|
بزرگان انديشه (۵۳)
در باب عدالت و عقلانيت
السديرمكينتاير بخش دوم و پايان
|
|
|
حميدرضا فرزاد
مكينتاير مى گويد: از آنجا كه يك سنت ممكن است در بيرون آمدن از بحران معرفت شناختى در معيارهاى خودش ناموفق باشد، نسبى گرا برخطاست اگر گمان كند كه هر سنت بايد همواره خودش را تبرئه كند و مصون از اشتباه بپندارد. مكينتاير در ادامه مى گويد: مواردى از برخوردهاى فرهنگى وجود دارد كه در آنها فرد لاجرم برترى و تفوق يك فرهنگ بيگانه را در پاره اى جهات مى پذيرد. مثلاً مردم روم مسيحيت را پذيرفتند و مردم ايران اسلام را. هر قومى متوجه مى شوند كه سنت خودشان چه وقت به نقطه بحران مى رسد نقطه اى كه فقط با اتخاذ يك دين و رويه جديد مى توان آن راپشت سر گذاشت. نسبى گرا ادعايش اين است كه هيچ راهى وجود ندارد كه يك سنت بتواند با سنت ديگر وارد مباحثه و گفت وگوى عقلانى شود. ما به تعبير مكينتاير «اگر اين طور باشد پس دليل خوبى وجود ندارد كه شخص نظرگاه فلان سنت را بپذيرد و بدان پايبند شود و نظرگاههاى سنت هاى ديگر را نپذيرد.» به عكس، او معتقد است كه اين مسأله كه كدام سنت است كه بايد به آن پايبند شد امرى دلخواهانه نيست و بحث و جدل فكرى همه آنان كه نظرشان را درباره صحت و درستى يك سنت تغيير داده اند مستلزم ارزيابى عقلى است، هر چند عوامل ديگر را هم بايد در نظر گرفت. شايد مكينتاير در اينجا سخنش ناظر به عضويت كوتاهش در حزب كمونيست و در پى آن، رد ماركسيسم و گرويدن به آيين كاتوليك است. كسى كه يك موقف فكرى و فرهنگى اتخاذ مى كند همواره بايد از خود بپرسد كه آيا آن موقف يا ديدگاه مى تواند از پس انتقادات برآيد، انتقادهايى كه مى توانند منجر به آن چيزى شوند كه از آن به بحران معرفت شناختى تعبير مى شود. به بيان مكينتاير «سنت ها در نسبت با توانايى يا ناتوانى شان در رويارويى با بحران معرفت شناختى است كه از خود دفاع مى كنند و حقانيت خود را نشان مى دهند يا به عكس، در اين كار ناموفق بيرون مى آيند.» او همچنين استدلال مى كند كه موقف و ديدگاه نسبى گرا تناقض درونى دارد و محكوم به شكست است. نسبى گرا وانمود مى كند كه از يك مبناى خنثى و غيرجانبدارانه كه برپايه آن مى توان سنت هاى مختلف را با يكديگر مقايسه كرد و عيار حقانيت آنها را سنجيد سخن مى گويد. اما اين هم خود يك ادعاى حقانيت در ميان ساير ادعاها است. اين استدلال و نظاير آنها كه در كتاب عدالت چه كسان؟ كدام عقلانيت؟ مطرح شده نقادى هاى پرنفوذى را برانگيخته است. جان هالدين مى گويد: نيازى نيست فرض كنيم كه قسمى مبناى خنثى و بى طرف هست كه ادعاى نسبى گرا از آن برمى خيزد. از درون يك سنت فكرى و فرهنگى مى توان ديد كه سنت هاى غيرقابل مقايسه ديگرى هم وجود دارد و مى توان جانب اين نظر را گرفت كه نسبيت انگارى اين موضوع را بهتر از بقيه تبيين مى كند. مكينتاير نكته هالدين را مى پذيرد و تصديق مى كند كه موردى كه در عدالت چه كسان؟ كدام عقلانيت؟ در مخالفت با نسبيت انگارى مطرح شد نياز به حك و اصلاح دارد. در عين حال او خاطرنشان مى سازد كه در درون هر سنت فكرى بزرگ در خصوص اخلاق و عقلانيت ادعاهاى گوناگونى دعوى حقانيت مطلق مى كنند. پس مسأله اين است كه چگونه اين تعهد و پايبندى ضدنسبيت انگارانه به حقيقت، مى تواند با قول به وجود سنتهاى فكرى رقيب كه معيارهاى متفاوتى راجع به عقلانيت و اخلاق دارند همزيستى داشته باشد. آيا به رغم وجود سنتهاى مختلف فكرى و فرهنگى كه معيارها و مبناهاى متفاوتى در مورد اخلاق و عقلانيت دارند، تعهد و نگرش فارغ از نسبيت انگاره در باب حقيقت هم مى تواند وجود داشته باشد؟ راه حل مكينتاير اين است كه بايد معيارهاى مشتركى جست. حتى در جايى كه چنين معيارهايى وجود ندارد و اين كار را هم بايد با تعامل و ارتباط متقابل ميان نظرگاههاى رقيب انجام داد. به عقيده مكينتاير يك سنت فقط در صورتى مى تواند حقانيت خود را نشان دهد كه بتواند منابع و ذخاير مفهومى و فكرى خودش را براى روشن كردن خطاهاى سنتهاى رقيب غنى سازد اين نوع تعارض و تعامل و پيشرفت آنجا امكانپذير است كه براى جست وجوى حقيقت تعهد و پايبندى وجود داشته باشد. اما درنسبيت انگارى هيچ پيشرفت فكرى و فرهنگى وجود ندارد چون در نسبيت انگارى هيچ كوششى براى داورى ميان ديدگاههاى نظرى مهم در كار نيست و بدون كوشش براى رسيدن به موقف و نظرگاه جامعى كه در آن بتوان صدق و كذب و درستى و نادرستى را از هم متمايز ساخت. سنتها قادر نخواهند بود از لحاظ عقلانى رشد كنند و نه بر دعاوى پيشين شان راجع به حقيقت باقى بمانند. مكينتاير نسبيت انگارى را براى آنان كه از پيشرفت فكرى و فرهنگى مأيوس شده اند اغواكننده مى بيند، اغواگرايى كه به عقيده او به خاطر پيشرفت فكرى و فرهنگى بايد از آن پرهيز كرد. او موقف چشم اندازگرا را هم رد و تخطئه مى كند و آن را نوعى كناره رفتن از بحث و گفت وگوهاى عقلى مى داند. چشم اندازگرا مى گويد كه سنتهاى رقيب نظرات مختلفى راجع به واقعيت واحد به دست مى دهند و هيچ يك را نمى توان به طور مطلق درست يا نادرست شمرد. اشكالى كه مكينتاير وارد مى كند اين است كه سنتها واقعاً با يكديگر تعارض و كشمكش پيدا مى كنند و اين موضوع كه آنها رقيب يكديگرند خود گواه بر اختلاف اساسى آنها بر سر معيار درستى و نادرستى است. اين ادعا كه هيچ حقيقت نهايى اى وجود ندارد در واقع نوعى خوددارى از انجام كارى است كه بايد انجامش داد تا دقيقاً معلوم شود كه كجا و به چه اعتبار در هر سنت از ميان سنتهاى رقيب، حقيقت نهفته است. وقتى تفاوتها در سنتهاى رقيب چنان عميق باشدكه اصول مبانى عقلانيت مورد چون و چرا قرار گيرد، رقابت يك بحران معرفت شناختى پديد مى آورد. اما حتى در اين مورد نيز ضرورت فراهم آوردن يك ارزيابى عقلانى از ديدگاههاى رقيب برجا مى ماند. برطبق نظر مكينتاير قياس ناپذير بودن سنتهاى رقيب آنقدرها كه عده اى گمان كرده اند مطلق و فراگير نيست. منطق حجيت خود را حفظ مى كند حتى اگر اصولش مورد چون و چرا قرار گيرد و آنچه مورد جست وجوست حقيقت است. او اگرچه نظريه هاى تطابق گرا راجع به حقيقت و صدق را كه داوريها را وابسته و قرين امور واقع مى دانند رد مى كند (چون مفهوم امر واقع (fact=) را ازابداعات تفكر اروپايى در قرن هفدهم محسوب مى كند) نظريه اى كه درباره حقيقت و صدق بدان پايبندى نشان مى دهد باز يك نظريه تطابق گرا است. او در پاسخ به مقايسه همدلانه اى كه ميان ديدگاه او و نظرات جارى در ميان برخى از فيلسوفان علم صورت گرفته است به اعتراض مى گويد: «اميدوار بودم آنچه در فصل هجدهم عدالت چه كسان؟ كدام عقلانيت؟ گفته ام اين موضوع را روشن كرده باشد كه من هرگونه تلاش براى حذف مفهوم حقيقت را محكوم به شكست مى دانم تا اندازه اى به اين دليل است كه سنت نيچه اى را همواره در معرض خطر فروافتادن در ناسازوارى و آشفتگى اى مهلك مى بينم.» مكينتاير همچنين از منتقدان جدى ليبراليسم است. او از يك طرف انواع نظريه هاى سياسى ليبراليسم را مورد نقادى قرار مى دهد و از طرف ديگر شكست ليبراليسم را تا سرچشمه هايش در روشنگرى پيگيرى مى كند. چنان كه يكى از منتقدين درباره او گفته است براى مكينتاير مسأله صرفاً فردگرايى يا ليبراليسم نيست بلكه خود مدرنيته در تماميت اش مراد نقد اوست. بنابراين او حتى ماركسيسم را در دايره نقد خود قرار مى دهد. از پاره اى جهات رد ليبراليسم در نزد مكينتاير مشابه است با رد نسبيت انگارى در نزد او. درست همان طور كه نسبى گرا دچار تناقض درونى مى شود اگر ادعاى مطلقاً حقانيت داشتن اين قضيه را كندكه هيچ حقيقت مطلقى وجود ندارد، ليبرال هم به تناقض درونى مى افتد اگر ادعا كند كه در ميان همه ايدئولوژيها خنثى و بى طرف است وقتى كه خود ليبراليسم در واقع يك ايدئولوژى است. همان طور كه هالدين استدلال كرده بود كه نسبى گرا لازم نيست ادعا كند كه نسبيت انگارى مطلقاً درست و مستقل از هر سنت است مدافعان ليبراليسم هم در پاسخ به نقد مكينتاير بر ليبراليسم اذعان مى كنند كه ليبراليسم يك ايدئولوژى است يعنى مطلقاً خنثى و غيرجانبدارانه نيست. مكينتاير در عدالت چه كسان؟ كدام عقلانيت؟ پاسخ مى دهد كه ليبراليسم يك ايدئولوژى ناقص و در نهايت فاقد انسجام است. او نظرات انتقادى خود را در خصوص ليبراليسم نخستين بار در اولين كتابش به نام ماركسيسم: يك تفسير كه آن را در ۲۳سالگى نوشته بود بيان كرد. اودر چاپ تجديدنظر شده اين اثر بر لزوم ايدئولوژى در مقياس مسيحيت يا ماركسيسم تأكيد مى كند، ايدئولوژى كه بتواند تفسيرى از وجود انسان ارائه دهد تا مردم به مدد آن بتوانند جايگاه خود را در جهان بيابند و اعمال و رفتارشان را در راستاى غاياتى كه از وضعيت و نيازهاى بى واسطه آنان فراتر است جهت دهند. مكينتاير دليل مى آورد كه ليبراليسم ايدئولوژى است كه نمى تواند به نحو درست و مؤثرى چنين كاركردى داشته باشد. به عقيده مكينتاير يكى از جهات شكست ليبراليسم قائل شدن آن به شكاف ميان امر واقع fact)) و ارزشValue) ) است يا به تعبير آشناتر شكاف ميان بايد و هست. ليبراليسم در مقام يك ايدئولوژى به توفيق دست نمى يابد چون به فرد اجازه نمى دهد كه هويت خودش را كشف كند و با كسب معرفت به طبيعت و تاريخ يا به مدد درك و شناخت وجود آدمى در نسبت با امر متعالى، غايات زندگى اش را بيابد. در ليبراليسم همه ارزشها شخصى است مگر ارزش حرمت نهادن به ارزشهاى شخصى، و اين به تنهايى براى جهت بخشيدن به زندگى فرد كافى نيست. وقتى مكينتاير سنت هاى مختلف ليبرال، ماركسيست و دينى را با هم مقايسه مى كند تقريباً در همه موارد مى تواند به جاى دينى گذاشت مسيحى بدون آنكه در معناى مورد نظر تغييرى پديد آيد. او پيش از روى آوردنش به مكتب نوتوميسم كه در جايى ميان زمان نگارش كتاب پس از فضيلت وعدالت چه كسان؟ كدام عقلانيت؟ اتفاق افتاد، منتقد پرحرارت مسيحيت بود گرچه در عين حال نقاط قوت آن را هم از نظر دور نمى داشت. ضعف مسيحيت كه او در اولين كتابش به آن اشاره مى كند جزم گرايى و دنياگريزى نهفته در آن است. اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه بحثهاى مكينتاير فارغ از بسترهاى تاريخى نيست. او مفاهيم مربوط به اخلاق، عدالت و عقلانيت عملى را در سير و صيرورت تاريخى شان در چهار سنت مورد تحليل و بررسى قرار مى دهد: سنت هاى ارسطويى، اگوستينى، هيومى و ليبرال مدرن. كتاب عدالت چه كسان؟ كدام عقلانيت؟ او به ۲۰فصل تقسيم مى شود، كه فصل اول آن مقدمه است. هفت فصل بعدى به تحول مفاهيم عدالت وعقلانيت عملى از دوره هومرى به نگرش ارسطو راجع به عدالت وعقلانيت عملى اختصاص دارد. سه فصل پس از آن به سنت اگوستينى وتركيب تفكر ارسطويى و اگوستينى آنگونه كه اكوئيناس آن را صورتبندى مى كرد مى پردازد. در پنج فصل بعد روشنگرى اسكاتلندى مورد بحث قرار مى گيرد كه به نقد هيوم ختم مى شود. ليبراليسم مدرن موضوع فصل بعد است و بالاخره سه فصل پايانى به بيان نتيجه ها اختصاص دارد. نظر مكينتاير اين است كه مفاهيم عدالت و عقلانيت را بايد از طريق تحليل و بررسى سنت هايى كه اين مفاهيم در آنها شكل گرفته است مورد مطالعه و پژوهش قرار داد. اما در نظر مكينتاير تاريخ گزارش صرف وقايع و رويدادهاى گذشته نيست، بلكه مقصود او يك تاريخ نقادانه است كه اوج و حضيض ها در آن مورد ارزيابى قرار مى گيرد و از تفكر معاصر در باب موضوعات و مسائل مشابه درس گرفته مى شود. مثلاً نقد ليبراليسم به فصلى كه به طور خاص به اين مبحث اختصاص دارد محدود نمى شود، بلكه اين موضع در ميان مباحث تاريخى مربوط به سنت هاى پيشين هم مطرح مى گردد. در نتيجه تاريخ عقايد وانديشه هايى كه مكينتاير به طرحشان مى پردازد يك توالى صرف آموزه ها و نظراتى كه بيان شدند و سپس در بوته فراموشى افتادند نيست، بلكه غرض او تاريخى است در باب اينكه چگونه انديشه ها تأثيرگذار مى شوند، مورد سوءفهم قرار مى گيرند، در معرض اصلاح و بازنگرى واقع مى شوند و دريك روند طولانى ارزيابى عقلانى با آموزه هاى ديگر گرد مى آيند. شايد در اينجا باشد كه مكينتاير مورد بدفهمى قرار گرفته و او را به جانبدارى از تاريخ گرايى يا اصالت و اعتبار مطلق قائل شدن براى تاريخhistoricism) ) متهم كرده اند، يعنى اين نظر كه واقعيت فراسوى عقل آدمى است چون عقل براى هميشه تخته بند و اسير پيش داوريها و محدوديت هاى وضعيت تاريخى خويش است. مكينتاير تاريخ گرايى را به هر دومعناى هگلى و صورتبنديهاى جديدتر آن صريحاً رد مى كند. بحث او در اينجا به رد نسبيت انگارى هم ارتباط پيدا مى كند. او برخلاف تاريخ گرايان نسبى انگار، معتقد است كه درست از طريق مطالعه پيشينه تاريخى بحث و گفت وگوهاى عقلانى است كه حقيقت فرازمانى خود را آشكار مى كند. او همچنين بر اين عقيده است كه اين طرز تلقى نسبت به واقعيت را اكوئيناس تأييد و ترويج مى كرد. مكينتاير بر اين ايراد واقف است كه توجيه عقلانى بر طبق نظر ارسطو و اكوئيناس موضوع استنتاج از اصول و مبانى اوليه يا بديهيات است. مكينتاير در پاسخ مى گويد كه اين ايراد فرق ميان توجيه عقلى در درون يك علم و توجيه عقلانى خود علوم را تشخيص نمى دهد، فقط توجيه عقلى در درون يك علم مبتنى بر روش استنتاج قياسى و بداهت ذاتى است. اما در مورد توجيه عقلانى علوم اين روش نارساست زيرا در اينجا با اختلاف نظر در باب خود مفهوم بداهت و بديهى بودن روبرو هستيم. مكينتاير تصديق مى كند كه اصول و مبانى اوليه اى مثل نسبت منطقى ميان كل و اجزاء وجود دارد كه هر موجود عاقلى آن را انكارناپذير مى يابد. اما اينها به تنهايى در فراهم آوردن پايه و اساس ضرورى براى توجيه عقلانى علوم كافى نيستند. اينكه اصول بديهى را سنت هاى مختلف مورد تأييد قرار مى دهند براى فرونشاندن بحث ومجادله ميان آنها كافى نيست. براى بحث و مجادله هايى كه در چنين سطح بنيادى قرار دارند هيچ راهى وجود ندارد جز تحليل و بررسى دقيق تاريخ انديشه هاى مربوط به مبحث مورد مناقشه، و نيز درك بصيرت هاى حاصل از هر يك از سنت هاى رقيب و كوشش براى يافتن جايى در سنت خود فرد براى حقايقى كه در سنت رقيب صورتبندى شده است.
|