|
پليس خانواده
دزدان ماهر و سرقت ازگاوصندوق
|
|
|
دركنار پياده رو خيابان، درست روبروى مغازه لوازم صوتى و تصويرى فروشى، دو مردايستاده و مشغول صحبت كردن بودند. يكى از دو مرد كه سيگارى دردست داشت و خود را مشغول صحبت كردن نشان مى داد، چشم از مغازه روبرو برنداشته و آنجا را زيرنظر گرفته بود. مغازه تقريباً شلوغ و پرازمشترى بود. صاحب مغازه درانتهاى مغازه پشت ميزش نشسته و دو شاگردش مشغول پاسخگويى به مشتريان و راه انداختن آنها بودند. در بيرون مغازه نيز چندنفرى ايستاده و لوازم صوتى و گوشى هاى موبايل چيده شده درداخل ويترين را نگاه مى كردند. مدتى مى گذشت كه دو مرد همچنان آنجا ايستاده به ظاهر گرم گفت وگو بودند. مردى كه به درخت تكيه داده و سيگارى دردست داشت، آخرين پك خود را به سيگار زده و آن را داخل جوى آب پرتاب كرد، سپس از دوستش جداشده و به آرامى وارد مغازه شد. با نگاهى كنجكاو به اطراف خيره شد. گويا به دنبال چيزى بود كه از بيرون مغازه قابل رؤيت نبود. يكى از فروشندگان كه تازه مشترى خود را راه انداخته بود ازمرد تازه وارد كه وسط مغازه ايستاده و به اطراف نگاه مى كرد سؤال كرد، فرمايشى داريد؟ مردنگاهش را از اطراف گرفته و پاسخ داد: يك واكمن خوب مى خواستم. فروشنده از قفسه پشت سرش چندجعبه كوچك را برداشته و روى ميز ويترينى روبرويش گذاشت، سپس درحالى كه در يكى از جعبه ها را بازكرده و از داخل آن واكمن را بيرون مى آورد اظهارداشت: اين سه نوع واكمن از ماركهاى معروف و بهترينهاى بازار هستند، اين يكى ضبط و پخش دارد و بيشتر به درد دانشجويان و خبرنگاران مى خورد و اين دوتاى ديگر فقط پخش هستند. البته كيفيت صداى واكمن هايى كه فقط پخش هستند به مراتب از آنهايى كه ضبط هم مى كنند بهتر است. مرد دستگاه واكمن را از فروشنده گرفته و به دقت مشغول تماشاى آن شد. سپس درباره قيمت آن سؤال كرد و زمانى كه مشترى قيمت را اعلام كرد مرد سوت كوتاهى به نشانه تعجب كشيده و با حيرت پرسيد: چرا اينقدر گران است؟ فروشنده پاسخ داد: تمام اجناس ما از ماركهاى معروف و اصلى هستند، البته با همين ماركها نيز واكمن هايى وجوددارند كه مربوط به بازارمشترك هستند و به مراتب ارزان تر مى باشند و مسلماً كيفيت آنها هم بسيار پايين و اصلاً قابل مقايسه با اصل نمى باشد. مرد جعبه خالى واكمن را برداشته و نگاهى به پشت و روى آن انداخت و نشان داد كه مشغول خواندن مشخصات نوشته شده روى جعبه است. دراين هنگام يك مشترى ديگر به فروشنده مراجعه كرده درباره يكى از اجناس پشت ويترين سؤال كرد. فروشنده نيز مشغول توضيح دادن به او شد. مرد همانطور كه جعبه خالى واكمن را دردست داشت مجدداً نگاهش را به اطراف مغازه انداخته و بالاخره چيزى را كه مى خواست پيداكرد. گاوصندوق متوسطى دركنار ميز صاحب مغازه توجه او را به خود جلب كرد، جعبه واكمن را روى ميز شيشه اى قرارداده و از فروشنده كه همچنان مشغول صحبت با مشترى تازه وارد بود، سؤال كرد: آيا شما از آن واكمن هاى بازار مشتركى هم داريد؟ و هنگامى كه فروشنده جواب منفى داد، از او عذرخواهى كرده و به بهانه تماشاى گوشى هاى تلفن همراه كه درانتهاى مغازه داخل ويترينى چيده شده بودند به سمت ميز صاحب مغازه رفت. همانطور كه خود را مشغول تماشاى گوشى هاى تلفن همراه نشان مى داد زيرچشمى گاوصندوق را نيز نگاه كرده و پس از چند دقيقه به آرامى ازمغازه خارج شد، يكراست به طرف دوستش كه هنوز دركنار پياده رو ايستاده بود، رفت. دوستش از او سؤال كرد: چى شد؟ خوب ديدزدى؟ مرد پاسخ داد: آره، گاوصندوق از نوع دوقفله است و هيچ دوربين يا زنگ خطرى هم درمغازه وجودندارد، هرچه را لازم بود ديدم و ديگر نيازى نيست من اينجا باشم، فردا بعدازظهر در قهوه خانه مى بينمت. با رفتن مرد، دوستش نگاهى به ساعت مچى خود انداخته و به سمت بالاى خيابان شروع به قدم زدن نمود. قدرى جلوتر وارد يك ساندويچ فروشى شده و دستور غذا داد. پس از دقايقى كه غذاى خود را گرفت، پشت ميزى نشسته و به آرامى مشغول خوردن شد. هيچ عجله اى دركار او ديده نمى شد و برعكس بسيار آهسته و با تأنى رفتارمى كرد. پس ازمدتى طولانى كه غذا خوردنش تمام شد از مغازه ساندويچ فروشى خارج شده و نگاهى به خيابان انداخت، رفت و آمد اتومبيلها كمترشده بود و باتوجه به اينكه ساعت از ۹ شب مى گذشت، هنوز تعدادى از مغازه ها بازبودند. مرددرحالى كه با نوك پا به قوطى خالى نوشابه اى ضربه مى زد به سمت پايين خيابان شروع به حركت نمود. مغازه لوازم صوتى فروشى موردنظر هنوز بازبود ولى ديگر از آن همه شلوغى مشترى خبرى نبود. مرد به آرامى ازجلوى مغازه گذشته و به راه خود ادامه داد. خيابان را تا انتها قدم زد و درآخر، نگاهى به ساعت مچى خود انداخت، ساعت نزديك ۱۰ شب بود، پياده رو خلوت شده و اغلب مغازه ها بسته شده بودند. مرد برگشته و راه رفته را به سمت بالاى خيابان شروع به پيمودن نمود و زمانى كه به جلوى مغازه لوازم صوتى فروشى رسيد، مغازه بسته و كركره آن پايين كشيده شده بود. مرد به جلوى مغازه رفته و درحالى كه نشان مى داد مشغول بستن بندكفش خود است، به دقت قفل بزرگى را كه به پايين كركره زده شده بود، نگاه كرد. چيزى جلب توجه اش را كرد، دست در جيب كرده و چراغ قوه كوچكى را بيرون آورد. نورچراغ قوه را به روى قفل انداخت و بادست قفل را برگردانده و پشت و روى آن را به خوبى موردبررسى قرارداد. سپس همين عمل را بدون آنكه توجه كسى را جلب كند با قفل ديگرى كه به آن طرف كركره زده شده بود، انجام داد. پس از انجام كارش، ايستاده و نگاهى به اطراف انداخت و سپس شروع به حركت نموده و ازمحل دورشد. *** بعدازظهر فرداى آن روز، مرددرحالى كه بسته كوچكى را دردست داشت وارد قهوه خانه شد. دربين دودغليظى كه فضاى مغازه را پركرده بود. دوستش را ديد كه درگوشه اى پشت ميزى نشسته و مشغول كشيدن قليان است. يكراست به سمت او رفته و پس از سلام و عليك، دركنارش روى صندلى نشست. قهوه چى بلافاصله استكانى چاى روى ميز گذاشته وپرسيد كه قليان مى خواهد يا نه؟ مردسرش را به علامت منفى تكان داده و پس از رفتن قهوه چى، بسته اى را كه دردست داشت روى ميز قرارداد. دوستش درحالى كه دود غليظ قليان را از گلو بيرون مى داد پرسيد: چكار كردى؟ و مرد درحالى كه بسته روى ميز را باز كرده و دو عدد قفل از داخل آن بيرون مى آورد پاسخ داد: دو تا قفل شبيه به آنها خريدم، روى قفلهاى مغازه با رنگ علامت گذاشته بودند من هم درست همان علامت را روى هر دو قفل گذاشتم و سپس با انگشت دو لكه رنگى را كه روى قفل ها گذاشته بودبه دوستش نشان داد. مردى كه قليان مى كشيد از روى رضايت لبخندى زده و گفت: بسيار خوب، فردا جمعه است و مغازه هم تعطيل، بهترين فرصت براى كار، فرداصبح زود با وانت ممدسياه مى رويم درب مغازه و شروع مى كنيم. تو هم برو و وسايل لازم را آماده ودر داخل گونى بگذار، صبح كله سحر مى آييم دنبالت. مرد پس از نوشيدن چايش، خداحافظى كرده واز قهوه خانه خارج شد. *** ساعت نزديك ۶ صبح بود كه وانت رنگ و رو رفته اى جلوى مغازه لوازم صوتى فروشى توقف كرد. خيابان كاملاً خلوت و از رفت وآمد اتوموبيلهايى كه در طول هفته به خيابانها مى ريختند خبرى نبود. دو مرد در كنار راننده داخل وانت نشسته بودند. مردى كه سيگار روشنى بر لب داشت روبه راننده كرده و گفت: ممدآقا يادت باشد فردا صبح زود پس از اينكه تلفن كردم خودت را برسانى جلوى مغازه و در را باز كنى، بالاغيرتاً خوابت نبرد و تلفن را هم نزديك سرت بگذار. راننده پاسخ داد: اى به روى چشم اوستا، خيالت راحت باشد، به محض آنكه زنگ زدى مثل قرقى خودم را مى رسانم... چند دقيقه بعد هر سه مرد از وانت پياده شده وبه طرف مغازه رفتند. يكى از آنها كه كيسه اى را در دست داشت، پس از اينكه مطمئن شد كسى درآن نزديكها نيست انبرقفل برى را از داخل كيسه درآورده وبه دست مرد ديگر داد، اونيز به سرعت مشغول بريدن قفلها شده ولحظه اى بعد قفلهاى بريده شده را داخل كيسه انداخته و بعد كركره را بالا زد. دو مرد به آرامى و چالاكى وارد مغازه شده و راننده وانت نيز مجدداً كركره را پايين كشيده و قفل هاى تازه خريدارى شده را روى در كركره اى زده وبا خونسردى تمام به طرف وانت خود رفت. نگاهى به بالا و پايين خيابان انداخت، چيزمشكوكى نديد، كليدقفلها را كه در جيب داشت با دست لمس كرده و پس از اطمينان خاطر سوار وانت شده و از محل دور شد. دو مرد كه وارد مغازه شده بودند بااطمينان از اينكه كركره فلزى مغازه ، آنها را از ديد بيرون مصون داشته است با خيال راحت چراغ داخل مغازه را روشن كرده وبه سمت گاوصندوق رفتند. نزديك هاى ظهر بود كه توانستند بالاخره در گاوصندوق را باز كرده وتمام موجودى نقد آن را خارج و داخل كيسه همراه خود بگذارند. كارشان كه تمام شد يكى از آنها بسته اى نان و چند قوطى كنسرو و نوشابه را از داخل كيسه در آورده وبساط ناهار را گستراند. پس از صرف ناهار و كشيدن سيگار، هر دو مرد در گوشه اى از مغازه دراز كشيده و به استراحت پرداختند تادر آخر شب بتوانند با حوصله و سر فرصت اجناس گرانقيمت را جمع آورى و داخل كارتن قرار دهند. *** صاحب مغازه كه روز جمعه را به اتفاق خانواده اش در منزل اقوام گذرانده بود، عصر هنگام پس از خاتمه ميهمانى و در راه برگشت به منزل عمداً راهش را از خيابانى كه مغازه اش در آن واقع بودانتخاب كرد تا سرى هم به مغازه زده واطمينان يابد كه اتفاقى نيفتاده است. در جلوى در مغازه اتومبيل را كنار خيابان پارك كرده ودر حالى كه خانواده اش درون ماشين به انتظار نشسته بودند از آن پياده شد و به سمت مغازه اش رفت. هيچ مورد مشكوكى به چشم نمى خورد نگاهى به قفلهاى كركره انداخت تا از بسته بودن آن مطمئن شود، براى اطمينان بيشتر دستى به يكى از قفلها زده و نگاهى به علامت كوچك روى آن انداخت، خيالش كه راحت شد دوباره به طرف اتومبيلش برگشته و پس از روشن كردن آن به طرف منزل حركت كرد. دو مرد كه در داخل مغازه به استراحت مشغول بودند، متوجه شدند كه شخصى قفلهاى در مغازه را امتحان مى كند و پس از لحظاتى كه از رفتن آن شخص گذشت، هر دو نگاهى به هم انداخته و خنديدند. نقشه آنها به خوبى انجام شده و صاحب مغازه متوجه تعويض قفلها نشده بود. ساعتى بعد دو مرد پس از خوردن شام، با حوصله و در نهايت دقت و آرامش مشغول جمع آورى وسايل گرانقيمت و چيدن آنها در داخل چند كارتن شدند. نزديكى هاى سحر بود كه كارشان تمام شد، استراحتى كوتاه كرده و سپس يكى از مردها با تلفن همراهش با دوستش محمدسياه تماس گرفته و از او خواست كه رأس ساعت ۶ صبح به دنبالشان بيايد. تازه رفت و آمد اتومبيلها در شهر شروع شده و مردم آماده رفتن به سر كار خود بودند كه وانت رنگ و رو رفته جلوى مغازه توقف كرد. راننده پس از اينكه خوب اطراف را نگاه كرده و مطمئن شد كه هيچ يك از مغازه ها هنوز باز نشده اند، از ماشين پياده شده و با كليدهايى كه همراه داشت قفلهاى مغازه را باز كرده و كركره را بالا زد. اگر كسى به او توجه مى كرد، به طور يقين فكر مى كرد او صاحب مغازه است. لحظه اى بعد، هر سه مرد مشغول بيرون آوردن كارتن ها و گذاشتن آنها پشت وانت شده بودند. پس از خاتمه كارشان، مجدداً كركره را پايين كشيده و پس از قفل كردن آن، سوار اتومبيل شده و در بين اتومبيل هايى كه هر لحظه به تعداد آنها اضافه مى شد ناپديد شدند. *** ساعت نزديك ۹ صبح بود كه صاحب مغازه به محل كارش رسيد، دو نفر شاگردش كه هميشه زودتر از او به مغازه مى آمدند پشت در بسته مغازه روى زمين چمباتمه زده بودند. صاحب مغازه با تعجب از آنها سؤال كرد چرا در مغازه را باز نكردند؟ و آنها توضيح دادند كه هرچقدر تلاش كرده اند قفلها باز نشده است. صاحب مغازه به تصور اينكه ممكن است كليدى كه پيش آنها است خراب شده، دسته كليد خود را از جيب بيرون آورده و شروع به كلنجار رفتن با قفلها شد اما بعد از اين كه نتيجه اى نگرفت از شاگردش خواست كه به دنبال كليدساز برود ـ دقايقى بعد كليدساز در محل حاضر شده و پس از معاينه قفل و كليدها به آنها گفت اصلاً اين كليدها مربوط به اين قفلها نيستند. صاحب مغازه كه هرلحظه بر دلهره و نگرانيش افزوده مى شد از كليدساز خواست كه هر چه زودتر، قفلها را باز كند. پس از بازشدن قفلها و بالارفتن كركره، اولين چيزى كه توجه صاحب مغازه و شاگردانش را به خود جلب كرد. ويترين و قفسه هاى خالى مغازه بود. مرد دودستى به سرش كوفت و با عجله به داخل مغازه دويد. ديدن در باز گاو صندوق آخرين توان او را گرفته و وسط مغازه نقش برزمين شد. توصيه هاى انتظامى ـ براى مغازه بايد از كركره هاى فلزى مشبك استفاده كرد تا هنگام بسته بودن مغازه، داخل آن از بيرون قابل رؤيت باشد. ـ قفلهاى كتابى نسبت به ساير قفلها از ايمنى بيشتر برخوردار هستند، با انتخاب اين نوع قفلها و روشن گذاشتن چراغ داخل مغازه، ضريب ايمنى مغازه خود را در هنگام تعطيل بودن افزايش دهيد.
|