شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۳ - ۲۱ شوال ۱۴۲۵
Sat, Dec 4, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۲۹۹۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
گزارش سخنرانى مهدى نسرين درباره فلسفه ذهن
رفتارگرايى
در فلسفه ذهن
192294.jpg
• سعيد راعى
اشاره:
فلسفه تحليلى را آن سنتى در فلسفه مى دانند كه با اتكا بر منطق وتوجيه، به مسائل خاص وجزئى توجه دارد.اين فلسفه در اواخر قرن نوزدهم در مقابل سيستم هاى كل نگر فلسفى آن دوره (وبه صورت خاص، سيستم فلسفى هگل) مطرح شد و رشد كرد. آنچه امروز از آن به عنوان فلسفه هاى مضاف ياد مى شود ـ ازجمله فلسفه دين ، فلسفه زبان وفلسفه علم ـ در سنت تحليلى جاى مى گيرد.
يكى از مقولات اصلى در فلسفه تحليلى، بحث ذهن ونحوه شناخت ذهنى است كه خود به يكى از اين فلسفه هاى مضاف ، يعنى فلسفه ذهن، تبديل شده است. اين شاخه از فلسفه تحليلى به دنبال تكامل وبسط فلسفه علم وفلسفه زبان مطرح شد و در پى پاسخ به سؤالاتى در خصوص حالات ذهنى، فرايند تفكر، مغز ونسبتى كه اين امور با جهان خارج و كنش فرد برقرار مى كنند، بود.
متن حاضر گزارشى است از سخنرانى مهدى نسرين در مؤسسه پژوهشى حكمت و فلسفه ايران كه به همت اين مؤسسه و انجمن اسلامى دانشكده ادبيات دانشگاه تهران برگزار شده بود. وى كه دانش آموخته رشته فلسفه ذهن در كانادا است، در حال تدوين پايان نامه دكترى خودمى باشد و با گروه فلسفه علم دانشگاه صنعت شريف همكارى دارد.
نسرين در سخنان خود به آغاز بحث فلسفه ذهن پرداخته است و با شرح نظريات ومكاتب كلاسيك در اين حوزه ، انتقاداتى را كه به آنها وارد شده، ذكر كرده ودر انتهانيز شمايى كلى از شرايط حاضر در فلسفه ذهن معاصر و مسائل خاص آن به دست داده است.

مهدى نسرين در آغاز سخنانش براى اينكه مختصات كلى بحث فلسفه ذهن را مشخص كند به مبادى فلسفه پرداخت و گفت: وقتى به تاريخ فلسفه توجه مى كنيم، عمده فعاليت هايى كه در حوزه فلسفه مطرح بود، امروز در حوزه علوم جاى مى گيرد. به عنوان مثال امروز براى ما ارسطو و افلاطون در ضمن فيلسوف بودن، كيهان شناس وروانشناس نيزمحسوب مى شوند. همانطور كه كواين نيز مى گويدتا قرن شانزدهم وهفدهم ميلادى يك ذهن طراز اول مى توانست همه معارف رادر خود جمع كند؛ اما از اين پس با كوشش هايى كه در فلسفه مدرن صورت گرفت زبان فلسفه با زبان علوم تفاوت پيدا كرد.
اين موضوع، خاص فلسفه نبود؛ زبان علوم نيز با يكديگر تمايزيافت. به اين معنى كه امروز اصلاحات و واژگانى كه در فيزيك به كار برده مى شودبا شيمى يا روانشناسى تفاوت پيداكرده است وانديشمندان حوزه هاى مختلف ديگر نمى توانند به سادگى زبان يكديگر را متوجه شوند. به همين دليل يك ذهن طراز اول كه جمع معارف را خود داشته باشدنيز به صورت عام ديده نمى شود.
نسرين باذكر اينكه«روانشناسى يكى از حوزه هايى بودكه زبان فنى اش بسيار دير از فلسفه متمايز شد. وهمواره اين سؤال مطرح بود كه آيا مى توان روانشناسى را به صورت مستقل رشته اى مجزا درعلم به شمار آورد؟» واردبحث اصلى خود شد و به فلسفه ذهن پرداخت.
وى گفت: وقتى شما به حوزه فلسفه ذهن واردمى شويد؛ در آغاز به دكارت بر مى خوريد. دكارت رااز بنيانگذاران فلسفه مدرن مى دانند؛ اما با اين وصف، امروز چيزى بدتر از اين نيست كه به يك فيلسوف ذهن، برچسب دكارتى بودن بخورد. كواين اين مسأله را چنين مطرح مى كند كه اساساً ثنويت دكارتى ديگر باب روز نيست واز مد افتاده است.
البته نسرين بر اين نكته نيز تأكيد داشت كه «از آغاز فلسفه علم مدرن بسيارى از فلاسفه به مقوله ذهن پرداختند؛ اما مرسوم نيست كه نظريات آنان رادرحوزه فلسفه ذهن واردكنند؛ مثلاً كانت وهيوم نيز بر نحوه شناخت ذهنى انسان تأكيددارند؛ اما اصولاً در باب فلسفه ذهن بحثى از آنها مطرح نمى شود.
نكته آن است كه بحث فلسفه ذهن بادكارت وآراى وى در خصوص دوگانگى ذهن وبدن آغاز مى شودوخيلى سريع به قرن بيستم و فلسفه ذهن معاصر مى رسد».
آنچنان كه در تاريخ فلسفه ذكر شده است ونسرين نيز به آن ارجاع داشت «دكارت بر اين باور است كه هويت هاى ذهنى و فيزيكى يا مادى با يكديگر تفاوت دارند؛ اما باتوسل به يكى از اين دو هويت، نمى توان امورجهان رابه صورت جامع وكامل توصيف كرد. پس نمى توان هيچ شرح جامعى از رخدادهاى جهان داد، مگر آنكه حداقل به دو هويت ذهنى ومادى اتكا كنيم و به هر دوى آنها نيز به صورت همزمان ارجاع داشته باشيم».
البته ثنويت ذهن وبدن به خودى خود، امر مهمى نيست؛ نكته مهم در اين ميان، ارجاع همزمان به اين دو هويت، براى دستيابى به شناخت است ومشكل اصلى كه دكارت نيز به دنبال حل آن بود ودر پاسخ به آن نيز چندان موفق عمل نكرد، «تبيين تعامل ورابطه اين دوهويت مجزا ومتمايز است؛ اما در كل نتيجه دكارت از ثنويت تا آنجا مهم است كه در تمام طول تاريخ فلسفه ذهن بايدبا آن مواجه شد وبه آن ارجاع داشت».
مهدى نسرين در ادامه سخنان خود به مكاتب مطرح در فلسفه ذهن پرداخت وخاطرنشان كرد: اولين مكتبى كه در رابطه با فلسفه ذهن وبه دنبال مسائل فلسفه علم مطرح شد، رفتارگرايى است. رفتارگرايى را چون بسيارى از نظريات مى توان از ابعاد هستى شناسى، روش شناسى و معرفت شناسى مورد بررسى قرار داد.از بعد معرفت شناختى توجه به رفتارگرايى بانگره اثباتى پوزيتيويست هاى منطقى حلقه وين ارتباط مى يابد.
نسرين براى بسط اين موضوع به ايده اصلى اعضاى حلقه وين مبنى بر تحقيق تجربى صدق وكذب يك گزاره به عنوان معيار معنادارى اشاره كرد وگفت: پوزيتيويست هاى منطقى وقتى ايده تحقق پذيرى را مطرح كردند بر اين نكته تأكيد داشتند كه معنى يك گزاره، روش تحقيق تجربى آن گزاره است. به اين معنى گزاره اى كه نتوان صدق و كذب آن را مورد تحقيق تجربى قرارداد، بى معنى است و بايد آن را كنارنهاد. اگر بپذيريم كه تحقيق پذيرى ملاك معنادارى گزاره هاست. دراين صورت گزاره هايى را كه در آنها محمول هاى روانشناختى به كاررفته است، تنها با ايده رفتارگرايى منطقى مى توان توجيه كرد.
براساس نظر اعضاى حلقه وين تنها درصورتى مى توانيم بگوييم كه يك گزاره معنادار است كه بتوانيم آن را به گزاره يا مجموعه اى از گزاره ها با محمول عينى و رفتارى تبديل و ترجمه كنيم.
براساس اين نگره، گزاره اى با اين ماهيت، نه تنها معنادار است بلكه معناى آن چيزى جز اين ترجمه نيست. به اين صورت مى توان گفت كه اين ايده نه تنها به دنبال معنادارى است، بلكه نظريه اى نيز درباره معنا ارائه مى دهد.
اين نگره رفتارگرايى منطقى نام دارد و درحوزه معرفت شناسى مطرح مى شود، زيرا اساساً در اين مقوله، بحث از گزاره ها و معرفت گزاره اى است.
مثالى كه دراين خصوص مى توان ذكركرد، اين گزاره است كه «على دندان درد دارد» محمول اين گزاره «دندان درد» يا به بيان ديگر حالت ذهنى« درد» است.
حال، شخصى كه حالت ذهنى درد را دارد، گزارشى كلامى نيز مبنى بر وجود آن بيان مى كند.
آثار پوسيدگى بر دندان وى ديده مى شود و احتمالاً به پزشك نيز مراجعه مى كند. پس مى توان گفت، گزاره «على دندان درد دارد» معنادار است. زيرا به مجموعه اى از گزاره هاى مشاهده پذير ترجمه مى شود و از آن مهمتر اينكه، معناى آن چيزى جز همين مجموعه از گزاره هاى مشاهده پذير نيست.
نسرين تا اينجا كوشيد ازموضع معرفت شناختى به بحث رفتارگرايى بپردازد، اما همانطور كه خود نيز گفته بود، درحوزه رفتارگرايى ممكن است نگرش هستى شناختى نيز نسبت به هويت هاى ذهنى لحاظ شود.
وى با ذكر اينكه «از رويكرد هستى شناختى بايد ديد، خود آن حالت ذهنى كه محمول يك گزاره واقع مى شود، چيست؟» به حالت ذهنى «درد» پرداخت و گفت: نگره رفتارگرايى تأكيد مى كند كه درد به عنوان مفهوم و يا يك حالت ذهنى چيزى جز رفتار ناشى از آن نيست.
پس به اين ترتيب هويت ذهنى درد چيزى جز هويت رفتارى متناظر با آن نيست. اينجا ديگر بحث از گزاره ها نيست. بحث از ماهيت رفتارى يك حالت ذهنى است.
وى درزمينه روش شناسى نيز موضوع را موردبحث قرارداد و تصريح كرد: به زعم رفتارگرايان استفاده از هر هويت و حالت ذهنى و از آن جمله درد، بايد به پيش بينى و تبيين رفتار منجرشود.
به عنوان مثال اسكينر معتقداست كه مى توان از هر هويت ذهنى در روانشناسى استفاده كرد ولى هدف روانشناسى اين است كه به پيش بينى و تبيين رفتار بپردازد. به اين ترتيب كار روانشناس اين نيست كه بگويد ذهن و حالات ذهنى چه هستند، بلكه او بايد رفتار ناشى ازاين حالات ذهنى را تبيين كند.
نسرين سپس به كاستى هاى رفتارگرايى پرداخت تا از اين منظر بتواند زمينه شكل گيرى مكاتب ديگر در فلسفه ذهن را شرح دهد.
او با ذكر اينكه «اگر چه رفتارگرايى به نوعى توانست گره از كار اعضاى حلقه وين بگشايد، اما دچار نقايص و ايرادهايى بود، «برقرارى رابطه اينهمانى بين حالت ذهنى و رفتار».
«ضرورت تناظر حالت ذهنى با رفتار» و «اولويت نگاه سوم شخص در تشخيص حالت ذهنى» را سه ايده اى دانست كه عامل اصلى انتقادات به رفتارگرايى شده است.
«اولين انتقاد از رفتارگرايى به اين موضوع مى پردازد كه رفتارگرايان نمى تواند به توضيح رابطه على بين حالات ذهنى و رفتار عملى بپردازد. رفتارگرايى مى گويد كه يك حالت ذهنى چيزى جز مجموعه اى از رفتار نيست، يعنى رفتار و حالت ذهنى در رابطه اينهمانى با يكديگر قرارمى گيرند.
درصورتى كه اصولاً چنين فرض مى شود كه رفتار معلول يك حالت ذهنى است و رابطه اى على بين رفتارو حالت ذهنى برقرار است.
برقرارى رابطه اينهمانى بين حالت ذهنى و رفتار، مشكلى است كه رفتارگرايان را از تبيين رابطه على بازمى دارد.»
نسرين با معرفى اين مسأله به عنوان اولين انتقاد به رفتارگرايى، انتقاد دوم را ناظر به تناظر حالت ذهنى با رفتارى خاص دانست و افزود: منتقدان رفتارگرايى مى گويند كه مى توان تصوركرد، يك حالت ذهنى وجودداشته باشد، اما رفتار متناظر با آن شكل نگيرد. زيرا رفتار انسان اصولاً به يك حالت ذهنى خلاصه نمى شود، بلكه همواره شبكه اى ازحالت هاى ذهنى در شكل گيرى و بروز يك رفتار دخالت مى كند. اگر اين موضوع را بپذيريم دراين صورت گزاره اى با محمول ذهنى را نمى توان ضرورتاً با گزاره اى با محمول رفتارى متناظر دانست. زيرا مجموعه اى از گزاره هاى ذهنى مفروض است. پس ضرورت تناظر حالت ذهنى با رفتار نيز مردوداست.
مهدى نسرين انتقاد سوم را كه به نگرش اول شخص و سوم شخص نسبت به حالات ذهنى بازمى گردد، مهمترين انتقاد به رفتارگرايى دانست و اظهارداشت: اصولاً چنين فرض مى شود كه درون بينى و نظر يك فرد بهترين مرجع براى درك يك حالت ذهنى است. يعنى هيچ مرجعى بهتر از كسى كه يك حالت ذهنى را دارد، براى درك آن حالت نيست. درحالى كه نگره رفتارگرايانه ازآنجا كه حالت ذهنى را به رفتار بيرونى تقليل مى دهد، اساساً اين اولويت را از اول شخص گرفته و به سوم شخص مى دهد و نتيجه اين مى شود كه فردى كه رفتار متناظر با آن حالت ذهنى را مى بيند، بهتر مى تواند آن را درك كند. درصورتى كه اين نيز مردود است. اينكه سوم شخص دسترسى بهتر و استوارترى به حالت ذهنى ديگرى دارد و به طور كلى اولويت نگاه سوم شخص در تشخيص حالت ذهنى، امرى غيرقابل قبول است.
درخصوص فهم بهتر انتقاداتى كه به رفتارگرايى واردشده است مى توان به گزاره «على دندان درد دارد» مراجعه كرد. طبق انتقاد اول، اينكه بين درد دندان و رفتار، رابطه اينهمانى برقراركنيم مردود است؛ چون اصولاً فرض بر اين است كه يك رفتارخاص، معلول درد است.
برهمين اساس ممكن است كسى دندان درد داشته باشد؛ اما به دلايلى رفتار متناظر با آن را ازخود بروز ندهد.
پس ايده دوم نيز به اين ترتيب نفى مى شود و ازهمه مهمتر اينكه فرض بر اين است كه بهترين مرجع براى درك وجود درد دندان، شخصى باشد كه دندانش درد مى كند، اما اگر به نظريه رفتارگرايى متوسل شويم، نتيجه آن مى شود كه بهترين مرجع براى تشخيص درد، كسى است كه رفتار متناظر با آن را مشاهده مى كند و اين قابل قبول نيست.
اين انتقادات و اتفاقاتى كه در فلسفه علم رخ داد، فلاسفه ذهن را به نظريه اى ديگر درخصوص حالات ذهنى سوق داد كه از آن باعنوان فيزيكاليسم يادمى شود.
[ادامه دارد...]


|   شناسنامه   |   آرشيو   |