|
ذهنيتى برآمده ازچندقرن حاكميت نظام سلطنتى
قاب خودمدارى در كالبد ايرانى
گفت وگو با حسن قاضى مرادى محقق و نويسنده
|
|
|
يوسف ناصرى
شناخت فرهنگ سياسى از منظر فرهنگى اجتماعى مبناى تلاشهاى فكرى حسن قاضى مرادى است كه تاكنون كتابهايى همچون «در پيرامون خودمدارى ايرانيان» و «استبداد در ايران» را به چاپ رسانده است و كتاب «در ستايش شرم» را در زير چاپ دارد. قاضى مرادى معتقد است ايرانيان به هويت فردى دست نيافته و در نتيجه فردگرا نيستند. او ويژگى و مشخصات شخصيتى ايرانيان را با «خودمدارى» تبيين مى كند و آن را برآمده از نظام سلطنتى حاكم بر كشور طى قرون متمادى مى داند و معتقد است على رغم برچيده شدن زمينه مادى نظام ياد شده در ايران، همچنان زمينه هاى ديرپاى فرهنگى، روانشناختى و سياسى آن پا بر جا مانده است. وى بر اين باور است كه حكومت استبدادى به عنوان حكومتى بى ثبات، ناامن و بى قانون، انسانها را به رفع نيازهاى آنى و فورى و روزمرگى معطوف مى كند و با اعتبار بخشيدن به يك منبع به عنوان مرجع «قانونى» ، در عمل بى قانونى را بر جامعه حاكم مى كند و با چنين بى ثباتى، فرد به حوزه شخصى عقب نشينى مى كند و تنها به رفع نيازها و تحقق منافع خودمدارانه اش مى پردازد. در نتيجه حكومت استبدادى، مهمترين عامل سياسى اجتماعى خودمدارى است. قاضى مرادى اعتقاد دارد فرد ايرانى در برابر تهاجم ستمگرانه حكومت استبدادى، عمدتاً به تقلاى خويش متكى گشته و از اين رو، انسان ايرانى از زيركى، فرصت طلبى و تحرك بسيار و چاره جويى برخوردار است و مصلحت بينى او ارتقا يافته و قدرت مقاومت او را در برابر ناملايمات زندگى بالا برده و با دو شيوه سازگارى منفعلانه و فعال با حكومت استبدادى برخورد مى كند. او هر روز به رنگى درمى آيد و احساس مى كند اقتدار مرجعيت استبدادى را فريب داده و بنابراين فرد خودمدار به انسانى غيرقابل پيش بينى تبديل مى شود. اين نويسنده، قانون شكنى، ديگر نمايى (تظاهر و رياكارى)، عدم اعتماد به نفس، غيبت و زورپذيرى را از خصيصه هاى فرهنگى اجتماعى ايرانيان و علامتهاى فرهنگ استبدادى را نيز هوچيگرى، خودكامگى فكرى، پندآموزى مفرط، تجويزدهى و تجويزپذيرى اعلام مى كند. تفاوت عمده اى كه قاضى مرادى ميان «خودمدارى» و «فردگرايى» قايل مى شود اين است كه فرد خودمدار، انباشته از حسادت است كه نشأت گرفته از نفرت و انزجار از خود است ولى در فردگرايى، شخص به رقابت سازنده و سالم روى مى آورد و آبشخور آن نيز به اعتماد به نفس و دوست داشتن خود و اتكا به خود آگاهى برمى گردد. نويسنده كتاب «در پيرامون خودمدارى ايرانيان» معتقد است با شكست انقلاب مشروطه، ايرانيان كه از بند جامعه سنتى رسته بودند نتوانستند به مثابه «فرد» به «هويت فردى» دست يابند و به غير از چند برهه تاريخى فقط در پى تأمين منافع و مصالح خود برآمده اند. او ويژگى هاى عاطفى فرد خودمدار را دمدمى مزاج بودن، بى اعتمادى، ناتوان از برقرارى ايجاد پيوند عاشقانه و دوستانه مى داند و سوگند خوردن بى رويه و متعدد ايرانيان را علامت بارز بى اعتمادى ايرانيان قلمداد مى كند، البته در صحبتى كه با قاضى مرادى داشتم، او خاطر نشان ساخت كتابهاى او چارچوب نظرى خاصى را مطرح مى كند و طرح موضوع خودمدارى هم به اين معنا نيست كه همه ايرانيان به طور كامل خودمدار هستند. محور اساسى گفت وگو با قاضى مرادى به موضوع «خودمدارى» ايرانيان اختصاص يافته است و تلاش شده پيامدهاى اين خصلت فرد ايرانى تشريح گردد. گفت وگو با اين نويسنده در پى مى آيد. \ شما دركتاب «در پيرامون خودمدارى ايرانيان» بين خودمدارى و فردگرايى تفاوت قايل شده ايد. جنبه هاى مختلف اين تمايز را درچه مواردى مى بينيد؟ >در مورد پرسش شما با توجه به فرصتى كه داريم به همين نكته اشاره مى كنم كه فردگرايى يك آموزه يا دكترين غربى است و پيش نيازى دارد كه فرديت و هويت فردى است. البته فرديت به معناى نوين آنكه همان فرديت مستقل و آگاه و آزاد در قلمرو مناسبات بورژوايى باشد. اين فرديت و هويت فردى به مرور و از زمان رشد مناسبات اقتصادى بورژوايى در درون مناسبات مسلط فئودالى در اروپاى غربى زمينه يافت و تقويت شد. بعد هم كه شيوه توليد سرمايه دارى يا جامعه بورژوايى غلبه پيدا كرد به عنوان عنصر اصلى جامعه بورژوايى مطرح شد. همين موضوع كه فرد به عنوان عنصر مستقل و خودمختار جامعه بورژوايى دانسته شد عاملى بود براى گسترش فردگرايى و آموزه سياسى متناسب با آنكه ليبراليسم باشد. در واقع، استقرار مدرنيته در اروپاى غربى به لحاظ سياسى عمدتاً از دو مسير انگليسى و فرانسوى پيش رفت. مسير انگليسى تحقق جامعه بورژوايى براساس مقدم دانستن فرد و بنيانى تر دانستن او نسبت به جامعه را در پيش گرفت و به فردگرايى و ليبراليسم رسيد. مسير فرانسوى كه در انقلاب كبير فرانسه تثبيت شد تحقق جامعه بورژوايى را تحت شعار «برابرى، برادرى، آزادى» بر بنيان مقدم دانستن جامعه بر فرد پيش گرفت و به جمهورى خواهى و دموكراسى رسيد. حالا اگر بخواهم ماجراى فردگرايى به عنوان آموزه غربى را با ذكر همين يك نكته رها كنم و به موضوع خودمدارى بپردازم بايد بگويم خودمدارى نه به عنوان يك آموزه بلكه صرفاً به عنوان يك شيوه زيستن شخصى كه حاصل سازگارى پذيرى منفعلانه فرد با شرايط اجتماعى تحميل شده به اوست، بنيان بر فرديت و هويت فردى ندارد. درست به همين دليل، خودمدارى يك ويژگى غربى نمى تواند باشد و خاص جوامعى همچون جامعه ما است. از نظر من، در ايران از زمانى شرايط تسلط خودمدارى به عنوان نوعى شيوه زيستن فراهم شد كه جامعه به دوران گذار تاريخى اش از جامعه سنتى به جامعه متجدد رسيد. اين دوران گذار كه شروع اش را در دوره اوليه حكومت قاجاريه و مشخصاً پس از شكست هاى ايران در جنگ با روسيه مى يابيد، به منزله شروع تاريخ معاصر ايران است. انقلاب مشروطه ايران در واقع نخستين گام بلندى بود كه ايرانيان در اين مسير گذار به پيش گذاشتند. اين انقلاب، معرف ورشكستگى جامعه سنتى ايران بود. اگر از منظر موقعيت فرد در جامعه سنتى ايران نگاه كنيم متوجه مى شويم كه فرد در اين جامعه در مناسباتى سنتى، مثل مناسبات ايلى، خويشاوندى، قومى، يعنى مناسباتى كه معرف ادغام فرد در جماعت بلافصل خودش بود، قرار داشت. با فروپاشى مناسبات جامعه سنتى اين فرصت تاريخى پديد آمد كه با تداوم انقلاب مشروطه و تحقق اهداف اين انقلاب به مرور جامعه ايران در مسير گذار به سوى استقرار جامعه متجدد پيش برود و از اين طريق، ايرانيان جدا شده از آن ادغام در جماعت هاى بلافصل خود، به مرور از فرديت و هويت فردى برخوردار شوند. اما تحولات بعدى در اين مسير پيش نرفت. بلكه در همان قدمهاى نخست، در پى بحرانهاى داخلى ناشى از همين دوران گذار و نيز به خاطر دخالت نيروهاى خارجى مشخصاً روسيه و انگليس كه نظام برآمده از مشروطيت را در تضاد با منافع خود مى ديدند، حكومت برآمده از نهضت مشروطيت به زوال و شكست رسيد. به قدرت رسيدن حكومت رضاشاه اصلاً معرف و تبلور شكست انقلاب مشروطه بود. همين جا مايلم پرانتزى باز كنم و اشاره كنم به اينكه بعضى ها سعى دارند اثبات كنند حكومت رضاشاه نماينده جامه عمل پوشاندن به اهداف انقلاب مشروطه بود. اينان يا مى خواهند نهضت مشروطيت را نهضتى در نهايت، ارتجاعى بشناسانند و يا كه از حكومت رضاشاه درك درستى ندارند. نهضت مشروطيت اصلاً نهضتى سياسى بر محوريت نفى حكومت استبدادى بود. در حالى كه حكومت رضاشاه، استبداد را البته به صورت و شكل نوسازى شده اش مستقر كرد. اين يعنى شكست آرمان مشروطيت و نه تحقق آن. درست شبيه اتفاقى كه در فرانسه بعد ازانقلاب كبير روى داد. حكومت ناپلئون اول، مصرف شكست تحقق آرمانهاى آن انقلاب بود و نه مستقركننده آن آرمانها. ناپلئون، امپراتورى با گرايش امپرياليستى خود را جايگزين جمهوريخواهى مبتنى بر شعار «آزادى، برابرى و برادرى» كرد. در ادامه بايد بگويم با تداوم نيافتن جنبش مشروطه، از آن مسيرى كه به فرديت و هويت فردى مى رسيديم منحرف شديم. بعد هم كه با استقرار مجدد استبداد، استقرار و گسترش حوزه عمومى زندگى اجتماعى يا جامعه مدنى دچار اخلال و در نهايت ناممكن شد. تأثير اين شكست و انحراف در ارتباط با فرد اين بود: فردى كه از قيودات مناسبات سنتى كه او را در جماعت ادغام مى كرد رها شده بود نتوانست از طريق مشاركت در حوزه عمومى زندگى اجتماعى به فرديت و هويت فردى برسد. يعنى با زوال و حذف آن مناسبات سنتى، به واسطه استيلاى استبداد جامعه به صورت جامعه ذره اى شده اى درآمد كه در آن هر فرد بدون برخوردارى از حق تعيين سرنوشت خود، رها شد و فقط امكان يافت كه دنبال منافع و مصالح شخصى آنى شخص خودش باشد. چنين فردى در جامعه ذره اى شده را كه به عنوان شخص تك و يكه بدون برخوردارى از فرديت و هويت فردى، با شيوه تك روى وخودمحورى زندگى مى كند مى توان خودمدار خواند. اين ، تمايز خودمدارى و فردگرايى در ارتباط با فرديت و هويت فردى است. ادامه دارد
|