|
حفظ فاصله از قهرمان گرايى
|
|
|
يوسف ناصرى
گفت وگو با على بلوكباشى، پژوهشگر و نويسنده جامعه ايران با سابقه چندين هزارساله و فرهنگ و تمدنى ديرپاى در موقعيت تاريخى سرنوشت سازى قرار گرفته است. تحولات شگرف معاصر و خصوصاً تحولات خيره كننده دوران جنگ سرد، فروپاشى اتحاد جماهيرشوروى و وقايع حيرت آور اجتماعى، سياسى و اقتصادى يك دهه اخير جهان نشان دهنده خطير بودن چنين موقعيتى است. كشور ما كه بنا به اظهار نظر بسيارى از صاحبنظران، جامعه اى نسبتاً پويا و فعال است در ۱۵۰ سال اخير، اقداماتى در راستاى بهبود وضع خود به انجام رسانده ولى برآيند اين فعاليتها به گونه اى نبوده كه رضايت و اطمينان خاطر انسان ايرانى را به خود معطوف سازد. اجراى چندين برنامه توسعه درقبل وبعد از انقلاب نتوانسته به خواسته ها و آرمان هاى جامعه و درخور امكانات و توانمندى هاى كشور ما جامه عمل بپوشاند. به هر رو، مردم جامعه ما، مهمترين عامل دست نيافتن كشور به توسعه را در فقدان قهرمانى مى دانند كه در درازمدت، عقيده و باور خود را بر جامعه تحميل كند و جامعه را نيز به خوشبختى و سعادتمندى دلخواه برساند. اين درحالى است كه انديشمندان بسيارى بر اين باور بنيادى تأكيد دارند كه دوره قهرمان وقهرمان پرورى به سر رسيده و نمى توان به ظهور شخصى خارق العاده كه پيشرفت و توسعه كشو را تحقق ببخشد، دل بست. در چند ساله اخير و به شكلى ديگر، تمايل مردم به ظهور يك قهرمان به بخش عظيمى از جمعيت كشور ما سرايت كرد و مباحثى هم در اين خصوص مطرح شد. البته شايد يكى از عوامل شكل گيرى چنين تمايلى، ناشى از تأثير روان ناخودآگاه فردى و جمعى ايرانيان و مطالعه آثار حماسى ايرانى باشد. مثلاً وقتى شاعرى مانند فخرالدين اسعدگرگانى در ستايش آرش كمانگير سروده است: «اگر خوانند آرش را كمانگير / كه از سارى به مرو انداخت يك تير» . داستان تيرانداختن آرش به وجوه مختلف توسط بسيارى از نويسندگان و شاعران پرداخته شده و به عنوان نمونه يادآور شده اند در زمان افراسياب پادشاه توران و منوچهر شاه ايران مقرر شد كه براى مشخص ساختن مرزهاى دو كشور، آرش قهرمان ايرانى با استفاده از يك كمان و با انداختن يك تير مرز ايران را با توران تعيين كند. اين قهرمان نامدار ايرانى توانست از البرز (دماوند) با صلابت و قدرت تيركمان را به ناحيه اى دوردست در شمال شرقى ايران نشانه بگيرد و تيركمان بالاخره در ناحيه فرغانه به زمين افتاد و محل به زمين افتادن تيركمان به عنوان سرحد و مرز ايران قلمداد گرديد و بدين صورت آرش، نقشى اساسى در گسترش خاك سرزمينى ايران به عهده گرفت و نامش در خاطر ايرانيان جاودانه شد. اين داستان حماسى و برخى داستانهاى حماسى ايرانى هر چند در عرصه ادبيات كلاسيك ما حضور يافته اند ولى به نوعى نياز هميشگى به وجود قهرمان در حل مشكلات اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و ... در روان جمعى ما نهادينه شده و اين تصور در ذهن فرد ايرانى به وجود آمده كه بدون وجود قهرمان راه به جايى نخواهيم برد و همين تصور زمينه را براى تعميق مشكلات جامعه فراهم نموده است. آنچه در اين مجال اندك مى توان بر آن تأكيد گذارد اين است كه اولاً اگر قهرمانى پيدا شود كه مشكلات جامعه ما را در گام اول برطرف نمايد، در مرحله دوم بافت جامعه و تاريخ ما نشان داده كه همين فرد خارق العاده و مورد حمايت مردم روزى به ديكتاتور تبديل خواهد شد كه اعتماد به نفس و هويت فردى ما را لگدكوب مى كند و دوم اينكه زمان آن گذشته است كه با كوته بينى، توسعه و پيشرفت را صرفاً به مقوله اقتصاد تقليل دهيم و لذا بايستى بدانيم كه يك توسعه پايدار و انسانى و اتفاقاً متناسب با جامعه استبدادزده ما بدون توسعه فرهنگى، توسعه سياسى و... ميسر نخواهد شد. به شرط آنكه فكر و باور ديگرى را به خاطر انسان بودن ديگرى نپذيريم و در موقعيت كنونى بكوشيم با آگاهى، عقلانيت و پرهيز از هرگونه شتاب و تعجيل به ساماندهى كشور بپردازيم. در گفت وگو با دكتر على بلوكباشى، مردم شناس، پژوهشگر و نويسنده بررسى جامعى نسبت به موضوع پيش گفته و تشريح علل و پيامدهاى احساس نياز كردن به قهرمان صورت گرفته كه در پى مى آيد. امروزه برخى از انديشه ورزان معتقدند قهرمان گرايى كنونى در جامعه ما، در روند توسعه يافتگى كشور ايجاد اختلال مى كند. پرسش نخست من اين است كه اگر تقسيم بندى هاى زمانى و يا تقسيم بنديهاى معنوى اسطوره ، حماسه و... را به عنوان مبناى بحث قرار دهيم، چگونه مى توان تحليل دقيقى از علل نياز به قهرمان در جامعه ما ارائه كرد؟ در تقسيم بندى زمانى با دو دوره ماقبل تاريخ و دوره تاريخى مواجه هستيم. در دوره اول، خط اختراع نشده و همه آگاهى هاى فرهنگى و تاريخى به صورت شفاهى و نانوشته انتقال مى يافت و فرهنگ الگوهاى رفتارى ، باورها و اعتقادات دينى و مذهبى از راه زبان و به گونه تقليد به نسلهاى بعدى منتقل مى شد. البته در اعصار متأخر كه خط هم اختراع شد، همچنان جامعه شفاهى به صورتى محدودتر تداوم يافته است. در دوره آغاز شكل گيرى فرهنگ ، ما با مجموعه اى از اساطير روبرو هستيم كه اين اسطوره ها، الگوهاى رفتارى و اعتقادى مردم را مشخص و جامعه را هدايت مى كردند. در حقيقت اين اسطوره ها به مثابه راهنما و قانون در جامعه عمل مى كردند. در مجموع مى توان دوره اوليه را دوره اساطيرى هم ناميد كه اسطوره ها برجامعه سيطره كامل داشتند. بنابه نوع كاركرد اسطوره ها مى توانيم آنها را به اسطوره هاى بنيادى، آيينى ، شخصيتى و... تفكيك كنيم. اسطوره هاى بنيادى اصولاً انگيزه ها و علتهاى خلقت و آفرينش تمام كائنات را تبيين مى كردند. براى نمونه در اساطير ايرانى ، آفرينش انسان به اين صورت مطرح شده كه نسل بشر ازنطفه انسان نمايى به نام كيومرث (زنده ميرا) به وجود آمده است. در فرهنگ ايرانى ، نطفه كيومرث به زمين مى ريزد و از آن دوشاخه گياه ريواس به نام مشى (آدم ) و مشيانه (حوا) مى رويد. بعداز مدتى ، روح و روان در مشى و مشيانه حلول كرد و آن دو از حالت نباتى خارج و به انسان تبديل شدند واز آنها نخستين نمونه هاى انسانى مانند هوشنگ وجمشيد پديد آمدند. اسطوره هاى آيينى ، اساطير همراه آيين ها بودند كه رفتارهاى آيينى را توجيه مى كردند و روش چگونه زيستن را مى آموختند، اسطوره هاى شخصيتى نيز در بيان و توجيه كارها وخصايل پهلوانان وقهرمانان شكل گرفته بودند. چگونگى پديدآمدن شهرها هم به دست ايزدان والهه ها در مجموعه اى از اين گروه اساطير بيان مى شدند. به مرور زمان و در سير تحول اجتماعى و فرهنگى جامعه، اسطوره ها به شكل حماسى ظاهر شدند ودراين مرحله است كه ايزدان و الهه هاى اساطيرى در صورت شاهان وپهلوانان حماسى ظاهر مى شوند. دراين دوره، مردم با خط و نوشته آشنامى شوند و داستانهاى حماسى مثل داستان جمشيد، سياووش و... شكل مى گيرند كه ديگر حالت اسطوره اى ندارند. مثلاً جمشيد كه در فرهنگ دوره كهن هند وايرانى، «نميه» ناميده مى شد واز خدايان اساطيرى و با ويژگيهاى خداگونه است و بسيارى از پديده هاى آغازين را خلق مى كند، در دوره بعد در هيأت شاه در مى آيد و فردوسى هم از او با عنوان شاه پيشدادى در شاهنامه ياد مى كند. درباره اسطوره آرا و نظرهاى گوناگونى ميان مردم شناسان وجود دارد. برخى معتقدند اسطوره امرى تاريخى و واقعى نيست و برخى ديگر مانندميرچاالياده اعتقاد دارند اسطوره، شرح واقعيات و زندگى مردم است كه جلوه اى از زندگى مردم را به نمايش گذاشته . به همين دليل نتيجه مى گيرند كه اسطوره، ريشه اجتماعى ، قومى و تاريخى دارد و نمى تواند دروغ باشد. داستان سياووش حالت اسطوره اى دارد يا حماسى؟ سياووش قهرمان اسطوره اى پسر كاووس (پادشاه ايران) و دست پرورده رستم جهان پهلوان ايرانى بود كه توسط افراسياب (شاه توران) به قتل رسيد. كشته شدن او براى مردم ايران، فاجعه آميز بود. چون قهرمان بى گناه آنها كشته شده بود. بنابراين مردم براى بزرگداشت او، آيين سوگوارى و نوحه سرايى راه انداختند وهرساله دسته هاى عزادارى برپا مى كردند و شبيه پيكره سياووش را در محملى قرار مى دادند و در نهايت در سياووشگرد محل به خاكسپارى سياووش جمع مى شدند و بدين گونه واقعه شهادت در زمينه فرهنگ ايرانى شكل گرفت ودر تحول تاريخى سنتهاى فرهنگى ، سياووش نيز مانند ديگر شخصيت هاى اسطوره اى به شخصيتى حماسى تبديل شد. پس از گرويدن مردم ايران به اسلام و قبول مذهب تشيع، يك دگرگونى عميق در فرهنگ دينى مذهبى مردم به وجود آمد و مردم، آيين سوگوارى سياووش را در مراسم سوگوارى امام حسين (ع) به كار گرفتند. پشتوانه فرهنگ آيينى نمايشى در فرهنگ ما سبب شد شكل نمايشى تعزيه خوانى براساس وقايع و مصايب كربلا درايران شكل بگيرد كه يكى از بى مانندترين صورت نمايشهاى سنتى وآيينى جهان است. درمرحله گذار از اسطوره به حماسه، عقل چه جايگاهى داشته است؟ در دوره اسطوره اى و دوره حماسى، عقلانيت و استدلال عقلانى ، بنابه تعبير لوى هرول «استدلال پيش منطقى» و يا به تعبيرى درست تر «شبه منطقى» وجود داشت كه با مجموعه اى از اسطوره ها وحماسه ها كل كائنات و امور زندگى ادراك مى شد. مردم آن جوامع با زبان اسطوره وحماسه مى انديشيدند و با منطق اسطوره به جهان و محيط زيست و زندگى خود مى نگريستند. چرا در دوره حماسه نياز به قهرمان احساس مى شد و بشر آن روزى با وجود قهرمان به چه نيازى مى خواست پاسخ دهد؟ در همه دوره ها، چه دوره حماسى وچه دوره اسطوره اى و چه دوره تاريخى نياز به وجود قهرمان در ايران احساس مى شد. ليكن قهرمانان هر دوره مطابق با شرايط اجتماعى و فرهنگى آن دوره پديد مى آمدند و مقتضى با همان دوره نقش ايفا مى كردند. در دوران پيشين، ناآگاهى هاى انسان در جهانى كه مى زيست، ناتوانى هاى او درتطبيق خود با شرايط محيط زيست، عجز و ضعفش در برابر نيروهاى قدرتمند طبيعى و وراى طبيعى و حيوانات وجانوران و ناآگاهى هاى او درباره رازهاى پوشيده كائنات، انديشه او را به ساختن و پرداختن قهرمانانى واداشت، تا اين آفريده نيرومند ذهنى اش همه ناآرامى ها وناآگاهى هاى او را جبران كند و اسرار و واقعيتهاى طبيعى جهان اطرافش را برايش آشكار كند. او آنچه را كه مى خواست انجام دهد، ليكن نمى توانست ، قهرمانانش انجام مى دادند. مطلب ديگرى كه بايد بيفزايم اين است كه در جامعه هاى شفاهى كهن، قهرمانان اسطوره اى يا حماسى ما و روايت هايى كه درباره آنها مى شد همه نمونه ها و سرمشق هايى براى رفتارهاى اجتماعى مردم در جامعه وآموزش روشهاى قهرمانانه و جسارت آميز ومتهورانه به انسان بود. پيدايى تضاد و نابرابرى و محروميت در جوامع نيز موجب خلق قهرمانانى شد تا مردم بتوانند آرمان هاى خود را با اين قهرمانان تحقق ببخشند. بنابراين اگر در جامعه اى تضاد اجتماعى و نابرابرى و گسستگى وجود داشته باشد، آن جامعه در هر دوره و زمانى كه باشد قهرمان پرور هم خواهد بود. در دوره قبل از حماسه، حق وحقوق افراد به چه نحو محقق مى شد كه مردم نيازى به قهرمان نداشتند؟ در دوران پيش ازتاريخ ، زندگى اشتراكى و مالكيت عمومى وجود داشت و مالكيت خصوصى و شخصى هنوز شكل نگرفته و قوام نيافته بود. در جامعه اشتراكى، نزاعى بر سر تصاحب زمين و اشيا به صورت امروزى وجود نداشت اختلافها و نزاع هاى آنها رنگ ديگرى داشت و حق و حقوق مردم بر مبناى ميثاق هايى كه ميان خود داشتند، حفظ مى شد. اما با پيدا شدن مالكيت خصوصى، تضادها نيز شكل گرفتند و ستيزها و جنگهاى متعدد بر سر انحصار طلبى ها درگرفت.در اينجاست كه آدمهاى ناتوان و يا كم توان و محروم ازنعمتهاى طبيعى و حق وحقوق اجتماعى خود نياز به قهرمانانى پيدا كردند تا حق و حقوق آنها را زنده كرده و از غاصبان ستمگر بگيرند. شما علت اصلى نياز به قهرمان را به وجود نابرابرى در جامعه مرتبط مى سازيد؟ بله ؛در جامعه ما هميشه نابرابرى وجود داشته است. جامعه اى به قهرمان نياز دارد كه در آن نابرابرى اجتماعى، تبعيضات ، محروميت ها، ستمگرى و زورمدارى وجود وسيطره داشته باشد. شرايط جوامع استبدادزده تحت ستم و بسته، آماده براى قهرمان سازى و قهرمان پرورى است. شادروان مهردادبهار همين مطلب را به گونه اى ديگر در يكى از گفت وگوهايش بيان مى كند. او تضاد در جامعه راعامل وجود آمدن قهرمان مى داند و مى گويد وقتى تضادهاى اجتماعى به صورت تضاد طبقاتى يا تضاد ملى در جامعه اى هست، آن جامعه نياز به قهرمان دارد. وقتى هم كه اين تضادها از بين برود، ديگر جامعه قهرمان نمى خواهد و دراين جوامع حماسه هاى قهرمانى هم پديد نمى آيند. در جامعه هاى استبدادزده و محروم، چون توده مردم توان برافكندن استبداد و دور كردن تبعيض و نابرابرى را ندارند، قهرمانانى واقعى يا افسانه اى بايد ظهور كنند تا با كارهاى پهلوانانه و خارق العاده خود، ستم و استبداد و سلطه گرى را از فضاى جامعه بزدايند و دور كنند. اين قهرمانان بنا بر شرايط زمانى ممكن است قهرمانانى اسطوره اى ، حماسى و يا تاريخى و دينى باشند. شما ظهور مزدك به عنوان مصلح اجتماعى در عصر ساسانى را در همين راستا ارزيابى مى كنيد؟ البته او خواهان اين بود كه همه افراد توانايى استفاده از نعمتهاى خدادادى را داشته باشند ولى برخى به ناروا او را متهم مى كنند كه ادعاى او مثلاً اين است كه افراد بايد زنان مشتركى داشته باشند. يكى از انگيزه ها و علتهايى كه سبب شد مزدك بنيانگذار آيين مزدكى در دوره قباد پادشاه ساسانى در جامعه ظهور كند به همين نابرابرى هاى طبقاتى موجود در جامعه بازمى گشت. در آن زمان يك گروه بزرگ از مردم شهرو روستا در فقرو عزلت و تنگدستى و يك عده قليل هم از طبقه اشراف و مالكان حكومتگر همه نعمتها را در اختيار داشتند و در رفاه و آسايش زندگى مى كردند. اين تضاداجتماعى طبقاتى باعث شد مزدك عليه گروه اشراف و نجبا و... سيطره جو قيام كند و قهرمان دوره خودش باشد وآيين نوينى را پديد آورد. داستان سمك عيار و همه عياران اهل فتوت هم نمونه هايى از اين قهرمانان انقلابى و مردمى بودند. آنها به خانه هاى اعيان و اشراف و فئودالها و كاروانهاى تجارى ثروتمندان حمله مى كردند و اموال آنها را غارت مى كردند و اين اموال را بين فقرا و بينوايان تقسيم مى كردند. چندى پيش هم يك فرد هندى كه او را «رابين هود» ناميده اند، سوژه داغ مطبوعات شده بود. اين هندى، سرمايه داران و ثروتمندان را به قتل مى رساند و اموال آنها راتصاحب مى كرد به فقرامى داد. پليس هند در تعقيب او بود و مى خواست او را دستگير كند، اما روستاييان و قبايلى كه از اين رابين هود منتفع شده بودند، مانع دستگيرى او به دست پليس مى شدند. در زمانى كه كمبوجيه به مصر لشگركشى كرده بود، فردى به نام گئوماتا به مدت ۹ماه بر ايران حكومت مى كند ولى بالاخره توسط داريوش هخامنشى از قدرت خلع مى شود و داريوش پس از سركوب گئوماتا و ياران او دستور ساخت كتيبه بيستون رامى دهد. در آنجا داريوش پاى بر بدن گئوماتا مى نهد، گئوماتا در دوره كوتاه مدت حكومتش اصلاحات برابرى طلبانه اى همچون اصلاحات ارضى را به انجام رساند و مضاف بر اين گوسفندان و حيوانات بى شمار اشرافيان و ثروتمندان جامعه رامصادره و در اختيار مستمندان قرار داد و محبوبيت فزاينده اى در بين مردم كسب كرد. آيا محبوبيت گئوماتا را مى توان ناشى ازخواست اكثريت مردم در زمينه رفع نابرابرى در سطح جامعه ارزيابى كرد؟ صاحبنظران و انديشمندان در مورد اقدامات منتسب به گئوماتا هم رأى و هم عقيده نيستند. اين واقعيت را بايد بدانيم كه گئوماتا يك مغ بود و خود از سلك طبقه بالاى اجتماعى و دربارى به شمار مى رفت. ديگر اينكه او از قوم ماد بود و بر پادشاهى خاندان پارسى شوريد و گويا مى خواست قدرت را از اين خاندان بيرون آورد. البته هرودوت مورخ يونانى به برخى اصلاحات گئوماتا در جامعه و بهبود بخشيدن وضع توده مردم اشاره مى كند. ليكن داريوش كه گئوماتا را كشت و حكومت او را برانداخت در كتيبه بيستون، كارهاى گئوماتا را تخريبى مى داند و مى گويد او مردم را از حقوق مالى محروم كرد. گروهى نيز به پايگاه طبقاتى او و مغ بودنش و طرفدارى اش از بزرگان و اصلاحات دروغين او براى مردم فريبى و جذب نظر و رأى مردم اشاره مى كنند. خلاصه اينكه براساس گفته هاى ضدو نقيض تاريخى نمى توان او را يك پهلوان انقلابى واقعى دانست كه از ميانه عامه مردم و براى آزادى و احقاق حقوق آنان برخاسته باشد. برخى از تاريخ نگاران كار او را يك كودتاى دربارى دانسته اند و نه يك كودتاى مردمى. گئوماتا از هر سلك و طبقه هم كه باشد در نهايت اقدامات او مورد استقبال اكثريت محروم قرار گرفت؟ به طور كلى در هر جامعه اى كه برابرى و عدالت وجود داشته باشد و مردم آن آزادانه از نعمتهاى طبيعى و اجتماعى بهره مند شوند و تبعيض و محروميت كاهش يابد، نياز به قهرمان و خيزش نهضتهاى انقلابى احساس نخواهد شد. به طور نمونه بگويم در كشورهاى اروپايى كه مردم سراغ انقلاب و شورش و چنين مسائلى نمى روند. چون عموم مردم از حداقل رفاه و تأمين اجتماعى لازم و آزادى عقيده و بيان و رفتار برخوردار هستند. به اعتقاد من، در جامعه عهد ساسانى هم اگر برابرى وجود داشت مزدك برنمى خاست و اصلاً نمى توانست شهرت ومحبوبيت پيدا كند. يكى از دلايل تسليم ايرانيان در برابر سپاهيان اسلام و مسلمانان همين بود كه زمينه نارضايتى بين مردم ايران در عهد ساسانى فراهم شده بود و مردم در انتظار يك منجى و رهاننده بودندكه آنان را از ستم و فشار سلطه گران حكومتى برهاند. نوع نظام حاكم در قرون گذشته باعث شده كه اعتماد به نفس مردم از بين برود و يا دچار افت شودو بدين صورت، مردم در انتظار قهرمانى باشند كه يك تنه مشكلات آنها را برطرف نمايد. آيا در عصر جديد مى توان اميدوار بود كه اعتماد به نفس مردم افزايش يابد و به گونه اى همبستگى لازم براى رفع نواقص و مشكلات به وجود بيايد؟ هنگامى كه اطلاعات و آگاهى درست و كافى در دسترس مردم قرار گيرد و فضايى مسالمت آميز براى آزادى انديشه و بيان و رفتار فراهم گردد مى توان انتظار داشت كه انضباط اجتماعى دلخواه نيز در ميان مردم و جامعه برقرار شود و جامعه به سامان مورد نياز دست يابد. در نتيجه اگر فهم و درك مردم ارتقا يابد، آنها بالاخره سره را از ناسره تشخيص خواهند داد و در چنين حالتى، آنها مى دانند با انتخاب چه گزينه هايى، منافع و مصالح خود را بهتر تأمين كنند. به تعبير ديگر، اگر قيد و شرط براى آزادى قائل نشويم (منظورم از آزادى، آزادى در بى بند و بارى نيست)، جامعه به مرور زمان با درك نعمت آزادى و نقش آزادى در ساختن شخصيت واقعى انسانى خود را بازمى يابد و مى تواند از توانمندى هاى خود به نحو شايسته و مؤثر بهره بگيرد. درغير اين صورت، افراد آرزومند خواهند بود كه يك نفر يا يك قهرمان بيايد و مشكلات و معضلات او و جامعه را رفع كند. آيا اين آرزومندى ناشى از مسؤوليت ناپذيرى ما نيست؟ برخى از آرزومندى ها و توقعات بزرگ و بيجا ازمسؤوليت ناپذيرى ما ناشى مى شود. اين را هم اشاره كنم كه ما براى رشد و توسعه فرهنگى و مسؤوليت پذيرى درجامعه، فعاليتهاى قابل توجهى انجام نداده ايم. درنتيجه، جامعه خوراك فرهنگى مناسبى از گردانندگان جامعه دريافت نكرده است. رسانه هاى ملى و عمومى ما مسؤول فرهنگ دهى و تصحيح الگوهاى رفتارى مردم و انجام كارهاى فرهنگى هستند. درصورت سرباززدن آنها از اين وظيفه خطير، مشكلات ما بيش از پيش گسترش خواهديافت. ما اگر نسبت به اهميت آموزش رفتارهاى فرهنگى بى تفاوت باشيم، بى انضباطى و خلافكارى درجامعه تشديد خواهدشد. بدون دليل نيست كه رانندگان و عابران ما همه به نوعى قانون گريزند و خلاف مى كنند و اكثر افراد در جايگاه و منصبى كه نشسته اند، خود را ملزم به رعايت وظايفى كه آن جايگاهها به آنها محول كرده، نمى دانندو خلاف وظايف نقشهاى محوله عمل مى كنند. اين مسؤوليت ناپذيرى طى قرون گذشته در ذهن و روان ما نهادينه شده است. آيا مى توان گفت كه ما در ابتدا بايد مسؤوليت ناپذيرى را اصلاح و سپس برنامه هاى مثبت وسازنده را جايگزين آن كنيم و درنتيجه پيشرفت و توسعه كشور تحقق يابد؟ شما به موضوع جالبى اشاره كرديد و آن مسؤوليت ناپذيرى ما ايرانيان است. من نيز براين باورم. ما بايد فرهنگ مسؤوليت پذيرى را درجامعه رواج دهيم. هرشخصى در دوران حياتش، نقشهاى مختلفى را درجامعه بازى مى كند. هرنقش، تكاليفى را بر شخص مقررمى كند، يك نفر در جايگاه پدرى يك نقش دارد و درجايگاه فرزندى يا همسرى نقشى ديگر. هركس بايد به اين نقشها آگاه باشد و تكاليف و الگوى رفتارى صحيح فرزندى و يا همسرى را درنقشهاى مختلفش به كار گيرد. همين فرد درمحل كارش نقش ديگرى به عنوان رئيس يا كارمند دارد. اگر عضو يك حزب است، بايد بداند كه درنهادى همچون حزب هم يك نقش معين دارد كه بايد تكاليف رفتارى آن را به عهده بگيرد. پس هريك از ما بنابر نقشهايى كه درزندگى برعهده داريم بايد فرهنگ اين نقشها را نيز بياموزيم و بدانيم كه هركدام از اين نقشها چه مسؤوليتى را متوجه ما مى سازد. مثال ساده اى مى زنم. كسى كه در آپارتمان زندگى مى كند و درهمسايگى خود با گروهى خانواده ارتباط دارد، بايد با فرهنگ و نقش آپارتمان نشينى آشنا باشد و بداند كه با همسايگانش به چه نحو كه شايسته همسايگى است رفتار كند. مثلا داخل منزل خود را مرتب و تميز نگه مى داريم. ولى درنظافت محيط عمومى آپارتمان محل سكونت خود بى تفاوت هستيم و يا مثلا اعلام شده است كه رأس ساعت ۹ شب، كيسه هاى زباله جمع آورى مى شود ولى صبح كه به سركار مى رويم، يا ساعتها پيش و يا بعد از زمان مقرر، كيسه هاى زباله را بيرون مى گذاريم و يا درجايى كه خود مايل هستيم مى اندازيم. درنتيجه، مشكلات اين بى انضباطى كه آلودگى محيط زيست است گريبان ما را مى گيرد و باعث ناراحتى همه همسايگان و اهل محل مى شود. علاوه بر اين ما فراموش كرده ايم كه ديگران بايد ازحضور ما در آپارتمان، كوچه و محل احساس غرور و شادمانى كنند و نه اينكه با حضور خود موجبات بيزارى و ناراحتى آنها را فراهم آوريم. به هرصورت بايستى با ارائه برنامه هاى فرهنگى در صداوسيما و رسانه هاى ديگر، قبح رفتارهاى نابهنجار را براى همه مردم به نمايش بگذاريم و به همگان بياموزيم كه چگونه بايد رفتار كنيم و مسؤوليتهاى هرعضو از اعضاى جامعه تفهيم شود. به نظر شما الآن اين وظايف روشن و مشخص نيست؟ براى برخى افراد روشن است و براى برخى ديگر روشن نيست. اين نقشها و مسؤوليت ها بايد به طور مرتب گوشزد شود و با بحث و گفت وگو درباره مسائل اجتماعى و مسؤوليت هاى ما درخانواده و جامعه سعى كنيم تأثيرگذارى لازم را دراين زمينه داشته باشيم. شكافتن و تجزيه و تحليل مسؤوليتهاى اجتماعى باعث مى شود كه ما با فرهنگ مسؤوليت آشنا شويم و كمتردچار غفلت شويم. نكته مهم ديگر، اجراى مقررات و قوانين به طور قاطع و صريح است. به عنوان مثال، بارها موضوع دودزايى خودروهاى فرسوده و جلوگيرى از تردد آنها مطرح شده ولى چون قاطعانه عمل نمى كنيم، خودروهاى فرسوده و دودزا درشهر تردد مى كنند و مشكل آلودگى هواى شهر ما همچنان پابرجا مانده است. ما بايد شهروندان و اقشار جامعه را به گونه اى آموزش دهيم كه اگر كسى مرتكب جرمى شود، مخلصانه و شجاعانه جرم ارتكابى را بپذيرد و دربرابر قانون مطيع باشد. من خاطره جالبى مرتبط با همين بحث را از دوران تحصيل درانگليس عرض كنم. در يكى از نيمه شبهاى زمان اقامتم در آن كشور، مردى در آپارتمان ما را زد و گفت من به هنگام پارك كردن ماشينم، به ماشين شما صدمه وارد كرده ام و الآن هم آمده ام اطلاع دهم تا هزينه و خسارت وارده را جبران كنم. اين نوعى از فرهنگ مسؤوليت است كه مى تواند جامعه را سروسامان دهد. درواقع وجدان آگاه آن فرد و احساس مسؤوليت او بود كه بعد از اينكه به طور اتفاقى با ماشين ديگر تصادف كرده، وقت خود را براى پيداكردن صاحب ماشين صدمه ديده صرف كند و حاضرشده صاحب ماشين را از نگرانى و آزارروانى بعدى برهاند. اينچنين احساس مسؤوليت كردن، منجر به افزايش سطح اعتماد دربين افراد جامعه مى گردد. چندسال پيش در يكى از شهرهاى ژاپن زلزله اى رخ داد و شهردار آن شهر به دليل نارسايى هايى در ساخت و ساز شهر و به موقع نرساندن آب به بازماندگان آن حادثه بلافاصله خودكشى كرد. چون اعتقاد داشته كه نسبت به اين وضع مسؤول بوده است و اين بخشى از فرهنگ مسؤوليت است كه به ندرت در ميان مسؤولان ما پيدا مى شود. در شهرهاى ما، ساخت و سازها روى گسل هاى زلزله و ساختن ساختمان بدون رعايت اصول ايمنى به چشم مى خورد و كسى هم احساس مسؤوليت نمى كند و مانع از چنين ساخت و سازهايى نمى شود. مثلاً باخبر مى شويم كه يك ساختمان چندطبقه تازه ساز پيش از آنكه واحدهاى آن مورد استفاده قرار بگيرد، فرو ريخته است. اين نمونه ها نشان مى دهد شهرداريها و مهندس ناظرها، فرهنگ مسؤوليت خود را هنوز درك نكرده اند و پس از بروز حوادث فاجعه آميز هم، خم به ابرو نمى آورند. اگر باز به مبحث اصلى بپردازيم، آيا اين انتظار غيرمعقولى نيست كه مى خواهيم يك نفر كه مثل ما هست همه مشكلات را حل كند؟ اگر اين يك نفر برگزيده ما است، بايد از نيروى جمعيتى كه از او حمايت كرده اند، براى كارهايى كه وعده داده و رفع آن مشكلات استفاده كند و اين انتظار غيرمعقولى نيست. به هر حال، كسى كه منتخب مردم است و به مردم وعده هايى داده بايد به نيازهاى جامعه پاسخ بدهد. در كشورى مثل انگليس، احزاب محافظه كار، كارگر و ليبرال برنامه هاى حزبى خاص خودشان را دارند و با صراحت اعلام مى كنند در صورت پيروزى در انتخابات و در دست گرفتن حكومت در زمينه هاى اقتصادى، فرهنگى و روابط خارجى چه سياستهايى را به كار خواهند برد. مردم نيز در هنگام انتخاب،به برنامه هاى احزاب نگاه مى كنند و آنگاه رأى مى دهند. يعنى از قبل مشخص است كه اگر يك حزب در انتخابات پيروز شود چه سياستها و روشهايى را در اداره كشور و روابط خارجى اعمال خواهد كرد و اگر يك حزب نتواند به برنامه هاى ارائه شده به مردم عمل كند به شدت مورد انتقاد مردم، رسانه ها و نهادهاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى قرار مى گيرد. سرانجام هم مردم در دوره بعدى انتخابات به آن حزب رأى نخواهند داد و از دور فعاليت حكومتى كنار مى رود و اعتبار حزبى اش هم خدشه دار خواهد شد. اما در جايى كه احزاب نهادينه نشده اند و به صورت نهادينه فعاليت نمى كنند، مردم معمولاً سراغ شخص و يا اشخاصى مى روند كه بتوانند به خواستها و نيازهاى اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و سياسى آنها پاسخ دهند. از اين رو اين اشخاص بايد خود را متعهد به برآوردن توقعات بجا و به حق مردم بدانند. آقاى خاتمى چندين بار اعلام كرد «مردم ما نيازى به قهرمان ندارند» . شايد اين گفته القاكننده اين باشد كه او مى خواهد نافى مسؤوليت خودش باشد. اما آيا چنين اظهارنظرى باعث نمى شود كه مردم در اين زمينه تأمل كنند و بدانند كه آنها هم مسؤول هستند و صرفاً با رأى دادن، كل مسؤوليت آنها به ديگرى انتقال داده نمى شود؟ آقاى خاتمى آرمانى فكر كرده و درست هم هست. او مى خواهد هر كس در جامعه يك قهرمان باشد و قهرمانانه رفتار كند. در حقيقت او مى خواهد بگويد كه همه ما بايد به شايستگى و نيروى خود پى ببريم و اين شايستگى را داشته باشيم كه بتوانيم خود، قهرمان باشيم و حق و حقوق خود را مطالبه كنيم، اين ايده اى بسيار پسنديده و جالبى است ولى آيا تحقق اين امر پيش از فراهم كردن زمينه و عامل كار نيز ممكن است؟ چون خواستن با توانستن تفاوت دارد. آيا با رونق گرفتن منطقى اين بحثها وتأمل كافى در اين خصوص جامعه به سمت عقلانى شدن حركت نخواهد كرد و كم كم جامعه از آن حالت احساسى و قهرمان گرايانه فاصله بگيرد؟ البته در اين زمينه بايد كارهاى فرهنگى گسترده اى صورت بگيرد. ما بايد بپذيريم كه مسائل اجتماعى و فرهنگى در فضايى آزاد به بحث گذاشته شود و با تجزيه وتحليل دقيق و منطقى و به دور از سياست زدگى يكايك مسائل به نتيجه مطلوب برسد وگرنه مشكلات جامعه به همين صورت استمرار و تعميق خواهد يافت. جامعه نمى تواند به سرعت دگرگون شود ولى از زمان انقلاب اسلامى تا به امروز ما شاهد تحولات عميقى در جامعه هستيم. آشكارا مشاهده مى كنيم كه مردم ، كارگزاران و گردانندگان مملكت، كم و بيش از لحاظ رفتارى متحول شده اند. در سالهاى قبل از انقلاب، اغلب زنان جامعه خانه نشين و دور از فعاليتهاى اجتماعى بودند. بيشتر خانواده هاى متعصب سنتى مايل نبودند دخترانشان در عرصه اجتماع و در دانشگاهها حضور يابند. اما خوشبختانه امروز بيش از ۶۰درصد دانشجويان كشور را دختران ما و از همين خانواده ها تشكيل مى دهند. امروزه خرد جمعى در مشاركت در فعاليتهاى اجتماعى و حركت به سوى دانش اندوزى و فن آورى و خودسازى بسيار تعميق و ارتقا يافته است. شما كه با ديد مردم شناسانه به جامعه مى نگريد، چشم اندازهاى پيش رو را چگونه تحليل مى كنيد؟ من قبلاً بسيار اميدوار بودم و چشم انداز بسيار روشن و مطلوبى براى جامعه مى ديدم. متأسفانه الآن آشفتگى زيادى در الگوهاى رفتارى مردم در جامعه مى بينم. به تعبير ديگر نظم و انضباط خاصى در رفتارهاى اجتماعى مردم در جامعه به چشم نمى خورد. اصولاً يك نوع بيمارى روانى اجتماعى در جامعه احساس مى كنم. به طور واضح مى بينم كه اكثر افراد عصبى و ناراحت هستند. خلافكارى عادت ثانوى بسيارى از افراد شده است. همه به حقوق يكديگر تجاوز كرده و به حقوق ديگران احترام نمى گذارند. نابهنجاريهايى در بسيارى از خانواده ها، بويژه خانواده هاى شهرى پديد آمده و روابط خانوادگى و روابط ميان فرزندان و والدين دچار مشكل شده است. رفتار برخى از جوانان، رفتارى لجام گسيخته شده است و هويت فرهنگى خودش را نمى شناسد. در لباس پوشيدن و آرايش، معيارهاى پذيرفته شده در جامعه را مراعات نمى كند و پرخاشگر و تندخو و زياده طلب شده است. ما بايستى در الگوهاى رفتارى و آموزشهاى فرهنگى خودمان يك تجديدنظر اساسى ايجاد كنيم. امروزه در جامعه، علاوه بر آلودگى صدا و هوا، شاهد آلودگى فرهنگى نيز هستيم. اگر اين اوضاع تداوم يابد، نظم اجتماعى و تحكيم حكومت، فرهنگ و خرد و آنچه را كه به نام ايران و هويت ايرانى مى خواهيم داشته باشيم از هم فرو خواهد پاشيد.
|