|
روشنفكرى : نمايندگى فرهنگى يا داورى فرهنگى؟
|
|
|
مصطفى ملكيان
محافل و چهره هاى روشنفكرى، چندى است كه نگاه نقاد خود را از بيرون و ديگران به سمت خود معطوف داشته است. روشنفكران اين بار، خود مقوله روشنفكرى (معنا، دسته بندى و جريانهاى روشنفكرى و كارنامه و سنت آن) را به پرسش و تحليل گرفته اند. مصطفى ملكيان در نوشتار پيش رو، با قراردادن مجموعه تلقى ها از روشنفكرى را در ذيل دو عنوان «تلقى سياسى» و «تلقى فرهنگى»، به بيان وجوه تمايز وتفاوت ميان اين دو دسته تلقى مى پردازد و خود، جانب تلقى فرهنگى را مى گيرد. ملكيان اين نوشته را به مثابه پيشگفتارى براى چهارمين شماره در آستانه انتشار «ناقد» نگاشته است. ناقد نشريه ماهانه تخصصى در حوزه فلسفه و الهيات است كه محتواى مطالب آن با نظارت و مشورت مصطفى ملكيان منتشر مى شود. ناقد چهارم افزون برمقاله «تأملى در تقسيم بندى روشنفكرى به دينى و سكولار» به قلم مقصود فراستخواه كه اين تقسيم بندى را به لحاظ منطقى بى وجه مى داند، دربردارنده مقاله اى با عنوان جامعه شناسى حقوق از ماكس وبر با برگردان يدالله موقن است و همچون شماره هاى پيشين مقاله اى درباره حقوق بشر دارد با عنوان : «روايت هاى موسع و مضيق حقوق بشر» از جوزف چان با ترجمه محمدكيوانفر. از على طهماسبى نيز نوشتارى با عنوان «نبوت و فرمانروايى در يك داستان دينى» ديده مى شود و مدعاى وى اين است كه از «حكم» به معناى بيان حق و باطل نمى توان «حكم» به معناى حكومت را نتيجه گرفت. نيز دو مقاله در حوزه فلسفه اخلاق با عنوانهاى : نسبيت اخلاقى (از ديويد ونگ / برگردان مسعود صادقى) و عينيت اخلاقى (از جيمز ريچلز با ترجمه ايرج احمدى) ديده مى شود كه اولى روايت معتدلى از نسبيت گرايى فرااخلاقى را عرضه مى كند و دومى روايت معتدلى از عينيت گرايى اخلاقى را. تأملات كلامى در باب پلوراليسم دينى (از كلود ژفره با ترجمه افسانه نجاتى ) و سيرى در زندگى و آراى «آنرى دروش» به قلم سارا شريعتى نيز واپسين مقالات ناقد است. اين بار نيز مدير مسؤول محترم ناقد ، پيش از انتشار نشريه، مقاله حاضر را در اختيار خوانندگان «ايران» قرار داده است. گروه انديشه
به نظر مى رسد كه مى توان مجموع تلقى هايى را كه از روشنفكرى وجود دارند تحت دوعنوان كلى مندرج ساخت: تلقى سياسى وتلقى فرهنگى. راقم اين سطور، كه خودمدافع تلقى فرهنگى از روشنفكرى است، مقايسه اين دو تلقى را، براى روشن شدن بعضى از وجوه اختلاف نظرى و عملى روشنفكران و نيز براى وضوح يافتن پاره اى از مسائل و مشكلاتى كه پيشاروى ما ايرانيان قرار دارند و راه ما را به سوى هرگونه فعاليت نويدبخش و مثمرثمر بربسته اند، نافع و حتى لازم مى بيند. شك نيست كه براى آن كه از طريق مقايسه چيزى بياموزيم، بايد مصاديقى را برگزينيم كه با يكديگر بيشترين تقابل و تباعد را داشته باشند. درعين حال، توجه داريم كه،واقعاً و در مقام عمل، چه بسا مصاديق اين دو تلقى تا بدان حد كه تصوير خواهيم كرد با يكديگر ناسازگار و از يكديگر دور نباشند. الف ) روشنفكرى كه از شأن خود تلقى سياسى دارد بزرگترين مشكل يا علت العلل مشكلات يا يگانه مشكل جامعه را نظام سياسى حاكم برآن جامعه مى داند و بنابراين، مهمترين و سودمندترين كار خود را مقابله با آن نظام تلقى مى كند، چرا كه بر اين گمان است كه اگر نظام سياسى تغيير كند و اصلاح شود همه يا بخش اساسى مشكلات جامعه مرتفع شده اند. اما در تلقى فرهنگى از روشنفكرى بزرگترين مشكل ياعلت العلل مشكلات يا يگانه مشكل جامعه نظام فرهنگى اى است كه شهروندان جامعه به آن تعلق خاطر دارند و خود را نظراً و عملاً بدان ملتزم مى دانند. هرگونه سوء نيت، جهل و خطايى كه در نظام سياسى جامعه هست بازتاب و معلول فسادى است كه در فرهنگ عامه مردم وجود دارد. پس، آنچه بيش و پيش از هر چيز بايد بدان اهتمام ورزيد تغيير و اصلاح اجزا و مؤلفه هاى فاسد و نادرست فرهنگ عمومى است. شك نيست كه در تلقى فرهنگى نيز هيچگونه مدارا و سازش و آشتى با فساد نظام سياسى توصيه و تجويز نمى شود، اما با اين فساد فقط به عنوان يك معلول مواجهه مى شود و رويارويى اصلى در صحنه فرهنگ انجام مى گيرد. ب) كسى كه از روشنفكرى تلقى سياسى دارد، بالطبع خود را فقط ناقد نظام سياسى مى داند و در قبال مردم شأن سخنگويى و نمايندگى دارد. به عبارت ديگر، خود را سخنگو و نماينده مردم مى انگارد و به جهت همين سخنگويى و نمايندگى به نقد نظام سياسى دست مى يازد. اما در تلقى فرهنگى، روشنفكر، در درجه اول، ناقد مردم است و با نقد فرهنگى شهروندان جامعه خود، به آنان توجه مى دهد كه دشمن نه فقط خانگى است، بلكه به درون يكايك آنان رخنه كرده، در آنجا سكنى گزيده و از آنجا به مشكل آفرينى مشغول شده است. روشنفكر داراى تلقى فرهنگى مردم را به عرش نمى رساند و آنان را مجمع الحسنات نمى داند و بره هاى معصوم و بيگناهى قلمداد نمى كند كه فقط از بد حادثه به چنگ گرگ افتاده اند، بلكه، از سر حق طلبى و خيرخواهى به آنان نشان مى دهد كه آن كه واقعاً گرگ است در درونشان نشسته است و هموست كه زاينده اين همه آزار و آسيب و درد و رنج بيرونى شده است. برطبق اين تلقى، امر ما داير نيست بين اينكه يا مجيز نظام سياسى را بگوييم يا مجيز مردم را. مى توان و بايد مجيز هيچ يك را نگفت. مى توان و بايد ناقد و داور هر دو بود و در اين نقد و داورى مخصوصاً به نقد و داورى مردم پرداخت. ناگفته پيداست كه خود روشنفكر نيز يكى از آحاد مردم است و در نتيجه بايد احتمال بدهد بلكه يقين داشته باشد كه خودش نيز دستخوش جهل و خطا واقع مى تواند شد و از اين رو، بايد آماده، بل منتظر و مشتاق، باشد كه در معرض نقد وداورى ديگران قرار گيرد و از اين ارجمندتر، خود در نقد و كشف خطاها و نقاط ضعف خود پيشقدم شود. ج) كسى كه از روشنفكرى تلقى سياسى دارد كاملاً مستعد است كه به عوامزدگى و عوامفريبى دچار شود؛ عوامزدگى به اين معنا كه با فرهنگ عامه مردم مماشات و مدارا كند و مشهودات، مقبولات، مسلمات و حتى مظنونات، موهومات و مخيلات آنان را اصل موضوع بگيرد و تلقى به قبول كند و هرگز در خود اينها شك نكند و يا مناقشه و تشكيك نورزد و عوامفريبى به اين معنا كه در همه كنش و واكنش هاى اجتماعى پاس خوشايند و بدآيند مردم را بدارد و هدف خود را تحصيل خوشايند آنان و جلوگيرى از بدآيندشان بداند و حال آنكه در تلقى فرهنگى از روشنفكرى: اولاً: مادر همه مشكلات همين مشهودات مقبولات، مسلمات، مظنونات، موهومات و مخيلات اندوكار روشنفكر، در اصل، نقد اينهاست، بر روشنفكر فرض عين است كه سقراط وار، عقايد عامه مردم را شرحه شرحه و تا آنجا كه مى تواند تجزيه و تحليل كند و حق و باطل و معتبر و نامعتبر و صحيح و سقيم و صادق و كاذب آنها را از هم بازشناسد و به مردم بشناساند و ثانياً: آنچه پاسداشتش لازم است مصالح و مفاسد مردم است، نه خوشايند و بدآيند آنان؛ هدف كار روشنفكر بايد نزديكتر كردن مردم به مصالح شان و دورتر داشتن آنان از مفاسدشان باشد. البته جاى شك نيست و تأكيد بر اين نكته به غايت ضرورى است كه اينكه مصالح و مفاسدمردم چيست بايد فقط به مدد دليل و برهان و با استفاده از تجربه و استدلال معلوم شود، نه براساس مرجعيت هاى ايدئولوژيك و اقوال و آراى من عندى و تحكم آميز و بلادليل. اگر اين استمداد از دليل و برهان و استفاده از تجربه و استدلال به جد گرفته شود كه بايد گرفته شود بتدريج و نرم نرمك خوشايندها و بدآيندهاى مردم به مصالح و مفاسدشان نزديكتر و نزديكتر مى شوند و نتيجه كار روشنفكر تحصيل خوشايند مردم و جلوگيرى از بدآيندشان خواهد شد، زيرا آنچه ميان مصالح و مفاسد، از سويى و خوشايندها و بدآيندها، از سوى ديگر، جدايى و دورى مى اندازد جهل ها و خطاهاست و اين جهل ها و خطاها در فرآيند ارائه دليل و برهان و عرضه تجربه و استدلال، از سوى روشنفكر، كم كم زائل مى شوند. اما، به هر حال، هدف غير از نتيجه است. هدف كار روشنفكر بايد معطوف به مصالح مردم باشد؛ و نتيجه كار او، در وضع آرمانى، خوشايند مردم خواهد بود و در غير آن وضع نه؛ و نيل به آن وضع آرمانى در گرو اين است كه در مواجهه با مردم فقط به دليل و برهان توسل جويد. د) روشنفكرى كه از شأن خود تلقى سياسى دارد، چون خود را سخنگو و نماينده مردم و ناقد نظام سياسى مى داند، بالطبع، از زبان و واژگانى بهره مى جويد كه رجال سياسى و قدرتمندان و قدرتمداران عرصه سياست بفهمند، چرا كه آنان مخاطبان واقعى اويند و چندان التفاتى به اين ندارد كه خود مردم نيز سخنش را فهم كنند. اما در تلقى فرهنگى از روشنفكرى، مخاطبان واقعى روشنفكر مردمند و، بنابراين، زبان و واژگان او بايد چنان باشد كه آنان بفهمند. زبان تخصصى روشنفكرانه، كه قهراً براى مردم زبانى نامفهوم خواهد بود و كلمات مطنطن و مغلق و پرطمطراق و لفاظى هاى فضل فروشانه دشوارياب هر جا به كار روند حاكى از اين اند كه گوينده يا نويسنده مخاطب خود را مردم نمى داند و اين، اگرچه در حلقه هاى آكادميك نه فقط عيب و ايرادى ندارد، بلكه لازم و گريزناپذير هم هست، ولى در محافل روشنفكرى فقط گوياى اين است كه روشنفكر از كار خود تلقى فرهنگى ندارد. روشنفكر فرهنگى يگانه رسالت خود را تغيير و اصلاح وضع و حال فرهنگى مردم مى داند و، چون اين تغيير و اصلاح به معناى تغيير و اصلاح عقايد، احساسات و عواطف، نيازها وخواسته ها و اراده مردم است و اين كار متوقف بر اين است كه آراء و استدلالات روشنفكر به حريم آگاهى مردم وارد شوند، به زبانى، حتى المقدور، غيرتخصصى، مفهوم و آشنا سخن مى گويد. بر وفق تلقى فرهنگى از روشنفكرى، زبان تخصصى (argon)، به همان اندازه كه در حلقات آكادميك لازم و مفيد است، در گفتار و نوشتار روشنفكران، كه شأنى غير از شأن آكادميسين ها دارند، زائد و مضر است. بايد كوشيد و زبانى جست و يافت كه، تا حد ممكن، از ابهام، ايهام و غموض خالى باشد و در آن زبان واضح و شفاف، مدعيات را از يكديگر و نيز از ادله تفكيك كرد، توصيف را از تحليل و اين دو را از تبيين و اين سه را از نقد بازشناساند و سخن را جز با دليل و برهان با هيچ چيز ديگر نياراست. فقط در اين حال است كه به مردم اين امكان داده مى شود كه به وضع و حال فرهنگى خود آگاهى يابند، نقاط قوت و ضعف فرهنگ خود را فهم كنند، به بازنگرى فرهنگى دست زنند، و در تغيير و اصلاح فرهنگى وانفسى (subjective) خود بكوشند. اين تغيير و اصلاح فرهنگى وانفسى زمينه ساز و علت هر تغيير و اصلاح اجتماعى و آفاتى (objective)، در عرصه هاى مختلف خانواده، تعليم وتربيت، حقوق، اقتصاد و سياست، خواهد بود. ه) كسى كه از روشنفكرى تلقى سياسى دارد به نوعى آسانگيرى و شتابزدگى مبتلا است؛ آسانگير است، چون مى پندارد كه به صلاح آمدن وضع و حال جامعه با صرف دگرگونى در نظام سياسى حاكم بر آن جامعه ممكن و ميسور است؛ و شتابزده است، چون مى خواهد اين كار طى چندين و چندسال به انجام رسد و ثمر دهد. ولى در تلقى فرهنگى از روشنفكرى، از سويى، عقيده بر اين است كه اگر وضع و حال فرهنگى مردم به همان سيرت و سان كه بوده است بماند، حتى با فرض صدبار دگرگونى نظام سياسى نيز، بهبود و پيشرفتى واقعى و ماندگار به بار نخواهد آمد و از سوى ديگر، فرض بر اين است كه تغيير وضع و حال فرهنگى بسيار دشوارتر و كندتر از آن است كه، در نگاه نخستين، به نظر مى آيد. از قدرت فيزيكى و مادى نظامهاى سياسى و از ميزان اعمال قدرت، خشونت و سبعيت احتمالى اين نظامها غفلت يا تغافل نبايد داشت، اما بايد به اين نكته نيز تفطن داشت كه: اولا،ً اين نظامها فعال مايشاء هم نيستند، و ثانياً، بزرگترين عامل تسهيل كننده موفقيت شان فقر و عدم سلامت فرهنگى شهروندان است و بنابراين، اگر بناست با آنها مقابله اى نيز صورت گيرد از طريق غنابخشى و سالم سازى فرهنگ مردم تواند بود. در نتيجه، نه از صرف برآمدن هيچ نظام سياسى اى خوشحال بايد بود، و نه از صرف فرو افتادن آن. و) روشنفكرى كه از شأن خود تلقى سياسى دارد هم و غمش بيشتر معطوف توفيق و شكست است و به اين جهت، بيشتر رويكردى مصلحت انديشانه (pragmatistic) دارد؛ و حال آنكه در تلقى فرهنگى از روشنفكرى اهتمام بيشتر معطوف حق و باطل و رويكرد بيشتر رويكردى حقيقت طلبانه (realistic) است. در اين تلقى، روشنفكر درصدد نيست كه، با هر قيمتى، هويت مردم را حفظ و تثبيت كند و فقط حقوق اجتماعى مغفول مانده يا پايمال شده شان را از نظام سياسى مطالبه كند، بلكه در مقام آن است كه خود اين هويت را نيز به ترازوى حقيقت بركشد و اجزاء و مؤلفه هايى از آن را كه با حقيقت طلبى سازگارى ندارند نفى و امحاء كند. وقت آن است كه اين آموزه مشترك همه اديان و مذاهب را به جد بگيريم كه تا وضع و حال درونى، باطنى، وانفسى آدميان دگرگونى مطلوب نيابد وضع و حال بيرونى، ظاهرى و آفاقى آنان دگرگونى مطلوب نخواهد يافت. هوگوفن هوفمانستال (Hugo von Hofmannsthal) ، شاعر و نمايشنامه نويس اتريشى (۱۹۷۴-۱۹۲۹) گفته است: «فلسفه بايد داور و ناقد عصر خود باشد؛ و اگر به نماينده و سخنگوى روح زمانه بدل شود اوضاع رو به وخامت خواهد نهاد.» مى توان، با استفاده از طرز بيان او، گفت: روشنفكر بايد داور و ناقد فرهنگ مردم خود باشد؛ و اگر به نماينده و سخنگوى اين فرهنگ بدل شود اوضاع رو به وخامت خواهد نهاد.
|