شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۳ - ۲۸ شوال ۱۴۲۵
Sat, Dec 11, 2004
ويژه ۳
سال دهم - شماره ۲۹۹۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
منصوره حسينى، زندگى و آثار
گزارش زنان‎/ تورقى در جوايز ادبى و حضور زنان
منصوره حسينى، زندگى و آثار
زن هنرمند به قدمت تاريخ
193212.jpg
فاطمه خرمجو

منصوره حسينى در سال ۱۳۰۵ درتهران به دنيا آمد، ده ساله بود كه دريك روز زمستانى طرحى را از درخت كاج حياط خانه شان دردفترچه مشق خود كشيد و همين سبب شد تا پدرش براى او معلم خصوصى نقاشى بگيرد.پس از پايان دوره دبيرستان در دانشكده هنرهاى زيباى دانشگاه تهران تحصيل كرد.درسال ۱۳۲۸ براى نخستين بار آثارش درانجمن فرهنگى ايران و انگليس به نمايش درآمد و درهمين سال دررشته نقاشى فارغ التحصيل شد.درسال ۱۳۳۳ براى ادامه تحصيل راهى ايتاليا شد؛ در آكادمى هنرهاى زيباى رم پذيرفته شد و اجازه يافت در سال دوم نام نويسى كند. در سال ۱۳۳۵ اثرى از او در بى ينال جهانى ونيز به نمايش گذاشته شد.سال بعد گالرى «وانتاجو» رم نمايشگاهى از آثار او برگزاركرد و پس از مدتى با يكى از آثارش در نمايشگاه هنرهاى فيگوراتيو در شهر فروزينونه شركت كرد و مدال طلاى اين نمايشگاه را به دست آورد. درسال ۱۲۳۷ با لئونالوونتورى هنرشناس و منتقد برجسته ايتاليايى ملاقات كرد. اين ديدار نقطه عطفى در زندگى هنرى او محسوب مى شود.
طى سالهاى بعد آثار منصوره حسينى درمسابقات گوناگون هنرى به نمايش گذاشته شد و جوايز و مدال هايى را از آن خودكرد، در سال ۱۳۳۸ به تهران بازگشت و آثارش در تالار رضاعباسى به نمايش درآمد.
ازسال ۱۳۵۲ همزمان با گشايش «نگارخانه منصوره حسينى» مجموعه اى از آثارش درآنجابه نمايش گذاشته شد، اين نگارخانه كه محل سكونت نقاش نيز هست هنوز داير و فعال است و او تبحرى خاص در تركيب رنگها دارد و ازعناصر موجود مثل ريتم، نقش و تكرار به خوبى استفاده مى كند و همين تناسب در به كارگيرى عناصر توانسته است هارمونى خاصى را درنگاه بيننده ايجاد كند.
وى به امكانات بيانى و نه كاركرد تزئينى حروف و كلمات، دل مى بندد. درواقع براى او كه به صرافت طبع و با انگيزه هاى شاعرانه نقاشى مى كند، نشانه هاى انتزاعى، همان ارزش القاكننده صور واقعى را دارند.
بيان در نقاشى هاى منصوره حسينى بيشتر از رنگ، نيرو مى گيرد تا خط و حتى گاهى ارزش هاى خطى در طنين رنگ ها مجال بروز نمى يابند و قدرت بيان نقاشى خط او در لحظات وحدت خط و رنگ به اوج خود مى رسد. منصوره حسينى با شركت در ۲۶نمايشگاه انفرادى و گروهى و با بيش از ۵۰ سال فعاليت هنرى از چهره هايى است كه آخرين نمايشگاه او (كه از تاريخ ۲۷ تيرماه لغايت ۶شهريورماه درموزه هنرهاى معاصر برگزارشد.) شرايط بازشناسى دوره ها و جريان حركت هنرى اش را پيش روى منتقدان و مخاطبان هنرمعاصر گشود. درحجم و گستره آثار منصوره حسينى به يقين با دو معناى متفاوت در افق و منظر كمال جويى او روبه رو هستيم.
نخست آنكه كوشش، تلاش و تداومى هميشگى درآثار او مخاطب رابه فضاى عقلانيت و جست وجوگر بودن نقاش هدايت مى كند و دوم آنكه: هرچه هست «آنى» است و «شهودى» است.
كوچه سرپايينى است، مستقيم كه مى روى خانه اى دوطبقه درسمت راست توجه ات را جلب مى كند؛ درنيمه باز است و نرده هاى حياط مملو از گياهان سبز و برگهاى زيباست؛ روبه رويت يك تابلو دركنار چند سفال، كه به شيوه اى زيبا در پشت پنجره جاى داده شده، تو را مجذوب مى كند.
اول خيال مى كنى آكواريوم است ولى وقتى با دقت بيشترى نگاه مى كنى، ماهى هايى رنگارنگ و كوچك را مى بينى كه برروى بوم نقاشى شده اند، داخل خانه كه مى شوم «جو مرا مى گيرد» خانه پراست از تابلوهاى مختلف و درگوشه و كنار سفالهاى نقاشى شده و دسته گل هايى كه گويى خانم حسينى آنها را به يادگار نگاه داشته است.
خيلى صميمانه از من استقبال مى كند؛ گويى يك حس درونى و آشنا به من مى گويد سالهاست او را مى شناسم. شايد چيزى كه از درون او جوشيده بود در درون من نيز وجودداشت و او كاشف اين حس درونى بود كه نه شايد دروجود من بلكه دروجود خيلى هاى ديگر دست نايافتنى مى نمود.
پيش از آنكه مصاحبه آغاز شود، از او مى خواهم مطالبى را باعنوان حديث نفس بنويسد. كمى آشفته مى شود و مى گويد: «مشكلى نيست قلم من، دست كمى از قلم مويم ندارد اما حديث نفس مرا، ديگران بايد بنويسند.» من تأمل مى كنم و او ادامه مى دهد: «من دوست دارم در پوست گردو بمانم و از آنجا به هرجايى كه دوست دارم پرواز كنم و وصف آنجا در قالب كلمات غيرممكن است، آن جا فقط مال خودمن است». او حديث نفس نگفت اما گفت وگوى ما با او بى شباهت به حديث نفسش نيست.
***
يك جرقه؛ آغاز راه
اولين طرحى كه كشيدم ده سال بيشتر نداشتم، هيچى از نقاشى نمى دانستم، خانه ما از اون خانه قاجارى هاى قديمى بود، زير كرسى نشسته بودم ودرخت كاج داخل حياط را در دفتر مشق خود كشيدم.هيچ وقت از ياد نمى برم كه چگونه شوكه شده بودم، كاج را به پدرم نشان دادم و سپس به طرحى كه كشيده بودم، اشاره كردم و گفتم اصلاً نفهميدم چه طورى اومد توى دفتر نقاشى ام! بعداز آن پدرم برايم معلم سرخانه گرفت و شروع كردم به كشيدن مربع وطرح هاى هندسى با سانتى متر وخط كش و شايد بتوانم بگويم از همان موقع نقاشى را نه تنها شروع نكردم بلكه خراب هم كردم! اصولاً با معلم و استاد خيلى موافق نيستم و سالهاست كه تدريس را كنار گذاشته ام. تدريس به خاطر نون و آب است ومن به همين خاطر ديگر تدريس نمى كنم؛ شاگرد خصوصى هم نمى گيرم، به نظر من معلم نقاشى معنى نقاشى را نمى دهد؛ يك نقاش دوست ندارد معلمى كند؛ البته من مدتها درس دادم، اما بعداً پشيمان شدم؛ تدريس تمام اشتهاى مرا براى نقاشى از بين برده بود؛ باعث مى شد من هميشه سيرباشم؛ اصلاً اشتها نداشتم كار كنم. به نظر من اگر كسى خودش بخواهد بدون استاد و مربى هم مى تواند به آن جايى كه مى خواهد برسد. آنقدر طرح بكشد و آنقدر رنگ ها را با هم مخلوط كندكه بالاخره به آنچه كه مى خواهد، دست يابد. من هم هيچ وقت به آن صورت از الگوى خاصى تبعيت نكرده ام. فقط علاقه زيادى به لئوناردو داوينچى دارم. شام آخرش را دوست دارم؛ شام آخر سالهاست كه مريض است وقارچ گذاشته و اين قارچ نقاشى را مى خورد و من سال به سال دنبال اين هستم كه بدانم چقدر از نقاشى خورده شده! از تمام دنيا فيزيك دانها وقارچ شناسها براى تحقيق آمده اند، البته ملاقات باونتورى در روى آوردن واستفاده من از خط وخط نگارى در نقاشى بسيار مؤثر بوده است.
خط براى من منبع الهام است؛
البته من خط نمى نويسم، ياد خط مى افتم؛ خط براى من منبع الهام است. خوشبختانه فرهنگستان هنر خط نقاشى را از خط نگارى جدا كرد. مثلاً در يكى از تابلوهايم ازكلمه اناالحق الهام گرفتم، كه البته به صورت برعكس نوشته شده و در آيينه بايد خوانده شود؛ يك نوع تلفيق هنر تصويرى غرب وهنر سنتى ايرانى، كه البته شايد نتوان اين قضيه را به سنت ربط داد، چرا كه منحنى يا حركت تندى كه من مى كشم از درون است، و نه بيرون؛ يه حركت تند يه بى قرارى، من در كتاب دنبال منحنى نمى گردم، بايد درون را بكاويم ومن درون آثارم هستم.
زن هنرمندبه قدمت تاريخ؛
من تحقيقى داشتم با عنوان زن هنرمندبه قدمت تاريخ، در طول تاريخ مرد هميشه به لحاظ قدرت جسمانى قوى تر بوده است. من ادعا كرده ام واگر مدعى اليهى دارد، به من ثابت كند كه اشتباه مى كنم. در طول تاريخ اين مرد بوده كه به شكار مى رفته ولى كسى كه درغار بوده، نقاشى مى كرده؛ در تمام سفالهايى كه از قديم درموزه ها وجود دارد، حتماً زن هم حضور داشته است؛ منتهى غيرت مردانه اجازه مطرح بودن را به زن نمى داده؛از زمانى كه تكنولوژى فاتحه انرژى را خواند. شرايط كمى عوض شد؛ زمانى خانم ها فقط خانه دارى مى كردند؛ الآن خانم ها اكثراً كار مى كنند. دخترها منتظر نماندند كه جوانى به خواستگارى آنها بيايد، بلكه پا به پا در عرصه تحصيل و كار با پسرها بلكه جاهايى جلوتر از آنها پيش مى روند.
امروزه زنان تا حد زيادى به حقوق اجتماعى خود واقفند، مشكل ما اين است كه يك پس زمينه خراب داريم كه از گذشته ما نشأت مى گيرد وتلاش اكنون ما شايد در پس بازسازى اومى باشد كه خود دربه وجود آمدنش تقصير چندانى نداشتيم.
هنر، زنانه، مردانه ندارد؛
امروزه زنان پا به پاى مردان پيش مى روند؛ هرچقدر مردان تأثير گذارند، زنان هم مؤثرند، منتهى كشش براى زيباسازى در زن بيشتر است، ولى در بروز خلاقيت بين زن و مرد تفاوتى وجود ندارد.
در نمايشگاهى كار من و سهراب روى ديوار بود؛ دكتر غلام حسين ساعدى هم حضور داشتند؛ جالب بود كه كار مرا فكر مى كردند كار سهراب است و كار سهراب را هم فكر مى كردند كار من است. دكتر ساعدى گفتند اگر كسى قدرت مردانه در كارش دارد، عيب نيست واگر كسى بتواند تا مرز حساسيت زنانه پيش رود، مشكلى پيش نمى آيد. ذهنيت زن ومرد ندارد؛ اگر بحث برسر ا ثر برجاى مانده هنرى باشد ، موجودى كه زن به دنيا مى آورد، بهترين اثر هنرى است؛ يك هنر زنده كه هرهنرى جلوى آن مرده به نظر مى آيد. جايگاه زنان در هنر معادل جايگاه مردان است. درعرصه بين المللى هم همين طور است. مثلاً درايران هردو مطرح هستند. به همان اندازه كه زن مطرح است ، مرد هم مطرح است. اگر برگرديم به تاريخ وگذشته، اينكه چرا زن هنرمند در گذشته زياد مطرح نبوده است، برمى گردد به يك سرى مسائل تعصبى و خانوادگى ؛ اينكه اگر دخترى سواد داشته باشد، ممكن است كاغذ پسرى را بخواند و يا براى پسرى كاغذ بنويسد! درنتيجه دختر نبايد سوادمى داشت! به هرحال امروز آنچه كه مهم است ، اثر برجاى مانده هنرى است و زن و مرد خيلى تفاوت ندارد، مهم حمايت اين گروه از هنرمندان است؛ در حالى كه اكثراً اين هنرمندان حمايت نمى شوند و درمسائل ابتدايى زندگى خويش دچار مشكل هستند. مثلاً شما ارزش و قرب هنرمند را در خارج با اين جا مقايسه كنيد. حتى تازگيها مد هم شده كه خارجى ها را معلم قرار مى دهندو از آنها تغذيه مى كنند. من عقيده دارم كه اين تغذيه بايد از چمه درونشان باشد اگر از همان فرد آمريكايى بپرسيم كمپوزيسيون كه از ابتدايى ترين مسائل تابلو است در تابلوى شما كو؟ مى گويد به اين مسأله فكر نكرده است! اگر بپرسيم هماهنگى رنگت كجاست؟ همين جواب را مى دهد. فكر نكردن و خلق هنرى بى فكر و انديشه و فاقد روح و المانهاى هنرى دارد مد مى شود. مثلاً ته قوطى را سوراخ مى كنندو رنگها را داخل قوطى مى ريزندومى چكانند بر روى بوم واسمش را مى گذارند هنر مثلاً اگر بگوييم اين آدمى كه تو كشيدى چرادستش به جاى شانه اش از توى شكمش درآمده؟ مى گويد: قلمم آزاد است! من منكر آزادى قلم موى تو نمى شوم؛ ولى بايد چيز ديگرى رابگويى ياخير؛ معنايى را برساند وحسى داشته باشد و بايد جورى بنشيند ؛ بايد هماهنگى رنگ داشته باشد، آن چيزى هم كه ارائه مى كنى، مطرح است، بايد خود را بكاويم و نه اينكه تقليد كنيم. مسأله اين است كه ما هنوز الفباى كار را بلد نيستيم؛ بايد مطالعه كنيم ، بايد سعى كنيم، شايدعلت عدم فروش هم همين است ؛ چندمدت قبل، پيش از پايان نمايشگاه آثار من در موزه هنرهاى معاصر، آقاى مسجدجامعى وزير فرهنگ، تعدادى از خانم هاى مطرح را در هتل لاله به يك ميهمانى خصوصى دعوت كرده بود. در آن جا گفت كه من حتماً سرى به نمايشگاه شما مى زنم. يكى از خانم هاى هنرمند از آقاى وزير خواست تا هزينه حج را براى تعدادى از هنرمندان قسطى كند وآقاى مسجدجامعى گفت: ان شاءالله يكى از تابلوهاى خانم حسينى را مى فروشيم و همگى با هم مى رويم حج. من پاسخى ندادم اما در روز بازديد كه روزهاى آخر نمايشگاه هم بود، ايشان به موزه هنرهاى معاصر آمدند و قبل از آن با من هماهنگى زيادى نشده بود و من جلوى ايشان خيلى شرمنده شدم چون هيچ كس نبودكه استقبال و پذيرايى كند. البته ايشان آدم متواضعى هستند، ولى اين دليل نمى شودكه حرمت را حفظ نكنيم ؛ به هرحال در حين بازديد يكى از تابلوهاى جكسون پولاك را به ايشان نشان دادم و بعد به ديدن يكى از تابلوهاى خودم رفتيم و ازايشان خواستم بگويند: كدام باارزش ترند . آقاى وزير بى هيچ ترديدى پاسخ داد: «تابلوى شما» گفتم ولى آقاى مسجدجامعى تابلوى پولاك ۱۳۵ميليون دلار مى ارزد و تابلوى مرا ۵ميليون تومان هم نمى خرند. گفت: البته قيمت آن تابلو به خاطر تبليغات زياد آمريكايى هاست ؛ بى درنگ گفتم: «ما هم از شما چيزى بيشتر از اين نمى خواهيم!»
دريافت ها بسيار خوب بود؛
البته در نمايشگاهى كه برگزار كردم فيدبك خيلى خوبى داشت؛ مثلاً يكى از دوستان نزديكم كه چشمانش گريان بود درمقابل سؤال من كه چه چيزى سبب اين امر شده؟ گفت: دست خودم نيست، كارهايتان مرا مى گيرد!خوب موارد اين گونه خيلى بودند. يا مثلاً تابلوى اناالحق ، خيلى تأثيرگذار بود. در گالرى مشغول صحبت با دوستان بودم كه صداى جوانى ما را متوجه خود كرد و به دنبال آن مسؤول گالرى پيش من آمد وگفت: ببينيد خانم حسينى چه كار كرديد! وقتى به سالن رفتم، جوانى را ديدم كه روى ميز افتاده و با صداى بلند گريه مى كند. وقتى پيش او رفتم، گفت : خون سيدالشهدا مرا به اين روز نياورده بود كه اين تابلو اين چنين تأثير گذاشته است! خوب هيجان و ستايش فراوان به من دادند: دريافت ها خيلى خوب بود.
پوتين گلى ؛ تنها كتاب منتشر شده
و اما در پايان در مورد تنها كتاب منتشر شده ام «پوتين گلى» يكى از كارگردانها با من صحبت كرد كه يك كاراكتر زن استثنايى مى خواهد و مطالب را روى ميزم ديد ومرتب پيگيرى مى كرد كه داستان چى شد و سپس دست ناشرى به اسم عطايى رفت . البته آقاى قاضى هم اين كتاب را بسيار دوست مى داشت و مى گفت: بعداز شازده كوچولو در ادبيات اروپا، عشق به اين زيبايى نديدم تا اينكه چاپ شد. البته من درصدد اين هستم كه اجازه چاپ مجدد اين كتاب را بگيرم.
***
به ساعتم نگاه مى كنم: كم كم به سمت غروب نزديك مى شويم؛ خانم حسينى هم ديگر خسته شده است. فكرم مى رود پيش همان ماهى هاى رنگارنگ داخل بوم كه آزادانه و نه در چارچوب تابلوى نقاشى كه در ذهن خانم حسينى ديرزمانى شناور بوده اند ونمى دانم چه قدر برايش دوست داشتنى بوده است كه آن را د ر پشت پنجره جاى داده است،كم كم بلند مى شوم اما حسى در درونم مرا تشويق به ماندن مى كند. از خانم حسينى اجازه مى خواهم كه تابلوهايش را ببينم و او با كمال ميل مرا براى ديدن تابلوها همراهى مى كند. روبروى تابلوى اناالحق كه مى رسم، انگار بر جا ميخكوب مى شوم؛ كشش عجيبى دارد ؛ و اين را به خانم حسينى مى گويم؛ سرى تكان مى دهد، بالاخره عزم رفتن مى كنم. او خيلى گرم خداحافظى مى كند و من از صميم قلب آرزو مى كنم روزى بيايد و آن تابلويى را كه به انتظارش تابلوها كشيده است ، بيافريند.
گزارش زنان‎/ تورقى در جوايز ادبى و حضور زنان
زنان ساده، روايت هاى پيچيده
193182.jpg
حسين فدوى
اشاره: به دنبال معرفى برخى مسابقات ادبى و بررسى حضور زنان در اين مسابقات بنا را گذاشتيم بر بررسى كتابهايى كه تا مرحله دوم و يا حتى سوم اين مسابقات به صورت مشترك بالاآمده و امتيازاتى كسب كرده اند:
گربه هاى گچى - فرخنده آقايى
فرخنده آقايى متولد ۱۳۳۵ تهران، فوق ليسانس علوم اجتماعى و در حال حاضر كارمند بانك مركزى ايران است. اولين مجموعه داستان آقايى به نام «تپه هاى سبز» در سال ۱۳۶۶ با حال و هوايى وهمناك و سوررئاليستى منتشر شد. در سال ۱۳۷۲ نيز دومين مجموعه داستان خود را با عنوان «راز كوچك» منتشر كرد. اين مجموعه جايزه بهترين مجموعه داستان كوتاه مجله گردون را ربود و خانم آقايى را بنده قلم زرين گرداند. سومين مجموعه داستان او با نام «يك زن، يك عشق» و اولين رمان او با نام «جنسيت گمشده» طى سال هاى گذشته منتشر شده است. گربه هاى گچى عنوان آخرين اثر اين است كه در سال ۸۲ روانه بازار كتاب گرديد.«گربه هاى گچى» مجموعه داستانى است كه ۶ داستان با موضوعات متفاوت را در خود جاى داده است. كليه اين داستان ها رويكردى اجتماعى دارند كه لايه هاى متفاوت جامعه را دربر مى گيرد و نگاهى منتقدانه اما بى طرف به انسان درون آن مى اندازد. به طبع فضاى حاكم بر داستان ها جز داستان اول يعنى «پرديس» فضايى كاملاً ايرانى و عرفانى كاملاً امروزى است.
نكته قابل توجه در اين مجموعه داستان، حضور زن به عنوان شخصيت اصلى و محورى داستان هاست مثلاً در داستان «آناناس» شخصيت اصلى زنى است كه به خاطر همسر و فرزندانش، تن، به تن فروشى مى دهد و توسط فرهاد فريب مى خورد يا داستان «لاك پشت» شخصيت محورى يا راوى داستان زنى است كه با وجود شاغل بودن و همسر و فرزند داشتن. به علت تنهايى و عدم درك پيرامون دلبسته و وابسته لاك پشتى مى شود كه در پايان ناگزير به رها كردن آن مى گردد.
خانم آقايى در اين مجموعه داستان بى آنكه مستقيم گويى نمايد و ناچار به شعار دادن و حتى سطحى زدگى شود، دغدغه هاى زنانه و رنج هاى طيف خاصى از زنان جامعه را به داستان تبديل كرده است. اما اشكال اساسى اين اثر، تشتت موضوعات و چند محورى بودن داستان هاست به طورى كه خواننده را دچار سردرگمى و بعضاً ديريابى معنا مى كند.
روى لبهاشان خنده بود ـ محبوبه ميرقديرى
محبوبه ميرقديرى متولد ،۱۳۳۷ او درعرصه داستان نويسى نامى تقريباً آشناست كه دردوسال گذشته سه اثر شامل يك مجموعه داستان به نام «شناس» و دو رمان به نامهاى «پولك سرخ» و «خانه آرا» به چاپ رسانده است.
به اعتقاد خودش درخلق داستان كوتاه توانايى و استعداد بيشترى دارد تا رمان و داستان بلند.
كتاب «روى لبهاشان خنده بود» شامل سيزده داستان كوتاه است كه دلمشغولى ها و گرايشات شخصى نويسنده را درپس موضوعات و مضامين خود دارد. «تنهايى» و «اميد» دو سوژه اى است كه دائم به صورتها و شكل هاى مختلف خودش را دراين مجموعه به رخ مى كشد و «زن» شخصيتى است كه محور قرارمى گيرد و داستانها را مى سازد.
اكثر داستانها براى زنان اتفاق مى افتد و اين زن است كه يا تنها و خسته است (داستانهاى اميد، ترم، لاله سفيد، وهم، تصميم كبرى) يا دچار وهم و توهم است (داستانهاى بيوه خيال، وهم) و يا دچار اضطراب و ترس است (غبار، شاپرك) و يا زنان مغلوبى هستند كه اسير شرايط و جامعه شده اند (ماه بعد و نامه اى براى پروين). حضورمردان دراين داستانها نقش مكمل و فرعى را ايفامى كند. حتى در داستان «نرگس» مردى است كه زنش مرده، حضور نرگس ـ همسر شخصيت اصلى داستان ـ آنقدر پررنگ و برجسته است كه باعث مرگ و ازبين رفتن مرد مى شود.
يكى از نكات قابل توجه دركتاب آن است كه از سيزده داستان، تنها يكى از آنها ـ روى لبهايش خنده بود ـ اول شخص روايت مى شود. به گونه اى كه احساس مى شود نگاهى از بالا به موضوعات وجوددارد كه اين امر فضايى تك بعدى ايجاد مى نمايد.
فرم و ساختار داستانها نزديك به هم يا شبيه به هم است و نويسنده توانسته ازپس پرداخت موضوعات بربيايد. نثر و زبان ساده نيز يكى ديگر از شاخص هاى اين كتاب است.
داستانهاى «روى لبهاشان خنده بود»، «غبار»، «شاپرك» و «برج» ـ كمرنگ تر از بقيه ـ داستانهايى هستند كه پيرامون جنگ و مسائل و مشكلات مربوط به آن مى گذرد و بى ترديد مى توان گفت جزو آثار خوب و موفق دراين زمينه است چرا كه نويسنده نگاهى دقيق و ظريف نسبت به اين مسائل دارد و احساس پنهان آدمها را خوب و زيبا نشان داده است.
درمجموع مى توان گفت اين مجموعه درنوع خودش كارموفقى است كه مى تواند نظر خوانندگان را جلب كند.
قابل ذكر است اين كتاب با تيراژ دوهزارنسخه و توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان به چاپ رسيده است.
تابوت خالى ـ بى تا ملكوتى
بى تا ملكوتى، نويسنده جوانى است كه فارغ التحصيل كارگردانى سينما ازحوزه هنرى و ادبيات نمايشى از دانشگاه آزاد است.او هم بازيگرى كرده، هم فيلم ساخته و هم تئاتر روى صحنه برده است اما دلمشغولى اصلى اش ادبيات است چرا كه به گفته خودش از همان كودكى عشق اصلى اش ادبيات بوده.
ازسال ۷۲ شعر سروده كه حاصل اش كتاب كوچكى است به نام «صبح و زمزمه هاى دختر شاهنامه» ـ ۱۳۷۷ . از سال ۷۶ درمطبوعات به فعاليت پرداخته و نقد تئاتر نوشته است و حدود هفت سال است كه داستان كوتاه مى نويسد كه ثمره اش «تابوت خالى» است كه درسال ۸۲ توسط نشر «كتاب آوند دانش» و با تيراژ دوهزار و دويست نسخه منتشرشده است.
«تابوت خالى» با وجود يك تجربه اول و كار آغازين اين نويسنده است از فرم زيبا و تكنيك قوى برخوردار است.
ـ موضوع محورى داستانها، عشق و رابطه بين انسانهاست با فرم وساختارى متفاوت. اين مجموعه با وجودى كه نام نويسنده جوان و گمنامى را به همراه دارد اما به جرأت مى توان گفت يكى از بهترين آثارى است كه به لحاظ فرمى و ساختارى در قالب داستان كوتاه تاكنون از نويسندگان زن ايرانى شاهد بوده ايم.
اين مجموعه سخت خوان كه داراى ۱۲داستان كوتاه است به لحاظ فرمى شكلهاى متفاوتى دارد كه به نظرمى آيد نويسنده قصد تجربه كردن آنها را داشته است.
داستانها، قصه هايى ساده اما روايتى پيچيده دارند. راوى هاى زياد، زمانهاى به هم ريخته و مبهم گويى و ابهام هاى تعمدى كه در داستان به چشم مى خورند از بازى هاى اين نويسنده جوان محسوب مى شود. به گونه اى كه حتى برخى از اين ابهام ها تا پايان داستان باقى مى ماند.
مثل داستان تابوت خالى، اژدها، حفره... .
يكى از زيبايى هاى اين مجموعه، گشودن رمزها و گره هايى است كه نويسنده به گونه اى در داستان پراكنده كه گشودن اش موجب لذت متن براى خواننده مى شود.
يكى ديگر از نكات قابل توجه درمجموعه داستان، شاعرانگى و شاعرانه ديدن رنجها و دردهاست. به گونه اى كه نويسنده حتى درمورد بيان شكنجه ها هم نگاه و بيان شاعرانه دارد.
مثل همين داستان اول يعنى «تابوت خالى» انسانهاى آسيب ديده. شخصيت هاى عاشق پيشه، مرگ و مردن، شكنجه و دردكشيدن، همه و همه آن چيزى است كه اين كتاب درون خودش پيچيده و ذهن خواننده اش را سنگين مى كند.
تعدد روايت، برشهاى زمانى، تكرار واژه ها، به هم ريختگى ساختار جملات، كاركرد معنايى كلمات، يادآورى خاطرات، تغيير زاويه ديد، روايت هاى توصيفى همه و همه از خصوصيت هاى ساختارى اين داستانهاست.
غالب روايتها اول شخص است و غالب فضا شبيه به هم، به نظرمى رسد نويسنده بيش از آنكه دغدغه مضمونى داشته باشد دغدغه حرفى دارد چرا كه قصدداشته صورتها و فرمهاى متفاوت را تجربه نمايد كه دراين كارموفق نيز بوده.
دراين مجموعه هم داستان بينامتنى وجوددارد ـ دومتر فاصله ـ هم داستان تمثيلى ـ اژدها ـ هم داستان وهمى ـ حفره ـ و هم داستان... و اين تنوع است كه باوجود سياهى و سنگينى عنصر مرگ در داستان باعث زيبايى و تحمل آن مى شود.
درپايان بى هيچ اغراقى مى توان گفت كه اين كتاب بيش از يك بار مى بايست خوانده شود بى آنكه از لذت خواندنش كاسته شود و نيز مى توان گفت كه اين كتاب به لحاظ شاعرانگى زبانش و موضوعات احساسى و انسانى اش خواننده عام را و بازى هاى فرمى و روايى اش خواننده خاص را راضى سازد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |