يكشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳ - ۱۵ شوال ۱۴۲۵
Sun, Nov 28, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۹۸۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
بحثى در باره زمينه هاى پيدايش و ويژگى هاى شعر هفتاد
درنگى بر دنياى داستانى مارگريت دوراس
بحثى در باره زمينه هاى پيدايش و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمد حسين عابدى
قسمت دهم

مهدى اخوان ثالث نيز كه يكى از بزرگترين پيروان نيما و شارحان آثار اوست تصرف نيما در عروض فارسى را مهم ترين كار وى و مادر تمام بدعت هاى او ذكر مى كند: «تصرف پادشاه فتح شعر معاصر ايران در عروض فارسى و كارى كه با اوزان شعر ما كرده است و نتيجتاً قسم و قالب مبتكرانه و بديعى كه به وجود آورده است و بر اقسام قوالب كهن از قبيل قصيده و غزل و رباعى و غيره شكل و قسم و» فرم «تازه اى برافزوده است؛ در واقع به يك حساب ريشه و مبنا و فى المثل مادر تمام بدعت هاى اوست و از همه تصرفات وى در قسمت مربوط به شكل و پيكره و امور فنى و صورى شعر مهم تر است.» (اخوان ثالث، ۱۳۷۶: صفحه ۱۴۲)
محمد حقوقى در «شعر نو از آغاز تا امروز» مهم ترين موارد اختلاف ميان شعر نيمايى و شعر كهن را برشمرده است كه از آن ميان مى توان به كوتاه و بلندى مصراع ها، آزادى تخيل، شعريت، زبان و بيان، ساختمان و نوع ابهام اشاره كرد.
«شمس لنگرودى» در كتاب ماندگار «تاريخ تحليلى شعر نو» ، انقلاب نيما را در محتوا و در شكل بررسى مى كند و توضيح مى دهد.
در تمام آثار فوق و تقريبا در تمام آثارى كه به شرح آثار نيما پرداخته اند اين نكته مشهود است كه اقدام بزرگ و عمل نبوغ آميز نيما را در وجه صورت شعر، به كار او بر روى اوزان عروضى و قافيه نسبت داده اند و در وجه محتوا، به نوع نگاه او به مسائل مختلف اجتماعى و ادبى.
در اين ميان مى توان به نوعى ديدگاه «رضا براهنى» را در آثار بيشتر متاخرش در باره نيما با ديگران متفاوت دانست اما براهنى هم در مقاله خود با عنوان «چرا من ديگر شاعر نيمايى نيستم؟» اگرچه كوشيده است تناقض هاى تئوريك نيما را آشكار كند و اختلاف اين تئورى ها را با چند شعر موفق نيما نشان و آن را به ذات توضيح ادبى نسبت مى دهد اما او هم در همان مقاله اذعان مى كند كه بحران اصلى كه نيما با آن دست به گريبان بود درباره مسائلى چون وزن و قافيه است: «وقتى كه نيما از كلمه» وصف «،» آرمونى «،» مجراى طبيعى كلمات «،» وزن «،» قافيه «،» زنگ مطلب «و غيره حرف مى زند؛ من حالا او را به دو صورت مى بينم: يكى به اين صورت كه او در ارتباط با اين مسائل دچار بحران شده و چيزهايى را كه از گذشته به او رسيده قبول ندارد و مى خواهد كه ضديت خود را با سنت و سلسله مراتب خلاقيت ادبى كهن ابلاغ كند؛ و ديگرى به اين صورت كه او مى خواهد بر اساس تعاريفى كه از جديد بودن در برابر تعاريف كهن مى دهد؛ شعر خود را بگويد.» (براهنى، ۱۳۷۴:صص ۱۲۶ ، ۱۲۷)
همينطور كه پيشتر هم گفته شد آثار ارزشمند بسيارى در باره انقلاب شعرى و ادبى نيما منتشر شده است كه كار نيما را روى عروض فارسى و همچنين تفاوت نگاه او را به مسائل معاصر خود توضيح داده اند اما سئوال اين است كه وزن و قافيه با زبان چه نسبتى دارند؟ و به عبارت روشن تر سئوال اين است كه تغييرات پيشنهادى نيما در كدام لايه از زبان اجرا مى شود؟
ادامه دارد
درنگى بر دنياى داستانى مارگريت دوراس
تجربه هاى شخصى كه از داستان در مى آورند
استيوشپارد
ترجمه: اميلى امراى
نيويورك تايمز طى يك نظرسنجى كه از خانم هاى علاقه مند به ادبيات و خوانندگان حرفه اى انجام داده بود، «عاشق» و «درد» نوشته مارگريت دوراس را جزو محبوب ترين آثار فرانسوى در اين چند سال اعلام كرد. چند سال پيش رمان «زندگى در پيش رو» نيز جزو محبوب ترين ها اعلام شد. در اين نظرسنجى از خوانندگان خواسته نمى شود كه به كتاب هايى اشاره كنند كه هرگز به پستوها سپرده مى شوند و هميشه در دسترس باقى مى مانند و هر چند وقت يك بار هم آدم هوس مى كند كه دوباره سراغشان برود.
دوراس در اروپا مخصوصاً فرانسه از محبوبيت زيادى برخوردار است البته در ساير كشورهاى اروپايى و مخصوصاً فرانسوى زبان هم جزو نويسندگانى است كه كتاب هايش در بهترين نقطه كتابفروشى قرار مى گيرند.
با وجود كثرت نويسندگانى كه آثارشان هر روز در اين قاره بزرگ چاپ مى شود اشاره به نام يك نويسنده فرانسوى كه سال ها از مرگش مى گذرد، به نظرم جالب است.
191655.jpg
در مورد «درد» به جرأت مى توان گفت حال و هوايى كه دوراس در اين داستان  ارائه مى كند تا حد زيادى وامدار فضايى است كه در آن زندگى كرده است.
دوراس نويسنده نوگراى فرانسوى به هر حال سال هاى جوانى اش را در بحبوحه جنگ جهانى دوم سپرى كرد و قطعاً توقع اين كه سايه سال هاى سخت جنگ بر داستان هايش نيفتاده باشد، بعيد است. دوراس سال هاى سخت جنگ را عميقاً درك كرده است. از همين رو بعدها مشاهدات خود را درون داستان هايش گنجانده است.
او سخنگوى نسلى است كه همه دلبستگى  هايشان را در پس صداى بمب ها و خانه هاى ويران جا گذاشته اند.
او در مجموعه «درد» انگار وظيفه دارد به اين مقوله بپردازد. طورى كه انگار همه چيز از ضمير ناخودآگاهش برخاسته است. داستان هاى او در اصل با متن كارى ندارد، بلكه به روايت حاشيه ها مى پردازند، او به تلفات و پيامدهاى هر حادثه اى اشاره دارد، اما نه به شيوه گزارش روايت همينگوى.
نويسنده بيش از هر چيز به نابودى عاطفه و احساس در ميان جنگ در اين مجموعه تأكيد مى كند.زندگى در داستان هاى او به حدى سخت است كه جايى براى انديشيدن بر فراترها باقى نمى گذارد. عنوان داستان كاملاً از محتواى آن گرفته شده است. تباهى و زوال تفكر و انديشه بر اثر جنگ، بر جسته ترين نكته اى است كه در تمام طول داستان نمود دارد.
«درد» ماجراى زنى است كه در آخرين روزهاى جنگ جهانى دوم در انتظار بازگشت همسرش از اردوگاه هاى اسراى آلمانى است. انتظار و سوختن در تب ديدار، نقطه اوج داستان است، اما اين بار انتظار به معنى چشم به راه بودن نيست، انتظار در اين داستان معناى زوال و مرگ مى دهد.
زن مطمئن است كه در لحظه ديدار همسرش مى ميرد، انگار برخلاف معناى هميشگى كه صلح به زندگى مى بخشد اين بار صلح نويد مرگ است. دوراس اين بار از زاويه اى ديگر به آدم هاى دور و برش نگاه مى كند، آدم هايى كه در چنگال جنگ گرفتارند و با زندگى وجنگ همزادشده اند.
توصيف صحنه اى را كه راوى داستان با همسرش روبرو مى شود، مى توان درخشان ترين صحنه اين ماجرا دانست، راوى براى فرار از تمام آنچه در انتظارش بود از همسرش جدا مى شود و با يكى از اعضاى نهضت مقاومت ازدواج مى كند، در واقع اين تغيير ماهيت تنها به دليل جنگ است.
او در داستانى ديگر زنى را تصوير مى كند كه جنگ از او انسانى سنگدل و شكنجه گر ساخته است.
دوراس بى هيچ پرده پوشى انزجارش را از او نشان مى دهد. اما با اين حال نگاه آميخته به حقارتش را از او بر نمى دارد. يا اينكه وقتى درباره مأمور گشتاپو (آقاى X) حرف مى زند هم ماجرا از اين قرار است، مردى كه عشق و شقاوت هر دو در دلش خانه كرده اند ومرگ با او قدم به قدم پيش مى رود، در نهايت اينكه سرفصل همه داستان هاى او مرگ است.
او بى اينكه از نگاه متعصبانه سود بجويد و به نازى ها بتازد، همان قدر شانه خالى كردن هاى نهضت مقاومت فرانسه را به عريانى تصوير مى كند، البته اين عادى است، هميشه بعد از جنگ آدم ها تعصب را كنار مى گذارند.
او تنها مى خواهد تصوير حقير وكريه جنگ را نشان دهد، آدم هايى كه زندگى را از روى صفحاتى آموخته اند كه از جنگ خبر مى دهد. اين دردناك ترين صحنه اى است كه مى توان درباره زندگى در طول جنگ خلق كرد، مرد بى سوادى كه خواندن و نوشتن را از روزنامه هايى مى آموزد كه اخبار جنگ را مى نويسند و اين همه ماجراست. دوراس مأيوس نيست، اما نمى دانم چرا، با اينكه هر كدام از داستان هايش را بارها و بارها خوانده ام، هنوز نمى دانم چرا تمام نظرگاه هايش به مرگ ختم مى شود. خاطرات روزهاى كودكى اش، مرگ زودهنگام پدرش و تكاپوى مادرش براى زنده ماندن فرزندانش، در نهايت در محور مرگ حركت مى كند، انگار همگى تلاش مى كنند، جان مى كنند، با اينكه مى دانند نوك قله مرگ دامنش را پهن كرده و منتظر است.
اما مى دانم كه سرچشمه اين رنج انتظار است و تخيل آدم ها كه در موقع چشم انتظارى شكوفا مى شود داستان او را پيش مى برد، اين تخيل است كه اميد را مى آفريند.
فضاى داستان هاى او گاهى دست و پاى شخصيت هايش را مى بندد.
شكست هاى زندگى گذشته مثل ازدواج، عشق و ... دور و اطراف آدم هاى دوراس را گرفته است.
يكى ديگر از نكات جالب در داستان هاى او گفت وگوهايى است كه بين شخصيت ها رد و بدل مى شود و بخش اعظمى از داستان را بر گرده خود مى كشد. دوراس عادت ندارد بى خودى ماجرا را كش بدهد و خواننده را در سرازيرى هيجان بيندازد. اگر قرار است رابطه اى تمام شود خيلى زود درست بعد از آخرين ديدار همه چيز روشن مى شود.
دود سيگارى كه اتاق را انباشته است و بوى الكل در داستان هاى او نشان از يك اتفاق است يعنى تا چند دقيقه ديگر بايد منتظر يك ضربه بود و اين مسأله درست قبل باران است در داستان هاى همينگوى.
دوراس مى گويد: «اگر نمى نوشتم، حتماً الكلى مى شدم.ننوشتن و ناتوانى از آن چنين وضعيتى را مى آفريند، شايد به همين دليل است كه اين همه الكلى داريم.»
او در داستان «عاشق» هم به اوج مى رسد، شخصيت اصلى تمام قراردادهاى حاكم بر جامعه را مى شكند، به خانواده سنتى اش پشت مى كند و تا جايى پيش مى رود كه روى جنسيتش خط بطلان مى كشد.
دختر داستان «عاشق» خود را بسيار وابسته به پدر مى بيند، مردى كه ماهيتش با درون مستقل او بسيار متفاوت است، آنقدر كه حتى عشق هم نمى تواند او را از ارادت كوركورانه اش به ديكتاتورى پدرش برهاند.
به اين ترتيب وابستگى ها، شخصيت هاى او را به يأس مى كشاند و بعد آنها تسليم مى شوند و او به تك تك ذرات اطرافش اهميت مى دهد، همه چيز براى دوراس سوژه اى است براى نوشتن، او مى نويسد:
«مرگ يك مگس هم به هر حال مرگ است. جان دادن سگ را مى بينيم و جان دادن اسب را و چيزى به زبان مى رانيم؛مثلاً حيوان زبان بسته. ولى وقتى مگس مى ميرد، آدم چيزى نمى گويد و به خاطر هم نمى سپرد، ابداً.»
و در جايى ديگر مى نويسد: «من براى فرزندم از تمام زنانى كه پشت اين درخت ها زندگى كرده اند و مرده اند، حرف زده ام.»
همه اين ويژگى ها از آن جا نشأت مى گيرد كه او غريب است زندگى اش هم بيشتر به داستان شباهت دارد.
191568.jpg
دوراس سال ۱۹۱۴ در هند و چين متولد شد، پدرش را زود از دست داد براى همين پدر در داستان هاى او نقشى كمرنگ تر از مادر دارد.
۱۸ سال داشت كه به فرانسه سفر كرد، همان روزها «بى شرمان» را نوشت، با اين حال «آلن رنه» كارگردان سينما بود كه اولين بار او را به عنوان يك نويسنده معرفى كرد.
«هيروشيما عشق من» نقطه عطفى بود در زندگى دوراس.
دوراس مثل بيشتر نويسنده ها از بيان تجربه هاى شخصى در داستان هايش هيچ ابايى نداشت، شايد به همين دليل است كه حوادث و پرداختن به مسائل ايدئولوژيك در داستان هايش تا به اين حد ملموس و واقعى است. او مى نويسد: «فكر مى كرديم سوسيال دموكرات ها همه چيز را سر و سامان مى دهند، اما غافل از اينكه... دوران كمونيسم «سرآمده بود» و اين تجربه اى است كه بيشتر قهرمان هاى دوراس در آخر به آن مى رسند.
دوراس اما با رمان «عاشق» به آنچه مى خواست رسيد و جايزه گنكور هم در محبوبيت اين رمان بى تأثير نبود.
دوراس پنج ماه در اغما بود و كم مانده بود كه سال ۱۹۸۸ در تقويم ها سالمرگ او شود، اما با اين حال او به زندگى برگشت و دوباره نوشت، نوشت و نوشت و در سال ۱۹۹۶ در ۸۲ سالگى زندگى را بدرود گفت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |