دوشنبه ۹ آذر ۱۳۸۳ - ۱۶ شوال ۱۴۲۵
Mon, Nov 29, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۹۸۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
نوشته: آرتور كنال دويل
راز دره بازكوم
نوشته: آرتور كنال دويل
191703.jpg
بخش سوم

در قسمت هاى گذشته خوانديد كه واتسون با دريافت تلگرامى از شرلوك هلمز خود را به سرعت به ايستگاه قطار رسانيد. در طول راه بود كه از حرفهاى شرلوك هلمز متوجه شد آنان براى بررسى پرونده مرگ مردى به نام مك كارتى عازم سفر شده اندو پس از مرگ اين مرد بوده كه پسر او به جرم قتل دستگير شده است. پسر مك كارتى در دفاعيات خود همواره ارتكاب قتل و جنايت را انكار كرده وگفته بود كه آن روز بعداز بازگشت از سفر به ديدن پدرش به نزديكى بركه رفته و با شنيدن صدايى سوت مانند كه ميان آنها به رمز بيان مى شده در برابر پدرش ظاهر شده ولى پدرش باعصبانيت او را از خود رانده و سپس او چندصدمتر جلوتر با شنيدن فرياد پدر و شليك گلوله وقتى به محل بازگشته با جسد پدرش روبرو شده است. هلمز پس از رسيدن به هتل با دختر جوانى برخورد كرد واين دختر جوان از او خواست تا بيگناهى پسر مك كارتى را ثابت كند. هلمز بعداز رفتن به صحنه جنايت موفق به پيداكردن مداركى شد وبعداز برداشتن نمونه هايى از محل جنايت بلافاصله به خانه ويلايى ترنر رفت و با گذاشتن يادداشتى براى اين پيرمرد بيمار به هتل بازگشت واينك بخش پايانى داستان.
ـ واتسون اينجا را نگاه كن وكنار من بنشين بايد با تو حرف بزنم. راستش دقيقاً نمى دانم مى خواهم چه كار كنم ولى مى خواهم نظر تو را بدانم . هلمز سيگارى روشن كرد وگفت:
ـ دراين پرونده دو نكته درمورد مك كارتى جوان وجود دارد كه هم من و هم تو را علاقه مند كرده است هرچند كه بخشى از آن مورد علاقه من است وشايد تو با آن مخالف باشى. حقيقت اين است كه پدرش صداى « كوتى » را از خودش بدون اينكه پسرش را ببيند درآورده است وبعد هم كلمه اى شبيه به « رت» به معناى خرگوش گفته است. البته او كلمات مختلفى را گفته ولى پسرش همين را درك كرده است. خب حالا من و تو با توجه به اين دو نكته بايد تحقيقاتمان را ادامه بدهيم و فرض را براين بايد بگذاريم كه تمام حرف هاى مك كارتى پسر درست است.
ـ كوتى چيست؟
ـ من مطمئن هستم كه اين علامت وناله براى پسر مك كارتى نبوده و پسر او خيلى دورتر بوده يا پدرش بتواند بفهمد كه پسرش آنجاست . بنابراين او اين صدا را براى جلب توجه شخص ديگرى كه با او قرار ملاقات داشته درآورده است. اين صدا شبيه ناله است وبين استراليايى ها مرسوم است پس به احتمال قوى كسى كه مك كارتى قصد ديدار با او را در دره بازكوم داشته يك استراليايى است.
ـ پس كلمه « رت» به معنى خرگوش چه؟ هلمز كاغذ بزرگى را از درون جيب اش بيرون آورد آن را با دقت روى ميز پهن كرد. آن كاغذ نقشه منطقه ويكتوريا بود.
ـ اين نقشه را ديشب بعد از زدن تلگراف به بريستول دريافت كردم. هلمز انگشتش را روى بخشى از نقشه گذاشت و گفت:
ـ بخوان! واتسون خواند: ارت. هلمز دستش را بالا آورد وگفت: بالارت هلمز آرام گفت: اين كلمه اى بوده كه مرد در حال مرگ خود گفته و پسرش تنها بخش آخر كلمه را شنيده است. ببين! او مى خواسته نام قاتل يا شهرى را بگويد و از اين طريق قاتلش را شناسايى كند. واتسون گفت: اين عالى است.
من تمام آن منطقه را جست وجو كردم حرف پسر مك كارتى در مورد كت خاكسترى رنگ هم درست بود و من حالا به دنبال مردى استراليايى از بالارت با يك كت خاكسترى رنگ هستم. در آن منطقه مردم محلى مى توانند به آسانى به اطلاعات دست پيدا كنند و براى غريبه ها به دست آوردن هرگونه اطلاعاتى مشكل است.
واتسون گفت: كاملاً درست است. خوب حالا برمى گرديم به كشفيات امروز. با جزئيات و اشيا و خاكى كه من از محل قتل برداشتم وآزمايشاتى كه انجام دادم به چيزهاى مهمى رسيدم كه به نظر لستراد احمق اين جزئيات بى اهميت و كاملاً بى خود است ، اما همين جزئيات ، خصوصياتى از صحنه جنايت را براى من روشن كرد. اما تو چطور از ميان اين چيزها به حقايق دست پيدا كردى؟ تو مى دانى كه روش من اين است كه يافته ها و كشفياتم را از روى توجه و بررسى مسائل بى اهميت پيدا مى كنم. من قد قاتل و خصوصيات ظاهرى در مورد پايش را از روى اثر پاهاى او در جنگل پيدا كردم و فهميدم. مى دانى رد چكمه هاى او كاملاً عجيب بود. اما شل بودن او چه طور؟ اثر ردپاى راست وى خيلى كمتر از اثر ردپاى چپ او بود، زيرا وزن كمترى را در آن پا انداخته بود براى اينكه او مى لنگيده است. اما چپ دست بودن او چى؟ من پرونده پزشكى را مطالعه كردم و جاى اصابت ضربه را ديدم و با بررسى نحوه ضربه خوردن و اينكه بلافاصله از پشت سر به او ضربه زده شده، متوجه شدم كه حتماً قاتل چپ دست بوده كه توانسته از سمت چپ ضربه اى با چنين قدرت وارد كند. او پشت درختها مخفى شده بوده و شاهد مشاجره پدر و پسر بوده، او حتى آنجامشغول سيگار كشيدن بوده است، من خاكستر سيگار وى را پيدا كردم كه با اطلاعات كمى كه در سر سيگار و تنباكو داشتم از خاكستر متوجه شدم كه او سيگار هلندى مى كشيده است. همان طورى كه مى دانى من توجه خاصى به خاكستر سيگارها دارم و آشنايى كامل با مشخصات خاكسترش از ۱۴۰ نوع مختلف سيگار پيپ و تنباكو دارم و با پيدا كردن خاكستر سيگار سراغ كتابم رفتم و با مطالعه آن متوجه شدم كه يك نوع سيگار هلندى بوده كه در «روتردام» درست مى شود. و چوب سيگار؟ متوجه شدم كه ته سيگار او با دهانش تماس پيدا نكرده است، بنابراين چوب سيگار استفاده كرده است.
در حين گفت وگو بوديم كه كارگر هتل در زد و گفت: آقاى «جان ترنر» تشريف آوردند. او داخل شد. او داراى شانه هاى پهن پاى شل، صورت رنگ پريده و قيافه عجيبى بود. از ظاهر او شدت بيمارى اش كاملاً مشهود بود. هلمز به او گفت: يادداشت مرا دريافت كرديد؟ خواهش مى كنم بنشينيد. بله امروز برايم آوردند. شما خواسته بوديد براى جلوگيرى از يك رسوايى بزرگ مرا ببينيد. براى چى مى خواستيد مرا ببينيد. هلمز گفت: من همه چيز را راجع به مك كارتى مى دانم. او در حالى كه سرش را ميان دستانش گرفته بود، گفت: خدايا كمكم كن. به هلمز گفت: دخترم بيچاره دخترم. اگر بفهمد من بازداشت شدم ناراحت خواهد شد. هلمز پاسخ داد: ولى شما بازداشت نشديد. چون من پليس نيستم. من اينجا هستم. چون دختر جوان شما از من خواست به اينجا بيايم و حقيقت را روشن كنم تا مك كارتى جوان آزاد شود. ترنر گفت: من در حال مرگم و سالها است كه ديابت دارم و شايد تا يك ماه ديگر زنده نباشم و ترجيح مى دهم زير سقف خانه خود بميرم تا در زندان. هلمز به آرامى آمد و كنار او نشست.
شما فقط به من حقيقت را بگوييد و  زير  آن را امضا كنيد. دوست من هم به عنوان شاهد اينجا خواهد بود. من به شما قول مى دهم در آخرين فرصت و دادگاه مك كارتى كه شايد تا يك ماه طول بكشد آن را به دادگاه ارائه بدهم و زودتر اقدامى نكنم. باشد من فقط نمى خواهم دخترم زياد شوكه شود. نقشه اين كار خيلى طول كشيد اما تعريف كردنش زياد طول نمى كشد. شما مك كارتى را نمى شناسيد. او مثل شيطان بود، او زندگى مرا نابود كرد. سايه قدرت او ۲۰سال است كه روى زندگى من سنگينى مى كند. براى شما مى گويم كه اولين بار چگونه وارد زندگى من شد. اوايل سال۶۰ بود كه در يك حفارى معدن مشغول كار بوديم. ما تحت نظر فردى به نام جك فعاليت مى كرديم. د رمنقطه اى به نام «بالارت» و شش نفر بوديم كه اسم خودمان را گروه «بالارت» گذاشتيم. يك روز واگن قطارى حاوى طلا از «بالارت» به ملبورن مى رفت و ما منتظر آمدن آن شديم و به آن حمله ور شديم. از گروه ما سه پسر جوان كشته شدند. من هم كمى آسيب ديده بودم اما تپانچه ام را روى گردن راننده واگن گذاشتم و از او خواستم تا طلاها را به من بدهد و او همان مك كارتى بود ما سه نفر طلاها را قسمت كرديم و رفتيم به انگليس بدون اينكه كسى از ماجرا مطلع شود و به ما شك كند.
ما پولدار شده بوديم كم كم در كارهاى مختلف سرمايه گذارى كردم و بعد تصميم گرفتم به اين منطقه بيايم و اين املاك و مستغلات را خريدارى كنم و در اينجا ازدواج كردم و همسرم پس از به دنيا آوردن آليس مرا ترك كرد و به جهان باقى شتافت. من ماندم و آليس كوچك. همان زمان كه به اين منطقه براى سرمايه گذارى آمده بودم، براى دومين بار بود كه او را ديدم كه با يك كت پاره و چكمه هاى كهنه در خيابان نشسته بود. او به محض ديدن مرا شناخت به سمت من آمد و گفت: سلام جان، حالت چطوره؟ تو دوتا فاميل پيدا كردى من و پسرم. اگر ما را نپذيرى و از ما مراقبت نكنى من به انگليس برمى گردم و زندانهاى انگليس هميشه پليس دارد و در آنجا منتظر تو مى شويم. و بدين طريق بود كه آنها ساكن بهترين ملك و مزرعه من شدند آن هم به طور رايگان و مجانى از آن زمان به بعد من ديگر در آرامش نبودم، واقعاً مى ترسيدم كه گذشته ام برملا شود و وقتى دخترم بزرگتر شد و با پسر او دوست شد، ترس من بيشتر شد. او هر چه مى خواست من برايش فراهم مى كردم و اصلاً نمى گذاشتم از دست من ناراحت و عصبانى شود، او همه چيز داشت بدون اينكه تلاش كند. اما اين اواخر از من دخترم را مى خواست ومى خواست دخترم را به پسرش بدهم و من اصلاً راضى به انجام اين كار نبودم براى اينكه نمى خواستم، با دادن دخترم به پسر او، او را صاحب تمامى املاك و دارايى خودم كنم. زيرا او بدين طريق مى خواست تمام دارايى مرا تصاحب كند. اين بود كه تصميم گرفتم به گونه اى قضيه را فيصله دهم.
او را وسط راه بركه يعنى ميان راه منزل خودم و او، ديدم، اما وقتى من آنجا رسيدم او مشغول صحبت با پسرش بود، بنابراين من يك سيگار روشن كردم و پشت درخت منتظر ايستادم تا صحبت آنها تمام شود، اما حرفهاى آنها مرا تا مرز جنون كشيد، او به پسرش اصرار مى كرد كه با دختر من ازدواج كند و به او مى گفت حتى اگر آليس يك زن خيابانى هم باشد، تو بايد با او ازدواج كنى. من از اينكه اختيار و تصميم گيرى زندگيم دست چنين مرد رذل و نامردى افتاده بود، خيلى عصبانى بودم و ديگر حاضر نبودم به اين خفت ادامه دهم و با خود فكر كردم من كه ديگر تا مدت زمان زيادى زنده نخواهم ماند، پس چرا اين ننگ را از زندگى خود پاك نكنم و اين كار را انجام دادم، چون با اين كار مى توانستم دخترم، ثروتم و گذشته ام را محفوظ نگه دارم و حفظ كنم و همين وسوسه باعث شد تا اين كار را انجام دهم. اما كتم را روى زمين جا گذاشتم، بنابراين سريع برگشتم تا آن را بردارم كه ديدم پسر مك كارتى بالاى سر اوست، من براى دخترم خيلى ناراحتم و نمى دانم اگر او اين ماجراها را بفهمد چه اتفاقى خواهد افتاد. شما تصميم داريد با من چه كنيد. هلمز به آرامى پاسخ داد: من در رابطه با بيمارى شما كه كارى نمى توانم انجام دهم، چون همانطور كه خودتان مطلعيد به زودى بايد با مرگ دست و پنجه نرم كنيد و در محضر خداوند به سؤالات پاسخ دهيد اما در مورد اعترافاتتان كه من قاضى نيستم و حكمى نمى دهم تا زمان انجام دادگاه پسر مك كارتى اگر دادگاه او را متهم كرد كه مجبورم قضيه را روشن كنم و او را از مجازات نجات دهم،اما اگر تبرئه شد، من هيچ حرفى به كسى نمى زنم و اسرار تو را مخفى نگه مى دارم و اجازه نمى دهم هيچ موجود زنده اى به جز من و دوستم از راز تو باخبر شود. پيرمرد به آرامى خداحافظى كرد و از ما جدا شد و رفت هلمز به آرامى گفت: خدا به همه ما كمك كند. من تا حالا پرونده هاى زيادى را ديده بودم ولى اين يكى با همه فرق داشت. پسر مك كارتى از اتهام تبرئه شد و هلمز با هيأت گروهى به طور مخفيانه صحبت كرد. ۷ماه بعد از ملاقات ما با ترنر، او فوت كرد و دخترش با پسر مك كارتى ازدواج كرد. پسر مك كارتى گارسونى رستوران را فراموش و زندگى خوبى را با دختر ترنر آغاز كرد و سعى كردند تا گذشته غمبار را فراموش و جبران كنند.
جنايتكارى با يك عينك دودى
191715.jpg
ترجمه : ناز آفرين ـ ميترا خليلى
جسدى در ميان آهن قراضه هاى راه آهن متروكه فيلادلفيا در خيابان بريج نزديك خيابان فرانكفورت پيدا شده بود. كارگران حمل و نقل آن جسد را كه متعلق به يك زن بود حدود ساعت هشت ونيم صبح ۲۶ آگوست ۱۹۸۵ يافتند اما هويت او هنوز ناشناخته بود. اما تا روز بعدكارآگاهان هويت آن زن را شناسايى كرده بودند: اوهلن پيتنت
۵۲ ساله بود كه در پارك لندپنسيلوانيا زندگى مى كرد. بنا به گزارش پليس وى با ۴۷ ضربه چاقو به قتل رسيده است. در پى آزمايشات روى جسد مشخص شد او پيش از مرگ مورد آزار واذيت جنسى نيز قرار گرفته است.
براى آنكه كارآگاهان مشخص كنند كه هلن پيش از مرگ در كجا بوده است آنان شروع به تحقيقات محلى كردند كه در پى آن بنا به اظهارات همسر سابق وى معلوم شداو آخرين بار در ۱۹ آگوست در خانه خودش ديده شده است. كرميت پيتنت جسد را شناسايى كرد. با وجود آنكه آنان مدتى بود كه زن وشوهر نبودند اما با هم زندگى مى كردند اگر چه كرميت گفته بود كه هلن بدون اطلاع وى خانه را ترك كرده بود و از آنجايى كه آنان از هم جدا شده بودند اين عملى غيرعادى محسوب نمى شد. از آنجايى كه هلن عادت داشت براى وقت گذرانى به مشروب فروشى هاى مختلف برود با افراد غريبه زيادى برخورد داشت و به راحتى مى توانست مورد آزار واذيت قرار گرفته و يا به قتل برسد. در طول يك سال پس از قتل هلن جسد سه قربانى ديگر كه به قاتل وى نسبت داده مى شدند پيدا شد كه روزنامه هاى محلى نام آن قاتل ناشناخته را «شكارچى خيابان فرانكفورت» ناميدند. در اوايل ۱۹۸۶ جسد قربانى بعدى پيدا شد. آناكرول ۶۸ ساله كه وى نيز در حوالى فيلادلفيا زندگى مى كرد. در آن هواى سرد زمستانى در آپارتمانش باز بود وجسد اونيز در حالى كه روى زمين در اتاق خواب افتاده بود پيدا شد.او نيز با ضربات متعدد چاقو به قتل رسيده بود. حدود شش ضربه به پشت و پارگى كه از سينه تابالاى ران وى امتداد داشت و چاقوى آشپزخانه كه بوسيله آن به قتل رسيده بود هنوز در بدن وى قرار داشت. به خاطرنزديكى مكان وزمان وقوع اين جنايت با قتل هلن پيتنت پليس احتمال مى داد كه اين دو جنايت توسط يك قاتل صورت گرفته است. اما آنچه مسلم بود آنان خيلى اين احتمال را جدى نگرفته بودند.
آناكرول نيز مانند هلن در مشروب فروشى هاى اطراف فرانكفورت ديده شده بود. در واقع هر سه جسد در يك مشروب فروشى به نام گلدن بار ديده شده بودند كه در حوالى خيابان فرانكفورت نزديك پايانه قطار قرار داشت. جسد سوزان اوف ۶۴ ساله نيز در آپارتمان وى در حالى كه با شش ضربه چاقو به پشتش به قتل رسيده بود پيدا شد.منزل وى در خيابان ريچموند بود كه حدود هفت مايل با محل وقوع جنايت قبلى فاصله داشت. آنچه تحقيقات پليس را دچار مشكل مى كرد اين واقعيت بودكه افراد زيادى از مكانهاى مختلف به خيابان فرانكفورت مى آمدند واين به خاطر وجود مشروب فروشى ها و بارهاى متعددى بود كه تمام شب باز بودند و همين امر آن منطقه را شلوغ و پر رفت وآمد كرده بود. بنابراين در چنين منطقه اى قتل به راحتى مى توانست اتفاق بيفتد به طورى كه قاتل آن نيز شناسايى نشود.از طرفى مشكل ديگر در مورد اين قتلها اين بودكه پليس هنوز قبول نكرده بود كه اين قتل ها توسط يك قاتل زنجيره اى صورت گرفته است چون جنايات در محله هاى مختلف شهر به وقوع پيوسته بود.در همين زمان كه چهارمين جسد پيدا شد يعنى ساعت هفت ونيم صبح هشتم ژانويه ۱۹۸۷ . جين دوركين در خيابان زندگى مى كرد بيشتر كنار يك شيرينى پزى متروكه كه با گلدن بار دو ساختمان فاصله داشت. او ۲۸ سال داشت كه به طور يقين طعمه خوبى براى آزار واذيت و يا حتى قتل به حساب مى آمد.جسد وى توسط يك كارگر رستوران در ميان جعبه هاى ميوه درانبار يك ميوه فروشى واقع در غرب خيابان فرانكفورت پيدا شد در حالى كه با ۷۴ ضربه چاقو كه به سينه و پشت وى وارد گشته بود به قتل رسيده بود. آن محل در واقع يك بلوك با جايى كه هلن كشته شده بود فاصله داشت. خون به همه جا پاشيده بود همچنين آزمايشات مشخص كردند كه وى مورد آزار و اذيت جنسى نيز قرار گرفته است. چيزى كه براى پليس مسلم بود آشنايى قاتل با جين بود چون او دختر قوى بنيه اى بود و با افرادى كه نمى شناخت به جايى نمى رفت حتى يك بار كه پليس به خاطر جرمى كه مرتكب شده بود قصد دستگيرى وى را داشت حتى هفت پليس نيز حريف وى نشدند.
پس از چهارمين قتل روزنامه ها پليس را براى يافتن قاتل تحت فشار گذاشتند.ديگر كاملاً روشن بود كه يك قاتل زنجيره اى در فيلادلفيا آزادانه مى گردد. مقامات پليس به سرعت نيروى ويژه اى براى پيدا كردن قاتل تشكيل دادند. آنان مى خواستند بدانند كه آيا در آن منطقه كسى شاهد چيزى بوده است كه به نوعى به اين جنايات مربوط شود. در تحقيقات محلى با زنى كه در گلدن بار كار مى كرد و قربانى ها را قبلاً در آنجا ديده بود ساعت ها صحبت كردند. همچنين دريافتند كه جين اغلب درزمستانها به خاطر سرما به آن «بار» مى رفته است. آنان همين طور با مشتريان جديد و قديمى بار گفت وگو كردند. در بين كارمندان بار، دى هيوجز معتقد بود كه قاتل يكى از مشتريان بوده است او حتى به يكى از مشتريان نيز مشكوك بود ولى راهنمايى هاى او به هيچ مشخصه اى كه توسط آن بتوانند او را پيدا كنند اشاره اى نداشت. اوزف سه روز قبل از قتل در «بار» ديده شده بود وبا مردم نيز صحبت كرده بود. مارگارت ووگان ۶۶ ساله قربانى ديگرى بود كه جسد او را در آپارتمانى واقع در خيابان پن پيدا كردند. او كه قبلاً در همان آپارتمان سكونت داشت در همان روز به خاطر عدم پرداخت اجاره خانه از آپارتمان بيرون شده بود. وى با ۲۹ ضربه چاقو به قتل رسيده بود درست سه بلوك آن طرفتر از محلى كه جين دوركين را در همان سال پيدا كرده بودند. يكى از مستخدمين بار او را شب قبل در آنجا با يك مرد قفقازى ديده بود. به كمك مشخصاتى كه وى از چهره آن مرد داد پليس توانست طرحى از چهره آن مرد بكشد و در تمام شهر پخش كند.اما كسى وى را شناسايى نكرد. در ۱۹ ژانويه ۱۹۸۹ ترزا سيورتينو كه ۳۰ سال داشت در آپارتمانش پيدا شد در حالى كه با ۲۵ ضربه چاقو به قتل رسيده بود. آپارتمان وى كه در آن به تنهايى زندگى مى كرد درست سه بلوك با پنجمين قربانى و يك بلوك ونيم با خيابان فرانكفورت فاصله داشت. او نيز مانند دوركين قبلاً در آسايشگاه هاى روانى مختلف تحت معالجه قرار گرفته بود و در همان زمان به قتل رسيدنش نيز در حال درمان بود. جنازه وى را در حمامى از خون در كف آشپزخانه پيدا كردند. او با ۲۵ ضربه كارد آشپزخانه كه به صورت و بازوها و سينه او وارد آمده بود كشته شده بود در حالى كه آثار آزار و اذيت جنسى به وضوح در جسد او ديده مى شد. قاتل چاقو را در سينك ظرفشويى قرار داده بود و ردپايى از خون به جاى گذاشته بود. يكى از همسايه هاى وى شب قبل سروصداى درگيرى و افتادن جسم سنگينى را به روى زمين شنيده بود. صحنه جنايت نيز نشان مى داد كه بين آنان درگيرى پيش آمده وخون همه جا پاشيده بود. او نيز مانند ساير قربانيان در خيابان فرانكفورت زياد رفت وآمد مى كرد وهمچنين دوستان مختلفى داشت. به هر حال افرادى وى را با يك مردميانسال قبل از ساعت شش بعدازظهر كمى قبل از شنيده شدن سروصدا از منزل او ديده بودند. در حالى كه اين احتمال كه قتل ها توسط يك نفر انجام گرفته است براى پليس قوى تر مى شد آنان شروع به بررسى فايل هاى قديمى كردند تاشايد ارتباطى بين اين قتل ها پيدا كنند.يكى از آنها كاترين جونز ۲۹ ساله بود كه در ۲۹ ژانويه جسد يخ زده وى را در برف ها پيدا كردند. او پيشخدمت و مشترى بارهاى خيابان فرانكفورت بود. در حالى كه نحوه به قتل رسيدن وى او را از ساير قربانيان متمايز مى كرد ولى باز هم پليس نمى توانست اين قتل را جدا از قتل هاى سريالى ديگر بداند. فك وى شكسته شده بود و جمجمه وى نيز كاملاً خرد شده بود. خانواده قربانيان از پليس خواسته بودند كه با پيدا كردن قاتل از جنايات ديگر جلوگيرى كند. اما آنان به خواسته خود نرسيدند. بيست و نهم آوريل ۱۹۹۰ حدود ساعت ۲ صبح پليس گشت جسد كارول دود ۴۶ ساله را در خيابان فرانكفورت پيدا كرد. به او ۳۶ ضربه چاقو وارد شده بود و صورتش نيز به كلى صدمه ديده بود. همينطور كف يكى از دستهايش با چاقو مضروب شده بود كه بيانگر مقاومت وى در برابر ضارب بود. پس از تحقيقات مشخص شد چند ساعت قبل از قتل او بامردى سفيدپوست ديده شده بوده كه با هم قدم مى زدند. پليس حدس مى زد قاتل طعمه هاى خود را پس از آنكه از بار خارج مى شدند تعقيب و ناگهان به آنان حمله مى كرده . بنابراين شروع به صحبت با افرادى كردند كه در محل ساكن بودند و يا كار مى كردند. در همين گفت وگوها آنها به جوانى به نام لئونارد كريستوفر كه در يك ماهى فروشى كار مى كرد مشكوك شدند.او در بازجويى هايش نيز تصديق كرده بود كه يكى از قربانيان يعنى مارگارت وگان را مى شناخته است. آنچه پليس را به وى بيشتر مشكوك مى كرد اين بود كه وى در بازجويى هايش اظهار كرده بود در شب حادثه با دوست دخترش بوده در حالى كه دوستش آن را تكذيب مى كرد. همچنين در شبى كه دود به قتل رسيده بوده لئونارد و دود با هم در بار و همچنين بيرون بار ديده شده بودند. همچنين لئونارد را در همان شب در حالى كه به شدت عرق مى ريخت و يك چاقوى بزرگ به كمرش بسته بود ديده بودند. طى جست و جو در آپارتمان لئونارد پليس پيراهن خونى وى را پيدا كرد. كريستوفر براى اثبات بى گناهى اش به يكى از دوستانش در مغازه ماهى فروشى زنگ زد. دوست وى به پليس گفت كه رئيس لئونارد ازوى خواسته بود تا خونى كه در خيابان ريخته بود را پاك كند و به همين دليل لباس وى خونى است. تمام افرادى كه لئونارد را مى شناختند قاتل بودن وى را امرى ناممكن مى دانستند و به نظر آنها نسبت دادن اين قتل ها به وى كاملاً اشتباه بود. اما اگرچه لئونارد سياه پوست بود و همين طور آن مرد سفيدپوست ميانسالى كه با قربانيان ديده شده بود نيز نبود ولى كريستوفر در ۵ مه به اتهام قتل و آزار واذيت و داشتن آلت قتاله بازداشت شد. اما با وجود آنكه در زمان زندانى بودن وى زن ديگرى نيز به قتل رسيد پليس هنوز اعتقاد داشت كه او قاتل است.
در ۲۰ ژوئن لئونارد كريستوفر با اتهام قتل روانه دادگاه شد، در حالى كه دو شاهد براى اين اتهام وجود داشتند. يكى از آنها «امالاى» يك زن خيابانى بود كه حدود ساعت يك صبح لئونارد راديده بود كه به خيابان پشتى ماهى فروشى رفته و بعدهم صداى فريادهاى زنى را شنيده و پس از آن چون« امالاى» سوار ماشين مردى شده بود ديگر چيزى نديده بود. شاهد دوم نيز ادعا مى كرد كريستوفر درحالى كه پيراهنش را در دست گرفته بود و يك چاقو به دست داشته خيابان را ترك كرده است. وكيل مدافع كريستوفر اظهارات شهود را ضد ونقيض و بى اساس دانست. اما با وجود آنكه مجرميت وى اثبات نشده بود مردم ساكن خيابان فرانكفورت فكر مى كردند ديگر پرونده بسته شده و آرامش در آنجا حاكم خواهدبود. ولى آنان اشتباه مى كردند. در همان زمان آنان جسد زنى سى ساله به نام ميشله دنر را در آپارتمانش پيدا كردند كه مانند قربانيان قبلى به قتل رسيده بود. او نيز در شب قتل در بار بوده و سپس با مرد سفيدپوست ميانسالى آنجا را ترك كرده بود. در آن زمان بود كه مردم فكر كردند كه ممكن است پليس در دستگيرى قاتل اشتباه كرده است. اين بدان معنى بود كه اگر پليس او را اشتباه دستگير كرده است بنابراين قاتل آزادانه مى گردد و براى قربانيان بعدى خودنقشه مى كشد. در ۲۷ اكتبر حدود ۵۰ نفر از ساكنين فيلادلفيا در اعتراض به عملكرد پليس تظاهرات كردند آنان تمام مسيرى كه فكر مى كردند قاتل براى يافتن قربانيانش پيموده است طى كردند و با روشن كردن شمع از آنان يادكردند. پليس كه شديداً تحت فشار بود مأمورانى را درخيابانهاى شهر مستقر كرده بود تا مراقب زنانى باشند كه به بارها وارد و يا از آنها خارج مى شوند چيزى كه باعث تعجب آنان بود اين مسأله بود كه هيچ كس مردى را با لباس خونين در خيابان نديده بود واين بسيار عجيب بود چون در چنين قتل هايى حتماً  خون به اطراف مى پاشيد.
در حالى كه پليس هيچ سرنخى به جز ردپاى خونى در يكى از صحنه هاى قتل پيدا نكرده بود وبسيارى از مردم معتقد بودند كه كريستوفر بايد آزاد شود. دادگاه وى در ۲۹ نوامبر ۱۹۹۰ شروع شد. كريستوفر لباسى خاكسترى پوشيده بود و عينك دودى به چشم داشت. به نظر مى رسيد كه قبل از دادگاه گريه كرده است. معاون دادستان جوديت رابينو، در دادگاه او را يك قاتل بى رحم معرفى كرد كه با چاقويى كه رمبو در فيلم هايش استفاده مى كرده قربانيانش را به قتل رسانده است.
او تصديق كرد كه شاهدعينى براى مدعاى خودندارد  ولى افرادى وى را با پيراهن خونى و چاقو به دست در حالى كه از محل وقوع قتل بر مى گشته ديده اند درحالى كه بلافاصله جسد دود را در آن محل پيدا كرده اند. همچنين وى با كرول دود در خيابان ديده شده است، ضمن اينكه وى درباره شب وقوع قتل دروغ گفته است.
وكيل مدافع وى جك مك مهن دردفاع از كريستوفر گفت: مردم وى را فردى معقول مى شناسند كه هيچ سوء سابقه اى ندارد و پليس به دليل آنكه به شدت تحت فشار بوده تصميم گرفته او را به دادگاه معرفى كند. اما قاضى به او اخطار داده كه وارد مواردى كه به دادگاه مربوط نمى شود نگردد. اماوكيل كريستوفر ادامه دادكه پيش از دستگيرى او تنها موارد قتل شش مورد بوده است و سه مورد ديگر پس از دستگيرى وى اتفاق افتاده است. در همين زمان بود كه وكيل مدافع ودادستانها شروع به فرياد زدن به همديگر كردند.اما وكيل همچنان ادامه داد كه يكى از شهود زنى خيابانى است وديگرى يك ولگرد است. كريستوفر هيچ جراحتى نديده است وهيچ نشانه جسمانى او را به صحنه هاى قتل مرتبط نمى كند. هيچ چاقو و يا آلت قتاله اى از وى پيدا نكرده ايد و هيچ دليلى براى متهم كردن وى نداريد. اما دادستان روبينو دفاعيات وكيل مدافع را قطع كرد و گفت روز پس از قتل كه مغازه باز شده بود كريستوفر به رئيس خودجيسافنگ خبر وقوع قتل را داده است در حالى كه هنوز بجز پليس كسى از اين مسأله خبر نداشته است. او همچنين به رئيسش گفته بوده كه شايد دود را من كشته باشم. درست پنج روز بعد از قتل او به فنگ گفته بوده كه شب ها نمى تواند بخوابد و درست روز قبل از دستگيرى اش از رئيسش خواسته بوده كه وى را در قفسه فروشگاه پنهان كند چون امكان دستگيرى او وجود دارد. وى اين اعترافات را فقط نزد رئيسش كرده بود . نكته ديگرى كه دادستان به آن اشاره كرد لكه خونى بود كه روى پيراهن وى ديده شده بود اما آن قطره خون به قدرى كوچك بود كه نمى توانستنداز طريق آزماش دى ان اى آن را به مقتولين نسبت دهند.اما در اطراف محل جنايت دستمالى خونى كه گروه خونى او را داشت پيداشده بود. ولى كريستوفر اظهار داشت زمانى كه در منزل دوست دختر خود بوده از پنجره مردى را ديده كه دستانش را با دستمالى پاك كرده و سپس آن را روى زمين انداخت. اما اشكال در آنجا بود كه وى را در آپارتمان دوست دختر او نديده بود. دادگاه خيلى زود پايان يافت يعنى در ۱۱ دسامبر در حالى كه وكيل مدافع وى با روند دادگاهى وى كاملاً مخالف بود و آن دادگاه را بسيار «مزخرف» قلمداد مى كرد پايان يافت. اما دادستان روبينو دليلى براى اظهارات دروغ شهود نمى ديد. در حقيقت بعضى از آنان دوستان كريستوفر بودند. به علاوه روبينوبه دادگاه متذكر شد كه وى دو شاهدديگر را نيز دارد كه آنان وى را در حال گفت وگو با دود در بار در همان شبى كه او به قتل رسيده بوده ديده بودند. او همچنين دوست دختر كريستوفر يعنى ويوين كارتر را به جايگاه شهود خواند. وى اظهارات كريستوفر را درباره آن شب تكذيب كرد و گفت برخلاف گفته وى او آن شب را با كريستوفر نبوده است. پس از آن قاضى از هيأت منصفه درخواست كرد كه حكم خود را صادر كند. آنان پس از چهار ساعت مشورت اعلام كردند حكم را روز بعد خواهند داد.روز بعد يعنى ۱۲ دسامبر كريستوفر را به خاطر قتل از نوع درجه اول كرول دود مجرم اعلام كردند. كريستوفر هيچ عكس العمل محسوسى نشان نداد.اما وكيل مدافع وى سرش را به علامت تأسف تكان داد. اگرچه دادستان درخواست مجازات اعدام كرده بود وى به حبس ابد محكوم شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |