|
درباره «دوستى» با عليرضا عصار
مشترك مورد نظر در دسترس مى باشد!
|
|
|
چند وقت پيش يك طنزنويس حوزه جوانان ،درباره عليرضا عصار چنين نوشته بود: «يك خواننده بزرگ، حجم انبوهى آدم مستتر در كرك و مو، او قربانى اختلافات بقال سر كوچه و توزيع كننده تيغ ژيلت شده است و اگر پيراهنش را روى شلوارش نمى انداخت، نيمى از علاقه مندانش را از دست مى داد...» اين يك شوخى بود، اما عليرضا عصار خودش جدى تر از اين حرفهاست، با اين حال تصور مى كنم اين شوخ و شنگ ترين گفت و گويش در اين سالها باشد، هرچند بنا به درخواست او بعضى شوخى ها حذف شد. عصار كنسرت امسالش را از سى آم آذر در فرهنگسراى بهمن برگزار مى كند و بايد منتظر ماند و ديد آيا امسال هم مى تواند موفق باشد؟ در ضمن خواهش مى كنم، خواهش مى كنم اگر با عليرضا عصار كار داريد، براى خودش ميل بزنيد، نه براى من. آدرس سايتش هم اين است:
تأثيرگذاران بر عليرضا عصار
حضرت على (ع) اميرالمؤمنين (ع) تأثير گذارترين شخصيت زندگى من است. من درباره حضرت على(ع) يك برداشت شخصى دارم كه بخشى از آن به تعليمات خانوادگى ام بر مى گردد وبخشى از آن به مطالعاتى كه درباره ايشان داشته ام. خيلى وقت ها زمانى كه درباره عملى مشكوك هستم، به اين برداشت رجوع مى كنم واز خودم مى پرسم اگر حضرت اميرالمؤمنين بودند، چه مى كردند وچه مى گفتند؟ مولانا مولانا تأثير ايدئولوژيك روى من گذاشته است. از دوران نوجوانى با او وشعرهايش دمخور بوده ام. چه آنچه از او خوانده ام وچه آنچه درباره او خوانده ام ، بخشى جدا نشدنى ازوجودم بوده است. بدون شك اگر درقرن هفتم زندگى مى كردم، همه تلاشم را براى دوست شدن با او به كار مى گرفتم. موسيقى موسيقى از دوران كودكى تا الآن مهم ترين عنصر زندگى من بوده است. تأثير موسيقى روى من سال به سال نيست، لحظه به لحظه است. اين تأثير لحظه به لحظه پررنگ تر وپررنگ تر مى شود . نمى دانم وجودم بدون موسيقى چه معنايى پيدا مى كرد؟
\ واژه «دوستى» تو را ياد چه چيزى مى اندازد؟ > ياد يك عالمه چيزهاى خوب. \ مثلاً چى؟ > فكر مى كنم آدم اگر به معناى واقعى اين كلمه برسد، مى تواند پشتگرمى خوبى در زندگى داشته باشد. اينكه آدم احساس بكند دوست يا دوستانى دارد كه مى تواند در مواقع نياز به آنها تكيه كند، احساس خوبى است. \ آيا دوستانى دارى كه بتوانى به آنها تكيه كنى؟ > خوشبختانه تا الآن وضعيت خاصى پيش نيامده كه نياز به تكيه كردن به كسى داشته باشم، اما دوست زياد دارم، دوستان خوب هم زياد دارم. \ البته اگر عليرضا عصار بخواهد به كسى تكيه كند، آن آدم بيچاره مى شود. > [مى خندد]، آره، خودش مى افته بنده خدا... \ قديمى ترين دوستت را به ياد مى آورى؟ > قديمى ترين دوستم، دوستى است به نام سيامك كه متأسفانه در ايران هم زندگى نمى كند. ما از دبستان با هم دوست بوديم و با اينكه در كانادا است، اما اركان آن دوستى همچنان باقى مانده است. \ پس آن جمله معروف «از دل برود هر آنكه از ديده برفت»، چندان صدق نمى كند؟ > خب، در چنين رابطه اى آنقدر خاطره وجود دارد كه وقتى به آنها فكر مى كنى آن آدمها مى آيند جلوى چشمت و مى بينى هر آن حسى كه به تو از يادآورى آن دوست مى دهد، حس خوبى است. به بعضى آدمها كه فكر مى كنى، مى بينى از يادآورى شان فقط انرژى مثبت مى گيرى، طبيعى است كه حتى اگر آنها را نبينى، ارتباط حسى و عاطفى ات را با آنها حفظ مى كنى. \ اما اين حس هم آدم را آزار مى دهد كه چرا گاهى فقط خاطره ها است كه باعث ادامه دوستى مى شود. > نه، اين دوستى قطع نمى شود. شما گاهى يك تماس هميشگى با يك نفر دارى و هر روز او را مى بينى، اما يك موقع هايى جبر زندگى، بين دو نفر يك فاصله مكانى مى اندازد. اينجاست كه پاى خاطره ها مى آيد وسط، وگرنه در حال حاضر كه همه ما در حال خاطره سازى هستيم. \ با سيامك چه سالهايى دوست بوديد؟ > سال پنجم دبستان. \ در تهران بوديد؟ > بله. \ كدام منطقه؟ > هفت تير. ما هم دوست بوديم، هم همسايه ديوار به ديوار. \ چه جورى بودى؟ يك پسر شيطان. > آره، مثل بقيه بچه ها شيطان بودم. \ چيزهايى از زندگى فعلى ات هم با تو بود؟ > آره، نه از پنجم دبستان، ولى از سيزده، چهارده سالگى واقعاً عاشق شعر بودم. البته موسيقى را از پنج، شش سالگى شروع كرده بودم و پيانو مى زدم. آن رگه ها را داشتم، ولى در كنارش بچه آرامى هم نبودم. پر انرژى بودم. شايد سرم تا به حال ده، دوازده بار شكسته باشد. \ آن انرژى الآن به چه صورتى در عليرضا عصار وجود دارد؟ > خب، شرايط تغيير مى كند. چه شرايط درونى آدم و چه شرايط بيرونى كه در آن زندگى مى كنى. الآن وضعيتم جورى است كه خيلى از كارها را نمى توانم انجام دهم. من آرزو به دلم مانده كه توى خيابان يك ساندويچ بخورم، اما رويم نمى شود. اين كوچك ترين چيزى است كه با آن روبرويم. آن انرژى كه مى گويى الآن هم وجود دارد، اما آن را انداخته ام توى كانال كار. \ گاهى با خودم فكر مى كنم خواننده پيش از رفتن روى صحنه چه مى كند، تا اين نرژى را روى كارش متمركز كند. واقعاً چه مى كنيد؟ > در مورد من وضعيت كمى فرق مى كند. يك سرى پارامترهاى كلاسيك وجود دارد كه اغلب خواننده ها پيش از كنسرت رعايت مى كنند كه من هيچ كدام را رعايت نمى كنم. \ مثل چى؟ > مثل مراقبت در نوع تغذيه، نكشيدن سيگار و... من خواننده هايى را مى شناسم كه از يك هفته قبل غذاى چرب نمى خورند، چيز خيلى خنك نمى خورند... \ اما تو لابد تا ظهر روز كنسرت هم نمى توانى از قورمه سبزى بگذرى؟ > ظهر قورمه سبزى بخورم؟ من شده پشت صحنه چوب بستنى را از توى دهنم درآورده ام، گذاشته ام زمين و رفته ام روى سن. من فكر مى كنم كار ما بيشتر يك ارتباط روحى است كه ربطى به اين رعايتها ندارد، يعنى در واقع نمايش پتانسيل هاى فيزيكى نيست. من سال پيش در يازده شب بيست و دو تا كنسرت پشت سر هم اجرا كردم. اين اصلاً كار راحتى نيست. چون جنس موزيك من هم طورى است كه در بعضى ترانه ها، شنونده احساس مى كند خواننده يك بخشى از وجودش را مى كند و به او مى دهد. اصلاً استوار به موسيقى نيست. من وقتى ترانه دام اجل مولانا را مى خوانم كه مى گويد: تا كى گريزى از اجل... خودم حالم بد مى شود. حالا تو فكر كن بخواهى در طول يازده روز بيست و دو بار اين را بخوانى. در كنسرتها نوعى انرژى وجود دارد كه نمى توانى منكرش بشى. اين اتفاق در هر جايى كه جمعيت زياد جمع باشد، مى افتد. \ آهان، يعنى تو هم از جمعيت انرژى مى گيرى؟ > قطعاً... اصلاً من اول انرژى مى گيرم، بعد انرژى مى دهم. \ اين انرژى گرفتن ها و انرژى دادن ها قواعد خاصى دارد؟ براى اين بده و بستان قلق هايى دارى؟ > بگذار مطلبى بگويم بسيار بوده اند خوانندگانى كه از نظر علمى و فيزيكى پتانسيل بسيار بالايى داشته اند اما نشده... كنسرتشان نگرفته. اما اگر بخواهم درباره خودم صحبت كنم، بايد بگويم شايد خيلى از پارامترهاى موسيقى، روى كاغذ درباره من صدق نكند. يعنى تعريف آكادميك نداشته باشد. اما زيبايى موسيقى پاپ در همين است.خوانندگى فاكتورهايى مثل وسعت صدا، حجم صدا و ... دارد. خيلى ها اين را ندارند اما كارشان مى گيرد. نمونه اش مرحوم فرهاد. وقتى فرهاد را با خيلى از خوانندگان ديگر مقايسه مى كنى، مى بينى تكنيك خوانندگى عجيب و غريبى ندارد. اما خب، «فرهاد» است. \ حتى خيلى ها هستند كه فالش مى خوانند؟ > [مى خندد] به غير از من چه كس ديگرى منظورت است؟ \ بگذار اسم نبرم. > حالا فالش خواندن يك بحث ديگر است اما بگذار برگرديم به همان مسأله«قواعدبازى» كه گفتى. بله، اين بازى قواعدى دارد كه بايد آن را بدانى. \ مهم ترين قاعده هاى اين بازى چيست؟ > نمى گويم. اگر بگويم كه تو هم ياد مى گيرى و عليرضا عصار مى شوى! [مى خندد] واقعيت اين است كه قواعدى كه گفتى وجود دارد و خوب هم وجود دارد. \ آيا «دوستى» هم مى تواند بخشى از اين قواعد باشد؟ > صد در صد. همه آدم ها ضمير خودآگاهى دارند كه يكسرى فاكتورهاى قابل بررسى دارند. مجموعه شعرهايى كه انتخاب مى كنم، جنس اركسترى كه همراه من است، نوع اكشن آنها روى سن، صدابردارى و ... با ضمير خودآگاه مردم ارتباط برقرار مى كند. اما چيزى درمردم هست كه به ضمير ناخودآگاه آنها مربوط مى شود. مجموعه روابط ما روى سن، موجى ايجاد مى كند كه مستقيماً به ضمير ناخودآگاه آنها وصل مى شود. اگر اين موج، موج خوبى نباشد، هر قدر هم كه آن اتفاق روى سن جذاب باشد اما چيزى مخاطب را مرتب آزار مى دهد. يعنى وضعيتى ايجاد مى شود كه كنسرت به او نمى چسبد. ما بيرون سن همه با هم دوستيم، روى سن كه مى رويم، يك نفر مى شود خواننده، يكى گيتاريست، يكى ساكسيفونيست و... اينكه آن پايين چه اتفاق مثبتى بين ما بيفتد در آنچه تو آن بالا مى بينى، تأثير مستقيم مى گذارد. اين يك رابطه عاشقانه است. نه نوازنده مى تواند براى كسى كه از او نفرت دارد، ساز بزند و نه خواننده مى تواند پشت سرش گروهى را داشته باشد كه از آنها خوشش نمى آيد. البته نه اينكه اين اتفاق در هيچ جايى نيفتد، نه، مى افتد. اما حاصلش ديگر آن كنسرت جذاب پرانرژى نيست. روابط موزيسين ها يك رابطه عاشقانه است چون دارند روحشان را با هم تقسيم مى كنند. اگر اين اتفاق نيفتد، معامله، معامله بدى مى شود. \ آيا هيچ وقت به كنسرت هاى خوانندگان غيرايرانى هم رفته اى؟ > بله، كنسرت راجرواترز را در دبى ديده ام. همينطور اجراى سولوى التون جان را هم ديده ام. \ وقتى به اين كنسرت ها مى روى، ميان آنها و خودتان چقدر تفاوت مى بينى؟ > خيلى... خيلى... اما اين تفاوت فقط تفاوت امكانات است. \ افسوس نمى خورى؟ > نه، بيشتر به فكر فرو مى روم كه چه كنيم بتوانيم به حد آنها برسيم. چون به لطف خدا فكر مى كنم توانايى اش را داشته باشم. فقط يك مقدار مساعدت قانونى نياز دارم كه اميدوارم تا سه سال ديگر اتفاق بيفتد. \ مساعدت قانونى؟ > بله، يعنى اينكه تا آن موقع اگر خودم اشتباهى نكنم، بتوانم مجوز يك اجراى صد هزار نفره را بگيرم و امكانات تكنيكى اش را هم فراهم كنم. \ از زمانى كه به كنسرت راجرواترز رفتى فكر مى كنم دو سال پيش بود، تا الان مثلاً چه پيشرفت هايى در كنسرت هايت ايجاد كرده اى؟ > رفتن به اين كنسرت باعث شد ما هم پاى تصوير را به كنسرتمان باز كنيم. همينطور در نوع صدابردارى هم تغييراتى داديم كه بازتاب مثبتى داشت. البته قرار نيست همه چيز را از راجرواترز ياد بگيرم. مثل اين مى ماند كه تو طراح يك ماشينى و يكبار كه سوار «ب.ام.و» مى شوى، مى بينى كه دكمه بالا بر شيشه آن در جايى است كه كاربردى تر به نظر مى رسد. خب، تو هم در طراحى ات اين مسأله را در نظر مى گيرى ولى قرار نيست ب.ام.و بسازى! \ براى خودت برنامه مشخصى دارى كه در طول سال به كنسرت هاى خوانندگان بزرگ دنيا بروى؟ > حتماً. اگر در جريان قرار بگيرم و خودم هم اينجا كار نداشته باشم، حتماً اين كار را مى كنم. پارسال مى خواستم بروم كنسرت كريستى برگ در فرانكفورت كه اينجا كمى گرفتار شدم و نشد. \ خودت در خارج از ايران كنسرت داشته اى؟ > نه. \ خارجى ها هم كارهايت را نشنيده اند؟ > چرا، خيلى وقت ها كسانى كه در عرصه موسيقى صاحب نظر بوده اند و به ايرا ن آمده اند، كارها را از طريق دوستان شان شنيده اند وحتى خودم را هم پيدا كرده اند. اتفاقاً خيلى از خارجى ها به كنسرت هاى من مى آيند. پارسال توى اصفهان يك گروه شصت نفره از يك تور ايتاليايى به كنسرت آمدند و از شنيدن كارها هيجان زده شدند،تاجايى كه بعد از كنسرت همه آمدند پشت صحنه وبا بچه ها عكس گرفتند و از آنها امضا خواستند. متأسفانه به دليل عدم رعايت مسأله كپى رايت، كارهاى ما درخارج از ايران به شكل درست ارائه نمى شود وگرنه ما صرف نظر از تكنيك هيچ چيزى از آنها كم نداريم. وقتى بحث تكنيك مى كنم، منظورم تكنسين ها نيستند بلكه متريال تكنيكى است . من دردبى با صدا بردار راجرواترز صحبت مى كردم واز او پرسيدم آيا به ايران مى آيد وبراى ما كار كند. پرسيد چند نفر به كنسرتت مى آيند، گفتم هفتاد هزار نفر . اصلاً باورش نمى شد كه توى ايران، اين تعداد به تماشاى كنسرت بروند. البته اين تعداد تماشاچى فقط درباره من نيست. آقاى شجريان هم كنسرت بگذارد، همين اتفاق مى افتد، شايد كسان ديگرى هم اجرا داشته باشند، همين طور براى آنها عجيب است چون مى دانند تعدادخوانندگانى كه دردنيا بتوانند اين تعداد را به سالن ها بكشانند زياد نيستند. خانم سلين ديون دربزرگترين اجرايش درپاريس ۴۶ هزارنفر تماشاگر داشت. \ درتمام آلبوم هايت اسم « فؤاد حجازى» به عنوان تنظيم كننده ديده مى شود. به نظر مى رسد اين رابطه فراتر از رابطه حرفه اى، به يك « دوستى» عميق تبديل شده است. > رابطه من و فؤاد برخلاف بقيه روابط حرفه اى از موسيقى شروع نشد تابه دوستى ختم شود. بلكه از دوستى شروع شد وبعدها موسيقى هم به آن اضافه شد. ما از سال ۶۸ با هم دوستيم. \ اما بهانه اش موسيقى نبود... > موسيقى بود اما خوانندگى من وتنظيم كنندگى اونبود . درتئاتر پيروزى درشيكاگو من پيانو مى زدم و او ساكسيفون . آنجا با هم دوست شديم . تئاتر كه تمام شد، ديگر رابطه موسيقيايى با هم نداشتيم « رابطه دوستانه مان حفظ شد».تا سال ۷۶ كه اتفاقاتى پيش آمد كه فؤاد به صدا وسيما رفت واز من هم دعوت كرد خوانندگى را شروع كنم. \ همه مى دانيم دوستى بدون دلگيرى وجود ندارد. وقتى براى تو و فؤاد چنين دلگيرى هايى به وجود مى آيد، چه مى كنيد؟ > كار نمى كنيم. چون نمى شود كاركرد. خيلى وقت ها شده من از دست او يا او از دست من دلخور شده وبهتر ديده ايم اصلاً چند روزى كار نكنيم. اما جالب است كه اين دلخورى ها هيچ وقت دوستانه نبوده بلكه شخصاً به اختلاف نظرمان روى يك اثر بر مى گشته . \ آيا كسى بوده كه دوست داشته باشى با او دوست شوى وبراى رسيدن به اين رابطه تلاش كرده باشى؟ > نه، يك وقت هايى شده كه از كسى خوشم مى آمده وبعد اتفاقى همديگر را ديده باشيم ودوست شده باشيم اما تلاش خاصى نكرده ام. مثلاً نمونه اش مهران مديرى كه از دوستان خيلى خيلى خيلى خوب و خيلى خيلى خيلى صميمى من است. منتهى ما هيچ برنامه ريزى براى آغاز اين دوستى نداشتيم. دريك جايى همديگر را ديديم وبعد متوجه شديم كه چقدر نقاط مشترك داريم. \ آغاز اين دوستى كجا بود؟ > درمنزل يكى از دوستانم .همان موقع فهميديم كه ما چقد ر كتاب مشترك خوانده ايم، چقدر فيلم مشترك ديده ايم، چقدر هنرمندان مشتركى را دوست داريم، چقدر شاعر مشترك مى شناسيم... تقريباً علايق وسلايق فرهنگى مان مشترك بود. \ پس مشترك مورد نظر دردسترس بود! > كامل ... كامل ... اين شد شروع وبعد ديدم كه او دردوستى هم چقدر ثابت قدم است. \ لابد آن موقع نه تو « عليرضا عصار» بودى ونه او « مهران مديرى» > چرا... چرا... قضيه مال يكى دو سال پيش است. او دوست قابل اعتماد وخوبيست. \ بزرگترين اشتراكتان چيست؟ >همان سلايق فرهنگى . چون ديگر موقعيت وسن ما اقتضاى چيزى جز فرهنگ رانمى كند. الآن سى وچهار ،پنج سالمان شده وموقعيتمان هم طوريست كه هركارى را نمى توانيم بكنيم. ولى من مولانا را دوست دارم او هم دوست دارد، من فرهاد را دوست دارم او هم دوست دارد،من هگل را دوست دارم او هم دوست دارد... \ بستنى را چطور، بستنى را هم هردو دوست داريد؟ >نه اين تنها مشكلم با مهران است. \ راستى! اين ريش ها چرا اينقدر سفيد شده؟ >فكر... فكر.. بگذار فقط همين جواب را بدهم. \ آيا مى دانى تفاوت يك تمساح وسوسمار چيست؟ > فكر مى كنم هر دوشان يكى باشند. \ اگر سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟ > احتمالاً گياهخوار مى شدم... منظورت ازدوستانم است؟ \ مى توانى از دوستانت انتخاب كنى؟ >نه...نه...اگر سوسمار بودم همان چيزى را مى خوردم كه سوسمار هاى معمولى مى خورند. البته بدم نمى آمد كه يك گازى ازمهران مديرى مى گرفتم ولى او را كامل نمى خوردم.
|