شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۳ - ۲۱ شوال ۱۴۲۵
Sat, Dec 4, 2004
فرهنگ و پايدارى
سال دهم - شماره ۲۹۹۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
ازطبيعت درس ها بايد گرفت!
از علف هاى صبور
غرق در رؤياى نور
سركشيدن از ميان سنگ ها
از شكاف و رخنه ديوارها
درجوار جاده ها فرسنگ ها
جسم ... نازك،
روح ... سرسخت ولجوج
پاى ... درخاك،
چشم ... مشتاق عروج
...از طبيعت درس ها بايد گرفت!

ازتلاش بچه هاى لاكپشت
از تولد تا به رشد
سربرآوردن زتخم
تا رسيدن در دل آغوش گرم موج ها
حمله مرغان صياد از هوا
روى ساحل، يورش تمساح ها
از ميان هر دو صد تا، چند تايى جان سالم مى برند،
اين يكى ... يا آن دگر
انتخابى نيست در كار فلك
تاس اقبال است، بى روز و كلك
... از طبيعت درس ها بايد گرفت!
از دليل هجرت و كوچ پرستوها به سوى آفتاب
ترك منزل،
ترك ساحل،
برفراز خار و خاشاك شناور روى آب
تا به خط بوسه دريا وابر
تا افق هاى مه آلود بهشت،
بى خبر از سرنوشت
اول از مرداب ها بايد گذشت
از دل نيزارها
ازكنار خيل سوزان جداافتاده ها
از ميان ناله ها و زارها
پاى همت درگل مرداب دنيا برده اند
جاى هجرت، دل به رؤياى سفر بسپرده اند
منزل دوم فراز بركه هاست
زير پاهاى پرستو دشت ها و دره هاست
بركه آبى درحصار خاك هاست
شوق هجرت در وجودش،
ميل پيمودن درونش،
... ليك محكوم فناست
بركه روزى چشمه اى جوشان و پراميد بود
درميان سنگها
لابلاى صخره ها
قصه دريا زباران بهارى ،
بارها بشنيده بود
قصه شور جوانى،
زندگى جاودانى،
بارها بشنيده بود
... حيف بركه بال پروازى نداشت
چون پرستو
چون تو مرغ باغ خلقت،
محرم رازى نداشت
... عاقبت درياست درپايان رود
پهنه دلدادگى ها
نفس عميق درصبح
رقص تار موى بر پيشانى سيمين دلدار،
از نسيم ساحل شاداب عشق
... كى پرستو از سفر برآب ها دل مى كند؟
خستگى افسانه است
باد درپرها سرايت مى كند
بال گستردن كفايت مى كند
بال بگشا و دگر آرام گير
ديده را قلاب كن درطوق عشق،
ازنگاهش كام گير
تن رها كن درفضا آزاد ومست
مى برد اين باد ما را از ابد سوى الست
... از طبيعت درس ها بايد گرفت!
از ركوع بيد مجنون درنماز موسم ارديبهشت
رقص چل گيسوى ليلى از فراز بام هاى برج عشق
قصه نى هاى نالان...
وهم هاى بركه از گفتار باران...
از اميد سبز درقلب علف هاى صبور ...
از تلاش بچه هاى لاكپشت...

از دليل هجرت و كوچ پرستوها بست آفتاب...
...اين همه بشنوده اى تنها به گوش
گوشها پرشد، به رفتن ها بكوش
اى مبادا تا كه در هجرت تماشاگر شوى
چشم بگشا...
پاى بركن ...
بال برزن تا كه خود اخگرشوى
هى مثال از اين و آن؟
از پرستو،
از شقايق،
از فراغ شمع،
از آواز مرغ حق، سحر تا بامداد...
نوبت رفتن نه در صف بودن است
نوبت رفتن نه در صف بودن است
جان فشاندن،
سرسپردن،
قلب در كف بودن است
... آن سه منزل را به هجرت يادآر
اولى علم است از گفتارنى،
بيدار گشتن
دومى عين است از ديدار بركه،
بى درنگ در كار رفتن
باربستن
سومى حق است
با پرواز در آنسوى درياهاى ترديد
گم شدن
مفقود گشتن
در يقين پيدا شدن
ترديد را كشتن
و آن دم زنده در معبود گشتن
... زنده در محبوب گشتن
... از طبيعت درس ها بايد گرفت
...از طبيعت درس ها بايد گرفت
سيد مجيد امامى (سما)
آن شب بارانى
192198.jpg
ساعت ۱۰‎/۵ شب بود، نيروها براى وداع و خداحافظى همديگر را در آغوش مى كشيدند. پيك گردان به فرماندهان گردانها اطلاع داد تا نيروهاى تحت امر خويش را پشت خاكريز آماده نمايند. براى آخرين بار با فرماندهان جمع نشستيم و آخرين تذكرات و راهنمايى ارائه شد. عمليات تكميلى كربلاى ۵ بود. قرار بود بقيه مقرهاى دشمن را در اين منطقه پس بگيريم. عقربه هاى ساعت ۱۱‎/۴۰ را نشان مى داد. رمز اعلام شد، جلوتر از همه پا از خاكريز بيرون نهادم تا بتوانم نيروها را تا منطقه رهايى همراهى كنم تا در موقعيتهاى مربوطه وارد عمل شوند. تاريكى شب را فقط منورها روشن مى كردند. بارش باران زمين را گل آلود كرده بود. به منطقه رهايى نزديك شديم. با اشاره اى، گردانها آرايش گرفتند. همراه ۳۳ نفر از بريدگى خاكريزى عبور نموديم. آتش سنگين دشمن مى باريد، اما بچه ها پيش مى رفتند تا قرارگاه عراقيها را منهدم كنند. در بين پيشروى متوجه شدم كه در ميدان مين قرار گرفته ايم. اما بچه ها مى رفتند و خوشبختانه خبرى نشد. بالاخره به پاى خاكريز عقبه دشمن رسيديم. از روبرويم چند نفر مى آمدند. حدس مى زدم خودى باشند. ايست دادم، به فارسى جواب دادند. خيالم راحت شد، اما با روشن شدن منورى متوجه شدم كه عراقى هستند. بلافاصله آتش گشودم و در تاريكى نفهميدم چه شدند. مقدارى كه جلوتر رفتيم، به تداركات دشمن رسيديم. اينجا بود كه درگيرى اصلى ما آغاز شد و در لحظه اول دو تن از بچه ها شهيد شدند. بچه ها با آر. پى. جى سنگر تيربارشان را منهدم كردند.
وارد محوطه شديم. عراقيها بى هدف تيراندازى مى كردند. سنگرها را يكى يكى منهدم مى كرديم. چند تا از بچه ها زخمى شدند. در محل خروجى مقر تداركات دو نفربر روشن بودند. بچه ها موضع گرفتند. خودم را به نفربر رساندم. به آرامى بالا رفتم. گويا خدمه اى نداشت. نارنجكى داخلش انداختم. نفربر دومى در حال فرار بود. به سويش دويدم. گيره اش را گرفتم و سوار آن شدم. در بالايى بسته بود، تنها راهش انداختن نارنجك زير چرخش بود. با دو نارنجك اين كار را كردم. از حركت ايستاد. در اين موقع دردى در كتفم كه در اثر تركش نارنج بود، احساس كردم. يكى از بچه ها خدمه اش را به رگبار بست. دشمن متوجه هدف شده بود. از هر طرف گلوله مى باريد، اما بچه ها پيش مى رفتند تا به مقر دشمن رسيديم. گلوله آر. پى. جى نداشتيم. بايد با سلاح سبك مى جنگيديم. حجم آتش دشمن بالا بود. در يك زمان هماهنگ، همه با هم با نارنجك به دشمن حمله ور شديم. دو، سه بار اين كار را تكرار كرديم.
قدم به قدم پيش رفتيم. يكى از بچه ها شهيد شد. دشمن عرصه را تنگ ديد. عده اى فرار كردند. خود را به خاكريز اطراف قرارگاه رسانديم. با بى سيم با عقب تماس گرفتيم و گزارش دادم. فرمانده گردان شهيد نژاداكبر دستور حمله مجدد را داد. مشكل بود، چون مهمات نداشتيم. سمت راست مقر حركت كرديم. ناگهان پايم به چند گلوله آر. پى. جى خورد. خدا را شكر كردم. آر. پى. جى زنها را صدا زدم براى شليك. ماشينهاى جلوى مقر را به آتش كشيديم. تيربارچى با گلوله اول منهدم نشد. با شليك دوم پودر شد. فرياد زدم بچه ها وارد قرارگاه مى شويم. گفتم خودتان را به بالاى مقر برسانيد. دو تن از بچه ها باز هم شهيد شدند. گفتم از راه هواكشها نارنجك بيندازيد. عراقيها كم كم پشت خاكريز مقر موضع گرفتند. درگيرى در اوج خودش بود. با فرماندهى تماس گرفتم و گزارش دادم و در آخرين وداعى جانسوز، بى سيم را منهدم كردم. به بچه ها گفتم به هر طريق شده، سمت چپ دشمن را بشكافيد تا از تاريكى شب و گودالها و چالها استفاده كنيم و سمت نيروهاى خودمان برگرديم. سمت چپم آسيب ديده بود و خون مى آمد. به هر طريقى بود از قرارگاه بيرون آمديم. دشمن در تعقيب ما بود. حال درون كانال مانندى گير كرده بوديم. بر سر مقاومت كردن يا نكردن بحث شد. خلاصه ۳ نفر در آنجا ماندند و ما برگشتيم. در بين راه يگانى از بچه ها را ديديم كه در حال نبرد با واحد زرهى دشمن بود. خوشحال شديم كه خط دشمن شكسته شده. لحظاتى نگذشت كه مقر زرهى دشمن سقوط كرد. ديگر رمقى نداشتم. به فكر بچه هايى بودم كه جلوى دشمن ايستادند تا ما برويم. خوشبختانه آنها نيز سالم بودند. هنگام رسيدن به خاكريز قرارگاه پيكر يكى از شهدا را ديديم و آن را كنارى نهاديم. درون محوطه قرارگاه ۳ دستگاه تانك وجود داشت. يكى از خدمه آنها ديده شد كه مى خواست آن را روشن كند. بچه ها امانش ندادند. يكى از تانكها راه افتاد و شروع به تيراندازى كرد. در يك لحظه پنج گلوله آر. پى. جى شليك شد و منهدم گرديد. بقيه نفرات در حال فرار كشته شدند. وارد قرارگاه شديم. پيكر شهدا را به عقب انتقال داديم. به همراه چند تن از دوستان و فرماندهان با احتياط وارد ساختمان قرارگاه شديم. دم در ساختمان قرارگاه به دو نفر عراقى كه يكى مجروح بود و هر دويشان تقريباً بيهوش، برخورديم. آنها را به عقب منتقل كرديم. بى سيمها تركش خورده و عده اى كشته و عده اى زخمى در كنار و گوشه افتاده بودند. در درون اتاق ديگرى چند افسر ترسان و لرزان بى رمق ايستاده بودند. آتشها را خاموش كرديم تا مداركى را به دست آوريم. آمدم بالاى قرارگاه، ديدم بچه ها در حال تيمم هستند. تازه فهميدم صبح است. نمازم را خواندم و همانجا خوابيدم. دو ساعتى نگذشته بود كه با صداى ا• اكبر بچه ها بيدار شدم. ديدم نيروهاى لشكر حضرت رسول (ص) توانسته اند پس از تار و مار نيروهاى عراقى در منطقه عملياتى به ما ملحق شوند. حسابى خسته بودم. تصميم گرفتم با اسرا به عقب بروم. بين راه خمپاره اى در نزديكى ام منفجر شد و ديگر چيزى نفهميدم. هنگامى كه به هوش آمدم، ديدم بيمارستانم در اهواز. تركش نخورده بودم، اما موج كلافه ام كرده بود.
بازنويس: اميرحسين حسينى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |