|
مرده ريگ سنت روشنفكرى
اسطوره سلطه اسطوره بيدارى
بخش سوم (و پايانى)
|
|
|
مرتضى مرديها
اصل اساسى سنت روشنفكرى نقد مطلق قدرت و ايجاد انتظار حداكثرى از حاكميت موجود بود. و اين، اشتباه بود. اولين مبناى اين اشتباه، اين تصور بود كه انسان ها آزادانه قابل تربيت اند. در حالى كه واقع بينانه تر اين است كه بگوييم انسان ها موجوداتى هستند كه مثل حيوانات مهمترين وصفشان لذت طلبى و خواهشگرى است و عقل آنها ابزارى است كه اين خواهش ها را با نتيجه بيشتر و هزينه كمتر تأمين كند. كنار گذاشتن اين واقعيت و از توده انسان ها موجودى مقدس ساختن خطايى بود كه روشنفكرى مرتكب شد. وقتى انسان ها را با اميالشان رها كنيم و عقلشان را در كنارشان بگذاريم ناخودآگاه به سمت اين مى روند كه چطور به امكانات بيشترى برسند و چون اين امكانات محدود است خواه ناخواه انسان ها باهم برخورد مى كنند و طبيعتاً رقابت و خشونت ظهور مى كند.اينكه ما انسان را موجود پاك يا كاملاً تربيت پذير تعريف كنيم با عادى ترين مشاهدات ما در تعارض است. پايه بعدى اين تفكر، رمانتيسيسم است. منظور از آن يك نوع آسيب شناسى احساساتى و سطحى و غيرواقع بينانه است در عصر هنر رمانتيك هم عمدتاً در فرانسه و آلمان بحث اين بود كه شما وقتى نقاشى مى كنيد بايد يك نقشى باشد كه رنج دهقان را نشان دهد، قيافه شما به گونه اى باشد كه رنج را نشان دهد. بايد به عقلانيت و صنعت كه موجب بحران انسانيت است اعتراض كرد. آسيب شناسى سطحى، از مبانى تفكر روشنفكرى شد. در فضاى قبل از انقلاب ما، بهترين مصداق آن را مى يابيد. راحت تر از اين آسيب شناسى وجود نداردكه همه تقصيرها به عهده سلطه اين حاكميت است. پس آن را برداريد همه چيز درست مى شود. اين همان رمانتيسيسم است. بهترين نشان آن اين است كه روشنفكران در پيشبرد پروژه خودشان زياد نيازمند نبودند كه عقول عاقلان را در خطاب بگيرند. ضرورتى نداشت كه آناليز دقيقى صورت بگيرد. كافى بود كه با حرارت احساسات عمومى تحريك شود. ادبيات وخطابه بيش از فلسفه و استدلال لازم بود. مبناى بعد بحث اصالت حق است. يكى از اركان تفكر روشنفكرى همين نكته است كه شما حقى را تعريف مى كنيد و دنبال استيفا هستيد. دو مشكل ايجاد مى شود: اول اينكه آنچه در دنيا حاكم است قدرت است ونمى گذارد كه شما حق خود را مستقل از آن قدرت تعريف و اكتساب كنيد. چنين حق خواهى اى ساده لوحى است. دوم اينكه حق را شما تعريف مى كنيد، ديگرى ممكن است به گونه ديگرى تعريف كند. وقتى حق هاى متفاوت تعريف شد طبعاً تعارض به وجود مى آيد. تعارض هاى ايدئولوژيك ـ مثلاً ميان اسلام و ماركسيسم ـ مثال خوبى از اين است كه تعارض هميشه ميان اهل سلطه و تحت سلطه نيست،ميان حق و باطل نيست با تعريف حق هاى مختلف، ما تعارض ايدئولوژيك پيدا مى كنيم كه لزوماً تعارض ميان حق و باطل نيست.عموماً تعارض ميان حق هاى متفاوت و رقيب است. مبناى ديگر سنت روشنفكرى آرمان گرايى است. آرمان گرايى از منظر روانشناختى مورد بحث ما نيست. هر كسى براى خود آرزوهايى دارد حتى ممكن است به آن آرزوها نرسد ولى نيم نگاهى به آن داشتن در چشم انداز آينده مشكلى ايجاد نمى كند. بلكه جهت مى دهد.اما در برخى موارد آرمان هايى مطرح مى شد و آرمان ها جدى گرفته مى شد، مى گفتند به اين آرمان ها مى رسيم.مثلاً پديده سلطه را از علم برچينيم؛ اين يك آرمانگرايى ايدئولوژيك و بلكه روان پريشانه بود، متكى به اين باور كه «او به نور وحى حق عزوجل/ كرد عالم را پر از شمع و عسل». اين آرمانگرايى ها با ايجاد درخواست حداكثرى ضربات سنگينى خصوصاً به رابطه ميان دولت و شهروند زد و به سوى آنارشيسم سوق داد. مبناى بعد آسيب شناسى هاى غيرعلمى بود. دنياى ما ـ در گذشته و حال ـ دنياى پيچيده اى است. دنيايى تراژيك است نه حماسى. در دنياى حماسه يك نور است و يك ظلمت، اگر نور پيروز شد مشكلات حل مى شود؛ ولى در دنياى تراژدى يك معارضه داريم كه اگر هر كدام كشته شود، خسارت است. در اين دنياى پيچيده ما بايد بين خوب وخوبتر وبد وبدتر كه غالباً فاصله اندكى دارند، انتخاب كنيم. اين آسيب شناسى علمى است. درحالى كه در آسيب شناسى هاى روشنفكرانه فضا، فضاى حماسى بود. امروزه اگر بخواهيد يك تصميم ساده ادارى بگيريد، مى بينيد كه تعداد زيادى استدلال ضد ونقيض له يا عليه يك نظر مى شود داد. اين نيست كه يك طرف درست باشد وطرف ديگر غلط، تركيب پيچيده اى از اينها است وتصميم گيرى غالباً مشكل است. رأى هركس پس از شنيدن استدلالهاى متفاوت ممكن است بارها تغيير كند، يا به رغم استدلالهاى قوى به نفع يك طرف، به علل متعدد ازجمله منفعت، در مقابل آن مقاومت صورت گيرد. نه به اين معنا كه ما غير عقلانى رأى مى دهيم بلكه به اين معنى كه آنقدر استدلالها ديدگاهى وچند پهلو وهمكنش ميان احوال عقلانى وعاطفى انسان پيچيده ومتغير است كه هر نوع اوتوماتيسم ساده انگار را طرد مى كند. قبل از انقلاب ، درميان گفتمان غالب روشنفكرى، صنعت، نفت، تجارت، روابط خارجى و .. .ايران چطور ارزيابى مى شد؟ به ساده ترين شكل آن: يك دشمن وجود دارد به نام شاه ويك دشمن بزرگتر به نام آمريكا. اين دو همه چيز را برباد فنا مى دهند. شاه را، كه جزفساد ونابودى چيزى عايد نمى كند، براندازيد وبا آمريكا كه سرمنشأ تمام مشكلات تمام دنيا است مبارزه كنيد، همه چيز درست مى شود. يك روز پول نفت را صرف بلوچستان مى كنيم بهشت برين مى شود و ... تصوير ، تصوير حماسى است. درحاليكه واقعيت تراژيك است. رستم را بايد درجنگ با اسفنديار ديد، كه مى گريزد، گريه مى كند، تمام ابهت او خرد مى شود، فرار مى كند وسرانجام با نارو زدن غلبه مى كند. دنياى ما دنياى رستم واسفنديار است، ولى تبليغى كه سنت روشنفكرى مى كرد تبليغ حماسى رستم دربرابر افراسياب بود. عامل ديگر اينكه ازاين گفتار مسلطى كه برشمردم عده اى از روشنفكران براى رقابت قدرت استفاده كردند. يعنى فقط اين نبود كه انديشه ها درذهن عده اى چنان ساخت بندى شده باشد كه حكومتها را ظالم تلقى كنند. تا حدى هم جدال برسر رقابت قدرت بود. با توجه به تعريف واقع بينانه اى كه ازانسان مى شود، انسانها موجوداتى خواهشگرند كه اين عامل آنها را به رقابت مى كشاند: اعم از اين كه برسر قدرت، ثروت، منزلت يا نظائر اين باشد. روشنفكران ازآسمان به زمين نيامده بودند، ناگزير بخشى از اصرار آنها بر خطاها يا خطا نينگاشتن آن خطاها را بايد ناشى از همين تمايلات عمومى يعنى رقابت برسر مطلوبهاى كمياب دانست. اگر بخواهيم مرده ريگ سنت روشنفكرى را دردو جمله خلاصه كنيم مى شود« اسطوره سلطه» و « اسطوره بيدارى». اين هر دو غلط بود. البته سلطه چيز مطلوبى نيست. صرفاً ناگزير است. ما فقط مى توانيم بين سلطه ها انتخاب كنيم. زندگى اجتماعى بدون سلطه امكان ندارد بايد اين را پذيرفت. بايد تصور مبارزه با سلطه به قصد حذف آن را كنار بگذاريم. ازاين تصور كه همراه حاكميتهاى سياسى كه دائماً درپى چپاول منافع مردم است دست برداريم، وبپذيريم كه همان طور كه درزندگى اجتماعى خود با صدها نفر برخورد مى كنيم كه هيچ كدام ازآنها درپى اين نيستند كه درحق ما لطف بى دريغ كنند ولى ما آنها را دشمن نمى دانيم حاكميتها را هم اينگونه تصور كنيم. چرا حاكميتها را به چشم موجوداتى مزور و خيانتكار بنگريم؟ بايد به سلطه سياسى نگاه مثبت ترى داشته باشيم. دراين حالت به اين روشن بينى مى رسيم كه بين سلطه ها يكى را انتخاب كنيم. بديهى است كه كم خطرترين را؛ كم عيب ترين را؛ كم عيب وكم خطر با معيارهاى حقوق بشرى. سنت روشنفكرى به شما اجازه انتخاب سلطه رانمى داد. درپى يك مبارزه مطلق با مطلق سلطه بود، كه هيچ نبود جز فرار ازسلطه اى سخت به سلطه اى سخت تر. گيوتين هاى دنباله دار. روشنفكران، فرزندان معنوى ماركس، روسو ولاك، نخواستند بفهمند كه انسان ها، اعم از شريف و وضيع، حاكم ومحكوم، قبل از اين كه دچار مشكل جهل يا ستم باشند، درگير نوعى ساخت زيست شناختى ـ روان شناختى هستند، كه اسطوره بيدارى مشكل چندانى ازآن حل نتواند كرد. تغييرى اگر دراين زمينه مقدور باشد، اندك وتدريجى است وآن هم درپى عواملى چون رشد آموزش وتأمين اجتماعى، نه به واسطه موعظه هاى اخلاقى وخطابه هاى رمانتيك. خودخواهى نوع انسان، اعم از حاكم ومحكوم،تمامى تصورات رمانتيك انقلابى براى تغيير را ريشخند مى كند. روشنفكرى ايران هنوز هم درگير اسطوره بيدارى و آگاهى است. بسيارى ازتيرها نه ازكمان ستم حاكمان پرتاب شد ونه ازكمان جهل مردم، بلكه ازكمان چوب كج هويتى فيزيولوژيك به نام بشر پرتاب مى شود. اززمانى كه اين خطا تقريباً آشكار شد وكمتر كسى در دنياى مركز و حتى دردنياى پيرامون به چنين تفكراتى باورمند باقى ماند. امروز پاره اى ازانديشه هاى گذشته، با محك تجربه، قلب ازكار درآمده است. « احساس سوزان فوريت آرمانى» به قول برينتون وبيزارى ژرف ازشيوه هاى محافظه كارانه درفضاى قرن هيجدهم امكان رشد داشت. اينك اما « فقدان دنيايى چنين فورى وبهتر، دراذهان روشنفكران غربى وخصوصاً آمريكايى توجيه مى كند كه چرا اينان همان نقشى را كه ولتر ها ولاك ها درسده هجدهم بازى كردند،اكنون بازى نمى كنند.» به عبارت ديگر، به نظر مى رسد اين بلوغ فكرى روشنفكرى غرب در دهه هاى اخير است كه باعث شده است، ساده انگارى وهيجان انقلابى ميراث قرن هيجدهم به تدريج به فراموشى سپرده شود وروشنفكران دراين تأمل كنند كه چرا ولتر درنهضت اصلاح مذهبى فريب دهقانان شورشى رانخورد وگفت اين سگ هاى هار را هرجا ديديد بكشيد. اين گونه، چه بسا قضاوتها بز، البته به شكلى خفيف و پيچيده ، راجع به بسيارى ازانديشمندان روشنگرى ، ازنظر بحث مورد نظر ما مصداق پيدا كند. « جهل نسبت به علل طبيعى آدمى را مستعد زود باورى و ساده لوحى مى سازد، چنانكه مكرراً امور غير ممكن را باور مى كند: زيرا چنين كسانى چيزى مغاير عقيده اى كه شنيده اند نمى شناسند و تنها آن را حقيقى مى شمارند؛ وازآن رو نمى توانند امر ناممكن را تشخيص دهند. واز آنجا كه آدميان دوست دارند سخنانشان درجمع مورد توجه قرار گيرد، زودباورى آنها را مستعد دروغ گويى مى كند: بنابراين نفس جهالت بدون سوءنيت مى تواند آدمى را مستعد آن سازد كه هم سخنان دروغ را بپذيرد و هم دروغ بگويد و از خود مطالبى ببافد.» در اينجا تذكر اين نكته ضرورى است كه تخطئه اين تفكر كه تمام مشكلات به حاكميت سياسى برمى گردد و به صرف برداشتن آن همه چيز حل مى شود، منافاتى با تصديق مبارزه راديكال با رژيم هاى سياسى بسيار استثنايى ندارد. مدعاى ما متضمن اين ايده نيست كه مثلاً در شرايط فعلى بايد حاكميت سياسى را مسؤول اصلى بسيارى از مشكلات بدانيم و بنابراين نبايد زياد به آن بپردازيم. بلكه بايد با نگرشى غيرمبارزاتى و غيرسياسى به درك عميق مشكلات و راه حل هاى مختلف اقتصادى، فرهنگى و… بپردازيم و با محكوم كردن هر مقاومتى بگذاريم طبقه سياسى بگزد ولى از گزند ايمن بماند. از قضاى روزگار ، در شرايط فعلى ايران به جديت نمى توانيم بازتوليد آن ايده را تقبيح كنيم و از سوءبرداشت هم نهراسيم . به اين سبب كه شايد تنها كشورى در جهان هستيم كه شما، به هر ميزان ، هر چيزى را كه بطلبيد در اولين وهله به مانع بلندى به نام ديوار سياست برخورد مى كنيد؛ هر طرفى كه بخواهيد پابگذاريد ناگزير با سياست درگير مى شويد و مثل آقانجفى ـ ملا و ملاك بزرگ اصفهان ـ در پاسخ به اعتراض ظل السلطان ـ پسرناصرالدين شاه و حاكم اصفهان ـ كه «آقا پا روى دم ما نگذار!» مجبوريد بگوييد شما حدود دم خودتان را معلوم كنيد تا ما پاى روى آن نگذاريم. چون هرجا ما پا مى گذاريم دم شما است. بنابراين چه بسا اگر، هيچ وقت در هيچ دوره تاريخى ، آن تئورى كه همه مشكلات و همه مسائل به حاكميت سياسى برمى گردد و حل آن مشكل حل همه مشكلات است، واقع نما نبوده باشد چه بسا در شرايط حاضر كه آقانجفى وظل السلطان در هم تنيده شده اند، آن تفكر واقع نما جلوه كند. ولى، اين واقعيت نبايد ما را به اين خطا بيندازد كه فكر كنيم موانعى كه برداشته شد، همه مشكلات به راحتى حل مى شود. هر اندازه هم كه حكومت از بحران مشروعيت و كارآمدى رنجور باشد، با كنارگذاشتن آن، در فاز صفر قرارخواهيم داشت. وقتى كسى را به فلك بسته اند و با ضربات مكرر شلاق او را مى زنند، براى او همه چيز در اين خلاصه مى شود كه آن فرد شلاق زننده هرطور كه هست از اريكه قدرت شلاق زدن پايين بيايد. در آن لحظه كه درد شلاق ها فشار مى آورد فرد احساس مى كند كه چه بهشتى است زندگى كردن بدون شلاق. ولى به محض اينكه شلاق برداشته شد و زخم ها التيام پيداكرد بزودى در مى يابد كه بهشتى در كار نيست. همه چيز در مرحله صفر است. يعنى گرسنه است، تشنه است، به رفاه، افتخار، منزلت، همسر، تنوع، تفريح و بسيارى چيزهاى ديگر نياز دارد كه درد شلاق ها نوبت به بروز آن نمى داده است. تخريب فقط به كار تسطيح مى آيد؛ براى توسعه، عدالت و رفاه بايد ساخت؛ ساختنى كه دشوار و كند است و مهمترين مانع آن حاكميت و سلطه نيست و مهمترين راه حل آن هم بيدارى نيست. پانصد سال قبل از عصر روشنگرى، مولوى به رغم اين كه يك ايده ئولوگ اهل عمل بود(البته در حوزه عرفان)، به اين نكته مهم اشاره كرده بود كه برطرف كردن موانع بيرونى بخش كوچكى از فرآيند ساختن است؛ گرايش ها و علايق درونى طبيعت انسان است كه موانع اصلى حركت او به سوى آرمان هاى اخلاقى به حساب مى آيد؛موانعى كه يك قسم تغييرناپذير است و يك قسم هم موضوع تغيير تدريجى است. در داستان بازگشت پيامبر از نبرد پيروز بدر، مولوى از قول او خطاب به يارانش نقل مى كند كه:«اى شهان كشتيم ما خصم برون/ ماند خصمى زان بتر در اندرون؛ كشتن اين، كار عقل و هوش نيست/ شير باطن سخره خرگوش نيست». اين هم از شگفتى هاى روزگار است كه عارفان قرون وسطى از روشنفكران عصر مدرن، انسان شناسى واقع بينانه ترى داشته باشند. عقل و هوش، كه فيلسوفان روشنگرى به حق برآن تأكيد داشتند، تا سرحد اعجاز نيرومند است، اما (امائى بسيار مهم) شير باطن را به سادگى مقهور خود نمى تواند كرد. اين شير باطن يك مفهوم مابعدالطبيعى يا عرفانى نيست، بلكه همانى است كه اف سينگر، رفتارگراى مشهور، در كتاب فراسوى آزادى و منزلت بيان كرده است. اسطوره بيدارى و اسطوره مبارزه سياسى، به عنوان دو اصل اساسى روشنفكرى، محصول غفلت از شناخت انسان بود.
|