دوشنبه ۹ آذر ۱۳۸۳ - ۱۶ شوال ۱۴۲۵
Mon, Nov 29, 2004
ويژه ۲
سال دهم - شماره ۲۹۸۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
ايست
چراغ سبز
صندلى خالى
حديث عشق
حضرت محمد (ص) فرمودند: هر كس كه ترس از خدا داشته باشد، خداوند او را از ترس همه چيز محفوظ و در امان مى دارد.
پيامبر اكرم (ص): درباره نعمت هاى خدا كه به انسان ارزانى داشته تفكر و انديشه كنيد ولى درباره ذات و وجود خداوند انديشه نكنيد.
پيامبر اكرم (ص): براى هرگناهى توبه اى هست مگر براى بدخلقى و تندخويى با مردم.
پيامبر اكرم (ص): به درگاه آفريدگار خود توبه كنيد قبل از آنكه مرگتان فرا رسد و كارهاى نيك انجام دهيد قبل از آنكه گرفتار شويد و ديگر فرصت نيكى كردن نيابيد.
ايست
حق تقدم
191712.jpg
متأسفانه هر روز در شهر شاهد عدم رعايت حق تقدم چه از سوى عابران پياده و چه از سوى رانندگان وسائط نقليه هستيم. گويا تعدادى از شهروندان با قوانين راهنمايى و رانندگى آشنايى نداشته و يا منافع زودگذر شخصى را بر فوايد احترام و رعايت مقررات مربوط به عبور و مرور ترجيح مى دهند. يكى از مواردى كه باعث به وجود آمدن كندى در ترافيك شهر مى شود عدم توجه به قوانين راهنمايى و رانندگى از سوى شهروندان گرامى است. به عنوان مثال بسيار ديده ايم كه برخى از رانندگان در حريم خط كشى عابر پياده توقف و مسافر، سوار و پياده مى كنند. البته بايد توجه داشت، مسافرانى هم كه اصرار مى ورزند راننده روى خط عابر پياده بايستد تا آنان زودتر پياده شوند و به مقصد برسند، در تشويق رانندگان به تخلف، نقش عمده اى دارند و شايد ندانند در تقاطع بعدى، خود نيز اسير همين مشكل مى شوند كه لحظاتى قبل، در ايجاد آن مؤثر بوده اند. در آيين نامه راهنمايى و رانندگى كليه رانندگان وسايل نقليه براى سوار و پياده كردن سرنشينان خودرو بايستى فقط در محلهاى مجاز در منتهى اليه سمت راست سواره رو توقف نمايند و توقف روى گذرگاه عابرين پياده ممنوع اعلام شده است. اميد است با احترام به اين گونه قوانين، زمان كمترى را صرف رفت و آمد در خيابانها نموده و از زندگى لذت بيشترى ببريم.
چراغ سبز
حركت بين خطوط
191688.jpg
براى نظم بخشيدن به رفت و آمد خودروها و پيشگيرى از برخورد و تصادف آنان با يكديگر، بزرگراهها، آزادراهها و خيابانهاى عريض را خط كشى كرده اند تا وسايل نقليه از ميان اين خطوط عبور كنند و مزاحم رفت وآمد بقيه خودروها نشوند. با اين حال برخى از رانندگان ترجيح مى دهند از روى خطوط اين معابر بگذرند و لحظه به لحظه نيز مسير خود را عوض كنند! به اين معنا كه يك باره تصميم بگيرند از سمت ديگرى حركت كنند و دوباره به جاى اولشان بازگردند.
به رانندگان عزيز توصيه مى شود هنگام رانندگى، مسير حركت خود را حفظ نمايند و با اين كار هم خودشان سريع تر و به سلامت به مقصد رسيده وهم ساير رانندگان بدون دغدغه خاطر به مسيرشان ادامه دهند، بدون آنكه نيازى به انجام مانورهاى خطرناك و دردسرآفرين باشد.
همچنين رانندگان مى توانند باتوجه به تابلوهاى رايانه اى و گوش دادن به پيامهاى ترافيكى راديو پيام از وضعيت عمومى ترافيك شهر تهران آگاه شوند و درباره عبور از خيابان و يا بزرگراهى كه ترافيك سبك ترى دارد، تصميم بگيرند؛ اين اقدام باعث مى شود ترافيك بزرگراهها بهتر توزيع شود و رانندگان، زودتر به مقصد برسند.
چراغ قرمز
191682.jpg
تخلفات رانندگى زمينه ساز تصادف هستند
عدم رعايت مقررات راهنمايى و رانندگى در كليه معابر بخصوص در شهرهاى بزرگ باعث بروز مشكلات عديده اى مى شود كه نمونه اى از آن ايجاد گره هاى ترافيكى و اتلاف وقت شهروندان و هدررفتن انرژى است. بعضاً عدم رعايت اصول ساده رانندگى، سبب تصادفات و راهبندانهاى طولانى و خسته كننده دربزرگراهها و خيابانها مى شود. گاهى رانندگان با عدم رعايت قوانين راهنمايى و رانندگى، باعث اتفاقات ناگوار و غيرقابل جبرانى مى شوند. نمونه اى از آن وقوع ۸۴۳۳ فقره تصادف در سال ۸۱ فقط به علت عبور از چراغ قرمز راهنمايى و در همين مدت تعداد ۸۸۲۵ فقره تصادف به علت واردشدن به خيابانهاى ورود ممنوع در شهرها رخ داده است.
آيا اين درست است كه براى زودتر رسيدن به مقصد چراغ قرمز را ناديده بگيريم و يا از خيابان يكطرفه عبور نماييم و باعث اختلال در عبور و مرور و يا حوادث ناگوار ديگر شويم؟
پلاك جديد
يكى از ويژگى هاى بسيار مهم و قابل اهميت طرح ملى تعويض پلاك، تعلق پلاك به شخص به جاى خودرو مى باشد. در سيستم شماره گذارى گذشته پلاك به خودرو تعلق داشت و با فروش خودرو، پلاك همراه خودرو، به شخص خريدار واگذار مى گرديد اما با اجراى اين طرح، پلاك به شخص تعلق خواهد گرفت و هرگونه تخلفى كه با استفاده از خودرو داراى پلاك كشورى صورت پذيرد به نام شخص مالك خودرو ثبت خواهد شد. با اين اوصاف اگر شخص دارنده پلاك جديد خودروى خود را به فروش برساند پلاك از خودرو مورد نظر جدا شده و تا مدت ۶ماه داراى اعتبار است و اگر در اين مدت، مالك خودرو جديدى بخرد، به خودروى جديد وى نصب خواهد شد وگرنه از درجه اعتبار ساقط مى شود.
با اجراى طرح ملى تعويض پلاك، شخص دارنده پلاك كشورى ملزم به رعايت دقيق تر قوانين راهنمايى و رانندگى خواهد بود از ديگر مزاياى اين طرح كنترل خودروها از لحاظ ميزان آلايندگى و كاركرد درست زيست محيطى است از آنجا كه هر خودرو مى بايست در هر بار نقل و انتقال به مراكز مجاز معاينه فنى مراجعه كرده و از سالم بودن سيستم فنى وسيله نقليه خود اطمينان حاصل نمايند. هموطنان گرامى هدف از اجراى طرح ملى تعويض پلاك آسودگى، راحتى، آسايش و سلامتى شما مى باشد، زيرا با اجراى اين طرح به دليل انجام بازديد فنى و احراز اصالت خودرو جعل و سرقت خودرو كاهش يافته و شما مى توانيد با اطمينان بيشترى خودروى خود را به فروش رسانده يا خودروى جديدى خريدارى كنيد.
مجيد يوسفى معاون مجتمع قضايى خانواده(۱):
191685.jpg
در پاسخ به سؤال مطرح شده ابتدا بايستى به نكاتى به عنوان مقدمه بحث پرداخت و متعاقباً به پرسش عنوان شده پاسخ داد. اصولاً بايد گفت وكالت به طور كلى عقد وقراردادى است كه بين دو طرف واقع مى گردد و در اين قرارداد يكى از طرفين طرف ديگر را براى انجام امرى نايب خود مى نمايد. اين وكالت ممكن است به طور مطلق و براى تمام امور موكل باشد يا مقيد و براى امر يا امور خاصى باشد. پس از انعقاد عقد وكالت، وكيل مى تواند اعمالى را كه در حدود وكالت از ناحيه موكل به او سپرده شده است انجام دهد. همچنين بايد گفت پس از انعقاد عقد وكالت موكل هر زمانى بخواهد مى تواند وكيل را حتى بدون موافقت خود او عزل نمايد و وكيل هم مى تواند هر زمانى بخواهد استعفا نمايد و رضايت موكل در اين استعفا شرط نيست لكن چنانچه وكالت يا عدم عزل او در ضمن عقد لازمى شرط شده باشد در اين صورت موكل حق عزل وكيل را نداشته و وكيل مى تواند نسبت به موضوع وكالت اقدام نمايد. حال بايد گفت وكالت درامر طلاق هم كه بعضاً از ناحيه آقايان به خانمها تفويض و واگذار مى گردد خارج از مشمول مطالب فوق كه موضوع مواد۶۵۶ ، ،۶۶۰ ۶۶۳ ، ۶۷۸ ، ۶۷۹ قانون مدنى است نمى باشد به عبارت ديگر چنانچه مردى به همسرش وكالت در طلاق بدهد كه او هر زمانى بخواهد خود را مطلقه نمايد و قبل از اينكه همسرش را از وكالت عزل كند و يا اصولاً وكالت را به صورت غيرقابل عزل به صورت بيان شده در فوق بدهد زن مى تواند نسبت به انجام موضوع وكالت يعنى طلاق لكن حدود اختيارات داده شده، به وى عمل نمايد مثلاً چنانچه دروكالت مذكور وضعيت و تعيين تكليف فرزندان نيز به مادر سپرده شده باشد و حدود و ثغور ملاقات يك طرف و حضانت طرف ديگر به او واگذار شده باشد وى حق اعمال اين وكالت را خواهد داشت. در فرض سؤال هم بايد گفت وكالت اعطاشده از ناحيه زوج به زوجه براى طلاق چنانچه مطابق و برابر حدود وكالت صورت گرفته باشد ا زجهت قانونى صحيح است و اگر در اين وكالت تعيين تكليف فرزندان نيز به همسر اعطا شده باشد و وى حضانت فرزندان را خود به عهده گرفته و حق ملاقات را به مرد داده باشد باز هم چنانچه موضوع وكالت در حدود اختيارات اعطا شده باشد اين اعمال صحيحاً انجام يافته است زن مى توانسته در فرضى كه مرد به او وكالت در طلاق داده است مبادرت به درخواست طلاق توافقى نمايد. در اين فرض چون انجام امر طلاق مستلزم مداخله محاكم است دخالت محاكم نيز مستلزم ورود و دخالت وكيل رسمى دادگسترى است چنانچه مرد وكالت در تعيين وكيل دادگسترى هم به همسرش داده باشد و وى مبادرت به چنين امرى نموده باشد روال صورت گرفته منطبق با قوانين بوده است. در قسمت ديگر پرسش مطرح شده كه زن پس از انجام وكالت و اجراى صيغه طلاق و با تحت حضانت قرار دادن فرزند ممكن است با پنهان كردن خود از همسرش وى را از ملاقات فرزندانش محروم نموده است بايد گفت ملاقات حق هر طرفى است (پدر يا مادر) كه طرف مقابل حضانت اطفال را به عهده گرفته باشد طبق مفاد ماده۱۴ قانون حمايت خانواده پدر يا مادر كه حضانت اطفال به آنها سپرده شده است نمى تواند مانع ملاقات طفل با طرف ذيحق گردد. در اين صورت علاوه بر مجازات كيفرى ممتنع، دادگاه در صورت اقتضا مى تواند پس از بررسى هاى لازم حضانت طفل را به شخص ديگرى من جمله به خود ذيحق واگذار نمايد. به عبارت ديگر در فرض مذكور چنانچه زوجه پس از طلاق خود را از ديد همسرش پنهان كرده و عملاً پدر را از ملاقات با فرزندانش محروم كرده باشد پدر حق خواهد داشت با طرح دعوى هم مجازات مادر را و هم سلب حضانت وى را بخواهد. اعمال اين حق در غياب زوجه و فرزندان نيز ممكن است و محاكم مى توانند به موضوع رسيدگى كرده و به صورت غيابى طرف ممتنع را محكوم نمايند. بديهى است پس از دسترسى به فرزندان حكم غيابى اجرا خواهد گرديد.
صندلى خالى
وكالت طلاق براى همسر
191700.jpg
مهدى به زندگى اش نگاه كرد جز يك خاطره تلخ چيزى از پيوند و زندگى مشترك چندساله شان برجاى نمانده بود. خودش هم نمى دانست ازكجا دچار اين همه غم و محنت و شكست شده است.
انگار همين چندروز پيش بود كه دل به دخترى داده بود. دانشجو بود و درمشهد درس مى خواند. روزى وقتى قصدداشت تا براى ديدار خانواده اش به تهران بيايد با ريحانه آشناشده بود. ريحانه دخترى آرام و ساكت بود. شايد همين سكوت و وقار بود كه او را فريفته و عاشق كرده بود. بالاخره بعد از آشنايى اوليه با ريحانه تصميمش را گرفته بود.
ـ مادر به دخترى علاقه مند شده ام.
هرچه مادرش گفته بود كه پسرجان يك، دو ديدار براى يك عمر زندگى كافى نيست، گوش اش بدهكار نبود. هرچه گفته بودند ما آنها و خانواده شان را نمى شناسيم برخواسته خودش پافشارى كرده بود. انگار حرف و دليل هيچكس نه تنها براى او لازم نبود، بلكه تمام اين حرفها برايش بيهوده به نظرمى آمد.
باوجود تمام اوقات تلخى ها و مخالفت ها بالاخره موفق شده بود كه مادر و پدرش را براى اين وصلت راضى كند. مادر ريحانه بعد از اينكه مقدمات ازدواج شان فراهم شده بود براى اينكه آنها نخواهند مسير تهران تا مشهد را براى برگزارى مراسم رفت و آمد كنند، حاضرشده بود به خاطر تنها دامادش به خانه مادرش درتهران بيايد. مهدى فكركرده بود كه اين زن چقدر باگذشت است وبايد درزندگى آينده بيشتر به او محبت كند.
ريحانه و او مدتى عقدكرده مانده بودند تا اينكه مهدى درسش را تمام كرده بود. ريحانه و مادرش تنها زندگى مى كردند. ريحانه گفته بود كه ازهمان كودكى وقتى پدرش را به علت بيمارى ازدست داده است مادرش و او دركنار هم زندگى كرده اند.
مهدى بعد از اينكه فهميده بود ريحانه حقيقت بزرگى را ازاو پنهان كرده است، دلگير شده بود.
ـ چرا به من نگفتى كه مادرت دوباره ازدواج كرده است؟
ريحانه دلايل مختلفى آورده بود. هرچند كه به نظرمهدى هيچكدام از آن دلايل محكم نبود ولى با اين حال به خاطر محبتى كه به همسرش داشت، سعى كرد اين مسأله را فراموش كند.
مدتى بعد جشن عروسى ساده اى برگزاركرده بودند. مهدى و ريحانه به زندگى مشترك پاى گذاشته بودند. مهدى با اجاره كردن خانه اى درتهران و يافتن كارى مناسب تمام تلاش اش را كرده بود تا زندگى راحتى براى همسرش ايجادكند. ريحانه دخترى خوب بود و آنها درنهايت آرامش زندگى مى كردند وقتى روشنك به دنيا آمده بود، مهدى احساس مى كرد كه خوشبختى اش كامل شده است، ديگر هيچ كم و كسرى در زندگى احساس نمى كرد. با اينكه چندشيفت كارمى كرد و از اين همه فشاركار خسته بود، با اين حال وقتى به خانه مى آمد و ريحانه و روشنك را مى ديد، همه خستگى ها را فراموش مى كرد.
دختركش درست دو هفته ديگر دوساله مى شد. با خودش فكركرد درجشن تولد دوسالگى روشنك به پاس زحمات همسرش براى ريحانه يك انگشتر طلا بخرد. حتماً ريحانه از ديدن آن انگشتر خيلى خوشحال مى شد.
به روز تولد روشنك نزديك مى شد. مادر ريحانه چندروزى بود كه به خانه شان آمده بود. مهدى گمان مى كرد كه او هم از ۲ساله شدن نوه اش خوشحال است و دوست دارد در چنين روزى دركنار آنها باشد. آن روز مهدى زودتر از هميشه به خانه آمد. هيچكس در درخانه نبود. تعجب كرد. همسرش هيچ وقت بدون اينكه به او بگويد از خانه بيرون نمى رفت. شايد حوصله شان درخانه سررفته بود و به اطراف خانه رفته بودند. انتظار مهدى طولانى شد شب وقتى ريحانه به خانه برنگشت، وحشت و دلواپسى قلب مهدى را پر كرد. به خانه مادربزرگ ريحانه تلفن زد ولى چيزى دستگيرش نشد. به چند بيمارستان سر زد. خانه اقوام را جست وجو كرد ولى از ريحانه و دخترش خبرى نبود. با نااميدى تلفن خانه شوهر مادر ريحانه را گرفت با شنيدن صداى روشنك قلبش آرام شد.
روز بعد با گرفتن بليت به مشهد رفته بود.
چى شده ريحانه؟ چرا خانه ات را ترك كرده اى؟ مگر من چه كرده ام كه بدون اينكه به من بگويى به اينجا آمده اى؟
مادر ريحانه پايش را در يك كفش كرده بود.
شما با هم مشكل داريد. بهتر است به مشاور مراجعه كنيد.
ريحانه حرفى نمى زد. مهدى براى اينكه راحت تر بتواند ريحانه را متقاعد كند با او به طرف حرم امام رضا (ع) راه افتاد. تمام تلاش اش را كرد كه ريحانه را به سر زندگى بازگرداند.
ريحانه مى گفت: اگر مى خواهى با هم زندگى كنيم بايد كارت را رها كنى و براى زندگى به مشهد بياييم. مهدى با آوردن دلايل مختلف به او سعى داشت تا به ريحانه بفهماند كه نمى تواند شرايط كارى مناسبى براى خودش در مشهد ايجاد كند و زندگى شان با مشكل روبرو خواهد شد.
ريحانه در آخر گفت: پس براى اينكه مرا به زندگى اميدوار كنى بايد به من وكالتى دهى تا با آن حق طلاق داشته باشم و هر زمان كه خواستم بتوانم طلاق بگيرم. با اين كار اعتماد مرا به خودت جلب مى كنى و من احساس آرامش مى كنم.
مهدى براى بازگشت ريحانه به خانه هر كارى را حاضر بود انجام دهد. اين بود كه بعد از انجام اين كار به تهران بازگشت. ريحانه چند روز بعد با روشنك به تهران آمده بود.مهدى از اينكه زندگى اش دوباره شكل سابق را گرفته بود، احساس خوبى داشت.
چهار روز از آمدن ريحانه و روشنك مى گذشت. مهدى به خواسته هاى همسرش بيشتر توجه مى كرد. آن روز وقتى به خانه برگشت از خاموش بودن چراغ هاى خانه دلهره بزرگى در وجودش احساس كرد. ريحانه دوباره رفته بود. مهدى بلافاصله به خانه ناپدرى ريحانه در مشهد تلفن زده بود. اما زنى از آن طرف گوشى به او گفته بود.
از اينجا رفته اند.
به خانه تمام اقوام و آشنايان ريحانه تماس گرفته بود، ولى به هيچ نتيجه اى نرسيده بود. انگار ريحانه و روشنك آب شده و در زمين فرو رفته بودند.
مهدى ناچار به دادگاه خانواده(۱) در تهران مراجعه كرده بود و در اداره آگاهى هم با تشكيل پرونده مفقودى همسر و دخترش به دنبال يافتن سرنخى از آنان بود. دلش براى دختركش تنگ شده بود. دادگاه به او اجازه ملاقات با تنها فرزندش را داده بود ولى او بعد از دوندگى بسيار متوجه شده بود كه همسرش حاضر نيست تا روشن شدن تكليف شان اجازه ديدار او و روشنك را بدهد روز دادگاه ريحانه به دادگاه نيامده بود. قاضى بعد از بررسى در حكمى عدم تمكين ريحانه را صادر كرده بود.
مهدى با وجود داشتن حكم دادگاه نتوانسته بود كارى كند. تا اينكه ريحانه به او تلفن زده بود. ريحانه گفته بود كه بايد تكليف شان را با هم روشن كنند و بعد زنى با او تماس گرفته بود. اين زن وكيل ريحانه بود. مهدى بعد از ديدار با اين وكيل متوجه شده بود كه ريحانه با داشتن وكالت نامه و عنوان اينكه مهدى در خارج از كشور است در دادگاه خانواده (۲) حكم طلاق گرفته است. طبق اين حكم طلاق او در جمعه آخر هر ماه اجازه داشت تا ۱۲ساعت فرزندش را ببيند و حضانت روشنك به مادرش داده شده بود.
مهدى از اينكه ريحانه براى ثبت طلاق در دفترخانه به جاى او وكيلى را تعيين كرده بود، احساس ناراحتى مى كرد نمى دانست چه شده كه ريحانه اينگونه كاخ آرزوها و كانون گرم خانه شان را به هم ريخته و نابود كرده است ولى هر چه بود ريحانه مى توانست براى خودش مسيرى انتخاب كند و به راهى كه مى خواهد برود ولى تكليف روشنك چه مى شد؟
مهدى همين يك فرزند را داشت تمام عشق و محبت پدرى اش در وجود او خلاصه مى شد در اين مدت بيمار و ناتوان شده بود. شدت فشارهاى عصبى و ضعيف او را كاملاً به هم ريخته بود. خوب مى دانست كه تنها با ديدن روشنك آرام مى گيرد.
نمى دانست چه بايد بكند نه آدرسى از ريحانه داشت و نه كسى حاضر بود كه به او كمك كند براى اينكه فرزندش را ببيند چه راهى داشت؟ نمى دانست.
۲۲ سال تباهى
191697.jpg
با صداى چرخش كليد در داخل قفل سلول نگاهم به آن طرف چرخيد. زندانبان كه زن جوانى بود با گفتن اينكه امروز محاكمه مى شوم، خواست تا آماده شوم.
درحالى كه لوازم و وسايلم را جمع مى كردم، ناگاه تمام خاطرات گذشته و ۲۲ سال زندگى پرآشوب از ذهنم گذشت. خاطره آن شب شوم كه سرنوشت مرا اينگونه رقم زد. بى اختيار ترس بر جانم رخنه كرد. از اينكه ممكن بود حكم به اعدامم دهند، عرق سردى بر پيشانى ام نشست. فشار طناب زخيم و چندش آور دار مجازات را در گلويم حس مى كردم. احساس خفگى به من دست داد، با تصور اينكه دارم خفه مى شوم، فرياد زدم كمك، كمك...
به هوش كه آمدم، خودم را در درمانگاه ندامتگاه ديدم. پزشك ميانسالى داشت مرا معاينه مى كرد. از او شنيدم كه افت فشار شديدى پيدا كرده بودم. وقتى حالم بهتر شد، لباسهايم را پوشيدم و به محوطه زندان رفتم. هنگامى كه به طرف مينى بوس مخصوص انتقال زندانيان به دادگاه حركت مى كردم، «مرجان» را ديدم. از تعجب بى اختيار ايستادم. دو مأمور او را به طرف سلول مى بردند. در فرصت كوتاهى از او پرسيدم «اينجا چه كار مى كنى؟» لبخند تلخى روى لبانش نشست، آرام گفت: جاى امثال من و تو همين جاست. ياد نخستين روزى كه با وسوسه او قدم به منجلاب گذاشته بودم، افتادم.
۱۶ سال بيشتر نداشتم. غروب تابستان بود. مرجان مرا به خانه مجردى اش دعوت كرده بود. در آنجا دو مرد را ديدم. مرجان مرا به آشپزخانه برد «مهين تو مشكل پول دارى، پدرت فوت كرده است، براى چند ساعت هم صحبتى و...»
اوايل خيلى سخت بود، ولى تارهاى عنكبوتى اين لجن زار آدم را از آدم بودن دور مى كند. از يادآورى گذشته اى كه هميشه با پليدى و تلخى همراه بود، شرمسار بودم. بعد از دادگاه وقتى به زندان برگشتم، مرجان از من درباره جرمم پرسيد. وقتى ادعا كردم تنها به خاطر يك شوخى اينجا هستم، باور نكرد. من آنچه را كه بر من گذشته بود، برايش تعريف كردم.
«مرجان وقتى از تو جدا شده و به تهران آمدم، آلوده تر شدم. در يكى از قرارهايم با مردى به نام حميد آشنا شدم. او ادعا مى كرد عاشقم شده است و با وجود اينكه زن و بچه داشت، مى گفت بايد صيغه اش شوم. مى گفت از اين پس مال او هستم. مى خواست ديگر از كارهاى خلاف گذشته دست بردارم و پايبند او باشم. من كه زنى تنها بودم، با كمال ميل قبول كردم. ما پنهانى زن و شوهر شديم. هر روز در ساعاتى كه در مغازه او رفت و آمد كمترى بود، به آنجا مى رفتم و دو، سه ساعتى پيش او بودم و با هم از همه چيز حرف مى زديم، البته بعداً كه خانواده اش از ماجرا مطلع شدند، مزاحمتها شروع شد، ولى من دست از حميد برنداشتم، چون پناه ديگرى نداشتم.
حميد برايم خانه گرفت، وسايل زندگى خريد و حالا من بانوى خانه خودم شده بودم. واقعاً تصميم گرفته بودم كه ديگر خلاف نكنم و به اين تصميم نيز عمل كردم. زن خانه دارى شده بودم و انصافاً حميد هم برايم سنگ تمام مى گذاشت. اين وضعيت چند سالى ادامه داشت. متأسفانه حميد كه از گذشته اعتياد به مواد مخدر داشت، رفت و آمدهاى زيادى با افراد معلوم الحال پيدا كرد و ادامه اين وضع باعث اعتياد شديد من به مواد مخدر شد، به طورى كه با هم در منزل مى كشيديم و به اصطلاح لذت مى برديم.
زندگى مشترك من چندان دوامى نداشت، چرا كه دخالت خانواده حميد و زن اول او باعث شد كه رفتار حميد با من تند و زشت شود تا حدى كه وقتى فهميد من حامله شده ام، با ايجاد يك درگيرى فيزيكى بدون دليل، موجبات سقط جنين را به وجود آورد. اگرچه بعداً هم به خاطر اينكه پناهگاهى نداشتم، مجبور شدم با او زندگى كنم، اما كينه او در دلم باقى ماند، به حدى كه تصميم گرفتم مثل سابق به رفتار بى پروايم ادامه دهم و خيانتم را به او شروع كردم. باز در محفل مردانه غريبه حاضر مى شدم و تا پاسى از شب را در بيرون از منزل مى ماندم.
در يكى از اين مراودات در خانه هاى فساد، با مردى به نام «على» آشنا شدم، على داراى همسر و فرزند بود. من با على رفت و آمد پيدا كردم و هر روز برايم لباس و كيف و كفش و لوازم آرايش مى خريد و اين وضع به حدى زياد شده بود كه شوهرم به من شك كرده بود و مرتب مرا از داشتن اين همه لباس و لوازم سؤال پيچ مى كرد، ولى من گوشم بدهكار حرفها و سؤالات او نبود و مرتباً سرپيچى مى كردم و او هم چون عميقاً دوستم داشت، حاضر نبود كه مرا از دست بدهد. روزها مى گذشت و هر روز تنفرم از حميد بيشتر مى شد تا اينكه يك روز در ملاقاتى كه با على داشتم باز از آزار و اذيت هاى حميد برايش حرف زدم. آخر كار على پيشنهاد كرد، حميد از سر راه ما برداشته شود. همان وقت طرح سربه نيست كردن حميد را ارائه كرد من تمام بدنم لرزيد. ولى او مى گفت اگر مى خواهى زندگى كنى بايد او را بكشيم. تو نگران نباش من قول مى دهم كه هيچ كس بويى از اين ماجرا نبرد.
قرار گذاشتم آخر هفته من نقشه را عملى نمايم لذا مقدار ۳۰ عدد قرص خواب آور از داروخانه خريدم و آنها را در آب حل كرده و به داخل شام او ريختم. حميد از همه جا بى خبر، شام را تا ته خورد و پس از يك ساعت يواش يواش حالش خراب شد و آنقدر اين حالت ادامه يافته كه مثل سگ روى فرشها با دست و پا راه مى رفت و اشغالهاى روى فرش را به دهان مى گرفت و مى خورد. گاهى اوقات خودش را خيس مى كرد و گاهى اوقات حالت استفراغ داشت.
من طبق قرار قبلى با على، به حياط رفتم و درب ورودى خانه را باز گذاشتم. اين علامت ميان من و على بود. يعنى اينكه داروى خواب آور به حميد اثر كرده است. عقربه هاى ساعت عدد سه بامداد را نمايش مى داد كه خودرويى مقابل درخانه ما توقف كرد. على وارد خانه شد و من هم پيش او آمدم و گفتم كارتمام است، على گفت من توى كوچه نگهبانى مى دهم فردى به نام محمد همراه من است به او مى گويم كه كمك كند تا تو و او حميد را به داخل ماشين بياوريد. من پيش حميد برگشتم لباسهاى او را به سرعت عوض كردم، يك لنگه از كفشهايش را پايش كردم كه محمد وارد شد و گفت عجله كن وقت نداريم حميد را با كمك يكديگر سوار ماشين رنو كرديم و لنگه ديگركفش را داخل ماشين انداختم و على در جلو و محمد پشت رل نشست و حركت كردند.
ديگر نمى دانم چه شد اضطراب تمام وجودم را فراگرفته بود ترس از عواقب كار، ترس از شناخته شدن و لو رفتن، ترس از طناب دار و ترس از...
تا صبح بيدار بودم و كابوس مى ديدم همه اش راه مى رفتم به داخل حياط مى آمدم به كوچه مى رفتم، بيهوده به داخل اتاقها مى رفتم در كمدها را باز مى كردم اصلاً نفهميدم كه صبح شده بود. تلفن على را گرفتم، كسى برنداشت، نيم ساعت بعد دوباره زنگ زدم بازكسى پاسخگو نبود. شماره مغازه على را گرفتم، على در حالى كه خواب آلود بود جواب داد، گفتم على چه شد، گفت هيچى تمامش كردم، گفتم يعنى چه، گفت يعنى چه نداره، كشتمش ديگه.
سرم گيج رفت چشمانم سياه شد، قدرى دراز كشيدم تا حالم خوب شود هر چه سؤال كردم كجا، چطورى، باچى؟
هيچى نگفت، فقط گفت تو كارى نداشته باش تو هيچ حرفى نزن من كارى كردم كه شيطان نمى كند. من براى آسايش تو همه كار مى كنم و ثابت هم كردم كه همه كار مى كنم فقط منتظر باش و صفحه حوادث روزنامه هاى روزهاى آينده رابخوان.
در روزهاى بعد در روزنامه خواندم كه جسد يكى از فروشندگان لوازم صوتى و تصويرى خيابان جمهورى را كه به طرز فجيعى به قتل رسيده بود در يكى از بزرگراههاى شهر پيدا كرده اند و اين اطلاعات از روى كارت ويزيتى كه در جيب لباس جسد بوده است به دست آمده بود. پليس از روى همان كارت ويزيت مغازه حميد را پيدا كرده و دريافته كه خانواده حميد چند روزى است كه فقدان او را اعلام كرده اند.
با اين وضع، مشخصات كامل جسد كشف گرديد و تحقيقات جامع پليس آگاهى تمامى گزينه ها را كنار زد تا نهايتاً يك روز مرا به عنوان مطلع دعوت كردند. من ابتدا تمامى مسائل را تكذيب كردم و طورى وانمود كردم كه از فوت او بسيار نگران و اندوهگين هستم. بازجويى هاى متعدد و طرح سؤالات فنى و پليسى بالاخره رازم را فاش كرد. به ناچار اعتراف كردم كه به چه نحوى حميد را بى هوش كرده ام و على و محمد او را با خود برده و به قتل رسانده اند. آن دو نفر را احضار كردند و از آنها نيز به نحو فنى تحقيق كردند و روزى كه مرا با آنها مواجهه حضورى دادند دريافتم كه چگونه حميد به قتل رسيده است!!
محمد گفت آن شب من با اتومبيل رنو خواهرم به درخواست على به مغازه او رفتم. على گفت: محمد يك كارى مى خواهم براى من انجام دهى. فردى از خدا بى خبر، مزاحم ناموس ما شده است من مى خواهم او را گوش مالى بدهم، تو هستى يا خير؟ گفتم: على جان تو مى دانى كه من رفيق چندساله تو هستم، هر كارى از دستم برآيد برايت انجام مى دهم. على گفت: بيا با هم برويم در منزل فاميل ما تا منتظر باشيم وقتى كه آن خانم به ما اشاره كرد وارد منزل شده و آن مرد را گوش مالى بدهيم. من و على با هم شبانه به در خانه اى در غرب تهران رفتيم، على به من گفت برو داخل و آن مرد را به داخل ماشين بياور. من هم رفتم و با كمك آن زن مرد بى هوشى را به داخل خودرو آوردم و على هم كه در كوچه نگهبانى مى داد، جلو سوار شد و به يكى از بزرگراه ها رفتيم. در زير يكى از پل ها بوديم كه على دستور توقف داد من ايستادم همه جا تاريك بود هيچ صدايى جز صداى موتور ماشين ما شنيده نمى شد. على از خودرو پياده شد به سمت در عقب رفت، حميد را كه جثه نحيفى داشت بغل كرد و از خودروخارج نمود، رو به من كرد و گفت:محمد ماشين را روشن نگه دار اما كمى پايين تر ببر، من ده الى پانزده متر حركت كردم و منتظر ماندم. على در حالى كه پيكر بى حال حميد را حمل مى كرد در سياهى شب ناپديد شد. اضطراب عجيبى داشتم عواقب كار،رنجم مى داد تمام بدنم سرد شده بود مى لرزيدم. سكوت شب بيشتر آزارم مى داد. چند لحظه بعد ديدم كه على به سرعت به سمت خودرو مى دود، در حالى كه يك چاقوى خون آلود در دست راستش بود، روى صندلى عقب نشست گفت: «محمد برو» من حركت كردم از على پرسيدم حميد كجاست. در حالى كه لبخندى توأم با رضايت روى لبش نقش بسته بود، گفت: «سرش را گوش تا گوش بريدم.»
بى اختيار ترمز كردم گفتم: «اونو كشتى؟!»گفت: آره ديگه. گفتم: «واى على بدبخت شديم.» گفت:نگران نباش كسى ما را نديده كه. گفتم: «پس آن زن چى.»گفت: خيالت راحت باشه. اون حرفى نمى زنه. در همين حال شيشه را پايين كشيد و چاقوى خون آلود را با قدرت هر چه تمامتر به بيرون پرتاب كرد و سپس گفت: «اين هم مدرك جرم، خلاص.» گفتم: على اگر سراغ من بيايند من نمى توانم مقاومت كنم همه چيز را لو خواهم داد، گفت: «تو غلط كردى تو نبايد حرفى بزنى، در ضمن هيچ كس سراغ تو نمى آيد چون كسى تو را نمى شناسد.» گفتم على كجا برويم گفت: «همين جا وايسا تا من خون هاى روى دستم را بشويم.» كنار يك آبسرد كن ايستادم، على از خودرو پياده شد دست و صورتش را شست و كمى آب نوشيد و مجدداً سوار خودرو شد و گفت: «بريم سمت مغازه.»
وقتى در مقابل مغازه او توقف كردم صبح شده بود. او سعى مى كرد مرا آرام كند. از على جدا شده و به خانه برگشتم.
اشك، روى گونه هاى «مهين» را نمناك كرده بود. مرجان شرمسار از اينكه آينده او را تباه كرده، سر به زير انداخته بود. صداى اذان در فضاى نيمه تاريك سلول طنين انداز شد. دقايقى بعد مهين با صداى زندانبان در حالى براى آخرين جلسه محاكمه مى رفت كه روز تولد ۳۸ سالگى اش بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |