شده بود كه اوضاع مالى پدرش در بانك وخيم شده است. جيمز سه روز قبل از جنايت را بدون اينكه پدرش يا شخص ديگرى بداند با همسرش به بريستول رفته و درآنجا بوده است و بعد از قتل همسر او ازطريق اخبار روزنامه ها متوجه شده كه شوهرش جيمز به جرم قتل زندانى شده است. اين زن به زندان رفته و با جيمز ملاقات مى كند درحالى كه مك كارتى از اينكه حتى نمى تواند به همه بگويد اين زن كه در زندان به ديدار او مى آيد، همسر اوست به شدت عصبى و ناراحت است. واتسون گفت:
ـ پس اگر او بى گناه است چه كسى قتل را مرتكب شده است؟ شرلوك هلمز گفت:
ـ واتسون! تو بايد به دو نكته مهم توجه كنى. اول اينكه مقتول قبل ا زمرگ با كسى در استخر قرارداشته اين شخص پسرش جيمز نبوده است و حتى مقتول در اين زمان نمى دانسته كه پدرش به خانه بازگشته است. نكته دوم اين است كه مقتول صدايى شبيه به «كوتى» شنيده درحالى كه اين صدا رمزى بين مقتول و پسرش بوده است. واتسون! من فكرمى كنم بررسى اين دو مسأله همه چيز را روشن كند. هلمز از روى مبل بلندشد و به طرف پنجره رفت و گفت:
ـ مى خواهم كمى درمورد «جورج مرديت» با تو حرف بزنم، بقيه مسائل هم براى فردا باشد. ساعت ۹ صبح روز بعد لستراد با كالسكه اى دنبال شرلوك هلمز و واتسون آمد. هوا كاملاً خوب بود. آنها به مزرعه اى در «هترلى» رفته و از استخر بازكوم بازديد كردند. لستراد رو به شرلوك هلمز گفت:
ـ خبر مهمى برايت دارم. حال آقاى ترنر خيلى وخيم است و هيچ اميدى به زنده ماندنش نيست. هلمز گفت:
ـ بايد سنش زياد باشد.
ـ ۶۰ سال دارد. اينجا نتوانستند كارى براى بهبودش بكنند. او اين اواخر درتجارت با شكست روبرو شده و همين باعث شده تا از نظر روحى و جسمى لطمه زيادى ببيند. مى دانى ترنر و مك كارتى دوستان قديمى و صميمى بودند. او آدمى خير بوده و حتى مزرعه هترلى را به او رايگان داده بود. هلمز گفت:
ـ اين مسأله خيلى جالب است.
ـ بله او دركار و تجارت خيلى به مك كارتى كمك مى كرد و همه اهالى از اين كارهاى او باخبربودند و مهربانى هاى او را همه به ياددارند.
ـ پس به همين علت بوده كه مك كارتى اصرارداشته پسرش با تنها دختر ترنر ازدواج كند. او مى خواسته با اين وصلت به تمام املاك و مستقلات ترنر دست پيداكند. اما عجيب اين است كه بانو ترنر خودش اين مسأله را براى ما تعريف كرد. بگو ببينم لستراد باتوجه به اين مطالب تو به نتيجه اى نرسيده اى؟ لستراد گفت:
ـ فهميدن وقايعى كه تو متوجه مى شوى براى ما مشكل و غيرقابل درك است ولى ديدن جسد مك كارتى پير توسط پسرش مثل ماه روشن است.
هلمز گفت:
ـ بى شك مزرعه «هترلى» با اين قضيه مرتبط است و با اين مسأله ارتباط دارد. هلمز درحالى كه به طرف مزرعه مى رفت به ساختمان دوطبقه اى كه درمزرعه بود نگاه كرد. سنگ هاى زرد و خاكسترى ساختمان شكوه و جلال خاصى به آن داده بود. هلمز از مستخدم خواست تا چكمه هاى مك كارتى و پسرش را درآخرين روزى كه درمزرعه پوشيده بودند به او نشان دهد. او مى خواست با اندازه گرفتن و مطابقت ردپا در استخر بازكوم به حقيقت پى ببرد. هلمز بعد از اين اندازه گيرى به دره بازكوم رفت و درميان علفزارها شروع به قدم زدن كرد. او با گرفتن حالات مختلف درميان درختان شروع به قدم زدن كرد. گاهى مى ايستاد و بعد دوباره شروع به حركت مى كرد. لستراد و واتسون با دقت به او نگاه مى كردند. بركه بازكوم درياچه اى آبى بود كه ۵۰ يارد طول آن بود و ميان مزرعه هترلى و پارك شخصى ترنر ثروتمند واقع شده بود. هركس از مزرعه به بركه نگاه مى كرد بركه را درميان انبوهى از درختان مى ديد. اسكاتلند يارد با نشان دادن جايى كه جسد مك كارتى را درآن پيدا كرده بود، منتظر عكس العمل هلمز شد. درختان درآن منطقه چنان درهم فرورفته بودند كه از بالاى آن محل به خوبى نمى شد جسد را ديد. هلمز مشتاقانه به آن منطقه رفت وشروع به بررسى دقيق محل كرد. چند لحظه اى آنجا ماند وبعد پيش واتسون برگشت. لستراد با تعجب به او گفت:
ـ چرا برگشتى؟
هلمز گفت:
ـ همه اطلاعاتم را درمورد اين منطقه جمع كردم. فكر مى كردم اسلحه يا چيزى را بتوانم پيدا كنم. لستراد نگاهى به ساعت مچى اش كرد وگفت:
ـ عجله كنيد همين الآن بايد برويم . الآن است كه اسب ها وقاطرها مثل گله بوفالو به اينجا بيايند تا از اين علفها بخورند اگر اينجا بمانيم حتماً زير دست وپاى آنها له مى شويم چون نيزارها بلند است هيچ كس نمى فهمد كه اينجا چه بلايى برسر ما آمده است. هلمز بدون توجه به حرف هاى لستراد با عدسى اش به زمين خيره شده بود. او درحالى كه روى زمين خم شده بود به لستراد و واتسون اشاره كرد.
ـ اين رد پاى مك كارتى پسر است. اين نشان مى دهد كه او دوبار به اين محدوده آمده است. يك بار دويده است ويكبار راه رفته است. معلوم است كه وقتى ديده پدرش روى زمين افتاده به سرعت به طرف پيرمرد آمده است. اين هم رد پاى مك كارتى است ونشان مى دهد كه بالا و پايين رفته است. خداى من اين ديگر چيست؟ هلمز مكث كوتاهى كرد وگفت:
ـ اين جاى تفنگى است كه با قنداق ته آن به سر مك كارتى كوبيده اند . اى واى! ببينيد اينجا چه داريم؟ يك نفر اينجا با نوك پنجه راه رفته و چكمه هايش هم عجيب وغريب است. معلوم است كه يكبار آمده وبرگشته ويكبار ديگر دوباره به اين محل برگشته است .جاى يك بالاپوش مثل كت يا پالتو كه روزى زمين گذاشته بوده اند هم مانده است.
هلمز چند بار از ميان دختران عبور كرد و به سايه درختان به دقت نگاه كرد . بعد با دقت به سوى محلى كه جسد درآنجا افتاده بود نگاه كرد . به سوى جايى كه پسر مك كارتى ايستاده بود رفت يك مشت از خاك آنجا را برداشت وبا دقت درپاكتى ريخت وچند بار ديگر با ذره بين به اثرهاى باقيمانده از پاها درزمين نگاه كرد. هلمز به طرف سنگى كه درميان خزه ها بود نگاه كرد وبعد آن را براى آزمايش برداشت. هلمز با همراهانش به طرف قسمت بالاى جاده رفت ديگر آنها درختان را نمى ديدند . هلمز بعد از لحظاتى وقتى از فكر بيرون آمد گفت:
ـ فكر كنم اين خانه خاكسترى كه درسمت راست است بايد خانه او باشد. من به آنجا مى روم شايد بتوانم با او صحبتى كنم يا لااقل يادداشتى به او بدهم. شما به طرف كالسكه برويد خيلى زود به شما ملحق خواهم شد.
۱۰ دقيقه بعد آنها به طرف هتل بازگشتند هلمز درحالى كه به سنگى كه دردست داشت اشاره مى كرد رو به لستراد گفت:
ـ اين شايد برايت جالب باشد. لطفاً اين سنگ را چند لحظه دردستت نگه دار. مك كارتى با اين سنگ كشته شده است.
ـ من كه نكته خاصى دراين سنگ نمى بينم.
هلمز گفت:
ـ خب براى اينكه وجود ندارد.
ـ پس تو چطور فهميدى ؟
هلمز بالبخند گفت:
ـ از علف هايى كه زير آن چسبيده بود. معلوم است اين علف ها چند روز قبل به اين سنگ چسبيده وهيچ علامتى هم روى آن نيست. معلوم است سنگ را به اينجا آورده اند و ارتباطى بين اين سنگ وجراحاتى كه روى سر مقتول است وجود دارد. معلوم است قاتل قد بلند و چپ دست بوده است. درپاى راست هم كمى لنگى داشته است. چكمه هايش ضخيم و چرمى بوده وكت اش خاكسترى رنگ بوده است. او سيگار هندى هم مى كشيده وازچوب سيگار استفاده مى كرده ويك چاقوى بلند درجيب اش داشته است. البته نشانه هاى ديگرى هم بود ولى همين ها براى ما كافى بود. لستراد پوزخندى زد وگفت:
ـ بايد بگويم كه من هنوز به اين مسأله شك دارم البته تئورى هاى تو خوب وجالب است ولى بايد بدانى ما با يك هيأت ژورى سختگير وبزرگ وبا تجربه بايد روبرو شويم.
هلمز به آرامى گفت:
ـ اينها كه گفتى درست است ولى هيچ وقت ارزش درك و قدرت عقل را از ياد نبر. تو روش خودت را دارى و من هم روش خودم را دارم. من امروز عصر خيلى كاردارم وممكن است با قطار عصر به لندن برگردم.
لستراد با تعجب گفت:
ـ مى خواهى پرونده ات را نيمه رها كنى؟
ـ نه تمام شده است.
ـ راز؟
ـ حل شده
ـ قاتل كيست؟
ـ يك مرد محترم.
ـ كيست؟
هلمز به دقت به واتسون نگاه كرد: مطمئن هستم كه فهميدن آن براى تو سخت نيست زيرا اينجا همسايه هاى زيادى وجود ندارد. لستراد گفت:
ـ من آدم فعالى هستم ولى به من حق بده كه نمى توانم تمام كشور را به دنبال يك مرد چپ دست كه پايش لنگ است بگردم.
ـ بسيار خوب! پس من اين فرصت را به تو مى دهم به اقامتگاه ات برو. مطمئن باش قبل از رفتنم همه چيز را برايت روشن مى كنم. واتسون وهلمز به هتل بازگشتند وناهارشان را خوردند. هلمز درسكوت عميقى فرو رفته بود.
ـ واتسون اينجا را نگاه كن وكنار من بنشين بايد با تو حرف بزنم. راستش دقيقاً نمى دانم مى خواهم چه كار كنم ولى مى خواهم نظر تو را بدانم . هلمز سيگارى روشن كرد وگفت:
ـ دراين پرونده دو نكته درمورد مك كارتى جوان وجود دارد كه هم من و هم تو را علاقه مند كرده است هرچند كه بخشى از آن مورد علاقه من است وشايد تو با آن مخالف باشى. حقيقت اين است كه پدرش صداى « كوتى » را از خودش بدون اينكه پسرش را ببيند درآورده است وبعد هم كلمه اى شبيه به « رت» به معناى خرگوش گفته است. البته او كلمات مختلفى را گفته ولى پسرش همين را درك كرده است. خب حالا من و تو با توجه به اين دو نكته بايد تحقيقاتمان را ادامه بدهيم و فرض را براين بايد بگذاريم كه تمام حرف هاى مك كارتى پسر درست است.
ـ كوتى چيست؟
ـ من مطمئن هستم كه اين علامت وناله براى پسر مك كارتى نبوده و پسر او خيلى دورتر بوده يا پدرش بتواند بفهمد كه پسرش آنجاست . بنابراين او اين صدا را براى جلب توجه شخص ديگرى كه با او قرار ملاقات داشته درآورده است. اين صدا شبيه ناله است وبين استراليايى ها مرسوم است پس به احتمال قوى كسى كه مك كارتى قصد ديدار با او را در دره بازكوم داشته يك استراليايى است.
ـ پس كلمه « رت» به معنى خرگوش چه؟ هلمز كاغذ بزرگى را از درون جيب اش بيرون آورد آن را با دقت روى ميز پهن كرد. آن كاغذ نقشه منطقه ويكتوريا بود.
ـ اين نقشه را ديشب بعد از زدن تلگراف به بريستول دريافت كردم. هلمز انگشتش را روى بخشى از نقشه گذاشت و گفت:
ـ بخوان!
افسانه وحشت در
آميتى ويل
190938.jpg
گروه حوادث: يكى از شب هاى سرد پاييزى سال ۱۹۷۴ بود. خانه ويلايى زيبايى واقع در اوشن نيو درساحل جنوبى لانگ آيلند در ايالت نيويورك در آرامش و تاريكى فرو رفته بود.
اين خانه ويلايى متعلق به آقاى وفيوس بود كه در كنار همسر و دو پسرش به نامهاى مارك وجان و دو دخترش داون و آليسون در آن زندگى مى كردند. دفيوس پسر ديگرى هم داشت كه پس از ازدواج خانه ويلايى را ترك كرده و در كنار اعضاى خانواده اش در منطقه ديگرى زندگى مى كرد.
«دفيوس» ها درخواب عميق فرو رفته بودند. منطقه پر از سكوت بودكه ناگهان صداى رگبار و شليك هاى متوالى شنيده شد. اعضاى خانواده دفيوس يكى پس از ديگرى قتل عام مى شدند و كسى كه به آنان شليك مى كرد در نهايت بى رحمى بدون آنكه ذره اى رحم و شفقت به قربانيان خود كند، آنان را از پاى در مى آورد.
چند دقيقه بعد ماشين پليس به سرعت جلوى خانه ويلايى توقف كرد. پليس پس از وارد شدن به خانه ويلايى رونالد دفيوس فرزند بزرگ اين خانواده را در حالى دستگير كرد كه هنوز اسلحه در دست داشت.
در تحقيقات روشن شد كه هنگام شليك گلوله ها هيچ يك از اعضاى خانواده با شنيده شدن صداى گلوله از خواب بيدار نشده اند.
رونالد در موردانگيزه اش براى دست زدن به اين قتل ها گفت: روحى پليد در خانه بود كه مرا به شليك و قتل وادار مى كرد. آن روح با من شروع به حرف زدن كرد و در آن زمان كه من اعضاى خانواده ام را به قتل مى رساندم تنها او بود كه بر من احاطه داشت و به من دستور مى داد كه قتل عام كنم.
با اينكه رونالد اصرار زيادى به گفته هاى خود داشت ولى دادستان مى گفت: «رونالد» هنگام ارتكاب جنايت كاملاً هوشيار بوده است و انگيزه اش از ارتكاب جنايت به دست آوردن پول بيمه عمر والدين خود بوده است.
اعضاى هيأت منصفه به گفته هاى رونالد و دفاعياتش توجهى نكردند و او را به اتهام ارتكاب شش فقره قتل درجه اول محكوم كردند به اين ترتيب رونالد به ۱۵۰ سال زندان محكوم شد. واقعه غم انگيز خانه دفيوس همان زمان به تفصيل در روزنامه هاى سراسرى و نشريات محلى انتشار يافت اما پس از مدت كوتاهى به فراموشى سپرده شد.
\ يكسال بعد
اوايل زمستان سال ۱۹۷۵يك زوج جوان به نام جورج وكتى تونر خانه وحشت دفيوس را به مبلغ ۸۰ هزار دلار خريدند. يك هفته به كريسمس مانده بود كه جورج و كتى به خانه جديدشان نقل مكان كردند.
كتى بعد از اينكه با شوق و ذوق وارد خانه شد، در يك لحظه سر جاى خود ميخكوب شد و به شوهرش گفت:
ـ موجودى غير زمينى را دراين خانه احساس مى كنم و چيزهاى اسرارآميزى به گوشم مى رسد كه تاكنون سابقه نداشته است.
وقتى جورج براى خريد از خانه خارج شد و همسرش كتى در خانه تنها ماند وقايعى روى داد كه باعث شد كتى بيشتر احساس وحشت كند.
جورج وقتى به خانه برگشت همسرش را وحشتزده ديد.
ـ جورج وقتى تو رفتى درها و پنجره ها خودشان قفل مى شدند وبعد باز مى شدند انگار كه دست هايى نامرئى در كار هستند.
جورج با اين حرف به فكر فرو رفت . او فكر مى كرد همسرش خيالاتى شده است. با اين حال او كه خود يكى از افسران نيروى دريايى بود وقتى صداى يك دسته موزيك نظامى را شنيد كه داخل خانه در حال رژه رفتن بودند، پى برد كه همسرش چندان هم بيراهه نمى گويد.
جورج وكتى با اين فكر كه ارواح سرگردان را از خانه خود خارج كنند به يك كشيش كاتوليك پناه بردند.
كشيش كاتوليك بعد از اينكه وارد خانه وحشت شد تا روح هاى سرگردان را از خانه بيرون كند پس از چند لحظه به سرعت از خانه بيرون زد.
يك روح سرگردان به او گفته بود:
ـ تا دير نشده است از اين خانه بيرون برو.
وقتى بادهاى سرد به صورت ناگهانى پيچيد و زمانى كه بوهاى بد و مشمئز كننده كه به هر كسى حالت تهوع مى داد و اشباحى خرقه پوش دراين خانه شروع به حركت كردند جورج و كتى بيشتر احساس خطر كردند. قطع شدن هاى مكرر خط تلفن چيزى بود كه باعث شده بود تا اين زوج جوان بيشتر احساس خطر كنند.
كتى با ترس و وحشت مى گفت:
ـ دستى كه نامرئى است و آن را نمى بينم مرا به شدت كتك مى زند وبا چنگالهايى تيز به من حمله مى كند و يكبار همين روح مرا از روى تختخوابم جدا كرده و در هوا برده است.
\ ۲۸ روز بعد
جورج وكتى با وجود اينكه تصميم داشتند روح هاى سرگردان را به زانو در بياورند و در برابر آنان مقاومت كنند، تنها توانستند ۲۸ روز مقاومت كنند. آنان بعد از اين مدت در حاليكه از نظر روحى در شرايط بسيار بدى بودند، بدون برداشتن وسايل واثاثيه خود خانه وحشت را ترك كردند.
با اين فرار بود كه ساكنان منطقه دچار وحشت شدند. آنها اعتقاد داشتند ارواح شيطانى اين زوج را از خانه شان فرارى داده اند.
\ يكسال بعد
در ماه فوريه سال ۱۹۷۶ ساكنان منطقه وقتى از تلويزيون محلى برنامه زنده اى را ديدند كه مربوط به احضار روح در خانه وحشت بود، به شدت دچار حيرت شدند.
در اين برنامه دو تن از جن گيرهاى معروف ايالت متحده به نام «اد» و «لورين وارن» به خانه وحشت رفته بودند. لورين و اد زوجى جن گير بودند و ادعا داشتند كه از نيروى خارق العاده اى براى ارتباط با جهان ارواح بهره مند هستند.
اين زوج پس از حضور درخانه وحشت اعلام كردند ارواح مختلفى در اين خانه حضور دارند. با اين اعلام نظر توسط اين دو جن گير معروف توجهى عمومى از سر تا سر آمريكا به اين خانه معطوف شد.
\ ارواح سرگردان چه كسى هستند؟
اد ولورين وارن پس از بررسى بيشتر در برابر دوربين هاى تلويزيونى اعلام كردند كه خانه وحشت پراز روح هاى خشمگين سرخپوستان است و آنان مدت ها قبل در آن محل سكونت داشته اند. همچنين چند روح كه مربوط به غير انسان است نيز در آنجا ساكن شده است.
اين زن و شوهر جن گير اعلام كردند سرخپوستان به قبيله شينه كاك تعلق دارند و آن محل را به تبعيدگاهى براى اعضاى ديوانه بيمار خود تبديل كرده اند و تا پايان عمر اين افراد بيمار ناچارند كه درآنجا ساكن باشند.
جورج وكتى كه پس از فرار ازخانه وحشت پس از آشنايى با نويسنده اى به نام جى آسنون تصميم گرفتند تا كتابى به نام «وحشت در آميتى ويل» را به نگارش درآورند. آنها مى خواستند از زندگى ۲۸ روزه دراين خانه وحشت در شهر كوچك آميتى ويل بنويسند.
اين كتاب پس ازانتشار به پرفروش ترين كتاب درآن زمان تبديل شد و آوازه آن تا جايى پيش رفت كه چندفيلم سينمايى از روى آن ساخته شد.
خانه وحشت با ساخته شدن اين فيلمها به آن سوى مرزهاى بين المللى راه يافته بود. حالا عده زيادى از مردم درتمام نقاط دنيا مى خواستند تا اطلاعات بيشترى درمورد اين خانه بدانند. دسته هاى مختلف ازكشورهاى گوناگون براى ديدن خانه وحشت مى آمدند ولى هيچكدام جرأت وارد شدن به اين خانه را نداشتند و تنها به گرفتن عكس دراطراف خانه بسنده مى كردند.
\ مخالفان چه گفتند؟
در سال ۱۹۷۶ جورج به سراغ دكتر استيون كاپلان رفت. او كسى بود كه روى وقايع غيرمعمول تحقيق مى كرد. او به جورج گفت: اگر بعد ازتحقيق معلوم شود كه تمام آنچه تاكنون درمورد خانه وحشت گفته شده صحت ندارد، من حقيقت را فاش خواهم كرد.
اين درحالى بود كه جورج چندساعت بعد با دكتر كاپلان تماس گرفت و گفت: همسرم دوست ندارد توجه همه به خانه ما جلب شود.
بعد از اين بود كه دكتر كاپلان اعلام كرد: آنچه اين زوج مى گويند و ادعا مى كنند كه درخانه شان ارواح شيطانى سرگردان است، دروغى بيش نيست.
درحالى كه اختلاف بين دوگروه براى اثبات و رد حضور جن درخانه وحشت وجودداشت مرگ زودهنگام كاپلان باعث شد كه عده اى به بهت فروبروند.
\ اعتراف
درسال ۱۹۷۹ وكيلى به نام ويليام وبر قبل از مرگ كاپلان پيش او رفت و اعتراف كرده بود كه من در ترتيب دادن داستان خانه وحشت نقش دارم زيرا درآن زمان براى تبرئه كردن قتل توسط رونالد به او گفتم ادعا كند كه روحى پليد درخانه او را وادار به قتل كرده است و جورج و همسرش با شاخ و برگ دادن به اين ماجرا سعى دراين داشتند كه اين خانه را به خانه وحشت تبديل كنند.
كاپلان به خانه وحشت واردشد. او با اين اقدام خود ثابت كرد كه اين ادعاها توسط جورج و همسرش دروغى بيش نيست. درخانه كنده نشده و هيچ تصوير شيطانى در شومينه ديده نمى شود.
او همچنين با پيداكردن چندنفر كه براى خريدن وسايل درون خانه چندروز بعد از فرار به خانه وحشت آمده بودند، ساختگى بودن ادعاى جورج و همسرش را ثابت كرد. او بلافاصله با مداركى كه به دست آورد كتاب «دسيسه وحشت در آميتى ويل» را منتشركرد ولى با اين حال مردم از اين كتاب استقبال نكردند.
\ وقايع وحشت آور
با وجود اينكه سالها ازآن ماجرا مى گذرد و دلايل و مداركى دال بر اين وجود دارد كه اين وقايع به احتمال قوى ساختگى بوده است با اين حال وقايع غم انگيزى كه براى افرادى كه دراين ماجرا وارد شده بودند، بر پيچيدگى اين ماجرا افزوده است.
جى آنسون مدتى كوتاه بعد ازانتشار كتاب پرفروش خود به طورناگهانى درگذشت.
ادوارن كه متخصص ارواح و وقايع غيرمعمول بود دچار حمله قلبى شد و قبل ازمرگ اعلام كرد كه ارواح خبيثه ساكن دراين خانه باعث سكته او شدند.
ديويد كرومارتى كه مدتى دراين خانه ساكن شده بود اعلام كرد تمام داستانهايى كه درمورد اين خانه گفته مى شود دروغ است ولى او چندروز بعد ، بعد از اينكه در اتاق خواب سابق رونالد سپرى مى كرد به صورت مرموزى جان سپرد. دكتركاپلان به طور مرموزى براثر حمله قلبى درگذشت.
اهالى منطقه اعتقاددارند كه نفرين ارواح خبيثه و پليد كه ساكن خانه وحشت هستند دامنگير اين افراد شده است و باعث مرگ آنان شده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |