پرويز تناولى
متولد سال ۱۳۱۶ ،تهران
فارغ التحصيل هنرستان هنرهاى زيبا، ۱۳۳۵
تحصيل درآكادمى هنرهاى زيبا شهر كارارا (ايتاليا) ۳۶ ـ ۱۳۳۵
تحصيل درآكادمى بررا (ميلان ـ ايتاليا) ۳۷ ـ ۱۳۳۶
بنيانگذار مجسمه سازى مدرن ومعاصر ايران
جزو بنيانگذاران دانشكده هنرهاى تزئينى
تدريس در دانشكده هنرهاى تزئينى
تدريس دردانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران
تأسيس آتليه « كبود» وبعدها آتليه « زال زر»
تدريس دركالج هنرى شهر ميناپوليس ايالت مينه سوتا ـ آمريكا
شركت در بى ينال هاى قبل از انقلاب
سه دوره شركت در بى ينال بين المللى ونيز
شركت در بسيارى بى ينال ها ونمايشگاه هاى گروهى درايران وخارج از كشور
برگزارى نمايشگاه هاى انفرادى بسيار درايران، اروپ آمريكا و ...
دبير سومين بى ينال مجسمه سازى بعد از انقلاب
بزرگداشت موزه هنرهاى معاصر تهران به عنوان يكى از پيشگامان هنر معاصر ايران
شركت در نمايشگاه باغ ايرانى موزه هنرهاى معاصر
صاحب مجموعه هاى مفصل از هنرهاى سنتى و بومى وملى ايران وكتاب هايى درباره آنها
محمد شمخانى : نمى دانم چرا هروقت نامى از « پرويز تناولى» مى شنوم و مى بينم، جز « احترام» حسى درمن برانگيخته نمى شود. شايد اين برآيند تمام آن برخوردهايى باشد كه درطول سالهاى اخير با اين هنرمند صاحب نام كشورمان داشته ام.
برخوردهايى كه همه به نوعى بازخوردى مثبت داشته اند و درنهايت اجازه نداده اند كه كوچك ترين خللى درتصوير ذهنى ام ازاين شخصيت جا افتاده، به وجود بيايد. وباز شايد همين برخوردهاى منطقى و عقلايى تناولى است كه مجال نمى دهد خيلى به كارهايش نزديك بشوم. تأثيرى كه بالاخره نمى دانم دراين سالها او برمجسمه هايش گذاشته است يا مجسمه هايش براو. هرچه هست، اما ، يك چيزى دراين بين اجازه مى دهدكه كارهاى او را درعين انتقادى كه هميشه به آنها داشته ام ودارم، ستايش كنم وسهم انكار ناپذير او را در شكل گيرى هنرمدرن ومعاصر ايران و به ويژه مجسمه سازى آن، محرز ومحفوظ بدانم.
پرويز تناولى مانند عده اى از هنرمندان معاصر ما، محصول نوعى « ميان روشى» است وهنرش ، دريك كلام، ازتلفيق زيرساخت هاى هنرمدرن غرب و روساخت هاى آشنا و سنتى هنر ايران تشكيل مى شود. چيزى كه حالا به عنوان مكتب « سقاخانه» مى شناسيم ومى دانيم كه چقدر اين هنرمند در پيدايى وپيگيرى و پيشرفت آن نقش داشته است.
پرويز تناولى را همچنين مى توان بنيانگذار مجسمه سازى مدرن درايران ناميد وبراى اثبات آن به پيش از او مراجعه كرد وهمه چيز را همان جا ديد ودريافت. كارى كه اين هنرمند درزمان خودش انجام داده، اگر چه با چند دهه تأخير نسبت به مجسمه سازى مدرن غرب، كارى است كه نمى توان ارزش واهميت آن را ناديده گرفت.
پرويز تناولى يك نقش كليدى ديگر هم دراين بين داشته و آن گرد آورى ومعرفى گوشه هايى از هنرهاى سنتى و قومى ايران درداخل وخارج از كشور است. اين رابيش از هر چيزى، كتاب ها يى كه او منتشر كرده و كلكسيون هايى كه دراختيار دارد مى گويد و اما پرويز تناولى هم مانند خيلى از هنرمندان معاصر ايران، آموزش هنرى را در هنرستان هنرهاى زيبا آغاز مى كند و بعد از پايان دوره سه ساله هنرستان راهى اروپا مى شود. به ايتاليا مى رود و آكادمى هنرهاى زيبا شهر « كارارا» را براى ادامه تحصيل بر مى گزيند. دو سال بعد، اما، به مشكل مالى بر مى خورد وبه ايران باز مى گردد و پس از برگزارى دو نمايشگاه از آثارش، دوباره با بورسى كه از وزارت فرهنگ و هنر آن زمان مى گيرد به ايتاليا برمى گردد واين بار به آكادمى « بررا» درشهر ميلان و نزد كسى چون « مارينو مارينى» . دوسال تحصيل درايتاليا ودريافت ديپلم از آكادمى بررا و شش ماه اقامت در لندن و بازگشت به ايران، رويدادهاى ديگرى است كه درادامه زندگى هنرى او اتفاق مى افتد.
درهمين سالهاست كه تناولى به مضمون « فرهاد كوه كن» مى رسد و آن را به عنوان بنيانى براى هنر خود انتخاب مى كند: «وقتى از ايتاليا بازگشتم، ياحتى قبل از آن، فرهاد براى من بسيار مهم شده بود. اهميت او در كارم به تمامى ناشى از خلأيى بود كه در مجسمه سازى ايران وجود داشت. وقتى كه از تاريخ ناگسسته مجسمه سازى در ايتاليا و ميراثى كه پشتوانه هنرمندان ايتاليايى است آگاه شدم، اين خلأ را بيشتر حس كردم. هر بار كه ايران را با ايتاليا مقايسه مى كردم احساس يتيم بودن در من قوت مى گرفت. در ايران نه كسى را مى يافتم كه پايم را جاى پاى او بگذارم و نه مى خواستم اين واقعيت را بپذيرم. پس به فرهاد دل بستم و از او قهرمانى دلخواه براى خود ساختم. در نظر من فرهاد فقط عاشق پيشه اى نبود كه كوهى را به عشق شيرين تراشيده بود، بلكه او يك پيكر تراش تمام و كمال بود. چه غم كه اثرى از فرهاد بر جاى نمانده است، همان افسانه ها كه بر مهارت و قدرتش در حجارى گواهى مى دادند، برايم كافى بود.»
از اين نوع توضيحات و توجيهات و اشاره هاى استعارى و شاعرانه در هنر تناولى زياد است. به ويژه وقتى كه مى خواهد نمادپردازى هايش را آشكار كند و ذهنيت غربى و مستعار خود را با حال و هواى ايرانى وفق دهد. اما اينها به خودى خود، باعث نمى شود كه پيشگامى او را در پرداختن به جلوه هاى مدرن مجسمه سازى ناديده بگيريم و ناديده بينگاريم. كارى كه تا آن زمان صورت نگرفته بود و در نتيجه رفت و آمدهاى تناولى به غرب و فراگيرى هنر مدرن به منصه ظهور رسيد و به نام خود او هم تمام شد.
تشكيل هنركده هنرهاى تزئينى به پيشنهاد رئيس وقت اداره كل هنرهاى زيبا البته با كمك «هوشنگ كاظمى»، «اسد بهروزان» و «بيژن صفارى»، شركت در بى ينال هاى تهران و پاريس و ونيز و تأسيس «آتليه كبود» از فعاليت هاى ديگرى است كه اين هنرمند در آن سال ها انجام داد.
در اين بين شايد يكى از مهم ترين رويدادها در زندگى تناولى، آشنايى با «ابى گرى» مجموعه دار معروف آمريكايى در نمايشگاه بانك صادرات است كه بعدها طنين اين آشنايى در زندگى او مى پيچد و به موفقيت هاى بزرگى منجر مى شود. دو سال اقامت در آمريكا كه با حمايت ابى گرى و دعوت كالج هنرى مينياپوليس آغاز و با تدريس در اين كالج ادامه مى يابد، يكى از اين موفقيت هاست كه با برگزارى چند نمايشگاه انفرادى و شركت در چند نمايشگاه گروهى كامل مى شود. مجسمه ساز معاصر ايرانى بعد از اقامت دو ساله در آمريكا، در سال ۱۳۴۳ به ايران باز مى گردد و ابتدا يك كارگاه مدرن مجسمه سازى را (با حمايت ابى گرى) در دانشگاه تهران تأسيس و بعد هم در دانشكده هنرهاى زيبا شروع به تدريس مى كند. او همچنين در اين سال آتليه اى به نام «زال زر» را در منطقه ضرابخانه باز مى كند و «سمينار هنر معاصر ايران» را با دو محور و مبحث «گنجينه هاى هنر گذشته» و «پيوست هنر معاصر به هنر گذشته و جهانى» تشكيل مى دهد.
سال ۱۳۴۵ اما سال مهمى در عرصه مجسمه سازى تناولى به حساب مى آيد. سالى كه او مضمون «هيچ» را كشف مى كند و نخستين نمونه هاى آن را مى سازد. مجسمه و مضمونى كه در ميان مجموعه آثارش از جايگاه خاصى برخوردار است و شايد هنوز و همچنان زيباترين كارهاى او به شمار مى روند: «بى شك، محيط هنرى آن زمان، مدرسه اى كه به روش هاى آموزش و پرورش آن اعتقادى نداشتم، متفكران و هنرمندانى كه هر روز پديده هنرى تازه اى كه از غرب آمده بود، جار مى زدند و اشرافى كه با افتخار، كالاهاى دست دوم آنان را مى خريدند، واكنش اعتراض آميزى را در من برانگيخت. «هيچ» نداى اين اعتراض بود».
فلسفه «هيچ» اما به همين توضيح آن سال هاى هنرمند ختم نمى شود و تفسير و توصيف آن رفته رفته شاخ و برگهاى ديگرى هم به خود مى گيرد كه شايد مهم ترين شان همان اشاره به هيچى و پوچى تاريخ مجسمه سازى ايران و جاى خالى اين هنر در طول چندين سده گذشته باشد.
اواخر دهه چهل و اوايل دهه پنجاه، سالهايى است كه ديگر جست و جوهاى تناولى به بار مى نشيند و تقريباً شكل غايى و نهايى خود را مى يابد. در همين محدوده زمانى هم هست كه او به گسترش دريافتهاى بنيادى اش از مجسمه سازى مى پردازد و هنرش تا حدود زيادى با مردم ارتباط برقرار مى كند. اين ارتباط را مى توان از راهيابى تنديس هاى او به كلكسيون هاى شخصى و دولتى و نصب برخى از آنها در مكانهاى شاخص شهروندى (تئاتر شهر، موزه هفت چنار و...) ديد و فهميد. در همين دوره فعاليتهاى پژوهشى تناولى نيز بالا مى گيرد و نتايج آن در قالب نمايشگاههاى داخلى و بيشتر خارجى آشكار مى شود. منظورم اينجا پژوهشهاى ميدانى هنرمند درباره بافته ها، يافته ها و اشيا و عناصر بومى و قومى و محلى است كه شايد دنباله همان كارى به حساب بيايد كه پيشتر و به صورتى محدودتر «ماركو گريگوريان» آغاز كرده بود.
در گذار از دوره ياد شده تناولى به مضمون «ديوار» در مجسمه سازى مى رسد و كم كم به تلفيق عناصر پيشين با مضمون فعلى مى پردازد. كارى كه تقريباً هر هنرمند جهت دارى براى غناى آثارش انجام مى دهد. مضمون ديوار اگرچه ايستايى و سكون را در آثار اين هنرمند تشديد مى كند و جلوى خيلى از حركتهاى آزاد او را در فضا مى گيرد، اما در جاى خود از نگرش تازه اى مى گويد كه يكى از اركان اصلى آن استفاده از خط و نوشته در قالبى سه بعدى و گاه مينى ماليستى است.
بعد از انقلاب، تناولى خود را بيشتر محدود به سفرهايى براى بازشناسى دستاوردهاى هنر سنتى و بومى ايران مى كند و به معرفى اين دستاوردها در كشورهاى ديگر اقدام مى كند. مجموعه هايى از گليم و جاجيم و قالى و فرش و نمد و گبه و قفل و... كه نظر خارجى ها را به خود جلب مى كند و باعث آشنايى آنها با گذشته، تصويرى تجسمى، تزئينى و كاربردى از هنر ايران مى شود. زندگى هنرمند نيز در اين سالها ميان ايران و غرب و به ويژه «كانادا» جريان مى يابد و مجسمه سازى تا حدودى به پس زمينه فعاليت هاى او تبديل مى شود. اين ركود ظاهرى در مجسمه سازى تناولى با حضور تراوايى او در فضاى بعد از دوم خرداد ۷۶ و اقبال موزه هنرهاى معاصر تهران تا حدود زيادى از بين مى رود و او دوباره به ميدان هنر خويش باز مى گردد. شركت در نمايشگاههاى گروهى در داخل و خارج از كشور، نصب يك سرى مجسمه در ميادين، دبيرى سومين بى ينال مجسمه سازى تهران و بزرگداشت موزه هنرهاى معاصر، دلايل محكمى بر بازگشت دوباره اين هنرمند به تنديس سازى و ارائه آثارى در اين زمينه است. در اين ميان نمايشگاه «باغ ايرانى» در موزه هنرهاى معاصر تهران آخرين نشانه حضور تناولى در حركتهاى هنرى به شمار مى رود كه بحثهاى مثبت و منفى زيادى را هم با خود به دنبال آورده است. گروهى اين اقدام هنرمند را شايسته و گروهى آن را اهمال نسبت به هنر هميشه او مى دانند و مى پندارند. با همه اين حرفها، نمى توان به كسى كه پركارترين و پربارترين چهره مجسمه سازى معاصر ايران است و هنوز هم از هيچ تلاشى براى اعتلاى هنرش دريغ نمى كند، «احترام» نگذاشت و حضور او را ناديده گرفت. حضور پررنگى كه همه چيز را از «هيچ» آغاز كرده و «هيچ» را به همه چيز گره زده است!