|
ازطبيعت درس ها بايد گرفت!
از علف هاى صبور غرق در رؤياى نور سركشيدن از ميان سنگ ها از شكاف و رخنه ديوارها درجوار جاده ها فرسنگ ها جسم ... نازك، روح ... سرسخت ولجوج پاى ... درخاك، چشم ... مشتاق عروج ...از طبيعت درس ها بايد گرفت!
ازتلاش بچه هاى لاكپشت از تولد تا به رشد سربرآوردن زتخم تا رسيدن در دل آغوش گرم موج ها حمله مرغان صياد از هوا روى ساحل، يورش تمساح ها از ميان هر دو صد تا، چند تايى جان سالم مى برند، اين يكى ... يا آن دگر انتخابى نيست در كار فلك تاس اقبال است، بى روز و كلك ... از طبيعت درس ها بايد گرفت! از دليل هجرت و كوچ پرستوها به سوى آفتاب ترك منزل، ترك ساحل، برفراز خار و خاشاك شناور روى آب تا به خط بوسه دريا وابر تا افق هاى مه آلود بهشت، بى خبر از سرنوشت اول از مرداب ها بايد گذشت از دل نيزارها ازكنار خيل سوزان جداافتاده ها از ميان ناله ها و زارها پاى همت درگل مرداب دنيا برده اند جاى هجرت، دل به رؤياى سفر بسپرده اند منزل دوم فراز بركه هاست زير پاهاى پرستو دشت ها و دره هاست بركه آبى درحصار خاك هاست شوق هجرت در وجودش، ميل پيمودن درونش، ... ليك محكوم فناست بركه روزى چشمه اى جوشان و پراميد بود درميان سنگها لابلاى صخره ها قصه دريا زباران بهارى ، بارها بشنيده بود قصه شور جوانى، زندگى جاودانى، بارها بشنيده بود ... حيف بركه بال پروازى نداشت چون پرستو چون تو مرغ باغ خلقت، محرم رازى نداشت ... عاقبت درياست درپايان رود پهنه دلدادگى ها نفس عميق درصبح رقص تار موى بر پيشانى سيمين دلدار، از نسيم ساحل شاداب عشق ... كى پرستو از سفر برآب ها دل مى كند؟ خستگى افسانه است باد درپرها سرايت مى كند بال گستردن كفايت مى كند بال بگشا و دگر آرام گير ديده را قلاب كن درطوق عشق، ازنگاهش كام گير تن رها كن درفضا آزاد ومست مى برد اين باد ما را از ابد سوى الست ... از طبيعت درس ها بايد گرفت! از ركوع بيد مجنون درنماز موسم ارديبهشت رقص چل گيسوى ليلى از فراز بام هاى برج عشق قصه نى هاى نالان... وهم هاى بركه از گفتار باران... از اميد سبز درقلب علف هاى صبور ... از تلاش بچه هاى لاكپشت...
از دليل هجرت و كوچ پرستوها بست آفتاب... ...اين همه بشنوده اى تنها به گوش گوشها پرشد، به رفتن ها بكوش اى مبادا تا كه در هجرت تماشاگر شوى چشم بگشا... پاى بركن ... بال برزن تا كه خود اخگرشوى هى مثال از اين و آن؟ از پرستو، از شقايق، از فراغ شمع، از آواز مرغ حق، سحر تا بامداد... نوبت رفتن نه در صف بودن است نوبت رفتن نه در صف بودن است جان فشاندن، سرسپردن، قلب در كف بودن است ... آن سه منزل را به هجرت يادآر اولى علم است از گفتارنى، بيدار گشتن دومى عين است از ديدار بركه، بى درنگ در كار رفتن باربستن سومى حق است با پرواز در آنسوى درياهاى ترديد گم شدن مفقود گشتن در يقين پيدا شدن ترديد را كشتن و آن دم زنده در معبود گشتن ... زنده در محبوب گشتن ... از طبيعت درس ها بايد گرفت ...از طبيعت درس ها بايد گرفت سيد مجيد امامى (سما)
|