|
به انگيزه چاپ دنباله اى بر رمان پرفروش «پدرخوانده»
پدر خوانده بازمى گردد
|
|
|
نويسنده: چارلز مك گراث مترجم: شيلا ساسانى نيا با نوشتن رمان «پدرخوانده» تصورى كه «ماريوپوزو» داشت اين بود كه رسماً كاسه گدايى به دست گرفته است. او رمان نويسى ورشكسته و در جست وجوى شهرت بود كه اگرچه آثارش تا به آن زمان واكنش مثبت معدودى از منتقدان را برانگيخته بود اما فروش چندانى نداشتند. پوزو اميدوار بود با نوشتن تريلرى درباره «مافيا» پولى به جيب زند و بعد نامى از خود به جا بگذارد كه همين طور نيز شد. موفقيت يك شبه و ماندگار اين رمان كه در سال ۱۹۶۹ چاپ شد، او را متحير و در عين حال خجلت زده كرد چرا كه سال ها بعد در مصاحبه اى با لرى كينگ گفته بود: «هميشه آرزو مى كنم كه اى كاش آن را بهتر نوشته بودم!» در حقيقت نگارش «پدر خوانده» بعد ديگرى از رمان نويسى پوزو را بر همگان آشكار كرد كه در عين عوام پسندبودن كمى هم باروك بود و ماحصل كار اگرچه ادبى نبود اما يك اثر محبوب و عامه پسند شد. «پدرخوانده» به نوعى مافيا را از نو آفريد و به آن مرام و معرفتى بخشيد كه حتى مافيوسى از وجود آن بى خبر بود. اين كتاب همچنين به زمره آثارى پيوست كه دايره واژگان و محاورات كلامى مان را وسعت بخشيد و به تخيلاتمان بال و پر داد. بسيارى از تكيه كلام هاى اين كتاب همچنان جاودانه مانده اند چه رسد به خود داستان و مجموعه اى از شخصيت هاى قوى آن كه مبناى اقتباس دو فيلم «پدر خوانده» (۱۹۷۲) و پدرخوانده II (۱۹۷۴) شدند. كارگردان اين فيلم ها، فرانسيس فوردكاپولا همان حسى را نسبت به فيلم هايش داشت كه پوزو در قبال كتابش؛ او آنها را در مقايسه با فيلم هاى هنرى تر خود همچون «Rumble Fish» و «one From the Heart» كارهايى تجارى و نازل تر تلقى مى كرد و همانطور كه درباره پوزو اتفاق افتاده بود، نگاهى كه كاپولا به اين رمان داشت باعث شد به سبكى در ساختن فيلم هاى آنها رو آورد كه اگرچه چشمگيرتر و پرابهت تر بود اما در مقايسه با ديگر پروژه هاى شخصى تر فيلمسازى اش چندان متكى به ارزش هاى هنرى در فيلمسازى نبود. در پدرخوانده ۳ كه در سال ۱۹۹۰ ساخته شد، كاپولا به بيراهه رفت و ارتباط خود را با داستانى كه در فرهنگ عامه ريشه دوانده بود و به اسطوره فيلم هاى گنگسترى تبديل شده بود از دست داد. پوزو نيز بار ديگر سعى كرده با دو رمان «آخرين دن» (۱۹۹۶) و «امرتا» (۱۹۹۹) جادوى «پدرخوانده» را بار ديگر بركالبد اين دو اثر جديد خود بدمد اما موفق نشد شايد چون مردم مافياها را ديگر خوب مى شناختند و شايد چون جادوى او ديگر آن ماهيت ناب خود را نداشت. آنچه در رمان هاى قبلى نو و افشاگرانه بود در كارهاى بعدى او كليشه اى و قابل پيش بينى شد. به راستى كه برخى معجزات ديگر هيچگاه تكرار نمى شوند! با اين حال پوزو پيش از مرگ در سال ۱۹۹۹ با استخدام فردى براى ادامه دادن سرگذشت «پدرخوانده» موافقت كرد و در پاييز سال ۲۰۰۲ بود كه ناشر او بنگاه انتشاراتى رندوم هاوس با برپايى يك مسابقه داستان نويسى جانشينى براى پوزو يافت. امپراتورى پوزو در خلق حماسه «پدر خوانده» به مارك واين گاردنر، ۴۲ ساله از ايالت فلوريدا رسيد كه انتخاب وى به گفته ويراستار پوزو «جاتاتان كارپ» بخشى به خاطر اين بود كه او در همان جايگاهى بود كه پوزو، وقتى شروع به نوشتن رمان پدر خوانده كرد، داشت: «رمان نويسى در ميانه راه كه واكنش منتقدان به آثارش بهتر از فروششان بود.» با اين تفاصيل بايد گفت واين گاردنر وجهه ادبى بهترى نسبت به پوزو دارد يا حداقل ارتباطات بهترى در عالم ادبيات دارد. او مديريت دوره هاى آموزشى نويسندگى خلاق در دانشگاه دولتى فلوريدا را بر عهده دارد و يقيناً به اندازه پوزو از نظر مالى مستأصل و بى پناه نيست و در حالى كه پوزو مى بايست شخصيت پدرخوانده را خلق مى كرد واين گاردنر ملزم به وفادارى به نسخه كلاسيك آن بود. بنابراين جاى هيچگونه تعجبى نيست كه رمان او «پدر خوانده باز مى گردد» از ديد برخى منتقدان فاقد آن جذابيت و روح داستانى است. واين گاردنر به كرات در توصيف شخصيت ها و مابقى حوادث جا پاى «پوزو» گذاشته است به طورى كه به گفته منتقدان، توصيفات ا و بيشتر به سبك و سياق پوزو در رمان نويسى شبيه اند. در رمان واين گاردنر ابهت ديالوگ ها كمتر با جذبه آوايى دن، وقتى كه خطاب به سران پنج خانواده مى گويد: «اگر قدرت استدلال خودمان را نداشته باشيم پس چگونه آدم هايى هستيم؟» برابرى مى كنند. نويسنده با آگاهى از اينكه سرگذشت «پدرخوانده» در نسخه هاى سينمايى آن براى مردم ملموس تر از نسخه هاى چاپى آن است نه تنها كتاب خود را بر بناى اثر پوزو نوشته بلكه سعى كرده آن را به حلقه واسطى ميان قسمت يك و دو فيلم (۶۲ـ۱۹۵۹) و قسمت دوم و سوم آن تبديل كند. در برخى موارد نويسنده به وقايعى اشاره مى كند كه اگر چه بر روى پرده اتفاق مى افتند اما در كتاب اثرى از آنها نيست. به عنوان مثال «واين گاردنر» در كتابش به كيت اشاره مى كند كه به ياد مى آورد چگونه مايكل به اصرار از او خواست تا در عروسى كانى در عكس خانوادگى شركت كند و اين صحنه يكى از صحنه هاى كليدى در فيلم كاپولا است كه در رمان پوزونيست. در كل او دست به تعبير سينمايى شخصيت «كى» مى پردازد و اينكه او به خاطر خانواده مايكل و نه على رغم خانواده مايكل به ازدواج او درآمده . واين گاردنر در برخى قسمتهاى كتاب به توجيه منطقى تر حوادث فيلم مى پردازد، او در نهايت در رمان خود مشخص مى كند ـ يا به عبارتى بهتر مشخص تر مى كند ـ كه چرا مايكل در پايان پدرخوانده ۲ بايد برادرش فردو را مى كشت. البته واين گاردنر تنها درباره معدودى از حوادث به ابهامات پاسخ گفته است، چرا كه او نيز متأثر از چارچوب كلى فيلم محدود به حفظ يك الگوى ثابت در نوشتن ادامه رمان بوده. از سوى ديگر او و كارپ (ويراستار رمان پوزو) تصميم گرفتند با شخصيتهايى كه تنها در فيلمنامه بر آنها تأكيد يا اشاره شده، چندان در متن نوشتارى درگير نشوند. موضوع كلى «پدرخوانده باز مى گردد» تلاش مايكل براى مشروعيت بخشى به فعاليتهاى مافيايى خانواده است، اما مشكل اصلى چه در نسخه مكتوب و چه در نسخه سينمايى اين است كه اين فعاليتهاى مشروع يا به ظاهر مشروع ديگر همچون قديم جذاب نيست (پدرخوانده ۳ سعى مى كند اين مشكل را با درگير كردن مايكل در سياستهاى واتيكان حل كند، اما اين كار هم چنگى به دل نمى زند). «پدرخوانده باز مى گردد» نشان مى دهد آل پاچينو ـ و توانايى او در به تصوير كشيدن يك شخصيت دردمند و پريشان بر روى پرده ـ چقدر در موفقيت «پدرخوانده» نقش داشت. شخصيت سينمايى آل پاچينو از چنان غنا و روحى برخوردار است كه مى توان گفت مايكل در رمانهاى پوزو و واين گاردنر به ملموسى مايكل روى پرده نيست. دو شخصيتى كه در «پدرخوانده» جديد نقشهاى محورى مى يابند، جانى فون تين و فرد است. فرد در «پدرخوانده ۲» چاپلوسى غير قابل اعتماد بود، درحالى كه در كتاب واين گاردنر راز واقعى او كه همانا منحرف بودنش است، فاش مى شود. كانى، ديگر فرزند بازمانده «دن» نيز آن آدم توطئه گر و مكارى نيست كه «تاليا شاير» از او در پدرخوانده ۳ ساخته بود. او يك مشروب خور اصلاح شده و ثروتمندى است كه در حال حاضر عضو انجمن زنان رأى دهنده است. با اين حال، دو دختر سونى سرنوشت چنان خوبى ندارند. پيام نهان رمان «پدرخوانده» ممكن است اين باشد كه زمان با نسلهاى بعدى چندان هم مهربان نيست، همچنان كه با كورلئونه ها نبود. در نسل دوم خانواده بر سر جانشينى و مزاياى خود اختلاف دارند و در نسل سوم از هم مى پاشند. مايكل در پايان «پدرخوانده باز مى گردد» وقتى كه از لاس وگاس به نيويورك بازگشته است، مى گويد: «خوبه كه دوباره برگشتم» اما اين بار اين كلمات طنين سابق را ندارند، چون خواننده مى داند كه از اين لحظه به بعد همه چيز در سراشيبى است و از هيجان سابق خبرى نيست.
|