|
|
|
پليس خانواده
|
|
|
|
|
|
|
پليس خانواده
شوهر فرارى
|
|
|
قطار تازه به ايستگاه رسيده بود و مسافرين با جمع كردن وسائل همراه خود، آماده پياده شدن وترك قطار مى شدند. با بازشدن درهاى قطار، عده اى كه ساك به دست در راهروها ايستاده بودند با عجله وشتابزده شروع كردند به پياده شدن. عده اى نيز همچنان در كوپه ها نشسته ومنتظر خلوت شدن راهروها بودند. مردى كه درصندلى خود، دركوپه نشسته و از پنجره قطار محوطه ايستگاه را نگاه مى كرد با خود انديشيد بعضى از مردم چه عجله اى براى پياده شدن دارند، انگارنه انگار كه ساعتها درمسافرت بوده اند، حالا چند دقيقه ديرتر پياده شدن كه فرقى به حال آنها ندارد، اين چه فرهنگى است كه بعضى ها هم پيش خود اسم آن را زرنگى گذاشته وبا هل دادن ديگران و فشار آوردن به اين و آن سعى دارند زودتر از بقيه مسافرين از هواپيما ـ قطار و اتوبوس پياده شوند، يادش به خير آن زمان كه مردم براى وارد شدن و يا خروج از مكانى به همديگر تعارف مى كردند و هر كس سعى داشت بعد از ديگران از در بگذرد. با اين فكر، لبخندى برلب مرد نشست و به خود گفت: البته از حق نگذريم آن وقت ها هم ، شورش را درآورده بوديم و گاه مى شد براى خروج از يك در آنقدر به همديگر تعارف مى كرديم كه آخرش به يقه گيرى وهل دادن مى كشيد، مثل اينكه ما مردم عادت نكرده ايم حد وسط هر كارى را انجام دهيم، يا بايد آنقدر شورش را در آوريم كه كفر همه درآيد و يا آنقدر بى نمكش كنيم كه ديگر قابل تحمل نباشد. وبعد به ياد مثالى افتادكه مرحوم پدرش هميشه مى گفت « بچه اى لب پشت بام آمده بود، مادرش با وحشت فرياد زد: بچه برو عقب والا مى افتى پايين. او هم آنقدر عقب عقب رفت كه از آن طرف پشت بام سقوط كرد». حالا شده حكايت ما مردم و كارهايى كه انجام مى دهيم. راهرو قطار نسبتاً خلوت شده واكثر مسافرين از قطار پياده وبا عجله به سمت پله هاى خروجى مى رفتند. مرد نيز افكارش را جمع و جور كرده وبا برداشتن ساك دستى خود، از كوپه خارج شد. از آنجايى كه شنيده بود درتهران ، سارقان مبادرت به ربودن كيف مردم مى كنند، دسته ساك رامحكم در دست گرفته و پس از پياده شدن از قطار، دو دستى آن را به سينه چسباند. تمام پولى را كه براى خريد موتور آب همراه آورده بود را داخل ساك و زير چند پيراهن گذاشته و تمام حواسش را جمع كرده بود كه خداى نكرده ساك مورد دستبرد سارقان قرار نگيرد. با وجود اينكه احساس گرسنگى مى كرد ولى ترجيح دادكه درداخل سالن راه آهن زياد توقف نكرده و پس از رفتن به هتل چيزى براى خوردن پيدا كند. داخل سالن شلوغ وتعداد زيادى مسافر درانتظار سوار شدن به قطار، در دسته هاى كوچك و چند نفره دور هم ايستاده ويا روى صندلى ها وكف سالن نشسته بودند. مرد راه خود را از بين مردم ايستاده و نشسته باز كرده و از در بزرگ سالن ايستگاه خارج شد و قدم به محوطه بيرونى گذاشت. آفتاب نيمروزى با سخاوت تمام برزمين مى تابيد. تعدادى راننده مسافركش درمحوطه ايستاده و به محض خروج مسافرى از سالن، جلو دويده و سعى مى كردند با صحبت كردن وچانه زدن او را راضى به سوار شدن در اتومبيل خود كنند. مرد كه بار سنگينى همراه نداشت، زياد راغب نبود كه با سوارى به هتل برود مضافاً اينكه ايستگاه اتوبوسهاى واحد نيز درهمان نزديكى وامنيت آن نيز به مراتب بيشتر ازسوار شدن در شخصى هاى مسافر كش بود، بنابراين بدون توجه به گفته هاى راننده ها به راه خود ادامه داده و به سمت ميدان راه آهن حركت كرد. مسافت زيادى را طى نكرده بود كه صداى زنى توجه او را به خود جلب كرد. همانطور كه حركت مى كرد سرش را برگردانده و زنى را ديد كه كودك شيرخواره اى دربغل گرفته وانگار او را صدا مى زند. براى لحظه اى ايستاده و به زن خيره شد. زن با صداى بلند كه اطرافيان نيز مى شنيدند فرياد زد : بلاخره گيرت آوردم ، فكر كردى مى تونى به همين سادگى من و اين توله ات را رها كرده وخودت را گم وگور كنى، ارواى بابات كور خوندى ، اگر تا آن سردنيا هم باشه دنبالت مى آيم. مرد با تعجب نگاهى به اطراف خود انداخته تا ببيند منظور ومخاطب زن از اين گفته ها چه كسى است.اما هنوز چيزى دستگيرش نشده بود كه زن به او رسيده وهمانطور كه با يك دست كودك شيرخواره را دربغل گرفته بود با دست ديگر يقه كتش را گرفته وشروع كرد به دادوفرياد وفحاشى . مرد كه گيج ومبهوت شده بود بى اراده ايستاده و نمى دانست چرا اين زن يقه او را گرفته واين كارها را مى كند. با سرو صدا وجيغ وفرياد زن، عده اى عابر وچند راننده مسافركش كه در آن حوالى بودند توجه شان به آنها جلب شده وباكنجكاوى دور زن ومرد حلقه زدند. مردكه اندكى به خودش آمده بود سعى كرد يقه كتش را از چنگ زن بيرون آورده و ببيند حرف حسابش چيست، ولى زن كه قصد نداشت دست از گريبان او بردارد ازمردمى كه اطرافش جمع شده بودند تقاضاى كمك كرده وفرياد زد: اى مردم به دادم برسيد، اين نامرد از خدابى خبر كه ناسلامتى شوهر من و پدر اين طفل معصوم است چند ماهى ما را بى خرجى رها كرده وگم و گور شده . يكى محض رضاى خدا از او بپرسد تو كه عرضه اداره خانواده را ندارى چرا زن گرفته وبچه درست كرده اى! مرد با ناباورى به زن و مردم خيره شده و گفت: همشيره مثل اينكه عوضى گرفته اى، من تابه حال اصلاً شما را نه جايى ديده و نه مى شناسم، اين حرفها چيست كه مى زنى، حتماً اشتباه گرفته اى. زن با همان صداى بلند جواب داد: اى بى شرف، حالا ديگر من همشيره تو شده ام، خودت را به خريت مى زنى يا مردم را هالوگير آورده اى، چرا بين اين همه مرد، من بايد يقه تو نامرد را بگيرم، اينقدر بى غيرت شده اى كه انكار مى كنى من همسر تو هستم؟ مرد با ناراحتى دست زن را از يقه خود جداكرده و در حاليكه او را به آرامى هل مى داد گفت: برو بابا، خدا روزيت را جاى ديگرى بدهد. زن كه نشان مى داد از هل دادن مرد تعادلش را از دست داده روى زمين ولو شده و كودك شير خواره اش را نيز روى آسفالت رها كرد. درهمان حال دودستى به سر و روى خود كوبيده و رو به مردم كرده و با گريه فرياد زد: اى مردم، يك نفر مرد بين شما پيدا نمى شود كه از او بپرسد چرا و به چه حقى زن ضعيف و كودك شيرخواره اش را در انظار عمومى كتك مى زند؟ مرد بى توجه به گفته هاى زن قصد داشت حركت كند و خودش را از آن مهلكه نجات دهد كه مردى قوى هيكل راه او را سد كرده و گفت: خجالت نمى كشى با يك زن اينطور رفتار مى كنى و دست روى او بلند كرده اى، درست است كه اين موضوع خانوادگى است و به كسى هم ربطى ندارد كه مداخله كند ولى تو هم حق ندارى زنت را در خيابان وجلوى مردم كتك بزنى؟ مرد با ناراحتى جواب داد: آقاجان اين حرفها يعنى چه؟ موضوع خانوادگى كدومه؟ من اصلاً اين زن را نمى شناسم، او حتماً ديوانه است. زن كه همچنان روى زمين نشسته و به سرو روى خود مى زد، از جايش برخاسته و خودش را به مرد رسانده و فرياد زد: اى نامرد، اى بى غيرت، توى چشم من نگاه كن و بگو كه مرا نمى شناسى. مرد كه سعى مى كرد جلوى عصبانيت خود را بگيرد با صداى لرزان پاسخ داد: ببين خانم، من نمى دانم منظور شما از اين كارها چيه؟ ولى بدان من زن و چند فرزند دارم و اصلاً در شهرستان زندگى مى كنم و حالا هم براى انجام كارى به تهران آمده ام، محض رضاى خدا دست از سر من بردار و بگذار به كارم برسم. زن به گريه افتاده و هق هق كنان رو به مردم كرده و گفت: ترا به خدا مى بينيد، با داشتن زن و چند بچه آمده تهران و مرا هم بدبخت كرده و اين توله را هم گذاشته روى دستم، حالا هم كه ياد زن سابق و بچه هايش افتاده ما را با اين وضع و بدون خرجى رها كرده و رفته پيش آنها، يكى نيست به او بگويد تو كه عرضه زن نگه داشتن نداشتى چرا آمدى دختر مردم را بدبخت كردى، گناه اين طفل معصوم چه بوده كه بايد به اين وضع گرفتار بشه... سپس به طرف بچه شيرخواره كه روى زمين گذاشته بود رفته و پس از برداشتن او، بطرف مرد آمده و بچه را به سينه او كوبيه و گفت: بگير، اين هم توله ات، خودت مى دانى، هر كارى كه مى خواهى باهاش بكن. مرد خودش را كنار كشيده و از گرفتن بچه خوددارى كرد. در اين لحظه مردى كه داراى محاسنى كوتاه بود و بى سيم در دست داشت خودش را به آنجا رسانده و پرسيد: چه خبر شده؟ هان مرد قوى هيكل كه راه مرد را سد كرده بود پاسخ داد: اين خانم مى گويد اين بابا شوهرشه و مدتى است او و بچه اش را رها كرده و از خانه فرارى شده، حال هم گيرش آورده و يقه اش را گرفته ولى اين مرد اصلاً زير بار نمى رود و موضوع را انكار مى كند. مرد بى سيم به دست جلوتر رفته و از مرد سؤال كرد: موضوع چيه و اين خانم چه نسبتى با شما دارند؟ مرد مسافر نگاهى به سر تا پاى مرد تازه وارد انداخته و پرسيد: جنابعالى مأمور انتظامى هستيد؟ تازه وارد سرش را به علامت مثبت تكان داده و منتظر شد تا مرد سؤال او را پاسخ دهد. مرد مسافر آب دهانش را قورت داده و گفت: من از شهرستان براى انجام كارى به تهران آمده و همين چند لحظه پيش از قطار پياده شدم. مى خواستم سوار اتوبوس شده و به هتل بروم كه اين زن جلوى مرا گرفته و مى گويد تو شوهر من هستى! مرد بى سيم به دست سؤال كرد: خب حالا اين حرف درست است يا نه؟ مرد پاسخ داد: نه سركار، من اصلاً تا به حال ايشان را نديده ام و فكر مى كنم يا مرا با كسى اشتباه گرفته و يا ديوانه باشد. در اين هنگام زن خودش را جلو انداخته و گفت: سركار، باور كن اين مرد دروغگو و شياد است، اين بى غيرت شوهر من و پدر اين بچه است، من مى توانم ثابت كنم. مرد بى سيم به دست نگاهى به زن و بچه اش انداخت و گفت: بسيار خب، راه بيفتيد برويم كلانترى، در آنجا همه چيز روشن خواهد شد. مرد مسافر رو به مرد كرده و گفت: سركار جان، كلانترى براى چه؟ به خدا اين زن عوضى گرفته، اين كه نمى شود هر كس در خيابان جلوى آدم را بگيرد و هرچه دلش خواست ادعا كند. مرد بى سيم به دست جواب داد: اتفاقاً براى روشن شدن همين موضوع بايد به كلانترى بياييد تا معلوم شود چه كسى درست مى گويد. سپس با اشاره دست از مرد و زن خواست كه همراه او حركت كنند. لحظه اى بعد از جمعيت تماشاگر دور شده و در كنار خيابان مرد بى سيم به دست در اتومبيل را باز كرده و از آنها خواست كه سوار شده تا به كلانترى بروند. زن بلافاصله در صندلى عقب نشسته و مرد مسافر نيز با دودلى و ترديد در كنار راننده قرار گرفته و اتومبيل به حركت درآمد . مرد بى سيم به دست كه در حال رانندگى بود رو به زن كرده و گفت: ببين خواهر، اگر در كلانترى دليلى براى اثبات ادعايت نداشته باشى اين آقا مى تواند از تو شكايت كرده و برايت دردسر درست شود. زن جواب داد: سركار، دليل و مدرك دارم، شناسنامه ام را مى آورم، تازه همين جا هم مى توانم به شما ثابت كنم كه اين مرد شياد و كلاهبردار است، او هميشه يك اسلحه همراه خود دارد و من فكر مى كنم حالا هم داخل اين ساك دستى اش باشد. با شنيدن اين مطلب، راننده ناگهان روى ترمز زد و در حالى كه اتومبيل ر ا به گوشه خيابان هدايت مى كرد، پس از توقف كامل، از مرد پرسيد: اين زن چى مى گويد؟ آيا تو اسلحه همراه دارى؟ مرد با قاطعيت جواب داد: ديدى سركار، نگفتم اين زن ديوانه است، من اسلحه ام كجا بوده، بفرماييد بنده را بازرسى كنيد. راننده نگاهى به مرد و زن انداخته و گفت: اول اون ساك دستت را بده نگاه كنم. مرد نيز دو دستى ساك را به طرف او دراز كرده و خودش زيپ آن را باز نمود و داخل اش را به مرد نشان داد. راننده دستش را داخل ساك كرده و لباس را كنار زده و زير آنها بسته هاى اسكناس را پيدا كرد. از مرد پرسيد: اين پول ها براى چيست؟ مرد پاسخ داد: آنها را آورده ام تا موتورآب بخرم. راننده ساك را وسط دو صندلى گذاشته و به مرد گفت: پياده شو تا تو را بازرسى بدنى كنم. سپس خودش زودتر از مرد پياده شده و در طرف او را باز كرد. مرد مسافر هم ناچار پياده شد و راننده او را به كنار ديوار برد و شروع كرد به جست وجوى لباس هاى او، پس از چند لحظه كه چيزى پيدا نكرد به مرد گفت: پس اين زن چه مى گويد، نكند واقعاً او دروغگوست و قصد اخاذى از تو را دارد. مرد با خوشحالى جواب داد: باور كنيد همين طور است و من اصلاً او را نمى شناسم، ببينيد اين گواهينامه رانندگى من است، خواهش مى كنم از او بپرسيد اسم كوچك و فاميلى من چيست؟ راننده نگاهى به گواهينامه انداخت و گفت شما همين جا باشيد. سپس به طرف ماشين رفت و از زن پرسيد: اگر اين مرد شوهر تو است بگو اسم و فاميلى او چيست؟ زن پاسخ داد: سركار گول او را نخوريد او هزار اسم دارد و مى خواهد شما را فريب دهد. مأمور با صداى بلند گفت:من از اولش هم فهميدم تو دروغگو هستى و مى خواهى از اين بيچاره اخاذى كنى، حالا هم مى برمت كلانترى و برايت پرونده درست مى كنم. سپس به طرف مرد برگشته و گفت: شما هم ساكت دستى تان را برداريد و برويد، ولى شانس آوردى كه من به موقع رسيدم. مرد باخوشحالى از او تشكر كرده و از اينكه با آمدن اين مأمور، دست زن رو شده و مى تواند از اين مخمصه به سلامت بگذرد، خدا را شكر كرده و با گرفتن ساكت دستى اش كه مأمور از داخل ماشين برداشته و به او مى داد، از او خداحافظى كرده و بانگاه اتومبيل را كه از او دور مى شد بدرقه كرد. راننده به محض اينكه قدرى از آن محل دور شد از زن سؤال كرد: پول ها را از داخل ساك برداشتى؟ و زن جواب داد: آره همه اش را برداشتم، خيالت راحت باشه. توصيه هاى انتظامى در پايانه هاى مسافربرى مراقب سارقان و افراد شيادى كه با حيله و ترفندهاى گوناگون قصد سرقت اموال شما را دارند باشيد. در صورتى كه شخصى به شما مراجعه و خودش را مأمور انتظامى معرفى كرد، حتماً از او كارت شناسايى خواسته و در صورت مظنون بودن فوراً از پليس ۱۱۰ استمداد كنيد.
|
|
|
|
|
عشق بى پايان
|
|
|
مهدى ابراهيمى چند روزى به باز شدن مدارس نمانده بود بايستى براى پسرش كه كلاس اولى بود خريد مى كرد اما هنوز فرصت نكرده بود و اين موضوع باعث ناراحتى همسرش شده بود. ساعت ۱۰ صبح بود كه تلفن دفتر كارش زنگ خورد «زهرا» بود و مى خواست مطمئن شود كه بعدازظهر براى خريد به بازار مى روند. وقتى به او قول داد و تلفن را قطع كرد چند ثانيه اى نگذشته بود كه زنگ تلفن بلند شد، با تصور اينكه باز همسرش زنگ زده است با ناراحتى گوشى را برداشت و با شنيدن صداى معاون دادستان آرام شد. چند دقيقه اى نگذشته بود كه در دفتر سرپرست امور جنايى روبروى معاون دادستان نشسته بود، بازپرس شمس وقتى يك پرونده قطور صورتى رنگ را تحويل گرفت پى برد كه بايستى به شهرستانى سفر كند و شنيد كه آبروى تشكيلات قضايى به كشف آن پرونده بستگى دارد و ... آن روز بازپرس چند ساعتى زودتر به خانه اش رفت و به قولى كه داده بود عمل كرد و روز بعد وقتى با خيالى آسوده وارد دفتر كارش شد پرونده صورتى رنگ را برداشت روى ميز گذاشت و شروع به ورق زدن آن كرد، واقعاً عجيب بود پرونده به قتلى در يكى از شهرهاى شمالى تعلق داشت و با دستور ويژه به دادسراى امور جنايى تهران احاله شده بود، آخرين دستورى كه روى پرونده ديده مى شد اين بود: «به خاطر حساس بودن اين جنايت، پرونده در اختيار بازپرس ويژه قتل تهران قرار بگيرد.» پرونده حدود ۴۰۰ برگ داشت و يك جنايت هولناك بود، در اين قتل مادر ودخترى به طرز خيلى فجيع كشته شده بودند، مادر سر نماز از پشت سر مورد حمله قرار گرفته بود و دختر كوچولوى او در حال تماشاى تلويزيون بود كه به قتل رسيده بود. بازپرس بايستى گزارش هاى صحنه قتل و عكس هاى اين جنايت را كه هشت ماه پيش اتفاق افتاده بود مرور مى كرد، به خاطر همين در اتاقش را بست و به منشى دفترش گفت كه آن روز به هيچ پرونده اى رسيدگى نمى كند. ماجراى قتل از اين قرار بود، ساعت ۶ غروب وقتى مرد خانه كه «پژمان» نام دارد از سر كارش كه در يكى از كارخانجات ريسندگى بود به خانه بر مى گردد زنگ خانه را مى زند اما كسى در را باز نمى كند، او به تصور اينكه «لاله» و نسرين كوچولو به خانه مادرش رفته اند به آنجا مى رود اما خبرى از آنها به دست نمى آورد، با عجله سرى هم به خانه دوست و آشناها مى زند باز خبرى نبود تا اينكه با تاريك شدن هوا به خانه بر مى گردد. هنوز چراغ هاى خانه خاموش بود اما تصويرهاى روشن وخاموش كه نشان مى داد تلويزيون روشن است باعث نگرانى شديدتر «پژمان» مى شود وچون كليد نداشت سراغ كليدساز مى رود. در گزارش تأكيد شده بود كه قبل از باز شدن درها، همه قفل ها بسته بودند و آثارى از تخريب روى آن ديده نمى شد، «پژمان» وقتى داخل خانه مى رود «لاله» را ابتدا مى بيند، او در حالى كه چادر نماز داشت و روى سجاده و مهر افتاده بود هيچ حركتى نمى كرد، وقتى چراغ روشن شد مرد ديد كه همه چادر همسرش خون آلود است، او بانگرانى و دستپاچگى به جست وجوى نسرين كوچولو پرداخت، چند بارى او را صدا زد اما همه خانه سكوت بود، ديگر طاقت نياورد و بى هوش روى زمين افتاد. مرد كليدساز نخستين كسى بود كه پليس را در جريان قرار داده بود، او نيز ترسيده بود وقتى پليس در صحنه قتل حاضر مى شود اورژانس نيز در آنجا بود و پژمان، با امداد دكترها به هوش آمده بود اما به او اجازه داده نشده بود به داخل خانه اش برود. سرگرد ايمانى سر تيم اكيپ قتل بود كه وارد صحنه قتل شده بود، جلوى تلويزيون كه در اتاق پذيرايى بود جسد خون آلود دختربچه را ديد، قاتل ۱۸ ضربه چاقو به اين دختر بچه زده بود و «لاله» نيز با ۲۴ ضربه چاقو كه بيشتر به ناحيه گردن خورده بود به قتل رسيده بود. در گزارش آمده بود كه همه جاى خانه مرتب بود، در آشپزخانه يك چاقوى خون آلود كه زير آب نيمه باز قرار داده شده بود نيز به دست آمد كه حتماً آلت قتاله بود، هر كسى قاتل بود حتماً با مادر و دختر آشنا بود كه كليد داشته است و به راحتى وارد خانه شده بود. صحنه جنايت مشخص مى كرد كه مادر و دختر غافلگير شده اند، هيچ اثرى از سرقت وجود نداشت اما جنايت خيلى بى رحمانه صورت گرفته بود، قاتل بعد از جنايت با خونسردى درهاى خانه را قفل كرده بود. «پژمان» در بازجويى ها عنوان كرده بود هيچ اطلاعى از قاتل يا كسانى كه بتوانند زن و بچه او را به قتل برسانند، ندارد. او مرتب ادعا كرده بود كه زن و بچه اش اشتباهى كشته شده اند و آنها هيچ دشمنى نداشته اند و همه اين خانواده را دوست داشتند. بازپرس شمس چاره اى جز يك سفر فورى به محل جنايت نداشت اين قتل خيلى در جامعه اين شهرستان شمالى بازتاب داشت و همه روى آن حساس شده بودند. بعدازظهر همان روز بود كه بازپرس شمس به همراه راننده دادسرا در جاده هاى شمالى بودند، او در صندلى عقب خودرو نشسته بود و ورق به ورق پرونده را به دقت بازخوانى مى كرد، آنها نيمه شب بود كه به مقصد رسيدند. بعد از خوردن شام، او رفت به اتاقش در هتلى كه از قبل رزرو كرده بودند. روى تخت دراز كشيد و چشمانش را بست. وقتى چشم باز كرد ساعت ۱۲ ظهر فرداى روز سفر بود سريع از جا پريد و سوار بر خودرو به آگاهى رفت. هماهنگى ها صورت گرفته بود. يك دفتر تقريباً شيك در اختيارش قرار دادند و او خواست يك خط تلفن مستقيم نيز روى ميز كارش باشد. بازپرس شمس با ورق زدن پرونده شروع كرد به تماس تلفنى با كسانى كه ردپايى از آنها در اين پرونده ديده شده بود. «پژمان» نخستين كسى بود كه در دفتر كار او حاضر شد. هنوز تكيده بود و با يادآورى قتل زن و بچه اش گريه مى كرد.او ادعا مى كرد «لاله» عاشقش بوده و با وجود مخالفت هاى خانواده اش با او ازدواج كرده بود. \ كى با «لاله» ازدواج كردى؟ > حدود سه سالى مى شد، چقدر خوشحال بوديم كه به هم رسيده ايم، اصلاً تصور نمى كردم او را با نسرين كوچولويم يكجا از دست بدهم. \ زندگى تان چگونه بود؟ > خوب بود، روزهاى نخست مقدارى تلخ بود آن هم به خاطر اين بود كه من رابطه خوبى با خانواده او نداشتم اما بعد همه اين كدورت ها تمام شد و آنها من را داماد خودشان پذيرفتند. \ اختلافتان سر چه چيزى بود؟ > انگار پسرخاله «لاله» او را دوست داشت و چند بارى نيز به او پيغام فرستاده بود، مادرزنم اصرار به اين ازدواج داشت، دو برادر «لاله» بدتر از همه بودند و حتى چند بارى خواهرشان را كتك زده بودند، پسرخاله «لاله» نيز علناً به همسرم توهين كرده بود. \ بعد از ازدواج رابطه شما و اين مخالفت ها چطورى بود؟ >با خانواده همسرم كنار آمدم البته هنوز هم از دست من ناراحت هستند چون پسرخاله لاله، مديرعامل شركتى بود كه من درآن كار مى كردم واقعاً بدشانسى بود كه يك كليد ساز رئيس من باشد، خانواده همسرم آن مرد را بيشتر ترجيح مى دادند حتى اين مرد سعى كرد من را اخراج كند اما بعد از سه ماه معلق ماندن با وساطت مادرزنم سركارم برگشتم. \ تومتوجه ناراحتى يا رفتار مرموزى از زنت نشده بودى؟ > اصلاً ، او هميشه آرام بودوفقط فكرش «نسرين» و من بوديم، اصلاً در مورد كارم يا مشكلاتم ويا پسرخاله اش نمى پرسيد، او يك زن نمونه بود. \ كسى تو ياخانواده ات را تهديدنكرده بود؟ > ما هيچ دشمنى نداشتيم، فقط پسرخاله همسرم از من كينه دارد اما اينكه سعى كند انتقام بگيرد بعيد است. \ از روز قتل بگو؟ > من دراداره بودم، چون كارم تأسيساتى بود به خاطر كثيفى تنها استخر كارخانه، آن را تخليه كرديم بعد تعميراتى نيز صورت دادم واستخر را پر كرديم تا بچه هاى كاركنان و همكارانم فرداى آن روزدر استخر شنا كنند با اين كار من آن روز ديرتر به خانه آمدم وديدم اين اتفاق افتاده است ، نامرد به هيچكدام رحم نكرده بود. «پژمان» كنترل خود را از دست داد وبه گريه افتاد، بازپرس شمس با او همدردى كرد وخواست هميشه در دسترس باشد واز شهر خارج نشود. سرى دوم بازجويى ها از برادران «لاله» بود، آنها توپ پرى داشتند وهمه تقصيرها را به گردن دامادشان مى انداختند، «اصغر» برادر بزرگتر لاله ديد كه ديگر برادرش نيز او را تأييد مى كند با قوت قلب بيشترى حرف زد. \ شنيديم شما با دامادتان اختلاف داشتيد؟ > اين اختلافات ربطى به قتل ندارد، متعلق به گذشته ها بود ما با هم كنار آمده ايم. \ اما هنوز مقدارى ناراحتيد؟ > اگر هم ناراحت باشيم به خاطر سرنوشت خواهرم است، او را خيلى دوست داشتيم، از او مى خواستيم با پژمان ، ازدواج نكند اما خواهرم نپذيرفت ورفت، ديگر ما كاره اى نبوديم. \ شنيده ام لاله را نيز كتك زده بوديد؟ > كم نه!! آن زمان حقش بود اما اين سؤال ها چه ربطى به ماجرا دارد، نكند فكر مى كنيد من يا برادرم دست به اين قتل زده ايم. \ نمى شود ازكنار اين مسأله به راحتى گذشت؟ > نخير، اين خبرهانيست، روز قتل اصلاً من درشهر نبودم ورفته بودم به روستا، البته از برادرم خبرى ندارم كجا بود! \ يعنى ممكن است برادرت رفته باشد خانه خواهرت؟ > من چنين چيزى را نگفتم ، من و داداشم زياد به خانه «لاله» نمى رفتيم واحوالش را از مامانم مى پرسيديم. \ در روستا كسى تو را ديده است و اگر ديده مى توانى معرفى اش كنى؟ > پسرخاله ام من را به روستا فرستاد، او مى تواند شهادت بدهد حتى خودروى كارخانه زير پاى من بود يك سفر مأموريتى بود. \ مگر تو هم دركارخانه كار مى كنى؟ > نه، اما آن روز پسر خاله ام از من خواست به روستا بروم وبراى او گوسفند بخرم، شما مى توانيد از روستايى ها بپرسيد. \ برادرت كجا بود؟ > نمى دانم. بازپرس شمس هنوز از مصطفى سؤالى نپرسيده بود كه او با ناراحتى گفت: وقتى برادر آدم اينطور حرف مى زند ديگر از غريبه چه انتظارى بايستى داشت. من همين جا بودم اما اين را بدانيد كه برادرم چون خيلى با پسرخاله ام دوست بود واز يك كاسه آب مى خوردند حتى با به دنيا آمدن خواهر زاده ام باز پشت سر خواهرم حرف مى زد. \ درلحظه قتل كجا بودى؟ > من آن روز كلاً با زن وبچه ام بودم وشما مى توانيد از آنها بپرسيد، چون قرار بود خانه بخرم وهمراه آنها براى ديد و بازديد به خانه ها مى رفتيم همين! حدود ۷۲ ساعت از مأموريت خارج از تهران بازپرس شمس گذشته بود او بارها به كارخانه زنگ زده بود تا با پسرخاله «لاله» كه مديرعامل نيز بود حرف بزند اما موفق نشده بود به خاطر همين تصميم گرفت به كارخانه برود. آن روز هوا نسبت به روزهاى گذشته گرمتر بود، بازپرس شمس با پارك كردن خودرو درمحل مخصوص كارخانه ، قدم زنان به سمت ساختمان اصلى مديريت حركت كرد، كارخانه بزرگى بود حدود هشت سوله دراطراف ديده مى شد وحتماً كاركنان زيادى داشت. صداى چند مرد كه دراستخر روبازى با يكديگر شوخى مى كردند لحظاتى سكوت محوطه را شكست، چند دقيقه اى نگذشت كه به دفتر مديرعامل رسيد او با بى حوصلگى از منشى دفتر خواست كه رئيس را خبر كند وبگويد بازپرس ويژه از تهران مى خواهد با او گفت وگويى داشته باشد. سريعتر ازچيزى كه تصورش را مى كرد دردفتر مديرعامل روبروى منصور نشست، برگه هاى صورتجلسه بازجويى را روى ميزگذاشت و رو به پسرخاله «لاله» كرد: \ شما بوديد كه لاله را دوست داشتيد؟ >بله، خيلى هم دوستش داشتم. \ پس چرا با او ازدواج نكردى؟ > نخواست ، خيلى اصرار كردم پيش فاميل كوچك شدم اما او نخواست! \ انگار خيلى كينه به دل دارى؟ > هنوز هم ناراحتم ،« پژمان» نه پول داشت ونه سواد اما سرنوشت زندگيم را تغيير داد، حيف «لاله» ! \ چرا شوهر «لاله» را اخراج كردى؟ > هنوز هم بتوانم اخراجش مى كنم اما از آبرويم مى ترسم وخاله ام سفارشش را كرده است. \ آخرين بار كى «لاله » را ديدى؟ > يكبار درخيابان باراننده ام بودم كه او را ديدم با خجالت احوالپرسى كرد و رفت ، من نيز با دنيايى از غم به كارخانه آمدم بعد شنيدم كه پژمان اين صحنه را ديده است وبا «لاله» دعواكرده است. \ روز قتل كجا بودى؟ > من اكثر مواقع درسركارم بودم، درست به خاطر ندارم اما انگار روز مرخصى ام بود يك مهمانى داشتيم كه خصوصى بود.قرار بود، چنددوست قديمى دور هم جمع شويم. \ شاهد نيز دارى ؟ > برنامه ام به هم خورد، چون دخترخاله ام كشته شد، از صبح نيز درخانه مجردى ام بودم تا آماده پذيرايى از دوستانم باشم. \ تو مى توانى قاتل باشى؟ > باور كنيد من از قتل بى خبرم. بازپرس شمس بين اما واگر هاى زيادى گرفتار شده بود، ماجرا پيچيده بود، خيلى ردپاها به دست آمده بود اما دراين قتل چند مظنون اصلى وجود داشت كه بايستى قاتل اصلى را از بين آنها بيرون مى كشيد. *** شما خوانندگان گرامى ابتدا قاتل اصلى مادر و دختربچه اش را معرفى كنيد سپس به تنها يك دليل ـ نه بيشتر ـ بازپرس كه موفق به شناسايى قاتل اصلى شد، اشاره كنيد وپاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
|
|
|
|
|