|
نيكولاس تنسر (۱)
آياآزادى به تنهايى كافى است ؟
برگردان على محمد طباطبايى
|
|
|
آيا دموكراسى ها به ارزش هاى انسانى نيازمندند؟ اين پرسش باتوجه به تصاوير سربازان آمريكايى كه درحال شكنجه و تحقير زندانى هاى عراقى هستند ديگر به نظر مضحك و بى معنى مى آيد. اما واقعيت اين است كه پيشرفت دموكراسى به لحاظ تاريخى، با خود، زوال ارزش هاى مشترك و ظهور آزادى و استقلال فردى را همراه آورده است. دموكراسى، لاادرى گرى اخلاقى و تكثر معانى را بديهى فرض مى كند، ليكن هيچكدام از اينها براى همگان مقدس يا الزامى نيستند. البته دموكراسى بعضى از ارزش هاى مشترك را تغذيه مى كند، ليكن آنها همگى ارزش هاى ليبرالى هستند ـ يا به ديگر سخن، مى توان گفت كه حقوق فردى برتعهدات جمعى مقدم است. براى دموكرات هاى روزگار ما، همانگونه كه توماس جفرسون نيز در زمان خودش گفته بود، بالاترين احترام و توجهات ممكن براى آزادى و استقلال فردى امرى كاملاً بديهى و مسلم تصورمى شود. اما آيا حقوق شهروندى، سياسى و انسانى براى تضمين استحكام و بقاى دموكراسى ما كافى است؟ آيا فضيلت هاى دموكراسى هاى زمانه ما براى تقويت و تجديد قواى لازم ـ من جمله ايثار و فداكارى ـ جهت شكست دادن دشمنان دموكراسى كفايت مى كند؟ چنين پرسش هايى درگذشته تا به اين اندازه مبرم و ضرورى نبوده اند. تا حدى به اين خاطر كه ارزش هاى بنيادين و مبتنى بر دموكراسى نسبت به آنچه امروز به نظرمى رسند كمتر انتزاعى بودند. چنين ارزش هايى جنگ عليه نازى ها، نظام استبدادى در شوروى، فاشيسم و ديكتاتورى هاى نظامى را ترغيب كردند و با نام آن ارزش ها بود كه مستعمره زدايى به موفقيت رسيد و اقليت ها توانستند به برابرى و منزلت انسانى دست يابند. چه بسا ارزش هاى دموكراسى به اين خاطر كه حقوق افراد را مورد رعايت و احترام قرارمى دهد، يك طرفه باشد، اما به همين خاطر هم هست كه اين ارزش ها جهانشمول اند و به مبارزه عليه ظلم و ستم، حال درهركجاى جهان كه سربرآورده باشند، رسميت و مشروعيت مى بخشند. ليكن دراغلب كشورهاى پيشرفته در جهان كنونى، وعده شكوفايى و پيشرفت مادى كه با حاكميت صلح ميسر گرديده، مدتها است كه ديگر جاى توجه و دفاع از ارزش هاى مبنايى دموكراسى را اشغال كرده است. شهروندان غربى ديگر كمترين عجله اى براى هم چشمى و برابرى با مبارزين راه آزادى كه جهان فعلى عرب را بنيان گذارده بودند ندارند، آن هم با وجود آن همه جشن ها و بناهاى يادبود براى آزادى و اين همه ظلم و ستمى كه همچنان جهان را انباشته است. حمله تروريستى ۱۱سپتامبر ۲۰۰۱ در ايالات متحده آن طور كه ادعامى شود همه چيز را پس از خود تغييرداده است ـ نه فقط روابط بين المللى كه حتى توازن و موازنه درحقوق و وظايفى كه ما ازمدت ها پيش بديهى فرض مى كرديم. درواقع، آن حمله ها، هرچند كه از نظر شيوه اجرا، خصلت نمادين و ابعاد خود بسيار حيرت انگيز بودند، اما چيزديگرى را تغيير ندادند. آنها صرفاً ضرورت ارزيابى مجدد و بنيادين آنچه را كه مدت ها بود فوريتش احساس مى شد به تنهايى آشكار كردند. ارزش واقعى مدل غربى از توسعه دموكراسى درچيست؟ بعضى نظام هاى غيردموكراتيك به نظرمى رسد كه موجب حمايت و پشتيبانى عميق ترى در مردم خود مى شوند، زيرا آنها برمبناى وحدت دينى و همبستگى ملى و جمعى استوارند و البته تاحدى هم به اين خاطر كه جوامع بسته امكان ترديد، تغييرات اجتماعى و نقد را به حد اقل مى رسانند. آيا وراى آزادى هاى بنيادى و شكوفايى اقتصادى، ما غربى ها داراى تمدنى ويژه هستيم كه ارزش دفاع داشته باشد؟ ما داراى تمدنى هستيم كه درآن خودخواهى به خاطر خانواده و گروه خودى امرى پذيرفتنى است و با صرف نظر از بعضى استثناها، استقلال فرد در پرسش هاى اخلاقى تحمل مى شود و علاوه برآن ناسزاگويى به مقدسات، انتقاد ازمراجع و حتى نافرمانى مدنى را به عنوان آزادى هاى بنيادين تلقى مى كند. تمدن غرب على رغم وجود موادمخدر، روسپى گرى، الكليسم، بى نزاكتى و ويرانگرى (ونداليسم) پيوسته ازحكومت هاى ديكتاتورى و نظامى مقبول تر است، زيرا مى تواند معضلات اجتماعى را تقليل داده و هرچند كه البته هرگز نمى تواند به طور تمام و كمال چنين نابسامانى هايى را از ميان بردارد، اما درمجموع براى اين گونه تحولات اجتماعى نيازى به تغيير شالوده رژيم هاى غربى نيست، موردى كه درخصوص رژيم هاى استبدادى و بنيادگرا صدق نمى كند، زيرا براى پروراندن جوامع آزاد در اصل خود اين گونه حكومت ها هستند كه بايد به زير كشيده شوند. اما اگر تمدن ما ارزش دفاع دارد، چگونه است كه بنيادگرايانى از طيف هاى رنگارنگ، متعهدترين و پرشورترين جنگجويان را درطرف خود دارند؟ آيا ما در نبرد خود با آنها امتيازى مگر احترام و رعايت حقوق فردى دراختيارداريم؟ در اينجا است كه بايد در برابر دو وسوسه متضادبا يكديگر ايستادگى كنيم. اولين وسوسه كه ويژه جوامع وحشت زده است، پناه آوردن با دستپاچگى تمام به ارزش هاى به اصطلاح«سنتى» است. ارزش هايى كه انزواطلبى، دور شدن و بريدن از جهان خارج، عدم بردبارى وحتى تنفر ودشمنى را با خود به همراه مى آورند. وسوسه ديگر رويه اى كاملاً نظامى است كه بر قدرت خشونت متكى است و كمترين توجهى به اين واقعيت ندارد كه چگونه مى توان اعتبار و بى طرفى بيشترى در جهان به دست آورد. البته واضح است كه وقتى دشمن هم اينك در حال تهاجم است نمى توان انتظار طرح پرسش هاى بسيارى را داشت. ليكن هنگامى كه دشمنان فقط در حال تهديد از دور هستند بهتر است كه ابتدا بر مشروعيت اصرار ورزيم تا به اين ترتيب در خانه خود وخارج از آن اعتبار بيشترى كسب كنيم. براى چنين امرى، نبايد فاصله بسيار زيادى ميان اصول اعلام شده ما و رفتار واقعى مان وجود داشته باشد. به همين نحو نمى توانيم همچون گذشته ادعا كنيم كه ارزش هاى ما از طبيعت، عقل، قوانين تاريخ يا حتى خداوندمنشأ گرفته اند. ارزش هاى ما انعكاسى ازمجادله هاى دموكراتيك هستند و نه بيشتر از آن، و دفاع از آنها بايد سه حوزه مرتبط با يكديگر را مورد توجه قرار دهد. اول، ما نيازمند روزآمد كردن قرارداد اجتماعى خود هستيم. مباحثه عمومى در فرانسه درباره سكولاريسم وقانونگذارى تلاش مهمى است در همين مسير. البته اين مباحثه مى توانست براى نشان دادن پيوند ميان اصول ومبناها، واقعيت هاى اجتماعى و مردم شناختى و خط ومشى هاى عمومى بهتر سازماندهى شود. يك چنين مباحثه اى مى بايست آموزش و پرورش را هم در بر گيرد به انضمام قواعد، اهداف و مضمون هاى مربوطه. هرچندكه البته در بسيارى از كشورها، احزاب سياسى حتى انديشيدن و در نظر گرفتن چنين مباحثى را هم دشوار مى يابند. محوردوم ارزش ها به عدالت اجتماعى و محيط زيست مربوط مى شود. موضوعات مرتبط با نابرابرى، توزيع ثروت و استثمار جهان طبيعى توسط ما انسانها به نحو فزاينده اى به موضوعات چشمگير تبديل مى شود. على رغم تلاش هاى دو پهلو در آغاز دور اول رياست جمهورى كلينتون، در ايالات متحده اين مباحث چندان مطرح نبوده اند، اما درانگلستان توسط «راه سوم» تونى بلر و در آلمان با نوع گرهارد شرودرى آن تازه در حال آغاز شدن هستند. در فرانسه طرح اين بحث ها به طور كامل به تأخير افتاده است، آن هم به علت مناقشه هاى ناخوشايند توزيعى (distributive)در ميان چپ ها، و فقدان بينش اقتصادى واجتماعى ميان جناح راست. آنچه باقى مى ماند (يعنى موردسوم) ، ارزش هايى هستند كه با نظم جهانى مرتبط مى باشند و دفاع از آنها نيازمند رهبرى توسط الگويى شخصى است، و نه ابتكار عمل هاى كوته بينانه قانونى كه هدفشان مديريت بحران است يا فرو نشاندن مناقشه ها. يك چنين رويكردى تقريباً هميشه اهداف بلند مدت ضرورى را فداى منافع كوتاه مدت كرده است. نبرد براى دموكراسى نمى تواند به صورت گزينشى هدايت شود. يك بينش پسنديده براى آينده بشريت مى بايد به مفاهيم مشترك وجهانشمول از عدالت و برابرى توسل جويد. ما همگى بايد به مبارزان راه آزادى تبديل شويم. پى نوشت: ۱) نيكولاس تنسر رئيس مؤسسه تحقيقاتى Centredetude et de reflexion pour 1action politique است و سردبير نشريه روشنفكرى Le Banquet .
|