يكشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۳ - ۲۹ شوال ۱۴۲۵
Sun, Dec 12, 2004
ضميمه ۳
سال دهم - شماره ۲۹۹۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
آرشيو
اسم تو هر اسمى كه هست
دانيال Danial
براى اطرافيان دانيال هميشه يك سؤال بدون پاسخ وجود دارد: چرا كارهاى او نيمه كاره رها مى شوند؟ عليرغم تمام انرژى و اشتياقى كه دانيال در آغاز كارها از خود نشان مى دهد، او معمولاً براى به پايان رساندن كارها هميشه دچار مشكلات زيادى مى شود؛ به خصوص اگر مورد مربوطه كارى باشد كه بيش از حد معمول نياز به تمركز و استمرار داشته باشد.
مسلماً خود دانيال هم جواب دقيقى براى سؤالى كه مطرح شد ندارد. اما واقعيت اين است كه همه چيز به يك ويژگى شخصيتى او مربوط مى شود. دانيال هيچ چيز را سخت نمى گيرد و به نظر او هر چيزى تا آنجايى ارزش دارد كه بتواند اسباب رضايت خاطر شخص خودش را فراهم كند. از آنجا كه در بسيارى موارد به پايان رساندن وظايف و مسؤوليت ها مستلزم تلاش و تحمل شرايط مشكل و كسل كننده است، دانيال آنها را نيمه كاره رها مى كند تا به سراغ كار ديگرى برود كه در آن لحظه به نظرش خوشايند مى آيد. چون دانيال هميشه در لحظه حال زندگى مى كند و به همين دليل تصميم هاى آنى و غيرمنتظره اش هميشه ديگران را شگفت زده خواهد كرد. برنامه ريزى و انجام كارهاى يكنواخت در زندگى دانيال جايى ندارند و اين هم عامل ديگرى است كه مى تواند بر روند موفقيت او تأثير منفى بگذارد.
از نظر اجتماعى، دانيال از بودن در جمع و در كنار ديگران لذت مى برد و البته هرچه تعداد افراد حاضر در جمع بيشتر باشد، براى دانيال لذت بخش تر است. چون به راحتى دوستان جديد پيدا مى كند و آشنا شدن با غريبه ها برايش بسيار آسان است. چون ديگران به راحتى به سمت او جلب مى شوند و عامل آن، طبيعت مهربان و صميمى دانيال و نيز بخشندگى و دست ودلبازى ويژه اوست. دانيال از آن دسته افرادى است كه خيلى زود با شنيدن سرگذشت ديگران دلش به حال آنها مى سوزد و هر كارى كه از دستش بر بيايد براى كمك به آنها مى كند. اگرچه اين خصيصه يك ويژگى مثبت تلقى مى شود، اما دانيال بايد خيلى حواسش را جمع كند تا دوستان واقعى اش را از كسانى كه قصد سوءاستفاده از اين اخلاق او را دارند تشخيص دهد. با توجه به دلرحم بودن ذاتى دانيال، احتمال اينكه عده اى بخواهند در ظاهر دوست با جلب دلسوزى او از كمك ها و بخشش هايش بهره مند شوند وجود دارد و به همين دليل هم دانيال بايد كاملاً مراقب آنچه در اطرافش مى گذرد باشد تا كلاه سرش نرود!
و اما نكته آخر: در مورد كار كردن و پول درآوردن دانيال هيچ برنامه مشخصى ندارد. او بسيار خوش بين است و اعتقاد دارد اتفاقاتى كه در آينده رخ مى دهند، راه پول درآوردن آسان و بدون دردسر را برايش باز خواهند كرد. براى دانيال پول فقط جنبه تفريح شخصى دارد و اين ديدگاه ها چنانچه اصلاح نشوند، مى توانند او را دچار دردسرهاى بزرگى بكنند..
نيمه زندگى۲
193326.jpg
بالاخره پس از چندين و چند سال انتظار نيمه زندگى ۲ به بازار آمد و البته تمام اين انتظار و حرف و نقل ها ارزش اين نتيجه را داشته است. اگر مى خواهيد بدانيد چرا نيمه زندگى ۲ در زمره بهترين بازى هاى كامپيوترى طبقه بندى شده است، كافى است به خواندن ادامه دهيد تا خودتان قضاوت كنيد.
در نيمه زندگى ۲ شما هنوز هم نقش گوردون فريمن را بازى مى كنيد كه يك فيزيكدان معروف است و نقش اول را در قسمت اول اين بازى نيز داشت. اگر به خاطر داشته باشيد گوردون در قسمت اول بازى وارد يك دنياى شيطانى مى شود تا زمين را از دست اهريمن نجات دهد. اين موجود اهريمنى موجودى است ناشناخته با قدرت هاى خارق العاده كه در قسمت دوم خود را در نقش يك شهروند عادى جا مى زند. اما نيرو و توانايى هاى فوق العاده اش سرانجام مشخص مى كند كه او همان اهريمن داستان است كه زمين را به تسخير خود درآورده است. همه ساكنين زمين تحت تسلط او خوى اهريمنى مشابهى پيدا كرده اند و در واقع عاملين شيطان شده اند. در ابتداى بازى گوردون خود را در شهرى روى زمين مى يابد كه به آن شهر شماره ۱۷ مى گويند. در اين شهر يك برج كنترل مركزى وجود دارد كه از طريق آن تمام فعاليت هاى عمومى كنترل مى شود. اما دانشمندان هم در مقابل اين تسلط اهريمن ساكت ننشسته اند و با همكارى يكديگر نيروهاى زيرمينى مخالفى را هدايت مى كنند و در واقع همدستان اصلى گوردون در بازى محسوب مى شوند و درصدد هستند بطور مشترك هدايت يك شورش را عليه شيطان به عهده بگيرند. بنابراين شما در نقش گوردون وظيفه دارند بشريت را از شر اهريمن نجات دهيد و زندگى واقعى را به زمين بازگردانيد.
همانند قسمت اول بازى، نيمه بازى ۲ بطور موفقيت آميزى در خلق شرايط قابل باور موفق عمل كرده است. تصاوير به گونه اى طراحى شده اند كه ترس و هيبت شيطان را به خوبى القا مى كنند و در كل در ايجاد احساسات متناسب با قسمت هاى مختلف بازى كاملاً حساب شده عمل شده است. جزئيات به خوبى طراحى شده اند و شما يك شهر واقعى كه مورد تسخير اهريمن قرار گرفته را به خوبى لمس مى كنيد. جلوه هاى تصويرى كه در جابجاى بازى در نظر گرفته شده اند البته جزو ويژگى هاى خاص گرافيكى بازى هستند كه شما در حين انجام آن مجذوب و متحير خواهند كرد. جزئيات وسايلى كه در صحنه هاى مختلف قرار دارند نيز كاملاً طبيعى و واقعى اعمال شده اند و حتى يك ثانيه هم به شما اجازه نخواهند داد تصور كنيد آنچه انجام مى دهيد يك بازى كامپيوترى است.
سلاح ها و مواد منفجره مختلفى نيز براى مبارزات و درگيرى هاى شما در نظر گرفته شده است كه استفاده از هريك نيز با ترفند هاى خاص خودش به جذابيت بازى مى افزايد. مثلاً شما يك جعبه محتوى فشنگ را بايد به ديوار بكوبيد تا بشكند و بتوانيد از فشنگ هاى داخل آن استفاده كنيد و مسائلى از اين دست كه در گوشه و كنار بازى گنجانده شده اند.
صداهاى نيز در نوع خود منحصر به فرد است. به عنوان مثال بخشى از داستان كه در كنار دريا اتفاق مى افتد صداى ملايم موج را در پس زمينه خود دارد و گه گاه صداى يك مرغ دريايى به گوش تان خواهد رسيد كه كاملاً طبيعى و واقعى است. در قسمت هاى ديگر نيز سكوت سنگين شب توسط جيرجير يك موش يا صداى درها و پلكان هاى چوبى هنگام راه رفتن روى آنها جلوه هاى صدايى فوق العاده اى هستند. صداهايى كه براى شخصيت ها در نظر گرفته شده نيز صداى هنرپيشه هاى مشهورى چون رابرت گيلام و ميشل فوربه هستند كه در كنار ديگران يك مجموعه منحصر به فرد را جهت صداگذارى بازى تشكيل داده اند.
در مجموع نيمه زندگى ۲ يك بازى عالى است كه به تمام دوست داران بازى هاى اكشن توصيه مى شود. شايد از نكات منفى بازى بتوان به پايان نه چندان متناسب آن با كل داستان اشاره كرد كه عملاً شما را متحير خواهد كرد. البته ما در اينجا قصد نداريم پايان بازى را براى شما آشكار كنيم. چون در اينصورت لذت انجام آن از بين خواهد رفت. به علاوه براى انجام اين بازى شما نياز به يك سيستم كامپيوترى قوى با پردازنده مركزى با سرعت حدود ۲ گيگاهرتز، ۵۱۲ مگابايت حافظه مركزى، سيستم عامل ويندوز و كارت گرافيكى ۲۵۶ مگابايتى سازگار با برنامه DirectX نسخه ۹ داريد.
يك قدم فراتر از حالا
193332.jpg
«خيلى وقت است فكر مى كنم ديگر خودم نيستم! زندگى شده است تكرار مكررات: كارهاى تكرارى و بى معنى و نتايج تكرارى. زندگى آنقدر به روزمرگى افتاده كه ديگر گذر زمان را حس نمى كنم. شما مى دانيد چه اتفاقى افتاده؟»
اين روزها حرف هايى مشابه اين را خيلى جاها مى شنويم؛ به خصوص از زبان جوان ترها و همه به دنبال راه حلى براى اين سرگشتگى هستند. هر كسى به طريقى مى خواهد از اين تكرارها فرار كند. اما پيدا كردن مشكل اصلى آنقدر پيچيده است كه مجالى براى پيدا كردن راه حل باقى نمى ماند. و اين مشكلى است كه هر كسى در زندگى آنرا تجربه كرده است. حتى خود شما!
البته اگر فكر مى كنيد هدف اين است كه شما را راهنمايى كنيم تا همين امروز شكل زندگى تان تغيير كند، شايد انتظار خيلى معقولى نباشد. اما باز كردن موضوع مى تواند در تغيير مكررات كمك بزرگى براى همه باشد.
تله آرامش
اگر از شما بپرسند ترجيح مى دهيد فردا چه كارهايى را انجام دهيد، چه جوابى خواهيد داد؟ اگر فهرستى از آنچه ممكن است پاسخ هاى شما را شامل شود تهيه كنيد، بدون شك در غالب موارد خواهيد ديد آنچه در فهرست تان داريد عموماً مواردى است كه قبلاً تجربه كرده ايد و به ندرت ممكن است مورد تازه اى در آن به چشم بخورد. اصولاً افراد به آنچه قبلاً انجام داده اند آشنا هستند و اين چنين افكار، احساسات و اعمالى بطور ناخود آگاه برايشان خوشايند و آرامش بخش خواهد بود. چون انسان از آنچه برايش ناشناخته است مى گريزد و اين فرار در طى زمان تبديل به يك عمل ناخودآگاه ذهنى مى شود. بدين ترتيب شما يك حلقه نامرئى به دور خودتان مى كشيد كه درون آن احساس آرامش مى كنيد و به آن اصطلاحاً محدوده آرامش گفته مى شود.
سعيد ۲۹ ساله كه چند سال است در يك شركت مهندسى كار مى كند تجربه اى از اين موضوع را بيان مى كند: «وظيفه من هر روز صبح اين است كه گزارشى از فعاليت هاى روز قبل به رئيس شركت ارائه كنم. اين كار آنقدر براى من عادى شده است كه انجام دادن روزمره آن به هيچ وجه كار سختى محسوب نمى شود. اما چند هفته پيش يك روز صبح رئيس به اتاق من آمد و از من خواست كه شكل ارائه گزارش را تغيير دهم. آن روز يكى از بدترين روزهاى كارى من در اين چند ماه بود. اما هر طور بود بالاخره شكل گزارش تغيير كرد!»
فكر مى كنيد مشكل سعيد در آن روز چه بود؟ عدم توانايى در تغيير شكل گزارش؟ مسلماً اين جواب قانع كننده اى نيست. اگر مى شد در آن روز افكار سعيد را روى كاغذ ثبت كرد، بدون ترديد شما چيزهايى شبيه: من نمى توانم، اين كار تمام نخواهد شد، اين تغيير خيلى تنش زاست، چرا من بايد اين تغييرات را اعمال كنم و مواردى از اين دست را مى توانستيد ببينيد. در واقع مسأله همان محدوده آرامش افراد است. روبرو شدن با مسائل تازه به خودى خود يك موضوع دغدغه آفرين است. چون شما را به مبارزه مى طلبد و از آن طرف صدايى هست كه مى خواهد شما را به داخل محدوده خودتان بكشاند تا از خطر كردن بپرهيزيد. اما واقعيت ساده زندگى اين است كه تنها با انجام دادن كارها مى توان ياد گرفت چگونه بايد آنها را انجام داد. بدون ترديد يك كودك با نگاه كردن به ديگران نه حرف زدن ياد خواهد گرفت و نه راه رفتن. فكر كنيد اگر بچه ها افكارى شبيه بزرگترها داشتند با اين محدوده هاى آرامش تنگى كه ما براى خودمان درست مى كنيم، آنوقت هيچ كدام هيچ كارى در زندگى شان ياد نمى گرفتند و تا آخر عمر در بستر گرم و نرم شان مى ماندند. اما بچه ها مى دانند بايد آنقدر غلط بگويند و زمين بخورند تا بالاخره ياد بگيرند چگونه درست حرف بزنند و راه بروند. در واقع با پذيرش مسائل جديد و تجربيات تازه محدوده آرامش ما گسترده تر خواهد شد و بدين ترتيب پذيرش اتفاقات و فشارهاى زندگى با آرامش روحى بيشترى اتفاق خواهد افتاد.
خوب حالا كه مى دانيم بايد شروع به فعاليت كنيم، چطور بايد با آن صداى درونى كه مانع پيشرفت مى شود برخورد كرد؟ فكر مى كنيد فرق افراد بااراده با افراد ديگر چيست؟ آنها اين صداى درونى را ندارند؟ بدون شك آنها هم اين ترديدهاى درونى، مشابه آنچه سعيد تجربه كرده را دارند. اما تفاوت آنها اين است كه كمتر به كلمه «اما» فكر مى كنند. بچه ها زمانى ساختن محدوده آرامش را آغاز مى كنند كه مفهوم اما را در زندگى ياد مى گيرند: اما اگر اين كار را بكنم، بچه هاى ديگر به من مى خندند. اما اگر اينطورى شود، مامان من را دعوا مى كند و هزاران هزار اماى ديگر. و نتيجه چيست؟ آنها شروع مى كنند به انجام ندادن بسيارى كارها و در واقع از خطر كردن و انجام كارهاى تازه فرار مى كنند. بدين ترتيب روز به روز محدوده آرامش شان تنگ تر و تنگ تر مى شود. واقعاً اگر واژه اما از ذهن ما حذف مى شد، چقدر راحت تر مى توانستيم بر هدف هايمان تمركز كنيم. بدون اما تنها چيزى كه باقى مى ماند خواست شماست و بدين ترتيب شما قوى اراده ترين فردى خواهيد شد كه در دنيا وجود دارد.
اما فكر نمى كنيد بعضى افراد در دنيا هستند كه از شما خوش شانس ترند؟ موفقيت هاى آنها بدون ترديد مديون شانس هايى است كه در زندگى آورده اند. اين جملات را معمولاً افرادى كه در بخشى از زندگى ناموفق بوده اند مى گويند. اما اگر از همان افراد موفق درباره رموز موفقيت شان سؤال كنيد، به شما توضيحاتى خواهند داد كه متوجه خواهيد شد وضعيت فعلى آنها بسيار بيش از آنكه به شانس شان بستگى داشته باشد، مديون تلاش هاى شان بوده است. همان تلاش هايى كه به دور از چشم شما انجام شده و به همين دليل وجود آنها را كاملاً ناديده گرفته ايد.
احتمالاً الان اين سؤال در ذهن شماست كه اين مسائل چه ربطى به يكنواختى زندگى دارد... اگر يكبار ديگر مطالب را در ذهن تان مرور كنيد، يك ارتباط كاملاً منطقى بدست خواهد آمد: يكنواختى ناشى از ماندن در محدوده آرامش تنگى است كه هركسى براى خودش آفريده است. اگر ما بتوانيم يك قدم پاى مان را از اين محدوده فراتر بگذاريم و در واقع سعى كنيم اين محدوده را با تجربيات تازه گسترش دهيم، خود بخود فعاليت هاى بيشترى براى انجام دادن خواهيم داشت و اين يعنى تنوع در زندگى. همه آن چيزهايى كه در زندگى آسان و راحت انجام مى شوند داخل محدوده آرامش مان قرار مى گيرند و انجام دادن آنها هيچ نتيجه تازه اى و هيچ هيجانى به زندگى اضافه نخواهد كرد. در فراتر رفتن از آنچه عادت كرده ايم رضايت از پيشرفت و يادگرفتن چيزهاى تازه نهفته است. فكر مى كنيد جور ديگرى مى توان به اين رضايت دست يافت؟ و آيا بدون اين رضايت و بدون يادگرفتن چيزهاى جديد كسى مى تواند ادعا كند كه زندگى يكنواختى ندارد؟
يخچال فرنگى
يك لطيفه تخم مرغانه

توى قهوه خانه اى در كيلومتر ۹۸ جاده تهران ـ زابل، مسافرى درحال پول دادن به قهوه چى گفت:
ـ داداش! چطوره كه دو تا تخم مرغ نيمرو توى قهوه خونه شما، ارزون تر از دو تا تخم مرغ خاگينه است؟
قهوه چى پول را گرفت، شمرد ، حسابش را صاف كرد و گفت:
ـ واسه اينكه تخم مرغ هاى توى نيم رو مى شه شمرد.

يك لطيفه شارلاتانه

مشترى تازه به دوران رسيده اى دريك عتيقه فروشى به آقا يعقوب گفت: 
ـ اون تفنگ قديمى چنده؟
آقا يعقوب بى معطلى ، انگار كه قيمت نان سنگك را مى گويد ، جواب داد: 
ـ شش ميليون و دويست هزار تومن.
مشترى ، با همه هالويى وتازه به دوران رسيدگى خود ، جا خورد و گفت:
ـ اى بابا، چرا اينقدر گرون؟
ـ واسه اينكه تفنگ شخصى سلطان محمود غزنويه.
مشترى، با همه هالويى وتازه به دوران رسيدگى و جاخوردگى خود، با توجه به تتمه معلومات تاريخى دبيرستانى خودگفت: 
ـ بابا جون، دوره سلطان محمود غزنوى كه تفنگ نبوده.
آقا يعقوب لبخند فاتحانه اى زد: 
ـ ده بله! ده آره ديگه عزيز من... واسه همينه كه اينقده گرونه.

يك لطيفه عينكانه

مسافر پنجمى كه سوار تاكسى شد، در واقع وضع فوق العاده اعلام شد چرا كه بخشى از دسته دنده و فرمان تاكسى وارد سينه و پك و پهلوى مسافر بغل دست راننده مى شد.
البته بدون اين مقدمه هم مى شد لطيفه را شروع كرد ولى فكر كرديم به تجسم فضا كمك مى كند. خلاصه مسافر پنجم كه بين كيف مسافر چهارم و در تاكسى ساندويچ شده بود به راننده گفت:
ـ داداش اين شيشه جلوى شما يه وجب گل و خاك روش نشسته، خطرناكه تميزش نمى كنى؟
راننده خيلى خونسرد جواب داد:
ـ تميزش كنم هم امروز فايده اى نداره . چون عينكم رو نياورده ام.

يك لطيفه كارمندانه

يكى از خبرنگاران سرويس گزارشى كه براى تهيه گزارشى به چند اداره كل سرزده بود ، در يكى از گفت و گو هايش با آقاى ]...[ معاون سازمان ]...[ از او پرسيد: 
ـ درسازمان شما چند نفر كارمى كنند؟
آقاى معاون جواب داد:
ـ تقريباً يك چهارم كارمندها.

يك لطيفه تصادفانه

آزاده خانوم، عصبانى و برافروخته واردخانه شد. شوهر گرامى وسر به راهش ، عليرضا ازش پرسيد:
ـ چته؟ چى شده ؟
آزاده يك دفعه منفجر شد:
ـ پدرسوخته هاى ناشى. نمى دونم كى به اين ها گواهينامه داده ... زدن ماشين نازنين مو درب و داغون كردن. .. يه كاميون نره غول بود...
عليرضا با ملايمت  پرسيد:
ـ حالا خسارتت خيلى زياده؟
ـ خوشبختانه چندون زياد نيست، واسه اينكه كاميونه وايستاده بود.

يك لطيفه طوطيانه

آقاى سخاوتى طوطى خوب ومرغوبى خريد كه مقدمه گلستان سعدى را سرتاته حفظ بود:
« منت خداى را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و ...» 
البته همچين طوطى اى خيلى گران تمام شده بود ولى آقاى سخاوتى خيال داشت كاسبى خوبى با آن راه بياندازد. پس رفقا را دعوت كرد وطوطى را هم آورد ومدعى شدكه طوطى اش بلد است مقدمه گلستان را بخواند. همه گفتند كه نمى تواند و شرط بسته شد سر پنجاه هزارتومان. اما بدبختانه آقاى سخاوتى هر كارى كرد، طوطى لب از لب بازنكرد. مهمان ها هم پولشان را گرفتند ورفتند.وقتى خانه خلوت شد، آقاى سخاوتى شروع كرد به غرولند كردن به طوطى كه آبرويم را بردى وپنجاه هزارتومانم را به باد فنا دادى. ولى طوطى جواب داده: 
ـ خره ... نفهميدى كلك زدم. دفعه ديگه سر پونصد هزار تومان باهات شرط مى بندن. اون وقت من سرتاسر قصيده « مرا بسود و فرو ريخت هر چه دندان بود» رودكى رو براشون مى خونم!
193302.jpg
يك لطيفه اشتباهانه

« سينا» پسرعزيز كرده ودردانه خانم و آقاى نعمتى، گربه كوچولوى بامزه اى داشت به اسم « پاشا» و آنقدر به اين پاشا دل بسته بود كه جداكردن شان غيرممكن به نظر مى رسيد اما دست برقضا، يك روز وقتى سينا در مدرسه بود، زد و پاشا مرد! غم عظيمى مادر و پدر را فراگرفت كه چطور اين خبر بد را به پسرك بدهند كه شوكه نشود وبه كمپلكس هاى دوران كودكى دچار نگردد. خلاصه مادر فكر كرد بهتر است برود دنبالش درمدرسه وضمن راه خبر را به او بدهد و همين كار را هم كرد وبعد از مدتى مقدمه چينى، به او گفت:
ـ حالا يه خبر بدى برات دارم. پاشا رفت به بهشت. رفت به آن دنيا... سينا هيچ عكس العملى نشان نداد. ككش هم نگزيد. مادر هم دنبال قضيه را نگرفت و آمد خانه ويك راست رفت به پدر تلفن كرد:
ـ ... آره بهش خبر دادم. ولى هيچ متأثر نشد، يه قطره اشك هم نريخت... درهمين موقع ناگهان صداى گريه و شيون وفرياد سينا بلند شد.
ـ آى گربه ام مرد، آى پيشى نازنينم ، آى بچه گربه ام... خدايا... مادر گوشى را با عجله گذاشت و رفت پيش پسرو بهش گفت: 
ـ چرا همچى مى كنى؟ من كه توى راه بهت گفتم پاشا مرده ...
بچه هق هق كنان گفت: 
ـ من خيال كردم مى گى پاپا مرده !


|   شناسنامه   |   آرشيو   |