|
درنگى بر روند داستان هاى پليسى از معمايى تا انتزاعى
پليسى نويسان بايد دست به دامان روان شناسان شوند
|
|
|
اميلى امرايى
«واتسون: هولند، اينبار هيچ سرنخى نداريم. هولند : توراست مى گويى ، در از تو قفل بود ، قاتل هم نمى تواند در را از داخل قفل كند، اما من قاتل را مى شناسم. واتسون: ممكن نيست، باور نمى كنم. هولند: چرا واتسون، قاتل همين جاست، روبروى تو، خودمن. (نقل از مجموعه داستانهاى صفركلمه). ادبيات پليسى از ژانرهاى مطرح جهان است. هميشه در ليست پر فروش ترين ها، داستانهايى از اين ژانر حضور دارند. اما هرگز در ايران به طور جدى به آن پرداخته نشده است. پليسى نويسى، داستانهاى كارآگاهى هميشه باب دندان مردم است. سوزان سانتاگ معتقد است: «تا وقتى كه ما از خواندن صفحه حوادث روزنامه ها لذت مى بريم، تا وقتى كه دوست داريم قاتل را بشناسيم و تا وقتى كه دوست داريم بدانيم پشت ديوارهاى خانه همسايه مان چه مى گذرد از داستان پليسى لذت مى بريم، با اين تفاوت كه ديگر دوره حل معماها گذشته است قاتل ديگر از پنجره فرار نمى كند اگر اين طور بود، اين كتابهاى قطور هفتصد صفحه اى روى دست نويسنده باد مى كرد، حالا ماجرا فرق كرده است.» داستان پليسى از يك قرن پيش تا امروز نوشته مى شود. كافى است سرى به سايت آمازون بزنيد تا متوجه شويد در ميان پرفروش ترين ها حداقل ۴كتاب اول ليست در اين ژانر مى گنجد. نمونه هاى بارز و ساده اش هم مى توان به «رمز داوينچى» اثر «دن براون» اشاره كرد كه تا به امروز نزديك به پانزده بار تجديد چاپ شده است. حالا ديگر ماجراى سم كشنده وسيانور دراين عصر مطرح نيست. به قول كاوه ميرعباسى ـ مترجم ادبيات پليسى «اين روزها گرايش جديدى در اين نوع از داستان به چشم مى خورد، داستان پليسى انتزاعى شده است، آنقدر كه يك قدم آن سوتر اين ادبيات رنگ و بوى متافيزيك پيدا مى كند. رمان هاى پليسى اين روزها جور ديگرى خواننده شان رااقناع مى كنند، نويسندگانى همچون جان گريشام، دن براون وتالبوت دوم حالا مى دانند كه بايد در تمام طول رمان هفتصد صفحه اى چه طور خواننده را با خودبكشند. در آثارى همچون «رمز داوينچى» و «تابلوى استاد فلامينكو» كه سرو صداى زيادى به پاكرد، نويسنده با مطرح كردن يك پيشينه تاريخى به رمزگشايى قتلى مى پردازدكه در زمان حال اتفاق افتاده است، اما رمزگشايى آن به تابلويى در گذشته ، يك موسيقى و شايد هم يك بازى قديمى ربط دارد.نويسنده اصلاً قصد ندارد به خواننده بقبولاند كه با يك واقعيت روبرو است.درست برعكس دوران طلايى كه اگر خواننده قبول نمى كرد به هيچ وجه با داستان ارتباط برقرار نمى كرد. رمان پليسى حالا فرهيخته تر است به ماجراهاى عميقى مى پردازد واين سبك و سياق ازاوايل دهه ۹۰ شروع شد و حالا در اوج به سر مى برد. ميرعباسى معتقد است: «فرهيخته شدن ادبيات پليسى درعصر حاضر از ادگار آلن پو شروع شد وحالا اين ميراث به نويسندگانى همچون پل استر رسيده است. استر در سه گانه شهر نيويورك داستان پليسى را نقل مى كند كه گاه حتى به متافيزيك پهلو مى زند. رمان شهر شيشه اى هم با هيچ يك ازمعيارهاى مرسوم داستان پليسى نمى سازد. حالا نويسندگانى همچون جيمز الروى با «لس آنجلس محرمانه» ، پاتريسيا كان كه ادامه دهنده سنت آگاتاكريستى است، ساراپارتسكى لهستانى تبار كه قهرمان داستان اش كارآگاهى لهستانى است و پرستار بچه ، مارگارت رومن كه هميشه داستانهايش در مكانهاى معروف مى گذرد، يكه تاز اين عرصه هستند. آنقدر كه هيچ كدام داستانى كمتراز پانصدصفحه ننوشته اند». داستان پليسى هرگز در ايران به صورت جدى منتشر نشد. با اين حال به تازگى تلاش مترجمانى همچون كاوه ميرعباسى، مهدى غبرايى و... سبب شده است كه چهره هاى شاخص اين عرصه را بشناسد. خواننده ايرانى كه در جهان ادبيات پليسى و كارآگاهى تنها هركول پوارو و آگاتاكريستى را مى شناخت، حالا با دنياى جدى تر و گسترده ترى روبرو شده است. مجموعه داستانهايى كه سالها از تاريخ اولين چاپ آنها مى گذرد و همچنان تجديد چاپ مى شوند. نويسندگان زيادى در اين عرصه فعاليت كرده اند كه از معروف ترين و عامه پسندترين آنها مى توان به ژرژ سمينون، آگاتاكريستى و سرآرتور كانن دويل اشاره كرد، تا جايى كه تنها مجموعه داستان هركول پوارو كارآگاه بلژيكى تا به حال چيزى حدود ۴۰هزار بار در آمريكا تجديد چاپ شده است. ميرعباسى مى گويد: ادبيات پليسى در ايران هرگز درست شناخته نشد، حتى به جرأت مى توان گفت:هيچ وقت آثار شاخص اين سبك به فارسى ترجمه نشده است، شايد به همين خاطر است كه هيچ وقت خواننده ايرانى با اين موج درگير نشد. مدتى در اوايل دهه ۴۰ پاورقى هايى در مجلات به عنوان داستان پليسى توسط نويسندگانى همچون امير عشيرى و مجاهد دلجو نوشته مى شد كه آنها هم از كيفيت مطلوبى برخوردار نبودند. همان سالها يكسرى كتابهاى جيبى منتشر شد كه در آنها داستانهايى از نويسندگانى همچون آگاتاكريستى و سرآرتور كانن دويل به فارسى ترجمه شده بود، به هر حال داستان پليسى همچون هر سبك داستانى ديگرى، داستانهاى عامه پسند هم دارد كه هميشه وجه غالب هم نوع بازارى است، در حقيقت تقليل يافته و عامه پسند شده است كه شناخته تر از داستانهاى ديگر است، درست مثل شهرتى كه آگاتاكريستى كسب كرد و مصداق بارز اين كلام است. ادبيات پليسى از سال۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ درخشان ترين دوره خود را سپرى كرد، به طورى كه انواع ژانرهاى ادبى ديگر را تحت الشعاع قرار داده بود، سالهايى كه با كارآگاههاى باهوش و جذاب مى درخشيدند. از اواخر سال۱۹۶۵ داستان نويسى پليسى به عنوان يك سبك شناخته شد. از ماندگارترين و سرآمدترين داستان نويسان دوران طلايى ادبيات پليسى آثار چ.ك.چسترتون ماندگار شد. اما پيش از آن هم مدتى ميان سالهاى ۱۸۴۹ تا ۱۸۵۲ داستانهاى اين چنينى در كشورهاى انگليسى زبان طرفدار داشت. پاورقى هاى جذاب و پرماجرا رونق داشت، در هر روزنامه اى حداقل يك ستون به يك داستان دنباله دار پليسى اختصاص داشت، بعدها هم مجله «ماسك سياه» در ۱۹۵۰ اوج اين ماجراجويى ها بود. ميرعباسى مى گويد: سالهاى ۱۹۲۰ اوج دوره ادبيات پليسى بود تا جايى كه به عصر طلايى معروف است. به دليل نوپا بودن ادبيات پليسى در آن سالها ضعفهاى زيادى وجود داشت. اما يكسرى قواعد سبب شد كه از همان ابتدا اين ژانر قاعده مند شود. سالهاى goldenage شخصيتها بيش از آنكه پرسوناژ باشند تيپيك بودند. وقتى يك جنايت رخ مى دهد در اصول قصه نويسى بايد به سه شرط توجه كرد: چى؟ چه طور؟ چرا؟ و ادبيات پليسى در عرصه طلايى از «چرا» غافل مانده بود. انگيزه ها سست و باورناپذير بودند. تنها مسأله نويسنده اين بود كه خواننده را با معما نگه دارد. آدمها سر هيچ و پوچ كشته مى شدند و هرگز به قتل به عنوان واقعه هولناك بشرى نگاه نمى كردند. نقشه هاى محكمى براى قتل كشيده مى شد اما هرگز انگيزه محكمى در ميان نبود.» داستان نويسى پليسى بر مكتب واقع گرايى بعد از جنگ جهانى دوم پا گرفت و از شناسه هاى مشترك اين سبك مى توان به حضور كارآگاهان خصوصى كه از پليس آزادانه تر عمل مى كنند اشاره كرد رمانها دراين فصل ديگر به تيپ هايى همچون تاجران، قصر ها و افراد خاص نمى پرداخت، اين بار در هر فضايى اتفاق مى افتاد. حتى گاهى خود كارآگاه هم درگير مى شد و به قولى پايش گير بود و اين باعث مى شد كه رمان از حالت فراواقعى خارج شود. داستانها از حالت غيرممكن و غيرواقعى خارج مى شدند حتى گاهى كليدهاى آشكارى را براى جذب خواننده در داستان قرار مى دادند، در اين داستانها حتماً ردپاى ماشين، لكه روى ديوار و بالاخره شواهد اين چنينى ديده مى شد. ادگار آلن پو با داستان «ويليام ويلسون و نشانه هاى غلط» هويت را مخدوش كرد و مكتب واقع گرايى در سه مقطع دستخوش تغيير شد. اول از همه موج واقع گرايى در مجله «ماسك سياه» بود، نويسندگانى همچون ريمود چندلر و داشيل همت تحت تأثير فريمن ويل قرار گرفتند، تا جايى كه دو اثر معروف «بانوى درياچه» و «اشتباه دركوهستان ممنوعه» اثر چندلر كاملا از فريمن تأثير مى گيرد. ميرعباسى درباره چندلر مى گويد: «چندلر و همت جزو نويسندگانى هستند كه مكتب واقع گرايى را در ادبيات پليسى به حد اعلا رساندند. ادبيات پليسى در اين سالها جنبه انسان شناسانه به خود گرفته بود، ديگر اين صرفاً از حالت معما درآمده بودند، بسيارى از آنها هر يك به تنهايى نقص هاى اين ژانر را درآثارشان برطرف كردند و شخصيت هايشان به روانشناسانه بودن رسيد. اولين داستان پليسى به معناى دقيق كلمه توسط ادگار آلن پو خلق شد و همزمان با آن يكى از گونه هاى فرعى داستان پليسى «اتاق دربسته» شكل گرفت اما در حقيقت معماى اتاق دربسته در عصر طلايى هم بود، معماى اتاق دربسته به داستانى گفته مى شود كه در اتاقى دربسته و نفوذناپذير رخ مى دهد. اشكال اين ژانر در اين است كه احتمالات محدودتر مى شود، يعنى تنها سه امكان باقى مى ماند.» اين سبك داستان نويسى رفته رفته به سمتى سوق پيدا كرد كه معما از آن حذف شد و بيشتر به جنبه هاى روان شناختى و خصوصيات قاتل اختصاص پيدا كرد. اين مكتب به خوبى مى تواند فراز و نشيب هاى يك جامعه را بيان كند. هر يك از پليسى نويس ها به اتكاى تكنيك هاى مشترك داستان پليسى، بايد داستان با ويژگى هاى خاص خلق كنند، تا خواننده جذب قلم آنها شود. با وجود اين مايكل كانلى، نويسنده پرطرفدار داستان هاى پليسى معتقد است: «ديگر هرگز نبايد اميد داشت كه عصر طلايى داستانهاى پليسى بازگردد زيرا روزگارى بود كه مردم دغدغه هاى اين چنينى را دوست داشتند، چرا كه ذهن آرامى داشتند، اما حالا در عصرى كه روزنامه ها هر روز خبر از يافتن يك قاتل و جانى مى دهند ديگر خواندن و فكر كردن به اين چيزها زندگى را براى ما تلخ مى كند و هراس به دلمان مى اندازد. ادبيات پليسى ديگر نمى تواند به جنايت هاى رازآلود و تمسخرآميز بپردازد، بلكه بايد اين بار دست به دامن روانشناسى شد تا شايد گرهى بگشايد و ذهنى را آرام كند. حالا ديگر روز چيدن پازل براى سرگرمى و در نهايت ديدن خفاشى خون آشام به سرآمده است.»
|