|
درباره «دوستى» با عليرضا دبير
مابه هم محتاجيم
|
|
|
اين اولين بار بود كه با يك نفر روى تخت فيزيوتراپى گفت وگو مى كردم. عليرضا دبير كه نامش هميشه در فهرست قهرمانان ورزش ايران ثبت شده است، اين روزها مشغول درمان آسيب ديدگى كتف خود است. با او يكى از همين روزها گفت وگو كرده ام. او هم جزو معدود ورزشكارانى است كه با همنسلانش تفاوتهاى عميق دارد. به روز است، اينترنت باز است، اهل فيلم و مطالعه است و تا چند روز ديگر مدرك فوق ليسانسش را مى گيرد. اين گفت وگو را بخوانيد و اگر با عليرضا كار داشتيد برايش اى ميل بزنيد. به اين
تأثيرگذاران بر عليرضا دبير
خدا بدون هيچ بروبرگردى خدا تأثيرگذارترين عنصر بر زندگى من بوده است. نمى خواهم حرف كليشه اى بزنم اما مى دانم خدا مرا دوست دارد. من به قرآن، خدا را لمس كرده ام. مى دانم اگر پيروز شده ام يا حتى اگر شكست خورده ام، لطف او بوده است. يك جاهايى دوستى اش را ثابت كرده كه آدم مات مى ماند.
خانواده مادر و پدرم خيلى پاى من ايستادند. اگر آنها پشتم نبودند من هيچ وقت عليرضا دبيرى كه الآن هستم نبودم. با همه چيز من ساختند. عجيب نيست كسى با معروفيت و موفقيت كسى بسازد اما اگر با شكست ها و روزهاى بدش ساخت هنر كرده است. مادر و پدرم رفقاى من هستند.
كشتى و درس اين دوتا را كنار هم مى گذارم. كشتى مرا عليرضا دبير كرد و درس در كنار آن از عليرضا دبير، يك عليرضا دبير ديگر ساخت كه مى دانست بايد روى خودش كار كند، بايد خودش را به روز نگه دارد و از قافله دنيا عقب نماند. تركيب اين دو را خيلى دوست دارم.
رفقا همه اين گفت وگو درباره آنها بود، اما با اين حال حرفهاى زيادى دارم كه درباره آنها بزنم. آنها بخشى از من بوده اندو هستند.
> تا حالا با كسى وقتى كه روى تخت فيزيوتراپى خوابيده گفت وگو نكرده بودم. شايد براى تو هم اولين بار باشد. الآن كه روى اين تخت هستى، دارى به چى فكر مى كنى؟ \ الآن كه زير دستگاه فيزيوتراپى خوابيده ام، خدا خدا مى كنم كه زودتر كتفم خوب شود چون توى اين مدت سختى زياد كشيده ام. حوصله زيادى مى خواهد كه هر روز بخواهى زير اين دستگاه بخوابى. من الآن سه ماه است كه عمل كرده ام و عين سه ماه را فيزيوتراپى شده ام. حتى به خاطر كتفم مجبور شده ام تا آلمان و آمريكا هم بروم. > وقتى يك ورزشكار توى يك ميدان پيروز مى شود، دوستان زيادى به او زنگ مى زنند و تبريك مى گويند اما وقتى شكست مى خورد چه؟ آيا وقتى شكست مى خورى كسى از دوستانت به تو زنگ مى زند؟ \ همين جاهاست كه دوستان واقعى آدم مشخص مى شوند. دوستى كه واقعاً دوست است، هميشه با آدم است. چه روزهاى خوب و چه روزهاى بد. اتفاقاً فكر مى كنم دوست خوب توى روز بد بيشتر كنار آدم مى ماند. يكسرى آدمها فقط دنبال موقعيت خودشان هستند براى همين فقط روزهاى برد با منند. الآن كه من آخرين مسابقاتم را باخته ام، خيلى از آنهايى كه قبلاً خودشان را دوستان من مى دانستند، ديگر كنار من نيستند. ولى در مقابل دوستان خيلى خوبى هم دارم كه دورم هستند. > اين دوستان خوبت چه كسانى هستند؟ \ اگر اجازه بدهى من اسمى از كسى نبرم. چون ممكن است بعضى ها را جا بيندازم و ديگران دلگير شوند. فقط همين قدر بگويم كه كم نيستند كسانى كه آنها را به عنوان دوست واقعى مى شناسم و در غم و شادى كنارم بوده اند. > وقتى توى يونان شكست خوردى، كدام يك از اين دوستان بهت زنگ زدند؟ \ يك رفيقى دارم به اسم «حسين ممى وند» كه از بچگى با هم بزرگ شده ايم. الآن توى كره جنوبى است. اول از همه او به من زنگ زد. پژمان درستكار زنگ زد، رضا سلطانى بود، پدر ومادرم كه طبق عادت هميشگى زنگ زدند. چون من هر جاى دنيا باشم بايد روزى چند بار صداى مادر و پدرم را بشنوم. چند تا از دوستانم از آمريكا و دانمارك زنگ زدند و... > پس همه جاى دنيا دوست دارى! \ ببين... ببين... من يك چيزى را بگذار برايت بگويم. من خيلى رفيق بازم. اصلاً سرمايه اصلى زندگى ام رفيق هايم هستند. آنها هميشه سعى كرده اند هر كارى از دستشان بربيايد برايم انجام دهند. اصلاً رفاقت دو طرفه است. رفاقت يك طرفه سخت است. ولى خدايى رفيقهاى من آنقدر خوب هستند كه آنها بيشتر براى من مايه گذاشته اند تا من براى آنها. من توى هر صنفى بگويى دوستانى دارم. > حتى توى صنف هاى عجيب و غريب؟ \ توى هر صنفى كه فكرش را بكنى. گاهى وقتها يكى به من مى گويد رفته بوديم فلان جا و ديديم طرف رفيق جون جونى تو درآمده است. > يعنى حتى توى صنف كله پزها هم دوست دارى؟ \ باور كن دارم. بين كله پزها هم رفيق دارم. > صنف قصاب هاى پايتخت چه؟ \ آره دارم. > ولى مطمئنم در صنف آرايشگران زنانه هيچ دوست و آشنايى ندارى. \ چرا، اتفاقاً خاله ام آرايشگر زنانه است. > قديمى ترين دوستت همان حسين ممى وند است؟ \ آره حسين ممى وند و پژمان درستكار. با حسين از وقتى كه خودم را شناخته ام دوست بوده ايم. همسايه و همكلاس بوده ايم. او دوستم نيست در واقع مثل برادرم است چون نزديكى مان خيلى بيشتر از نزديكى دو تا دوست به نظر مى رسد. الآن رفته كره و من هر روز برايش اى ميل مى فرستم و ازش مى خواهم كه بيايد ايران. چون به هم احتياج داريم. > احتياج؟! واژه عجيبى است! چه احتياجى به هم داريد؟ \ خب ما رفيقيم. به هم محتاج هستيم. الآن وقتى است كه هم او بايد به من كمك كند و هم من به او. وقتى برادر آدم كنارش نباشد، آدم احساس كمبود مى كند. انگار تكيه گاه ندارد. خب حسين هم برادر من است. ما هر روز با هم تلفنى صحبت مى كنيم. > با پژمان از چه سالى دوست هستيد؟ \ از سال۶۷. يعنى از وقتى كه وارد كشتى شدم. > هيچ وقت به خاطر اين رفاقت ها خراب شده اى؟ \ اگر با كسى ادعاى رفاقت مى كنى بايد پى همه چيز را به تنت بمالى. خراب شدن هم شايد تاوان رفاقت باشد. همه اش كه نمى شود رفيق تاوان آدم را بدهد، يك جايى هم آدم بايد پاى رفيقش بايستد. > فكر مى كنم تو اولين ورزشكارى بودى كه سايت اينترنتى داشتى نه؟ \ آره. اولين سايت ورزشى اختصاصى مال من بود كه زحمتش را برادران سودى شعار در موسسه ارشكان كشيدند كه از آنها ممنونم. > پس خيلى نت بازى! \ تقريباً؛ من از روزهاى اوليه ورود اينترنت به ايران با آن آشنا شدم. البته شروعش با مطالب درسى ام بودو تحقيقاتى كه مجبور بودم انجام دهم. > اولين بارى كه به اينترنت وصل شدى را يادت مى آيد؟ \ آره، توى منزل يكى از دوستانم بود. من خودم كامپيوتر داشتم اما حالش را نداشتم كه مودم بگيرم و به اينترنت وصل شوم. آن موقع هم اينقدر همه گير و ساده نبود. مثلاً اكانتى كه الآن با ده هزار تومان مى گيرى آن موقع صد و پنجاه هزار تومان بود. خلاصه من رفتم خانه دوستم و او آنجا برايم يك اى ميل باز كرد. > اسم دوستت چى بود؟ \ عليرضا ديانى. پسر فوق العاده اى است. نمره روابط عمومى اش بيست است. > نمره روابط عمومى خودت چند است؟ \ همه مى گويند روابط عمومى ام خوب است اما من فكر مى كنم بايد خيلى بهتر از اينها باشد. خودم اگر بخواهم قضاوت كنم، به خودم پنج مى دهم. باور كن... من خيلى بايد بهتر بشوم. چه از نظر كارى و چه از نظر اخلاقى. اينها تعارف نيست، اعتقاد قلبى ام است. > يادت مى آيد كلاس اول كنار دست چه كسى مى نشستى؟ \ بله، دو تا برادر دوقلو بودند. مصطفى و مهدى. > بعد از اينكه معروف شدى، آيا دوستان قديمى ات توانستند پيدايت كنند؟ \ خيلى هايشان به سراغم آمدند. الآن كه آنها را مى بينم خيلى كيف مى كنم. > براى آن رفيق هاى خوبى كه مى گويى دوروبرت هستند، چه چيزهايى را حاضرى از دست بدهى؟ \ چى باشد؟ > نمى دانم، تو بايد بگويى چى باشد؟ \ من رفيق بازم و تا جايى كه بتوانم پاى رفيقم مى ايستم. اما يك وقت مى بينى طرف كار غيرقانونى كرده، من كه نمى توانم زير قانون بزنم. > حاضرى تا آخرين ريال پس اندازت را به خاطرش بدهى؟ \ براى رفيقى كه واسه ام رفيق است مى گذارم. > «رفيقى كه واسه ات رفيقه» بايد چه جورى باشد؟ \ خب من انتخابشان كرده ام ديگر. > خب چى دارند كه انتخابشان كرده اى؟ \ همان شرايط سختى كه اول حرفش را زديم. آنها رفيق شرايط سختند. برايشان فرقى نمى كند كه من چه كسى هستم. آن موقع هم كه كسى نبودم رفيقم بودند. البته يك وقت خيال نكنى من فكر مى كنم الآن كسى هستم. فقط يك كم معروف ترم. همين. من توى يك منطقه جنوب شهر تهران به دنيا آمده ام و هر جاى دنيا زندگى كنم اين را يادم نمى رود. يك چيز هم درباره رفقاى من جالب است. > چى؟ \ هميشه دوستانم از خودم بزرگتر بوده اند. از بچگى تا الآن. اين مسأله در دوران كودكى ام آنقدر حاد شد كه مادرم مرا برد پيش دكتر. > جدى؟ مشكلى پيش آمده بود؟ پيش چه دكترى رفتى؟ \ پيش روانشناس. چون من همه دوستانم از خودم بزرگتر بودند و مادرم فكر كرده بود كه من ناراحتى فكرى دارم. اما دكتر گفت كه سالمم و علت اين مسأله اين است كه جلوتر از خودم فكر مى كنم. > توى كدام محله بودى؟ \ سيزده آبان و هيچ وقت هم فراموش نمى كنم كه بچه آن طرف شهرم. من حتى چيزهايى از دوره بچگى ام را نگه داشته ام كه گاهى وقتها مى روم سراغشان تا ياد آن روزها بيفتم و يك وقت هوا برم ندارد كه حالا مثلاً كى هستم. من عاشق بچه هاى جنوب شهرم. > مثلاً چه چيزهايى را نگه داشته اى؟ \ يك سرى تيله هايم را يا مثلاً اولين دو بنده اى كه توى بچگى مى پوشيدم... > اين رفيق بازى توى زندگى ات چه نمودى دارد؟ \ با همه بخشهاى زندگى ام قاطى شده. مثلاً از توى خيابان زنگ مى زنم به مادرم مى گويم من دارم با بچه ها مى آيم خانه و بعد نيم ساعت بعد مى بينى تعدادى از رفيق هايم توى خانه ما هستند يا برعكس. > بيچاره مادرت! \ عادت كرده است. سالهاى سال است كه من همين كار را كرده ام. مادر و پدر من، در واقع مادر و پدرم نيستند، خودشان بهترين رفيق هايم به حساب مى آيند. > تو جزو معدود ورزشكارهايى هستى كه كتاب مى خواند، فيلم مى بيند و در جريان اتفاقات روز است. چطور خودت را از فضاى غالب ورزش كه آدمها را فقط به تشك يا زمين محدود مى كند جدا كرده اى؟ \ من معتقدم ورزشكارى موفق است كه بتواند خودش را توى همه رشته ها بالا بكشد. خوب ورزش كند، خوب درس بخواند، خوب صحبت كند، خوب لباس بپوشد، خوب مسائل را تجزيه و تحليل كند و... آدم حرفه اى بايد اينها را بلد باشد. آدمى كه ديروزش نسبت به امروزش يكى باشد از زندگى عقب افتاده. آدم بايد هر روز يك قدم جلو بيايد. چيزى ياد بگيرد، كار جديد كند. > خب تو الآن كه اينجا دراز كشيده اى نسبت به ديروز چه پيشرفتى كرده اى؟ \ از ديروز تا به حال كلى مطالعه كرده ام. دو ساعت ديشب براى پايان نامه ام مطالعه كرده ام و دو ساعت هم امروز. از صبح تا به حال دنبال يكسرى كار ادارى بوده ام كه آنجا هم كلى چيز ياد گرفته ام. > موضوع پايان نامه ات چيست؟ \ بررسى اثربخشى ساختار سازمان تربيت بدنى و ارائه پيشنهادات بهينه. > چى؟ يك بار ديگر بگو؟ \ بررسى اثربخشى ساختار سازمان تربيت بدنى و ارائه پيشنهادات بهينه. > مى توانى همين را سه بار پشت سر هم بگويى؟ \ آره بابا... صدبار هم مى توانم بگويم. آنقدر توى اين يك سال گذشته رويش كار كرده ام كه همه اش را حفظ هستم. دقيقاً روى ساختار مريض سازمان تربيت بدنى كار كرده ام. > مهمترين مريضى اش در كدام ناحيه است؟ \ جريان تصميم گيرى در آن خيلى كند است، دوباره كارى زياد است و اطلاعات به موقع در دسترس كسانى كه به آن نياز دارند قرار نمى گيرد. > كى بايد دفاع كنى؟ \ گوش شيطان كر، هفت هشت روز ديگر دفاعيه ام است. اين جا جا دارد از تمامى استادان خوبم و پرسنل زحمتكش دانشكده علوم ادارى دانشگاه شهيد بهشتى تشكر كنم. درس هاى زيادى از آنها گرفتم و هيچ وقت فراموششان نمى كنم. > بعدش مى خواهى چه كار كنى؟ \ الله اعلم... ولى دوست دارم درس بدهم. > به نظر مى رسد خيلى زود دانشجوى دكترا شده اى! \ نه، خيلى زود نيست. من بيست و هفت سالم است و فكر مى كنم عقبم. به خدا اين را از ته دل مى گويم. بايد الآن خيلى جلوتر بودم. كاش اين اتفاق براى كتفم نيفتاده بود. > كشتى جلوى پيشرفتت را در زمينه هاى ديگر نگرفته؟ \ من يك چيز را هيچ وقت فراموش نمى كنم. من اگر شده ام عليرضا دبير، از كشتى شده ام. من هرچى كه بشوم باز هم مردم مرا عليرضا دبير كشتى گير مى شناسد و به اين مسأله افتخار مى كنم. > ولى با اين همه گرفتارى و رفيق بازى، خيلى خوب است كه آدم توى اين سن برود سراغ دكترا گرفتن. \ من آدم اكتيوى هستم. يك سره مشغول فعاليتم. از هفت صبح كه ازخانه بيرون آمده ام، تا الآن كه چهار بعدازظهر است و داريم با هم حرف مى زنيم، من چيزى نخورده ام، آنقدر كه درگير كارهاى مختلف بوده ام. > اين تو را به مرز انفجار نمى رساند؟ \ انفجار، نه ولى گاهى واقعاً hang مى كنم. > چطورى خودت را re - start مى كنى؟ \ دو سه روزى به خودم استراحت مى دهم و مى روم سراغ رفيق هايم. آدمى كه رفيق بازى نكرده باشد، نصف لذت زندگى را نبرده است. > آيا كسى بوده كه دوست داشته باشى با او دوست شوى؟ \ بله... حتماً بوده اند. البته يادم نمى آيد ولى مگر مى شود كه آدم يك وقت هايى آرزوى دوست شدن با بعضى ها را نداشته باشد؟ اما به يك نكته بسيار معتقدم. دوستى فرايندى است كه بايد اتفاق بيفتد. دست تو نيست كه بخواهى با كسى دوست شوى يا نشوى. اگر «اتفاق» نيفتد، گذرا مى شود. دوستى قديمى اش خوب است. > يعنى دوستان جديد ندارى؟ \ منظورم از قدمت، يك جورهايى عمق قضيه است. گاهى وقتها امروز باكسى دوست مى شوى و مى بينى آنقدر وجه اشتراك داريد كه انگار سالهاست با هم رفيقيد. مثلاً دوستانى دارم كه شايد مدت زيادى نباشد با آنها دوستم اما آنقدر نزديكيم كه اين دوستى روز به روز عميق تر و عميق تر مى شود و همان عبارت «قديمى بودن» براى آنها هم صادق است. > تو مى دانى تفاوت تمساح و سوسمار در چيست؟ \ تمساح همانى است كه توى آب دهانش باز مى شود؟ > بله. \ سوسمار كدام است؟ > سوسمار هم توى آب دهانش باز مى شود. \ پس تفاوتشان چيست؟ > اين را تو بايد جواب بدهى! \ تا حالا دقت نكرده ام. چه سؤال سختى! > تو اگر سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟ \ كسانى را مى خوردم كه دارند به مردم بد مى كنند. چه كسانى كه از نظر مالى حق مردم را مى خورند و چه آنهايى كه از نظر معنوى اين كار را مى كنند. اگر سوسمار بودم واقعاً مى خوردمشان... به خدا مى خوردمشان... خدا را قسم خوردم ها!
|