يك لطيفه تخم مرغانه
توى قهوه خانه اى در كيلومتر ۹۸ جاده تهران ـ زابل، مسافرى درحال پول دادن به قهوه چى گفت:
ـ داداش! چطوره كه دو تا تخم مرغ نيمرو توى قهوه خونه شما، ارزون تر از دو تا تخم مرغ خاگينه است؟
قهوه چى پول را گرفت، شمرد ، حسابش را صاف كرد و گفت:
ـ واسه اينكه تخم مرغ هاى توى نيم رو مى شه شمرد.
يك لطيفه شارلاتانه
مشترى تازه به دوران رسيده اى دريك عتيقه فروشى به آقا يعقوب گفت:
ـ اون تفنگ قديمى چنده؟
آقا يعقوب بى معطلى ، انگار كه قيمت نان سنگك را مى گويد ، جواب داد:
ـ شش ميليون و دويست هزار تومن.
مشترى ، با همه هالويى وتازه به دوران رسيدگى خود ، جا خورد و گفت:
ـ اى بابا، چرا اينقدر گرون؟
ـ واسه اينكه تفنگ شخصى سلطان محمود غزنويه.
مشترى، با همه هالويى وتازه به دوران رسيدگى و جاخوردگى خود، با توجه به تتمه معلومات تاريخى دبيرستانى خودگفت:
ـ بابا جون، دوره سلطان محمود غزنوى كه تفنگ نبوده.
آقا يعقوب لبخند فاتحانه اى زد:
ـ ده بله! ده آره ديگه عزيز من... واسه همينه كه اينقده گرونه.
يك لطيفه عينكانه
مسافر پنجمى كه سوار تاكسى شد، در واقع وضع فوق العاده اعلام شد چرا كه بخشى از دسته دنده و فرمان تاكسى وارد سينه و پك و پهلوى مسافر بغل دست راننده مى شد.
البته بدون اين مقدمه هم مى شد لطيفه را شروع كرد ولى فكر كرديم به تجسم فضا كمك مى كند. خلاصه مسافر پنجم كه بين كيف مسافر چهارم و در تاكسى ساندويچ شده بود به راننده گفت:
ـ داداش اين شيشه جلوى شما يه وجب گل و خاك روش نشسته، خطرناكه تميزش نمى كنى؟
راننده خيلى خونسرد جواب داد:
ـ تميزش كنم هم امروز فايده اى نداره . چون عينكم رو نياورده ام.
يك لطيفه كارمندانه
يكى از خبرنگاران سرويس گزارشى كه براى تهيه گزارشى به چند اداره كل سرزده بود ، در يكى از گفت و گو هايش با آقاى ]...[ معاون سازمان ]...[ از او پرسيد:
ـ درسازمان شما چند نفر كارمى كنند؟
آقاى معاون جواب داد:
ـ تقريباً يك چهارم كارمندها.
يك لطيفه تصادفانه
آزاده خانوم، عصبانى و برافروخته واردخانه شد. شوهر گرامى وسر به راهش ، عليرضا ازش پرسيد:
ـ چته؟ چى شده ؟
آزاده يك دفعه منفجر شد:
ـ پدرسوخته هاى ناشى. نمى دونم كى به اين ها گواهينامه داده ... زدن ماشين نازنين مو درب و داغون كردن. .. يه كاميون نره غول بود...
عليرضا با ملايمت پرسيد:
ـ حالا خسارتت خيلى زياده؟
ـ خوشبختانه چندون زياد نيست، واسه اينكه كاميونه وايستاده بود.
يك لطيفه طوطيانه
آقاى سخاوتى طوطى خوب ومرغوبى خريد كه مقدمه گلستان سعدى را سرتاته حفظ بود:
« منت خداى را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و ...»
البته همچين طوطى اى خيلى گران تمام شده بود ولى آقاى سخاوتى خيال داشت كاسبى خوبى با آن راه بياندازد. پس رفقا را دعوت كرد وطوطى را هم آورد ومدعى شدكه طوطى اش بلد است مقدمه گلستان را بخواند. همه گفتند كه نمى تواند و شرط بسته شد سر پنجاه هزارتومان. اما بدبختانه آقاى سخاوتى هر كارى كرد، طوطى لب از لب بازنكرد. مهمان ها هم پولشان را گرفتند ورفتند.وقتى خانه خلوت شد، آقاى سخاوتى شروع كرد به غرولند كردن به طوطى كه آبرويم را بردى وپنجاه هزارتومانم را به باد فنا دادى. ولى طوطى جواب داده:
ـ خره ... نفهميدى كلك زدم. دفعه ديگه سر پونصد هزار تومان باهات شرط مى بندن. اون وقت من سرتاسر قصيده « مرا بسود و فرو ريخت هر چه دندان بود» رودكى رو براشون مى خونم!
يك لطيفه اشتباهانه
« سينا» پسرعزيز كرده ودردانه خانم و آقاى نعمتى، گربه كوچولوى بامزه اى داشت به اسم « پاشا» و آنقدر به اين پاشا دل بسته بود كه جداكردن شان غيرممكن به نظر مى رسيد اما دست برقضا، يك روز وقتى سينا در مدرسه بود، زد و پاشا مرد! غم عظيمى مادر و پدر را فراگرفت كه چطور اين خبر بد را به پسرك بدهند كه شوكه نشود وبه كمپلكس هاى دوران كودكى دچار نگردد. خلاصه مادر فكر كرد بهتر است برود دنبالش درمدرسه وضمن راه خبر را به او بدهد و همين كار را هم كرد وبعد از مدتى مقدمه چينى، به او گفت:
ـ حالا يه خبر بدى برات دارم. پاشا رفت به بهشت. رفت به آن دنيا... سينا هيچ عكس العملى نشان نداد. ككش هم نگزيد. مادر هم دنبال قضيه را نگرفت و آمد خانه ويك راست رفت به پدر تلفن كرد:
ـ ... آره بهش خبر دادم. ولى هيچ متأثر نشد، يه قطره اشك هم نريخت... درهمين موقع ناگهان صداى گريه و شيون وفرياد سينا بلند شد.
ـ آى گربه ام مرد، آى پيشى نازنينم ، آى بچه گربه ام... خدايا... مادر گوشى را با عجله گذاشت و رفت پيش پسرو بهش گفت:
ـ چرا همچى مى كنى؟ من كه توى راه بهت گفتم پاشا مرده ...
بچه هق هق كنان گفت:
ـ من خيال كردم مى گى پاپا مرده !