دوشنبه ۹ آذر ۱۳۸۳ - ۱۶ شوال ۱۴۲۵
Mon, Nov 29, 2004
ويژه ۳
سال دهم - شماره ۲۹۸۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
پليس خانواده
معماى پليسى شماره ۴۸
پليس خانواده
دزدان ماهر
و سرقت ازگاوصندوق
191709.jpg
دركنار پياده رو خيابان، درست روبروى مغازه لوازم صوتى و تصويرى فروشى، دو مردايستاده و مشغول صحبت كردن بودند. يكى از دو مرد كه سيگارى دردست داشت و خود را مشغول صحبت كردن نشان مى داد، چشم از مغازه روبرو برنداشته و آنجا را زيرنظر گرفته بود.
مغازه تقريباً شلوغ و پرازمشترى بود. صاحب مغازه درانتهاى مغازه پشت ميزش نشسته و دو شاگردش مشغول پاسخگويى به مشتريان و راه انداختن آنها بودند.
در بيرون مغازه نيز چندنفرى ايستاده و لوازم صوتى و گوشى هاى موبايل چيده شده درداخل ويترين را نگاه مى كردند.
مدتى مى گذشت كه دو مرد همچنان آنجا ايستاده به ظاهر گرم گفت وگو بودند. مردى كه به درخت تكيه داده و سيگارى دردست داشت، آخرين پك خود را به سيگار زده و آن را داخل جوى آب پرتاب كرد، سپس از دوستش جداشده و به آرامى وارد مغازه شد. با نگاهى كنجكاو به اطراف خيره شد. گويا به دنبال چيزى بود كه از بيرون مغازه قابل رؤيت نبود. يكى از فروشندگان كه تازه مشترى خود را راه انداخته بود ازمرد تازه وارد كه وسط مغازه ايستاده و به اطراف نگاه مى كرد سؤال كرد، فرمايشى داريد؟ مردنگاهش را از اطراف گرفته و پاسخ داد: يك واكمن خوب مى خواستم. فروشنده از قفسه پشت سرش چندجعبه كوچك را برداشته و روى ميز ويترينى روبرويش گذاشت، سپس درحالى كه در يكى از جعبه ها را بازكرده و از داخل آن واكمن را بيرون مى آورد اظهارداشت: اين سه نوع واكمن از ماركهاى معروف و بهترينهاى بازار هستند، اين يكى ضبط و پخش دارد و بيشتر به درد دانشجويان و خبرنگاران مى خورد و اين دوتاى ديگر فقط پخش هستند.
البته كيفيت صداى واكمن هايى كه فقط پخش هستند به مراتب از آنهايى كه ضبط هم مى كنند بهتر است. مرد دستگاه واكمن را از فروشنده گرفته و به دقت مشغول تماشاى آن شد. سپس درباره قيمت آن سؤال كرد و زمانى كه مشترى قيمت را اعلام كرد مرد سوت كوتاهى به نشانه تعجب كشيده و با حيرت پرسيد: چرا اينقدر گران است؟ فروشنده پاسخ داد: تمام اجناس ما از ماركهاى معروف و اصلى هستند، البته با همين ماركها نيز واكمن هايى وجوددارند كه مربوط به بازارمشترك هستند و به مراتب ارزان تر مى باشند و مسلماً كيفيت آنها هم بسيار پايين و اصلاً قابل مقايسه با اصل نمى باشد.
مرد جعبه خالى واكمن را برداشته و نگاهى به پشت و روى آن انداخت و نشان داد كه مشغول خواندن مشخصات نوشته شده روى جعبه است. دراين هنگام يك مشترى ديگر به فروشنده مراجعه كرده درباره يكى از اجناس پشت ويترين سؤال كرد. فروشنده نيز مشغول توضيح دادن به او شد.
مرد همانطور كه جعبه خالى واكمن را دردست داشت مجدداً نگاهش را به اطراف مغازه انداخته و بالاخره چيزى را كه مى خواست پيداكرد. گاوصندوق متوسطى دركنار ميز صاحب مغازه توجه او را به خود جلب كرد، جعبه واكمن را روى ميز شيشه اى قرارداده و از فروشنده كه همچنان مشغول صحبت با مشترى تازه وارد بود، سؤال كرد: آيا شما از آن واكمن هاى بازار مشتركى هم داريد؟ و هنگامى كه فروشنده جواب منفى داد، از او عذرخواهى كرده و به بهانه تماشاى گوشى هاى تلفن همراه كه درانتهاى مغازه داخل ويترينى چيده شده بودند به سمت ميز صاحب مغازه رفت. همانطور كه خود را مشغول تماشاى گوشى هاى تلفن همراه نشان مى داد زيرچشمى گاوصندوق را نيز نگاه كرده و پس از چند دقيقه به آرامى ازمغازه خارج شد، يكراست به طرف دوستش كه هنوز دركنار پياده رو ايستاده بود، رفت.
دوستش از او سؤال كرد: چى شد؟ خوب ديدزدى؟ مرد پاسخ داد: آره، گاوصندوق از نوع دوقفله است و هيچ دوربين يا زنگ خطرى هم درمغازه وجودندارد، هرچه را لازم بود ديدم و ديگر نيازى نيست من اينجا باشم، فردا بعدازظهر در قهوه خانه مى بينمت.
با رفتن مرد، دوستش نگاهى به ساعت مچى خود انداخته و به سمت بالاى خيابان شروع به قدم زدن نمود. قدرى جلوتر وارد يك ساندويچ فروشى شده و دستور غذا داد. پس از دقايقى كه غذاى خود را گرفت، پشت ميزى نشسته و به آرامى مشغول خوردن شد. هيچ عجله اى دركار او ديده نمى شد و برعكس بسيار آهسته و با تأنى رفتارمى كرد. پس ازمدتى طولانى كه غذا خوردنش تمام شد از مغازه ساندويچ فروشى خارج شده و نگاهى به خيابان انداخت، رفت و آمد اتومبيلها كمترشده بود و باتوجه به اينكه ساعت از ۹ شب مى گذشت، هنوز تعدادى از مغازه ها بازبودند.
مرددرحالى كه با نوك پا به قوطى خالى نوشابه اى ضربه مى زد به سمت پايين خيابان شروع به حركت نمود. مغازه لوازم صوتى فروشى موردنظر هنوز بازبود ولى ديگر از آن همه شلوغى مشترى خبرى نبود.
مرد به آرامى ازجلوى مغازه گذشته و به راه خود ادامه داد. خيابان را تا انتها قدم زد و درآخر، نگاهى به ساعت مچى خود انداخت، ساعت نزديك ۱۰ شب بود، پياده رو خلوت شده و اغلب مغازه ها بسته شده بودند.
مرد برگشته و راه رفته را به سمت بالاى خيابان شروع به پيمودن نمود و زمانى كه به جلوى مغازه لوازم صوتى فروشى رسيد، مغازه بسته و كركره آن پايين كشيده شده بود. مرد به جلوى مغازه رفته و درحالى كه نشان مى داد مشغول بستن بندكفش خود است، به دقت قفل بزرگى را كه به پايين كركره زده شده بود، نگاه كرد. چيزى جلب توجه اش را كرد، دست در جيب كرده و چراغ قوه كوچكى را بيرون آورد. نورچراغ قوه را به روى قفل انداخت و بادست قفل را برگردانده و پشت و روى آن را به خوبى موردبررسى قرارداد. سپس همين عمل را بدون آنكه توجه كسى را جلب كند با قفل ديگرى كه به آن طرف كركره زده شده بود، انجام داد. پس از انجام كارش، ايستاده و نگاهى به اطراف انداخت و سپس شروع به حركت نموده و ازمحل دورشد.
***
بعدازظهر فرداى آن روز، مرددرحالى كه بسته كوچكى را دردست داشت وارد قهوه خانه شد. دربين دودغليظى كه فضاى مغازه را پركرده بود. دوستش را ديد كه درگوشه اى پشت ميزى نشسته و مشغول كشيدن قليان است. يكراست به سمت او رفته و پس از سلام و عليك، دركنارش روى صندلى نشست.
قهوه چى بلافاصله استكانى چاى روى ميز گذاشته وپرسيد كه قليان مى خواهد يا نه؟
مردسرش را به علامت منفى تكان داده و پس از رفتن قهوه چى، بسته اى را كه دردست داشت روى ميز قرارداد. دوستش درحالى كه دود غليظ قليان را از گلو بيرون مى داد پرسيد: چكار كردى؟ و مرد درحالى كه بسته روى ميز را باز كرده و دو عدد قفل از داخل آن بيرون مى آورد پاسخ داد: دو تا قفل شبيه به آنها خريدم، روى قفلهاى مغازه با رنگ علامت گذاشته بودند من هم درست همان علامت را روى هر دو قفل گذاشتم و سپس با انگشت دو لكه رنگى را كه روى قفل ها گذاشته بودبه دوستش نشان داد. مردى كه قليان مى كشيد از روى رضايت لبخندى زده و گفت: بسيار خوب، فردا جمعه است و مغازه هم تعطيل، بهترين فرصت براى كار، فرداصبح زود با وانت ممدسياه مى رويم درب مغازه و شروع مى كنيم. تو هم برو و وسايل لازم را آماده ودر داخل گونى بگذار، صبح كله سحر مى آييم دنبالت. مرد پس از نوشيدن چايش، خداحافظى كرده واز قهوه خانه خارج شد.
***
ساعت نزديك ۶ صبح بود كه وانت رنگ و رو رفته اى جلوى مغازه لوازم صوتى فروشى توقف كرد. خيابان كاملاً خلوت و از رفت وآمد اتوموبيلهايى كه در طول هفته به خيابانها مى ريختند خبرى نبود.
دو مرد در كنار راننده داخل وانت نشسته بودند. مردى كه سيگار روشنى بر لب داشت روبه راننده كرده و گفت: ممدآقا يادت باشد فردا صبح زود پس از اينكه تلفن كردم خودت را برسانى جلوى مغازه و در را باز كنى، بالاغيرتاً خوابت نبرد و تلفن را هم نزديك سرت بگذار.
راننده پاسخ داد: اى به روى چشم اوستا، خيالت راحت باشد، به محض آنكه زنگ زدى مثل قرقى خودم را مى رسانم... چند دقيقه بعد هر سه مرد از وانت پياده شده وبه طرف مغازه رفتند.
يكى از آنها كه كيسه اى را در دست داشت، پس از اينكه مطمئن شد كسى درآن نزديكها نيست انبرقفل برى را از داخل كيسه درآورده وبه دست مرد ديگر داد، اونيز به سرعت مشغول بريدن قفلها شده ولحظه اى بعد قفلهاى بريده شده را داخل كيسه انداخته و بعد كركره را بالا زد. دو مرد به آرامى و چالاكى وارد مغازه شده و راننده وانت نيز مجدداً كركره را پايين كشيده و قفل هاى تازه خريدارى شده را روى در كركره اى زده وبا خونسردى تمام به طرف وانت خود رفت. نگاهى به بالا و پايين خيابان انداخت، چيزمشكوكى نديد، كليدقفلها را كه در جيب داشت با دست لمس كرده و پس از اطمينان خاطر سوار وانت شده و از محل دور شد.
دو مرد كه وارد مغازه شده بودند بااطمينان از اينكه كركره فلزى مغازه ، آنها را از ديد بيرون مصون داشته است با خيال راحت چراغ داخل مغازه را روشن كرده وبه سمت گاوصندوق رفتند.
نزديك هاى ظهر بود كه توانستند بالاخره در گاوصندوق را باز كرده وتمام موجودى نقد آن را خارج و داخل كيسه همراه خود بگذارند. كارشان كه تمام شد يكى از آنها بسته اى نان و چند قوطى كنسرو و نوشابه را از داخل كيسه در آورده وبساط ناهار را گستراند. پس از صرف ناهار و كشيدن سيگار، هر دو مرد در گوشه اى از مغازه دراز كشيده و به استراحت پرداختند تادر آخر شب بتوانند با حوصله و سر فرصت اجناس گرانقيمت را جمع آورى و داخل كارتن قرار دهند.
***
صاحب مغازه كه روز جمعه را به اتفاق خانواده اش در منزل اقوام گذرانده بود، عصر هنگام پس از خاتمه ميهمانى و در راه برگشت به منزل عمداً راهش را از خيابانى كه مغازه اش در آن واقع بودانتخاب كرد تا سرى هم به مغازه زده واطمينان يابد كه اتفاقى نيفتاده است.
در جلوى در مغازه اتومبيل را كنار خيابان پارك كرده ودر حالى كه خانواده اش درون ماشين به انتظار نشسته بودند از آن پياده شد و به سمت مغازه اش رفت. هيچ مورد مشكوكى به چشم نمى خورد نگاهى به قفلهاى كركره انداخت تا از بسته بودن آن مطمئن شود، براى اطمينان بيشتر دستى به يكى از قفلها زده و نگاهى به علامت كوچك روى آن انداخت، خيالش كه راحت شد دوباره به طرف اتومبيلش برگشته و پس از روشن كردن آن به طرف منزل حركت كرد.
دو مرد كه در داخل مغازه به استراحت مشغول بودند، متوجه شدند كه شخصى قفلهاى در مغازه را امتحان مى كند و پس از لحظاتى كه از رفتن آن شخص گذشت، هر دو نگاهى به هم انداخته و خنديدند. نقشه آنها به خوبى انجام شده و صاحب مغازه متوجه تعويض قفلها نشده بود. ساعتى بعد دو مرد پس از خوردن شام، با حوصله و در نهايت دقت و آرامش مشغول جمع آورى وسايل گرانقيمت و چيدن آنها در داخل چند كارتن شدند. نزديكى هاى سحر بود كه كارشان تمام شد، استراحتى كوتاه كرده و سپس يكى از مردها با تلفن همراهش با دوستش محمدسياه تماس گرفته و از او خواست كه رأس ساعت ۶ صبح به دنبالشان بيايد. تازه رفت و آمد اتومبيلها در شهر شروع شده و مردم آماده رفتن به سر كار خود بودند كه وانت رنگ و رو رفته جلوى مغازه توقف كرد. راننده پس از اينكه خوب اطراف را نگاه كرده و مطمئن شد كه هيچ يك از مغازه ها هنوز باز نشده اند، از ماشين پياده شده و با كليدهايى كه همراه داشت قفلهاى مغازه را باز كرده و كركره را بالا زد. اگر كسى به او توجه مى كرد، به طور يقين فكر مى كرد او صاحب مغازه است. لحظه اى بعد، هر سه مرد مشغول بيرون آوردن كارتن ها و گذاشتن آنها پشت وانت شده بودند. پس از خاتمه كارشان، مجدداً كركره را پايين كشيده و پس از قفل كردن آن، سوار اتومبيل شده و در بين اتومبيل هايى كه هر لحظه به تعداد آنها اضافه مى شد ناپديد شدند.
***
ساعت نزديك ۹ صبح بود كه صاحب مغازه به محل كارش رسيد، دو نفر شاگردش كه هميشه زودتر از او به مغازه مى آمدند پشت در بسته مغازه روى زمين چمباتمه زده بودند. صاحب مغازه با تعجب از آنها سؤال كرد چرا در مغازه را باز نكردند؟ و آنها توضيح دادند كه هرچقدر تلاش كرده اند قفلها باز نشده است. صاحب مغازه به تصور اينكه ممكن است كليدى كه پيش آنها است خراب شده، دسته كليد خود را از جيب بيرون آورده و شروع به كلنجار رفتن با قفلها شد اما بعد از اين كه نتيجه اى نگرفت از شاگردش خواست كه به دنبال كليدساز برود ـ دقايقى بعد كليدساز در محل حاضر شده و پس از معاينه قفل و كليدها به آنها گفت اصلاً اين كليدها مربوط به اين قفلها نيستند. صاحب مغازه كه هرلحظه بر دلهره و نگرانيش افزوده مى شد از كليدساز خواست كه هر چه زودتر، قفلها را باز كند. پس از بازشدن قفلها و بالارفتن كركره، اولين چيزى كه توجه صاحب مغازه و شاگردانش را به خود جلب كرد. ويترين و قفسه هاى خالى مغازه بود. مرد دودستى به سرش كوفت و با عجله به داخل مغازه دويد. ديدن در باز گاو صندوق آخرين توان او را گرفته و وسط مغازه  نقش برزمين شد.
توصيه هاى انتظامى
ـ براى مغازه  بايد از كركره هاى فلزى مشبك استفاده كرد تا هنگام بسته بودن مغازه، داخل آن از بيرون قابل رؤيت باشد.
ـ قفلهاى كتابى نسبت به ساير قفلها از ايمنى بيشتر برخوردار هستند، با انتخاب اين نوع قفلها و روشن گذاشتن چراغ داخل مغازه، ضريب ايمنى مغازه خود را در هنگام تعطيل بودن افزايش دهيد.
معماى پليسى شماره ۴۸
افسون
191694.jpg
مهدى ابراهيمى
شب ميهمان داشتند همسرش ليستى از خريد به او داده بود وتأكيد مى كرد هرچه سريعتر بايستى همه چيز آماده شود، ساعت ۳ ظهر شده بود دقايقى نبود كه از ميدان ميوه وتر بار به خانه بازگشته بود ودرحال شستن دستانش بود.
زنگ موبايل كشيك قتل به صدا درآمد، بازپرس شمس با دستپاچگى به سمت كت خود كه روى مبل انداخته بود رفت وبا دست كردن درجيب داخلى آن ، گوشى را برداشت ، شماره مركز پيام جنايى روى صفحه نمايشگر افتاده بود.
از آن سوى گوشى مردى خود را ستوان مقدم معرفى كرد واطلاع داد جنايتى درخيابان هنگام رخ داده است، محل وقوع قتل از خانه اش خيلى دور بود ودرآن ساعت خيابان ها شلوغ بودند، بازپرس شمس با خرابى كولر خودرواش عرق ريزان پشت فرمان نشسته بود وبه تايمر چراغ قرمز چشم دوخته بود.
۴۵ دقيقه اى طول كشيد تا خودروى بازپرس دربرابر ساختمان ۶ طبقه كه پلاك ۲۰ روى درآن ديده مى شد توقف كند، نيازى نداشت به آدرس نگاه كند چون جمعيت زيادى روبروى آن ايستاده بودند
بازپرس وقتى از خودرو پياده شد از بين جمعيت عبور كرد ودربرابر در ورودى ساختمان سروان بلنديان را ديد كه به او لبخند مى زند، او بعد از احوالپرسى سريع سراصل موضوع رفت وگفت: « آخر وعاقبت كلاهبردارى از مردم يك مرگ دلخراش است. مقتول مردى است كه سابقه كيفرى دارد وتحت تعقيب پليس بود، خيلى از پول هاى مردم را خورده است اما باز در اينجا يك شركت توريستى بازكرده بود تا بتواند سرعده اى ديگر كلاه بگذارد اما اين بار شانس با او يارنبود وحسابش را رسيده اند.»
بازپرس شمس به گرماى حرف هاى سروان خنديد و گفت: « فكر نمى كنم قاتل از مالباخته ها باشد حتماً كسى كه شخصيتى شبيه به مقتول دارد او را كشته است يا انتقام رقابتى بوده است ويا از مقتول رودست خورده بود و مى خواست انتقام بگيرد. »
بازپرس درطبقه چهارم از آسانسور پياده شد. روبروى در آسانسور درى وجود داشت كه بسته بود، دو طرف ديگرش هم دو در باز بودند كه داخل يكى از اين واحدها سروصداى مأموران پليس شنيده مى شد.
وقتى جلوى در شركت رسيد چند زن و مرد كه مشخص بود از كاركنان مقتول بوده اند با چهره هاى رنگ پريده سعى كردند به او نگاه كنند، بازپرس رو به آنان كرد وپرسيد: « شما هيچ صدايى از درگيرى نشنيديد يا كسى را نديديد كه با حالتى غير عادى ولباس هاى خون آلود از پله ها و آسانسور بيرون برود.
نازنين كه منشى شركت بود، گفت:هيچ صدايى نشنيديم فقط حول و حوش ساعت ۲ ظهر بود كه صدايى شبيه به شليك گلوله را احساس كردم چون دراينجا از اين صداها زياد مى شنوم توجهى نكردم.
تا ساعت ۳ ظهر متوجه مرگ مهندس ايمانى نشده بوديم تا اينكه برادرش على در راهرو دادو فرياد كرد كه مهندس را كشته اند ما نيز از شركت بيرون دويديم و ديديم على عين گچ شده است وگريه مى كند.
\ امروز مراجعه كننده مشكوكى نداشتيد؟
> اينجا اكثراً آشنايان رفت و آمد دارند. در ضمن مهندس كه از دو ماه پيش اينجا را اجاره كرده است تاكنون بعضى اوقات شركت را زود تعطيل مى كردند وبه همراه شريكش كه سعيد نام دارد اينجا مى ماندند تا به حساب ها برسند اما اين بار انگار سعيد نبود با اين حال بعد از تعطيلى شركت اگر كسى مى آمد وآشنا نبود هيچ وقت او را داخل شركت راه نمى داديم.
بازپرس شمس وقتى ازكاركنان شركت جدا شد پس از چند متر قدم زدن وارد شركت مهندس ايمانى شد، آنجا پر از پليس بود.  مأمورهاى تشخيص هويت درحال به راه انداختن پروژكتورهاى فيلمبردارى بودند ودكتر محمدى پور از پزشكى قانونى بالاى سر جسد ايستاده بود.
وقتى نزديك جنازه شد ديد كه مهندس با اصابت دو گلوله به مغزش به قتل رسيده است . جسد به صورت طاقباز دقيقاً وسط اتاق انتظار روبروى ميز منشى افتاده بود. از متلاشى شدن مغزش مشخص بود كه از فاصله نزديك به او شليك شده است وقاتل هيچ قصدى جز قتل اين كلاهبردار نداشته است.
از اينكه مهندس ايمانى يك كلاهبردار بود راضى به نظر نمى رسيد چون براى يافتن قاتل بايستى ازمظنونان زيادى بازجويى مى كرد. باشنيدن صداى گريه هاى مردانه اى، على را ديد كه درفاصله ۱۵ مترى جسد برادرش نشسته وگريه مى كند.
اين بار برخلاف هميشه كه بعد از مراسم خاكسپارى از بستگان مقتول بازجويى مى كرد سراغ على رفت واز او خواست با هم به اتاق رئيس شركت بروند تا به چند سؤال براى دستگيرى قاتل برادرش جواب بدهد.
دراتاق رئيس شركت، بازپرس پى برد كه مهندس ايمانى علاقه خاص به عتيقه جات دارد و ويترين هاى پر از اشياى عتيقه دور تا دور اتاق به چشم مى خورد.«على» زودتر از او روى صندلى نشست واز اينكه نمى تواند روى پاهايش بايستد عذرخواهى كرد.
\ كى متوجه شدى برادرت به قتل رسيده است؟
> من ومهندس براى يك سفر كارى با هم قرار داشتيم . قرار بود چند روزى به اروميه برويم. درآنجا با چند شركت توريستى ديگر جلسه داشتيم وقتى ساعت ۲‎/۵ ظهر آمدم سراغش، ديدم درنيمه باز است. رفتم داخل ، همان ابتدا جسدش را ديدم كه چقدر بد كشته شده بود.
\چرا درشركت كسى نبود؟
> همه بودند اما كاركنان به دفتر جديدمان كه درسمت چپ همين واحد است واز دو روز پيش قرار شده بود به آنجا نقل مكان كنيم حاضر بودند. حتى صداى شليك گلوله را شنيده اند اما كسى شك نكرده است . مهندس درآن لحظه دراين شركت تنها بود وهيچ كدام از كاركنان نيز حضور نداشتند.
\ توبا برادرت شريكى؟
> خير، فقط راننده اش هستم، من در آژانس كار مى كنم .مهندس براى اينكه خيرى به من برسد مى خواست اجاره اى دراختيارش باشم.
\ هميشه مأموريت هاى خارج از تهران را با هم مى رفتيد؟
> بله، اگر چنين مأموريتى بود من راننده اش بودم. مهندس ايمانى هميشه از رانندگى مى ترسيد وحتى گواهينامه هم نگرفته بود.
\ وقتى به شركت رسيدى در راهرو كسى را نديدى كه توجهت را جلب كند؟
> من از آسانسور بالا آمدم . تنها بودم وكسى را نديدم البته وقتى وحشتزده دادو بيداد مى كردم پرسنل شركت از دفتر جديدمان بيرون ريختند اما آنها نيز جرأت نزديك شدن به جسد برادرم را نداشتند.
\ شريك برادرت كجا است؟
> من بعد از زنگ زدن به پليس ۱۱۰ به او زنگ زدم وقتى شنيد چه اتفاقى افتاده است گفت مى آيد به شركت ، سعيد به من دلدارى داد، مرد بسيار خوبى است.
\ نگفت كجا است؟
>گفت كه سمت شركت مهندس پرتوى در اطراف اكباتان است حتماً چند دقيقه بعد مى رسد، مرد سالمى است و از مدت هاست برادرم با او كار مى كند كلى مهندس ايمانى را نصيحت مى كرد كه دست از برخى كارهايش بردارد.
\ يعنى چه كارهايى؟
> برادرم در كارهاى قبلى اش كلاهبردارى كرده بود اين سعيد بود كه نجاتش داد و خواست سر عقل بيايد و...
هنوز حرف هاى برادر مقتول تمام نشده بود كه باز پرس صداى بلند گريه مردى را شنيد كه بلند اسم مهندس ايمانى را صدا مى زد، وقتى در را باز كرد مردى به ظاهر آراسته روبرويش بود او روى جسد افتاده بود و گريه مى كرد. مشخص بود شريك مقتول به آنجا رسيده است و با ديدن صحنه قتل نتوانسته جلوى احساساتش را بگيرد.
بازپرس شمس هنوز سرنخى به دست نياورده بود، قتل در روز روشن رخ داده بود و قاتل خيلى راحت با اسلحه اى بدون صدا خفه كن دست به اين جنايت زده بود.
وقتى ديد روحيات برادر و شريك مهندس بهم ريخته است ديگر به بازجويى در صحنه جنايت ادامه نداد و درحاليكه مى خواست از شركت خارج شود به سروان محمدى پور گفت كه صورتجلسه دقيقى از صحنه جنايت تهيه كند و از همه كاركنان شركت خصوصاً شريك مقتول بازجويى به عمل آورد.
ساعت ۶ عصر بود كه بازپرس به خانه اش رسيد همه جا مرتب بود و بايستى به حمام مى رفت و آماده پذيرايى از ميهمانانش مى شد، تصورش اين بود كه شريك مقتول مى تواند دريافتن قاتل و انگيزه اش سرنخى در اختيار او قرار دهد. «سعيد» حتماً در جريان زندگى اين كلاهبردار بود و اگر قاتلان قبلاً دست به تهديد مهندس زده بودند يا مى خواستند با او وارد معامله شوند «سعيد» در جريانش قرار داشت.
دو روز بعد، نخستين روز هفته بود كه «سعيد» و برادر مهندس به همراه سروان در اتاق كار بازپرس حاضر شدند. به درخواست او به جز «سعيد» همه از اتاق خارج شدند. بعد رو به اين مرد كه رفتارى اشرافى داشت كرد و خواست به دقت پرسش هايش را جواب بدهد.
\ شما از كى مهندس را مى شناختيد؟
> از ۱۰ سال پيش از وقتى هم دانشگاهى بوديم، مهندس پسر خوبى بود و ايده هايى خوبى داشت. هميشه او را ستايش مى كردم اما خلاقيت هايش را در مسير كلاهبردارى از مردم به كار مى برد.
\ تو با او شريك بودى؟
> شريك كه نه! مراقبش بودم وقتى مهندس بخاطر كلاهبردارى فرارى شد من نگذاشتم زمين بخورد، دستش را گرفتم و با گرفتن قول از او خواستم در شركت توريستى با هم كار كنيم.
\ چه كلاهبردارى اى كرده بود؟
> مردم را براى سفر زيارتى ثبت نام كرده بود كلى از آنان پول گرفته بود بعد پا به فرار گذاشته بود.
\شاكى هايش مى دانستند مهندس در اين شركت كار مى كند؟
> هيچ كس نمى دانست، كاملاً پنهانى بود جز من و برادرش كسى نمى دانست مهندس يك كلاهبردار فرارى است.
\ اين اواخر اصلا «به مورد مشكوكى برنخورده بودى؟
> من كه متوجه چيز خاصى نشده بودم اما خودش چندبار به من گفت كه تهديدات تلفنى زيادى دارد و يك زن او را تهديد به قتل كرده است، تعجب كرده بودم چون بين شاكى هاى مهندس زن وجود نداشت. بعد فهميدم كه شريكم يك زن صيغه اى دارد و اين موضوع را از همه پنهان كرده است، اين زن كه» فاطمه «نام دارد بعد از طلاق، مهندس را تهديد به قتل كرده بود.
\ فاطمه به شركت آمده بود؟
> يكبار آمده بود و كلى پول اخاذى كرده بود، من تاكنون او را نديده ام اما شماره تلفن اش در دفترچه منشى بود و آن را براى شما آورده ام.
\ روز قتل شما كجا بوديد؟
> من بخاطر سفر ادارى مهندس به اروميه به بانك رفته بودم و در ميدان آزادى بودم . منتظر رسيدن پول به بانك بودم كه برادر مهندس زنگ زد و گفت چه اتفاقى افتاده است بدون اينكه پولى از بانك بگيرم از بانك خارج شدم و خودم را به اينجا رساندم.
\ فكر مى كنيد قاتل چه كسى باشد؟
> جز زن صيغه اى اش هيچ كس ديگرى نمى تواند قاتل باشد.
\ با چه انگيزه اى؟
- شنيده بود كه مهندس مى خواهد زن بگيرد از روى حسادت به پروپاى شريكم پيچيد وقتى نااميد شد به تهديد پرداخت و بعد هم دست به قتل زد.
ديگر سؤالى نبود، بازپرس شمس شماره تلفن زن صيغه اى را از «سعيد» گرفت و خواست هر زمان دادگاه نياز به او داشته باشد سريعاً حاضر شود.
وقتى«سعيد» به همراه برادر مهندس و سروان از دادسرا خارج شد، بازپرس شماره تلفن« فاطمه» را گرفت هنوز دومين بوق زده نشده بود كه زنى گوشى را برداشت، خودش را بازپرس ويژه قتل معرفى كرد بعد اين زن جوان را كه قبول كرده بود زمانى همسر صيغه اى مهندس بوده است را تلفنى به دادسرا احضار كند كه متوجه موضوعى شد، سريع گوشى را گذاشت و شماره موبايل سروان محمدى پور را گرفت.
۱۰ دقيقه اى نگذشته بود كه«سعيد» و «على» باز با چهره اى مطمئن داخل اتاق كار بازپرس حاضر شدند، او شروع كرد و خيلى شمرده به «سعيد» گفت كه «قاتل هستى؟»
وقتى شريك مقتول خواست ادعا كند بى گناه است و باز قتل را به گردن» فاطمه «بيندازد، بازپرس شمس يك دليل بيان كرد كه دهان «سعيد» قفل شد و مجبور به اعتراف شد.«سعيد» در حاليكه گريه مى كرد، گفت:« من مهندس را خيلى دوست داشتم البته اين علاقه دوطرفه بود و رابطه خوبى با يكديگر داشتيم تا اينكه «فاطمه» وارد زندگى مهندس ايمانى شد، رابطه بين ما دو دوست قديمى سرد شده بود و خيلى ناراحت بودم، خيلى زحمت كشيدم تا مهندس را از دست ندهم اما حريف افسون هاى اين زن نشدم. اين يك عقده شد. بخاطر همين تصميم گرفتم مهندس را طورى به قتل برسانم و مسير را طورى در برابر پليس قرار بدهم كه «فاطمه» را قاتل بشناسند تا انتقامم را از اين زن بگيرم.»
* * * 
شما خوانندگان گرامى با اشاره به تنها يك دليل نه بيشتر - در صورت نوشتن بيش از يك دليل از دور مسابقه كنار گذاشته خواهيد شد - و ارسال آن به صندوق پستى روزنامه ايران مى توانيد در معماى پليسى شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |