|
|
|
بازخوانى «روشنگرى»كانت
وداع با خرد آسان طلب
|
|
|
رحمان افشارى
بنابراين روشنگرى در نظر كانت، سنتز يا تركيبى است از: فهم به معناى كانتى، دليرى در كاربرد فهم خويش، بى نيازى از هدايت و راهبرد ديگرى. معمولاً در خوانش يا قرائت اين مقاله مشهور كانت به مؤلفه «دليرى» (Mut = courage) بى توجهى مى شود. اين دليرى و شجاعت، هم در رويارويى با نيروهاى درون است مانند عادت، تن آسايى و تنبلى در انديشيدن، ترس از پذيرش استقلال و تقبّل مسؤوليت و خطاكارى؛ و هم در رويارويى با نيروهاى برون است كه در نقش هادى و رهبر و پيشوا و شيخ و مراد و پير و مرشد و شاه و سلطان و خان و امير و نيروهاى سربه فرمان آنها ظاهر مى شوند. بدون دليرى در برابر اين دو دشمن درون و برونِ روشنگرى، و رجوع به فهم خود، روشنگرى زاده نمى شود. كانت در جملات زير بر اين نوع قرائت مهر تأييد مى زند: تن آسايى و ترسويى ست كه سبب مى شود بخش بزرگى از آدميان، با آن كه طبيعت، آنان را ديرگاهى است به بلوغ [جسمى] رسانيده و از هدايت غير رهايى بخشيده، با رغبت، همه عمر نابالغ بمانند، و ديگران بتوانند چنين ساده و آسان خود را به مقام قيم ايشان بركشانند. اين سطرها، امكان اين قرائت را به خواننده مى دهد، كه روشنگرى را علاوه بر رسيدن به بلوغ فكرى، به عامل غلبه بر ترس و تنبلى، كه نمودهايى از خصائل روحى اند، مرتبط سازد. پس روح ها و جان هايى بيشتر مى توانند پا به آستانه روشنگرى بگذارند، كه علاوه بر توانايى بالقوه در به كارگرفتن فهم خود بدون هدايت ديگرى، به صفت دليرى نيز ممتاز باشند. هرگاه سنخ روح هاى آدميان را به دو گروهِ «درونگرا» و «برونگرا» ، و هر يك از آنها را به دو دسته «كنش پذير» (منفعل يا پاسيو) و «كنشگر» (فعال يا آكتيو) تقسيم كنيم، در اين صورت به نظر مى رسد كه دو سنخ زير از اين چهار سنخ روحى ياد شده، بيشترين آمادگى را براى قبول روشنگرى دارا مى باشند، مشروط بر اين كه اين دليرى با بلوغ فكرى و به كارگرفتن فهم خود بدون يارى ديگرى، يكجا گردآيد: ۱- دارندگان سنخ روحى «برونگراى كنشگر» ، كه بر سر اين اند تا «عالمى ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمى» و مى خواهند «فلك را سقف بشكافند و طرحى نو دراندازند» ، و ۲- صاحبان سنخ روحى «درونگراى كنشگر» كه ميل به تقويت اراده و طرد و نفى هيجانات و احساسات و عواطف دارند. با توسل به سخن آدرنو مى توان گفت، همان هنگام كه درونگراى كنش پذير در وصف ماه داد سخن مى دهد و شعر عاشقانه مى خواند، برونگراى كنشگر ماه را فتح كرده و تصاوير سطح آبله گون آن را به زمين مخابره كرده است! آنچه اين جا مورد تأكيد است، وجود اختلاف سنخ هاى روانى است. پرسش مقدر اين بوده است كه كدامين سنخ روحى آمادگى بيشتر در پذيرش روشنگرى دارد؟ به نظر مى رسد روحى كه مى خواند: «ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم / موجيم كه آسودگى ما عدم ماست» و تن به عادت نمى سپارد، و يا سر مى دهد كه «تنها ماهيان مرده، همسو با جريان آب شنا مى كنند» و تن به پيروى كوركورانه از سنّت نمى دهد ، چنانچه با عقل نوين بياميزد، بيشتر مستعد روشنگرى است، تا روحى كه طالب آسودگى است. زيرا، به قول كانت، «نابالغى، آسودگى است» : تا كتابى هست كه برايم اسباب فهم است، تا كشيش غمگسارى هست كه در حكم وجدان من است، و تا پزشكى هست كه مى گويد چه بايد خورد و چه نبايد خورد و ... ديگر چرا خود را به زحمت اندازم. اگر پولش فراهم باشد، مرا چه نيازى به انديشيدن است؟ ديگران اين كار ملال آور را برايم [و به جايم] خواهند كرد. در قرائت هاى موجود از اين اثر كانت، يا عموماً به عامل دليرى بى توجهى شده است، و يا آن را به «دليرى در دانستن» فروكاسته اند. حال آن كه، همانطور كه گفته شد، «دليرباش در دانستن» سخن هوراس و شعار جمعيت دوستداران حقيقت بوده است كه در سال ۱۷۳۶ با هدف گسترش فلسفه لايب نيتس- ولف بنياد گذارده شد. رابطه صغير قيّم، كه در سياست نام هاى آشناى ديگرى دارد، رابطه اى دوسويه است. قيم ها نيز سخت مواظبند كه اين «موجودات سربه راه» ، نكند از روروكِ [۶] كودكى شان، كه در حكم زندانى است كه قيم ها برايشان فراهم كرده اند، پا به بيرون بگذارند. قيم ها در گوش خردسالان و نابالغان مى خوانند كه اگر به تنهايى قدم بيرون نهند، چه خطرهايى كه تهديدشان نمى كند. براى نابالغان نيز، قدم به بيرون گذاردن سخت ترسناك است. كافيست يكبار بر زمين بخورند تا از آزمون هاى بعدى بهراسند و خود را نيازمند قيم بدانند: براى هر فرد به تنهايى، سخت دشوار است خود را از نابالغى اى كه سرشتِ دومين او شده است، بيرون بكشد. او ديگر آن را دوست هم مى دارد، و به راستى از به كارگرفتن فهم خود ناتوان است، زيرا هرگز به وى چنين فرصتى را نداده اند. اين دليرى، اما زمانى سودمند است كه خردخودبنيادى نيز موجود باشد. خردى كه از پستان آن جهان شير مى نوشد آميختن دليرى با آن چه سودى دارد؟ خردى كه خفته است و تنها رؤيا مى بيند، چه انتظارى مى توان از آن داشت؟ خفتن خرد، به گفته گويا (Goya)، هيولا مى آفريند. از سوى ديگر، قيّمى كه تنها به پند و اندرز و زمزمه در گوش «نابالغان» بسنده نمى كند، بلكه تركه و تازيانه و داغ و درفش آماده كرده است، تا هركه پاى به روشنگرى گذارد، او را «بنوازد»، البته خود يكى از موانع روشنگرى است. بازگرديم به موانع درونى روشنگرى. كانت در ادامه مقاله فشرده، اما پرمغز خود، از زنجيرهايى كه بر دست وپاى استعدادهاى طبيعى آدمى بسته شده اند و نابالغى و خردسالى او را هميشگى مى كنند، نام مى برد. به نظر او قاعده ها (Satzungen = rules) و احكام يا فرمول ها (Formeln = formulas) در حكم ابزارهاى مكانيكى استفاده يا بهتر است بگوييم سوءاستفاده خردمندانه از استعدادهاى طبيعى انسان اند. خرد آسان طلب، ترجيح مى دهد به جاى انديشيدن جانفرسا، به نسخه هاى حاضر و آماده و قواعد و فرمول هاى موجود رو كند و هر نوع تغيير در اين قواعد را مزاحم تن آسايى خود مى شمرد. چنين خردى با رفتارى آزاد و هنوز به قاعده درنيامده خو نكرده است و آن توانايى را در خود ندارد كه پاى پرواز بيرون گذارد و از سر گودال هاى بزرگ و ژرف بپرد. دليرى مى خواهد تا نسخه هاى آماده، آيات مقدسى كه روح را اجازه پرواز نمى دهند، ايدئولوژى هاى فروكاهنده، كلمات قصار و راه حل هاى از پيش ساخته را ترك كرد و روح و ذهن را پرورد و خود را از نابالغى رهانيد و گام هايى استوار در پهنه روشنگرى برداشت. با اين همه وجود چنين افرادى، نه تنها محتمل، بلكه حتى اگر آزادبگذارندشان، اى بسا قطعى است. آنان، كه كانت «خودانديش» (Selbstdenkende) مى خواندشان، كسانى اند، كه پيروى كوركورانه از ديگرى را، در هر شكل و شمايلى، ترك كرده اند و فهم خويش را به كارگرفته اند و توانسته اند خود را از يوغ نابالغى رها كنند. آنان به دسته و گروه و جنس و نژادِ خاصى تعلق ندارند. حتى مى توان در ميان قيم هاى گمارده بر توده ها نيز آنان را يافت. آنان نه تنها خود را رهانيده اند، بلكه روح خروج از نابالغى و ارج نهادن به خودانديشى را در ميان توده هاى نابالغ مى پراكنند. كانت در يكى از ژرف ترين جمله هاى مقاله كوتاه خود، به يكى از گرانبهاترين دانسته هايى اشاره مى كند، كه اينك ما پس از دو انقلاب معاصر در ميهن خود، اميدوارم بدان دست يافته باشيم. او با تيزهوشى غريبى، چنين وصف حال ما مى كند: با يك انقلاب شايد براندازى خودكامگى فردى و زورگويى آزمندانه و يا قدرت پرستانه به دست آيد. اما اصلاح واقعى شيوه ى تفكر از آن برنمى آيد و خام داورى هاى تازه [ neue Vorurteile = new prejudices پيش داورى هاى تازه] در كنار خام داورى هاى كهن، افزار راهبرى توده عظيم انديشه باختگان مى شود. آرى با انقلاب شايد بتوان خودكامه اى را برانداخت و ديگرى را به جاى او گمارد، اما بى شبهه شيوه تفكر خودكامگى را نمى توان با توسل به انقلاب هاى اجتماعى اصلاح كرد. با انقلاب، شايد بتوان شكنجه گر ى را از بين برد، اما شكنجه گرى را نمى توان از بين برد [۷]. اعدام شكنجه گر، به معناى اعدام شكنجه نيست. براى از بين بردن شكنجه، بايد تفكرِ حامى شكنجه را اصلاح كرد. اصلاح تفكر، نيز با توسل به شور و زور انقلاب ميسر نمى شود، بلكه عقل و استدلال مى طلبد. از اين رو اصلاح انديشه شرط ضرورى امحاى شكنجه است. بى توجهى به انديشه و ساحت هاى آن، در ميان ما تا بدان جا بوده است، كه «ايده آليسم» را «پندارگرايى» ترجمه كرده ايم و با اين برابرگذارى، راه را بر درك عميق «ايده آليسم آلمانى» كانت، كه نمونه اى از آن را در همين بازخوانى مقاله او مشاهده مى كنيد، بسته ايم. اين جهل را حتى مى توان در عدم مرزبندى ميان «انديشه» در شعر «اى برادر تو همان انديشه اى / مابقى تو استخوان و ريشه اى» و «انديشه» به معنايى كه «مردم فهم مى كنند» به عيان ديد. انديشه مورد نظر مولانا، از جنس انديشه كه حاصل شك و پرسش و تأمل و تفكر باشد، نيست، بلكه از جنس اعتقادات ايمانى است كه روشنگرى كانت آن را به چالش طلبيده است. مولوى در فيه مافيه به صراحت درباره اين بيت خود سخن گفته است: پرسيدند معنى اين بيت: اى برادر تو همان انديشه اى مابقى تو استخوان و ريشه اى فرمود كه تو به اين معنى نظر كن كه همان انديشه، اشارت به آن انديشه اى مخصوص است و آن را به انديشه عبارت كرديم جهت توسّع، اما فى الحقيقه آن انديشه نيست و اگر هست، اين جنس انديشه نيست كه مردم فهم كرده اند. ما را غرض اين معنى بود از لفظ انديشه [۸] و در جايى ديگر مى گويد: « آن انديشه ها را حق تعالى پديد مى آورد در تو، تو نتوانى آن را به صد هزار جهد و لاحول از خود دور كردن»(همانجا، ۲۶۸) در نظر شاعر ما، انديشه اگر به انبياء و اولياء ايمان داشت، البته گلى در گلستان را مى ماند و چون گلابى است كه آن را بر سر و رو مى زنند و اگر به حقيقت دين انبياء بى ايمان بود، چون هيزم و خارى در آتشدان است كه بايد آن را سوزاند يا همانند ادرارى است كه بايد آن را بيرون ريخت: گر گُل است انديشه ى تو، گُلشنىور بود خارى، تو هيمه گُلخنى(۲۷۸/۲) گر گلابى، بر سر و جيبت زنند ور تو چون بولى، برونت افكنند قلب و نيكو، در جهان بودى روان چون همه شب بود و ما چون شبروان(۲۸۶/۲) تا برآمد آفتاب انبياء گفت: اى غش دور شو، صافى بيا اين انديشه، از پى انديشيدن انسان انديشنده نيامده است، بلكه همچنان كه مولوى و يا غزالى در» المُنقِذ مِن الضَّلال «[۹] مى گويد، يكى از افاضات الهى است كه چون نورى بر دل هاى صاف و ضميرهاى پاك مى تابد. حاصل سخن اين كه اين انديشه، با انديشه» ايده آليسم «آلمانى از بن متفاوت است. بارى انقلاب ها، خام داورى ها يا پيش داورى هاى نوينى بر پيش داورى هاى كهن مى افزايند، بدون آن كه در بنيان فكرى آدميان تغييرى دهند. اين پيش داورى ها، افزارى مى شوند در دست قيّم هاى نوجامه و نوكيسه، تا توده عظيم انديشه باختگان را رهبرى كنند. پى نوشت: [۶] Gangelwagen اسباب چرخدارى كه كودكانِ نوپا به كمك آن راه رفتن مى آموزند. [۷] خط كنونى فارسى، چندان اجازه بازى با كلمات، به نحوى كه مخل معنا نباشد، را نمى دهد. منظور از» شكنجه گرى «اول، يك شكنجه گر است و مقصود از شكنجه گرى دوم، عمل شكنجه كردن است. راه حل پيشنهادى آقاى داريوش آشورى براى تفكيك» ى «وحدت از» ى «نسبت، مى تواند در اين مورد كارساز باشد. [۸] فيه ما فيه / جلال الدين محمد بلخى. براساس نسخه فروزانفر؛ به كوشش زينب يزدانى، ص ۴۴۱ [۹] از اين كتاب ترجمه هاى متعدد به زبان فارسى موجود است كه از آن ميان ترجمه صادق آئينه وند با عنوان» شك و شناخت «از همه بهتر و زيباتر است.
|
|
|
|
|