گروه حوادث: بازجويى هاى قضايى از مردى انجام مى گرفت كه ۲۶ سال قبل در جريان يك درام عشقى خانواده اى را به آتش كشيده بود. تير خشم اين متهم نيمه شب ارديبهشت ماه سال ۵۷ زوج جوانى را نشانه رفت. زن جوان به دليل آنكه در برابر وسوسه هاى شيطانى اين مرد مقاومت كرده و تن به خواسته او نداده بود، در ميان شعله هاى آتش خاكستر شد و شوهرش به دليل شدت جراحات ناشى از سوختگى فلج و خانه نشين شد.اين مرد كه معروف به استاد محمد سيمانكار است، پس از به اجرا درآوردن توطئه شوم خود به طور اسرارآميزى ناپديد شد. هيچ ردى از او در تحقيقات پليس به دست نيامد تا اينكه سرانجام با گذشت ۲۶ سال از آن حادثه تلخ، دستبند مأموران بر دستان او قفل شد. درحالى كه تلاش پليس براى رديابى او ادامه داشت، با درخواست دادستان كل كشور، محاكمه غيابى اين مرد انجام و او به قصاص نفس محكوم شده بود. قضات ديوان عالى كشور نيز حكم صادره از سوى قاضى دادگاه بدوى را تأييد كردند.مأموران زندان رجايى شهر كرج مرد اعدامى را درحالى كه دستبند و پابند به او زده بودند، براى بازجويى به شعبه يازدهم داديارى دادسراى شميران انتقال دادند. خبرنگار ما در پى انجام بازجويى، با متهم گفت و گو كرد كه مى خوانيد.
|
|
|
\ بعد از ماجراى آتش زدن خانه مه لقا، هيچ وقت خانواده او را ديدى؟
> اطلاعى از آنها ندارم. نمى دانم بعد از حادثه چه اتفاقى براى والدين و شوهرش افتاد. من هميشه بعد از آن ماجرا زندگى پنهانى داشتم و سعى مى كردم كمتر با مردم ارتباط داشته باشم.
\ بلافاصله پس از ماجراى آتش سوزى از تهران رفتى؟
> نه، من در آن زمان در ورامين ساكن بودم، ولى پاتوق و محل كارم در يكى از قهوه خانه هاى شهر رى بود. تا سال ۶۳ هم در چند ساختمان در محله بلوار ابوذر كار مى كردم. بعد از آن به زاهدان رفتم.
\ يعنى تمام اين چند سال تا ۶۳ را در تهران بودى؟
> نه، چند بار به مشهد رفتم و مدتى را در آنجا كار مى كردم. در همان زمان هم با دخترى در نيشابور آشنا شده و با او ازدواج كردم.
\ از چه طريق هنگام كار در تهران هويت خود را پنهان مى كردى؟
> دوستانم برايم كار مى گرفتند. صاحبكاران هم كه مدرك شناسايى براى كار بنايى نمى خواستند. در تهران كسى مرا نمى شناخت.
\ با مه لقا چطور آشنا شدى؟
> يك روز كه در لاله زار قدم مى زدم، او را ديدم. آن زمان شروع آشنايى ما بود.
\ چند سال با هم آشنايى داشتيد؟
> حدود سه سال.
\ آيا او فرزندى هم داشت؟
> او خود بچه اى نداشت، ولى بارها در خانه شان دختربچه اى را ديده بودم. وقتى درباره بچه از او پرسيدم، گفت مال برادرم است كه از همسرش طلاق گرفته است.
\ چند برادر داشت؟
> ۵ برادر داشت كه برادر بزرگترش با من دوست بود.
\ پس از آشنايى با او مى دانستى شوهر دارد؟
> اوايل نمى دانستم، ولى بعدها متوجه اين موضوع شدم. با او صحبت كردم تا از هم جدا شويم، ولى او نمى پذيرفت و هر جا كه سر كار مى رفتم، محل كارم را پيدا مى كرد و نزدم مى آمد. او فقط به طمع پول سراغم مى آمد، چون من آن زمان پول خوبى در مى آوردم.
\ چطور در تهران به اين بزرگى او نشانه محل كار تو را پيدا مى كرد؟
> او پاتوق مرا مى شناخت، آنجا از دوستانم سراغ مرا مى گرفت. پاتوق ما قهوه خانه اى سر خيابان «روشن» بود. از طريق آنجا مرا پيدا مى كرد.
\ چند تا بچه دارى؟
> چهار فرزند از زن دومم و ۷ بچه هم از زن اولم دارم.
\ وقتى با دختر نيشابورى ازدواج كردى، او مى دانست زن و بچه دارى؟
> نه، به او دراين باره چيزى نگفته بودم. وقتى متوجه اين قضيه شد كه كار از كار گذشته بود، به همين دليل هم با اين موضوع كنار آمد.
\ او از ماجراى قتل «مه لقا» توسط تو اطلاع دارد؟
> نه. وقتى دستگير شدم، اين ماجرا را فهميد. تا آن روز در اين باره به كسى چيزى نگفته بودم.
\ حتى وقتى سال ۷۷ با چاپ عكس تو در روزنامه ها و حكم اعدامى كه برايت صادر شده بود، كسى در اين باره چيزى به او نگفته بود؟
> ما در آن زمانها در شهر زاهدان بوديم. در آنجا كسى روزنامه نمى خواند.
\ مى دانى كه شخص هم شكل و هم نام تو را به جاى تو دستگير كرده بودند؟
> بله. در روزنامه ايران درباره او نوشته بودند. در زندان روزنامه را برايم خواندند.
\ او را مى شناختى؟
> نه. من تاكنون او را نديده ام، ولى مى دانم كه اهل «ابر» است. از طرف پدرى نسبت دورى با او دارم، ولى پس از اينكه پدرم از روستاى «ابر» در حوالى اصفهان به تهران آمد، ديگر با آنها ارتباطى نداشتيم.
\ در اين مدت طولانى فرار چه حسى داشتيد؟
> هميشه احساس مى كردم بايد يك روزى جوابگوى كارى كه كرده ام، باشم. احساس گناه مى كردم.
\ چرا دست به اين قتل زدى؟
> من قصد كشتن او را نداشتم. به نيت قتل نرفته بودم، مى خواستم او را بترسانم. با خود گفتم حالا كه او دست بردار نيست، با اين كار او را از ريخت و قيافه مى اندازم.
\ خودش نشانى خانه اش را به تو داده بود؟
> نه، گفتم كه با برادرش آشنا بودم و به واسطه اين آشنايى به خانه شان رفت و آمد پيدا كردم.
\ چرا سعى نكردى بعد از آن ماجرا به نوعى جبران كنى؟
> وقتى فكر گرفتارى هاى بعد از آن را مى كردم، ترس داشتم خودم را به آنها نشان بدهم. از زندان مى ترسيدم. منتظر قسمت بودم. حالا هم حتماً قسمت اين بوده كه در اين دنيا مكافات عملم را ببينم. در اين سالها هميشه در حال فرار بودم. ترس از دستگير شدن زندگى ام را مختل كرده بود. در جايى ساكن شده بودم كه تبعيدگاه است.
\ فكر مى كردى روزى دستگير شوى؟
> فكر مى كردم چون انقلاب شده، ديگر كسى به من فكر نمى كند. در اين سالها زجر زيادى كشيدم.
\ مى دانستى پرونده هاى آگاهى در جريان پيروزى انقلاب سوخته و از بين رفته است؟
> نه، ماجراى آن را در روزنامه ها پس از دستگيرى خواندم.
\ هيچ وقت تصميم گرفته بودى خودت را تسليم كنى؟
> نه، منتظر گذشت زمان بودم. مى خواستم ببينم سرانجام چه مى شود؟
\ هيچ وقت در خواب كابوس نمى ديدى؟
> من مسلمان هستم. نماز هم مى خوانم. خدا را هم قبول دارم. بعد از آن حادثه قسم مى خورم هيچ وقت دچار اشتباه و خطا نشده ام. هيچ كار خلافى نكرده ام، ولى هميشه در عذاب بودم. خانواده ام آواره شده بودند و خودم سرگردان بودم.
\ فكر آخرت را نمى كردى؟
> چرا، بالاخره در آن دنيا بايد جواب پس بدهم، سعى ام اين بود هر طور شده قبل از مرگ از خانواده «مه لقا» حلاليت بگيرم. مى دانستم در غير اين صورت روحم آرامش نخواهد داشت.
\ حالا مى دانى كه حكم قصاص برايت صادر شده است؟
> نه، نمى شود حكم قصاص صادر كرد. من كه در دادگاه نبودم، اميدوارم بتوانم خانواده «مه لقا» را پيدا و راضى كنم از من «ديه» بگيرند و گذشت كنند. اگر هم نشد، تا حالا فكرش را نكرده ام چه مى شود.
\ مى دانى اگر پيدا نشوند، چون رأى قطعى شده، حكم اجرا مى شود؟
> خوب چه كار مى توانم بكنم. به فرزندانم گفته ام تلاش خود را براى پيدا كردن آنها بكنند. تا خدا چه بخواهد؟
\ خودت را براى مرگ آماده كرده اى؟
> نه. اميدوارم آنها را پيدا كنم و رضايت بگيرم. اصلاً به مرگ فكر نكرده ام.
\ اگر آنها ميزان ديه بالايى درخواست كنند، آن وقت حاضر به پرداخت هستى؟
> بستگى دارد. اگر در توانم باشد، مى پردازم، ولى اگر مبلغى باشد كه بدانم به زندگى بچه هايم ضربه مى زند، پاى چوبه دار مى روم. نمى خواهم به خاطر خودم، زندگى آنها را خراب كنم.
\ آشنايى تو با «مه لقا» در چه حدى بود؟
> در حد صحبت كردن. ارتباط پنهانى با هم نداشتيم. مى خواستم او همسرم شود.
\ مگر مجرد بودى؟
> نه، زن و چهار فرزند داشتم، ولى مى خواستم زن دوم بگيرم.
\ درباره شب حادثه بگو؟
> آن شب هنگامى كه از كافه بيرون آمدم، او را ديدم، صدايش كردم، اعتنايى نكرده. به سرعت سوار تاكسى شد و رفت. عصبانى شده بودم. تاكسى گرفتم، دنبالش رفتم. در حوالى ميدان اعدام بنزين تهيه كرده، به طرف خانه شان در قلعه مرغى رفتم. از طريق نردبانى خودم را به پشت بام رساندم. او در بهارخواب خوابيده بود. پايش ديده مى شد، بنزين را پاشيدم روى لحاف و مشعل را رويش انداختم. نمى دانستم شوهرش هم كنارش است. از آن زمان تاكنون روى آسايش نديده ام.
\ درخواست داديار پرونده
دارا حق بين ـ داديار شعبه يازدهم دادسراى شميران ـ از كسانى كه اطلاعى از نشانى محل سكونت بستگان و آشنايان خانواده براتعلى مجيد ـ پدر خانواده مه لقا و مرواريد قره چاپلو مادر مه لقا ـ همچنين خانواده شوهر وى دارند، خواست مراتب را به داديارى شعبه يازدهم يا پليس ۱۱۰ اطلاع دهند.