|
بزرگان انديشه (۵۳)
السدير مكينتاير پس از فضيلت
|
|
|
حميدرضا فرزاد
درميان همه كسانى كه به نقد قوى جريان هاى مدرنيسم پرداخته اند، السدير مكينتاير فيلسوفى با جايگاه بلند است. كتاب «پس از فضيلت» (After Virtue) او كه نخستين بار در ۱۹۸۱ منتشرشد در دنياى فكرى غرب سروصداى زيادى به پا كرد. او دراين كتاب ادعاكرد كه پروژه دوره روشنگرى تفكر اروپايى به شكست انجاميده است. اين رد و طرد تفكر مدرنيته معطوف به فلسفه اخلاقى بود اما طيف خوانندگان اين كتاب بسيار فراتر از آن بود كه از كتابى دراخلاق انتظارمى رفت. حتى درنشريات عامه پسند هم مقالاتى راجع به احياى تفكر ارسطويى كه اثر مكينتاير برانگيزاننده آن بود، چاپ شد. درمقاله اى هم كه دردايرة المعارف اخلاق درباره تاريخ اخلاق در قرن بيستم نوشته شده بود آلن داناگان پيش بينى كرد كه توجه مكينتاير به تفكر توميستى (منسوب به توماس اكوئيناس فيلسوف و متأله مسيحى مشهور قرون وسطاى متأخر)، جريان هاى فلسفى در قرن بيست و يكم را تحت تأثير قرارخواهدداد. كتاب مكينتاير درميان نظريه پردازان سياسى و منتقدان اجتماعى و نيز فلاسفه حرفه اى هم مباحث و گفت وگوهايى برانگيخت. كنفرانس هايى براى بحث درباره آرا و انديشه هايش برپاشد و مطالعات انتقادى درباره آثار او به چاپ رسيد و بعضى ازكتاب ها و مقالاتش به زبان هاى ديگر ترجمه شد. مكينتاير در حوزه اخلاق به احياى علاقه مندى به اخلاق ارسطويى كمك بسياركرد با چنان نيرويى كه اينك اخلاق ارسطويى عموماً يك رقيب جدى براى دو جريان اصلى فلسفه اخلاقى غالب در غرب از زمان روشنگرى ـ يعنى سودگرايى (Utilitarianism) و مكتب كانت ـ محسوب مى شود. در فلسفه سياسى، درواكنش در برابر آثار مكينتاير كتاب هاى زيادى به چاپ رسيد. درتفكر دينى نيز كار مكينتاير به رشد علاقه مندى نسبت به مكتب نوتوميستى (Neo-Thomism) بويژه در پيوند با اخلاق و تفكر سياسى اجتماعى كمك فراوان كرد. تأكيد مكينتاير بر اهميت تاريخ نيز به بحث ها و گفت وگوهايى پرحرارت كه در پاره اى از آنها او را متهم به نسبيت انگارى كرده اند، انجاميده است. بيشتر در پاسخ به اين نوع سوءفهمى كه درپى چاپ كتاب «پس از فضيلت» به وجودآمد، بود كه مكينتاير كتاب «عدالت چه كسان؟ كدام عقلانيت؟» (Whose Justice? Which Rationality?) را منتشركرد و درآن به رد و تخطئه تاريخ گرايى و نسبيت انگارى پرداخت. اين كتاب نيز برعمق و دامنه مباحث پيشين افزود. *** السدير مكينتاير ( ـ۱۹۲۹) امروزه به خاطر فلسفه اخلاقى نو ارسطويى اش (neo- Aristotelian) شهرت دارد اما اين فقط يك مرحله گذر در يك سفر فكرى و فرهنگى بود كه پست و بلندهاى فكرى مختلفى را پشت سرگذاشت. مكينتاير در «ماركسيسم: يك تفسير» (۱۹۵۳) به شرح و بيان اين نظر مى پردازد كه ماركسيسم و مسيحيت مخالف سرراست و بى چون و چراى يكديگر نيستند. او دراين اثر ماركسيسم را حاصل يك دگرگون سازى فكرى روايت عرفى شده (Secularized) هگل از مسيحيت مى داند كه هماورد و رقيب ديدگاه متافيزيكى و اخلاقى مسيحيت است و دلمشغولى آن را نسبت به عدالت اجتماعى ازنو بيان مى كند. ازنظر مكينتاير فلسفه هم يك عمل اجتماعى است و آرا و مفاهيمى كه موردمطالعه قرارمى دهد در شرايط تاريخى خاصى رشد مى كنند و قوام مى يابند و دچار تحريف و وارونگى مى شوند و به همين خاطر فقط در نسبت با آنهاست كه به درستى فهميده مى شود. اما دراين صورت تحليل يك فيلسوف از يك نظام فكرى و فرهنگى چگونه مى تواند از اين تحريف ها و وارونگى هايى كه بستر و زمينه تاريخى خود آن فيلسوف آنها را پديد مى آورد مصون و بى آسيب بماند؟ اين سؤال دشوارى است كه مكينتاير موفق نمى شود درنخستين اثرش بدان پاسخ دهد. اما همچنان به انتقاد از نظريه پردازان اخلاق، متألهان و فيلسوفانى مى پردازد كه كارشان فاقد هرگونه پايه و اساس تاريخى يا جامعه شناختى بود. درتاريخ مختصر اخلاق (۱۹۶۷) فيلسوفان اخلاق را متهم به اين مى كند كه وجود يك زبان فرازمانى راجع به اخلاق را مفروض مى گيرند كه مى توان آنها را مورد تحليل و بررسى فارغ از هرگونه جانبدارى قرارداد. درواقع اين عده بستر و وضعيت پيچيده تاريخى آنها و ارتباطشان با زندگى اجتماعى معاصر را ناديده مى گيرند. مفاهيم اخلاقى جديد پاره هايى هستند كه از تعدادى چارچوب هاى نظرى برآمده اند و ازنظام اجتماعى اعتقادات و اعمال كه سابقاً به آنها انسجام و تبلور عينى مى بخشيدند جداشده اند. اين مفاهيم درظاهر معانى غيرشخصى يا عينى شان را حفظ كرده اند اما كاربرد و استعمال حال حاضر، آنها را به بيان ترجيحات شخصى محض تقليل داده است. مكينتاير دركتاب «پس از فضيلت» (۱۹۸۱) استدلال مى كند كه اين آشوب و درهم ريختگى اخلاقى معاصر پيامد شكست اجتناب ناپذير پروژه روشنگرى در توجيه عقلى اخلاق است. فلاسفه اى مانند هيوم و كانت هرگونه شناخت غايتمند teleological) ) از طبيعت انسان را رد مى كردند، هرگونه نگرش راجع به انسان به مثابه موجودى كه هدف و غايت حقيقى اش را درك مى كند. اما چون قوانين اخلاقى اى كه برآنها صحه مى گذاشتند بدين منظور بود كه طبيعت و سرشت آدمى را از حالت ناپرورده به شكوفايى برسانند، نسبت به واقيعت عينى سرشت آدمى كاملاً احساس ناخرسندى مى كردند. مكينتاير نتيجه مى گيرد كه براى فرونيفتادن در ورطه پيامدهاى اين شكست به بازسازى يك نگرش غايتمند به انسانها حاجت است . كارى كه به عقيده او با تفسير مجدد فلسفه اخلاق ارسطويى برپايه سه مفهوم عمل، وحدت روايى (narrative) زندگى انسان و سنت تحقيقى اخلاقى انجام مى شود. يك سنت مجموعه اى است از اعمال و آداب practices)) به همراه درك خاصى از ارزش آنها و يك واسطه نهادينه براى شكل دادن و انتقال پاسخى خاص به اين پرسش كه بهترين شكل زندگى چيست. افراد آن سنت بطور پيوسته به بحث راجع به درك وشناخت متداولشان از زندگى خوب و اصلاح آن شناخت مى پردازند. و خود اين كار نيازمند فضايلى است كه براى حفظ زندگى خوب بدانها نياز است . خلاصه به عقيده مكينتاير زندگى خوب براى انسانها زندگى اى است كه در جست وجوى زندگى خوب صرف شود؛ هدف جست وجو جداى از خود جست وجو نيست. هرگونه درك راجع به زندگى خوب در بردارنده شناختى ازچگونگى ارزيابى و اصلاح آن درك است. از همين رو هرسنت بايد به استقرار واصلاح معيارهاى خودش از داورى اخلاقى عقلانى بپردازد. اما اگر همه ارزيابى ها تحت هدايت معيارهاى مخصوص به سنت هستند انتخاب يك نظرگاه براى ارزيابى را چگونه مى توان از لحاظ عقلانى توجيه كرد؟ مكينتاير در عدالت چه كسان؟ كدام عقلانيت؟ (۱۹۸۸) دليل مى آورد كه اين كار زمانى انجام مى شود كه سنت ها در يك بحران معرفت شناختى قرار مى گيرند، يعنى زمانى كه يك سنت نتواند از دستاوردهاى گذشته اش فراتر رود يا نتواند دشواريهايى كه نگرش حال حاضرش نسبت به زندگى خوب با آن روبروست حل كند. اعتبار عقلانى آن بستگى دارد به شرح وبسط درك وشناخت نويى از خير وسعادت آدمى، درك و شناختى كه دشواريهايى را كه با آن روبروست حل كند، اين مسأله را تبيين كند كه چرا پيش از اين در حل آنها ناموفق بود و با درك و شناخت گذشته آن پيوند داشته باشد. اگر اعضايش نتوانند به چنين شناخت نويى برسند و سنت ديگرى را بشناسند كه براى غلبه بر بحران معرفت شناختى ذخاير و منابعى در اختيار دارد دلايل موجهى دارندكه آن سنت را از لحاظ عقلى برتر بدانند. در حل اين مسأله مكينتاتر همچنين از يك ديدگاه نو ارسطويى به سوى ديدگاهى حركت مى كند كه در آن نگرش ارسطويى با نگرش مسيحيت كاتوليك ضدسرمايه دارى تركيب شده است: يعنى ديدگاه نوتوميستى. در كتاب «سه روايت رقيب از تحقيق اخلاقى» (چاپ ۱۹۹۰) برپايه اين سنت به نقادى اش از ليبراليسم روشنگرى ، و نيز نشان دادن نادرستى نگرشهاى نيچه اى ضدليبرال راجع به نقادى تبارشناختى (genealogical)ادامه مى دهد و در پايان مى گويد دانشگاهها بايد هركدام بريك درك و شناخت خاص مبتنى بر سنت راجع به خير وسعادت انسان تكيه كنند و آن درك و شناخت را در معيارهاى آكادميك خود تجسم بخشند. به عقيده مكينتاير، تنها چنين جوامعى مى توانند زندگى اخلاقى را در برابر تباه كنندگى فردگرايى ليبرال و ديوانسالارى دولتى حفظ كند. سپردن چنين مسؤوليتى به دانشگاهيان در غرب نامعمول است اما با معرفت جامعه شناسانه واخلاقى كه مكينتاير دارد از رشته اى كه به زندگى خود او وحدت و يكپارچگى متمايزى بخشيده است كاملاً هماهنگى دارد. مكينتاير در كتاب «پس از فضيلت» اين نظر را مطرح مى كند كه گفتار اخلاقى در غرب معنى و مفهوم خود را از دست داده و به عنوان پوشش و ظاهر خوشايندى براى بيان ترجيحات و عواطف و تمايلات و كسب قدرت به كار گرفته مى شود اما ديگر هيچ ربط و پيوندى با آنچه واقعاً خوب يا درست است ندارد. مكينتاير مسؤوليت زوال و انحطاط اخلاق غربى را متوجه روشنگرى مى داند. او در بخش اعظم اين كتاب به نقادى جنبه هاى مختلف انديشه روشنگرى در هيوم ، كانت، سودگرايان، عاطفه گرايان و در فلسفه سياسى ليبرال معاصر بويژه آن طور كه جان راولز آن را پرورده بود پرداخت. به عقيده مكينتاير براى گذر از خطاهاى سنگين مدرنيسم و ليبراليسم فقط دو راه وجود دارد: يا بايد به نيهيليسم و نيست انگارى منفى نيچه اى تن در داد و يا به يك اخلاق ارسطويى بازگشت. اما مقصود از اخلاق «ارسطويى» بازگشت بحت وساده به نظام فكرى يونان ياقرون وسطى نيست. براى آنكه بتوان به نقاديهاى روشنگرى نسبت به تفكر مدرسى يا اسكولاستيكscholasticism) ) جواب مناسب داد اين بازگشت بايدنوعى ارسطوگرايى اصلاح شده و سازگار با علم جديد باشد. اين بدين معنى است كه بفهميم غايت Telos) ) انسان را بيولوژى تعيين نمى كند بلكه بايد با تعمق و ژرف انديشى درتاريخ واعمال و سنت هاى آدمى كه درطول تاريخ بروز يافته است به كنه آن پى برد. مكينتاير مانند منتقدان نيچه اى معتقد بود غرور و نخوت روشنگرى كه معتقد بود به كليددارى عقل عرفى مى توان در هرناشناخته اى را گشود و به سرپنجه قدرت آن هرنوع مشكلى را حل كرد و رهايى بشر را به ارمغان آورد برآن است كه هيچ نظرگاه standpoint)) مطلقى وجود ندارد كه از آن بتوان به حقايق اخلاقى مطلق دست پيدا كرد. هر يك از ما جهان را از ديدگاه خودمان و جايگاهى كه در تاريخ و جامعه داريم مى نگريم. همين موضوع بود كه باعث شد بسيارى از منتقدان كتاب «پس از فضيلت» او را متهم به نسبيت انگارى و تاريخ گرايى كنند و عمدتاً در پاسخ به اين انتقادات بود كه او كه كتاب «عدالت چه كسان؟ كدام عقلانيت؟» را نوشت (۱۹۸۸). مكينتاير اين ادعا را نمى پذيرد كه ما چون مقيد به چشم اندازها و نظرگاههاى محدود كه براساس تاريخ و وضعيت اجتماعى شكل مى گيرد هستيم پس محروم از يقين هستيم و هرگز نمى توانيم به حقيقت مطلق دست پيدا كنيم. بلكه معتقد است انسان اين توانايى را دارد كه نظرگاههاى مختلف و رقيب را بشناسد حتى وقتى كه نمى تواند در قالب سبك و زبان آنها درآيد. برپايه اين شناخت، مى توان درباره قوت و ضعف ايدئولوژى ها و جهان نگرى هاى رقيب به ارزيابى و قضاوت عقلانى پرداخت. وقتى دو سنت فكرى چنان با هم فرق داشته باشند كه آنچه در يك سنت بديهى يا آشكار محسوب مى شود در سنت ديگر نامعلوم يا غيرقابل فهم به شمار آيد، آن وقت اصول و مبانى عقل زير سؤال قرار مى گيرد. در تفكر معاصر غربى آنچه غالباً اصول و مبانى عقل شمرده مى شود آنهايى است كه ضرورت و صحت آنها را علوم طبيعى و رياضيات اثبات كرده است. اگر كسى بخواهد درباره صحت و سقم اين يا آن ديدگاه راجع عقلانيت rationality) ) قضاوت كند بايد دقت كند كه همان اصول و مبانى را كه مشغول بررسى شان است مفروض نگيرد و به اصطلاح مصادره به مطلوب نكند. نسبيت انگاران اين مسائل را غيرقابل حل مى دانند. آنها ادعا مى كنند كه ما چنان وابسته و مقيد به جهان نگرى هاى خودمان هستيم كه قادر نيستيم در مورد هيچ يك از آنها به درستى داورى كنيم. مكينتاير ميان دو صورت نسبيت انگارى كه از آنها با تعابير نسبى گرا relativist) ) و چشم اندازگرا perspectivalist) ) ياد مى كند قائل به تمايز مى شود. نسبى گرا ادعا مى كند كه اصولاً هيچ عقلانيت مستقلى در ميان نيست بلكه فقط عقلانيتى كه مرتبط با معيارهاى يك سنت خاص است وجود دارد. چشم اندازگرا نيز ادعا مى كند كه اصول و اعتقادات محورى يك سنت را نمى توان درست يا نادرست انگاشت بلكه بايد دانست كه آنها نظرگاهها و چشم اندازهاى متفاوت و مكملى هستند براى تحقيق راجع به واقعيت هايى كه درباره شان با ما سخن مى گويند. مكينتاير دليل مى آ ورد كه هم نسبى گرا و هم چشم اندازگرا اشتباه مى كنند. آنها در اشتباه اند چون قادر به تصديق فرا زمانى بودن مطلق حقيقت نيستند و حقيقت را با چيزى كه غالباً باور و اعتماد موجه warranted assertibility)) خوانده مى شوند معاوضه مى كنند. آنها براين باورند كه بهترين چيزى كه مى توانيم بدان برسيم حق يا توجيهى براى اظهار يا باورداشتن به گزاره هاى مختلف در شرايط مختلف است. راه حل مكينتاير براى حل اين مسأله كه چگونه مى توان از يك منظر محدود تاريخى به حقيقت مطلق رسيد اين است كه توجه به خود تاريخ چه بسا برترى يك سنت را بر سنت ديگر درخصوص مسأله اى مفروض معلوم كند. ادامه مطلب، فردا در همين صفحه
|