|
اسكله چهارچراغ وغواصان دلاور
|
|
|
منصور عزتى روزى برادر امين شريعتى فرمانده وقت لشكر ۳۱ عاشورا من و جمشيد نظمى فرمانده گردان سيدالشهداء را خواست و گفت: با شما صحبت مهمى دارم، مأموريت بسيار مهم و سنگينى به لشكر محول شده كه آن را به شما و فرمانده گردان سيدالشهداء و حضرت على اصغر واگذار مى كنم. در اين جلسه از تأكيدات فرمانده لشكر دريافتيم كه كار عظيمى در پيش داريم. در همين موقع تركيب خوبى از نيروهاى بسيجى به لشكر اعزام شده بودند. تركيبى كه هم از نظر سنى بسيار مناسب بودند و هم سوابق خوبى در جبهه ها و عملياتهاى مختلف داشتند. با توجه به اينكه كادر گردان ۶ يا ۷ ماه بود كه به مرخصى نرفته بودند نيروهاى تازه نفس را گرفته و به سازماندهى آنان پرداختيم. در همين رابطه به همراه فرمانده لشكر و چند تن از دوستان به منطقه اى كه قرار بود در آنجا عمليات انجام شود عزيمت كرديم و پس از بررسى وضعيت منطقه، از موقعيت آنجاآگاه شده متوجه شديم كار بسيار سنگينى در پيش داريم. بعد از توجيه، به منطقه استقرارمان برگشتيم. من و نظمى و روزى به عنوان مسؤول آموزش كار را شروع كرديم. به جهت اينكه عمليات سرنوشت سازى را به عهده مان گذاشته بودند به حفاظت و اطلاعات اهميت زيادى مى داديم. نيروهاى گردان سيدالشهداء و گردان على اصغر به دوگروه تقسيم شدند. نيروهايى كه مى بايست كار غواصى و غيرغواصى مى كردند. در هواى سرد شبهاى جنوب نيروها با وجود مشكلات عديده اى كه كار غواصى داشت، آموزشها را با جديت دنبال مى كردند. بعداز دوماه كه آموزشها پايان يافت مانورهاى آمادگى را همزمان با كار شناسايى شروع كرديم. منطقه مأموريت گردان ماحدود ۵۰۰ الى ۶۰۰ متر سمت راست اسكله بود. چيزى در حدود ۱۸۰۰ متر منطقه مأموريت گردان ما بود.به دليل اينكه حد منطقه عمليات ما بيشتر بود احساس كرديم شايد با ۳ گروهان چندان موفقيتى حاصل نشود لذا قرار شد يك گروهان به گردان ما ملحق شوند و با چهار گروهان وارد عمل شويم. محور سمت راست اسكله چهار چراغ با مسؤوليت گروهان برادر غلامرضا جعفرى و گردان دوم با مسؤوليت شهيد يعقوب محمدى در سمت چپ و گروهان سه با فرماندهى برادر پرويز خسروشاهى بود. به ياد مى آورم زمانى كه مى خواستيم سازمان گردان را مشخص كنيم چون لباس غواصى كم داشتيم لاجرم تعدادى از عزيزانى كه دو ماه بى توقع و با صبورى همه مشكلات آموزش را به جان خريدند از قافله غواصى خط خوردند. خودمان مانده بوديم كه چه كنيم و چه كسانى را انتخاب كنيم. بچه ها به عشق عمليات سختى ها را تحمل مى كردند. يكى از بچه هاى كم سن و سال بسيجى كه اهل مراغه بود با گريه پيش من آمد و با لحن تند گفت: من چى كم داشتم كه لباس را از من گرفتند و به فلانى دادند. من عهد بسته بودم و باز هم مى گويم و بر سر عهدم هستم. اگر لباس غواصى به من ندهيد شاهد خواهيد بود كه با همين لباس خاكى بسيجى پشت سر غواص ها وارد آب خواهم شد! دستى به سرش كشيدم و به كمبود لباس غواصى اشاره كردم. اما او راضى نمى شد. بعد از اين صحبتها او را تا روز بعد از عمليات نديدم. بالاخره در ليالى فجر رسيديم به شبى كه چندماهى بود در حسرت و انتظارش بوديم. اضطرابى در آن شب بر من چيره شده بود از اين جهت كه عزيزانى را كه بيشتر از هر كس دوستشان داشتم مى خواستم داخل رودخانه اى بفرستم كه از آن سوى آب هيچ چيزى نمى دانستم. شب عمليات ساعت حدود ۶/۵ يا ۷ عصر بود كه ناگهان به من خبر دادند كه يكى از بچه هاى غواص بر اثر تيراندازيهاى پراكنده دشمن زخمى شده كه فوراً دستور دادم او را به اورژانس منتقل كنند. به خاطر اينكه ساعتهاى آخر رامى گذرانديم با كارهاى زيادى مواجه بودم متوجه نشدم كه لباس غواصى آن رزمنده مجروح را به چه كسى داده اند. كارها را كاملاً هماهنگ كرديم و همه موارد را بررسى كرديم ديگر ماندن جايز نبود بايدمى رفتيم راه افتاديم به سمت كنار رودخانه اروند. لحظات خداحافظى غواصان احرام بسته كه تو گويى به قربانگاه عشق مى رفتند چه ديدنى و شنيدنى بود. صحبتهاى صميمى برادر اصغر عباسقلى زاده مسؤول اطلاعات دسته غواصى. ساعت ۹ شب همراه با بارش اشكهاى ديده هامان ستونهاى غواصى را با مسؤوليت برادر جعفرى و نيروهاى اطلاعات به طرف هدفهاى تعيين شده به راه انداختيم. ما مى بايست سكوت و انتظار سختى را متحمل مى شديم يك ساعت و اندى كه از حركت غواص ها گذشت يك درگيرى را در سمت چپ در نزديكيهاى لشكر ۲۵ كربلا احساس كردم كه بحمدالله بعد از چند دقيقه خاموش شد. ساعت تقريباً ۱۱ بود كه آثار درگيرى مشاهده شد اما خبرى از بچه ها نداشتيم چون دستور بود كه بى سيم ها روشن نباشند و يا در صورتى هم اگر روشن بودند از طريق بى سيم ها صحبت نشود. منتظر پيام غواص ها بوديم كه ساير نيروها را به آن طرف بفرستيم كه ناگهان الله پور تماس گرفت و گفت كه دسته شان بخشى از ساحل را تصرف كرده اند. در اين حال چند تا از دسته ها را با قايق ها به آن سوى اروند راهى كرديم. خودم را به هر شكلى بود به نيروهاى گردان رساندم و اولين كارى كه در آن شرايط كردم الحاق نيروهاى گردان با جناحين بود. بچه هاى غواص را جمع كرديم و شروع كرديم به پاك سازى ساحل و سنگرهاى دشمن. پس از يكى دو ساعت نهايتاً با گردان سيدالشهداء الحاق كرديم و در همين موقع مشكل عمده ما اسكله چهار چراغ بود چون از قبل پيش بينى شده بود كه براى تصرف اسكله چهار چراغ مستقيماً غواص نفرستيم. گروهان بعدى را به سمت اسكله چهار چراغ فرستادم و خودم همراه آ ن گروهان حركت كردم و بعد از يكى دو ساعت تلاش و درگيرى اسكله تسخير شد و بعد از تسخير اسكله و پاكسازى ساحل مأموريت ما به اتمام رسيد ومى بايست جهت ادامه عمليات تا عمق منطقه دشمن دوگردان امام سجاد و قاسم وارد عمل مى شدند. بعد از تحويل محورهاى تصرف شده به ساير گردانها شروع كرديم به انتقال مجروحين به سنگرهاى بتونى تصرف شده دشمن، نزديكى هاى صبح بود كه دنبال سنگر خالى مى گشتيم تا بتوانيم نماز صبح را بجا آوريم. رفتيم داخل يكى از سنگرها ديديم افسر عراقى و چند نفر از نيروهايش غذايى را پخته و روى چراغ گذاشته بودند. نماز را خوانديم و بعد به راه افتاديم كه ببينيم نتيجه چپ و راست محور عملياتى شب گذشته مان چه شده اند. به اسكله چهار چراغ نزديك مى شديم كه احساس كردم زير اسكله چند نفرى ديده مى شوند. چند نفر از بچه ها با يك درگيرى مختصر حدود ۸۰-۷۰ نفر از عراقيها را اسير گرفته بودند و ديگر كارى جز يافتن گمشده هايمان نداشتيم. معبرها با پيكرهاى پاك غواصان پوشانده شده بود. صحنه بسيار عجيبى پديد آمده بود. پيكرهايشان به سيم هاى خاردار چسبيده بودند و امواج آب به شكلى زيبا موهاى اين شهيدان را تكان مى داد. به سمت پيكر يكى از شهدا رفته و روى آن را برگرداندم ديدم همان بسيجى مراغه اى است با چهره اى خون آلود آسمان را مى نگريست.
|