دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۳ - ۳۰ شوال ۱۴۲۵
Mon, Dec 13, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۹۹۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
قاتلان قلب هاى تنها
193440.jpg
درشماره گذشته خوانديد كه زنى چاق به نام «مارتا» پس از شكست در عشق و زندگى با مردى به نام ريموند مارتيز آشناشد.
اين دو فرد به علت مشكلاتى كه ازنظر روحى داشتند به گونه اى آشنايى شان ادامه يافت كه يكديگر را دركارهاى خلاف و سرقت يارى كردند. همين اقدام به سرقت اززنان تنها بود كه باعث آغاز جنايات شد و اينك ادامه ماجرا.


جنت فى

جنت طعمه دندان گيرى براى آنان به شمار مى رفت چون او خانه اى گران قيمت در منطقه خوبى ازشهر اجاره كرده بود و همچنين پس انداز قابل توجهى در بانك داشت. جنت با وجود مخالفت هاى خانواده و دوستانش عادت داشت با افراد مختلفى از طريق كلوپ قلب هاى تنها مكاتبه كند اما براى فرناندز كار مشكلى بود تا جنت را كه زنى مذهبى بود قانع به ديدار كند. اما پس از هفته ها فرناندز كه با نام چارلز مارتين با وى مكاتبه مى كرد توانست با جنت قرار ملاقات بگذارد. فرناندز و مارتا در ۳۰ دسامبر ۱۹۴۸ به هتلى در نزديكى محل اقامت وى رفتند و در آنجا با نام خانم وآقاى فرناندز اتاقى گرفتند.
روز بعد آنان با دسته گلى به منزل جنت رفتند. آنان تمام آن روز را با يكديگر گذراندند و به بحث هاى مذهبى پرداختند. پس از چند روز فرناندز به جنت پيشنهاد ازدواج داد و او نيز قبول كرد. فرناندز او را قانع كرده بود كه به منطقه لانگ ايلند بروند و او نيز در اوايل ۱۹۴۹ شروع به خالى كردن حسابهايش دربانكهاى آلبانى نمود او ۶۰۰۰دلار پول نقد و چك تهيه كرد. چندروز بعد هرسه با ماشين آنجا را ترك كرده و به سمت لانگ ايلند رفتند. در آنجا به آپارتمانى كه قبلاً توسط مارتا اجاره شده بود رفتند. در آن شب فرناندز قبل از همه براى خواب رفت و آن دو را با يكديگر تنها گذاشت. هيچ كس نمى داند كه بين آن دو چه پيش آمد و بعدها مارتا داستان هاى ضدونقيض و مختلفى تعريف كرد اما آنچه مشخص بود مارتا از شدت حسادت و عصبانيت در حال انفجار بود. بين مارتا و جنت مشاجره اى درگرفت وجنت به مارتا گفت هرگز اجازه نداده است با آنان زندگى كند. صداى آنها بلند شد و فرناندز به مارتا گفت جنت راساكت كند هرطورى كه مى تواند.
مارتا بعداً در اعترافاتش گفت او نفهميده كه چه كارى مرتكب شده است.فقط زمانى به خودم آمدم كه متوجه شدم فرناندز شانه هايم را دارد تكان مى دهد. جسد جنت در زير پاهاى مارتا بود و در حالى كه از سر جنت خون مى آمد مارتا با تمام وزنش روى او ايستاده بود. او با چكش به سر جنت كوبيده بود و بعد با يك روسرى وى را خفه كرده بود و پس از آن به گفته خودش به حالت بيهوشى فرو رفته بود. روز بعد آنان بشكه اى تهيه كردندو جسد را در آن انداخته و به سمت خانه خواهر فرناندز رفتند و آن را در زيرزمين آن جا قرار دادند. يازده روز بعد يعنى ۱۵ ژانويه ، ريموند فرناندز آن بشكه را از زيرزمين خانه اش به يك منزل اجاره اى برد و در آن جا مدفون كرده و با سيمان روى آن را پوشاند. هفته بعد آنان چك هاى جنت را نقد كردند و نامه اى براى خانواده جنت تايپ كرده و فرستادند. در آن نامه چنين آمده بود: «من كاملاً خوشحال هستم و از زندگى ام لذت مى برم. من هيچ وقت به اين اندازه احساس خوشبختى نكرده بود. بزودى با مارتين ازدواج مى كنم و به فلوريدا مى روم.» و سپس نامه را با عنوان جنت ال . فى امضا مى كنند. اما از آنجايى كه آنان اين كار را بسيار باعجله انجام دادند اشتباهى مرتكب شدند و آن اين بود كه جنت ماشين تايپ نداشت به اين علت خانواده او بلافاصله پليس را خبر كردند.
دلفين و كودك
بك و فرناندز به سرعت آنجا را ترك كرده وبه ميشيگان رفتند، جايى كه قربانى بعدى انتظار آنان را مى كشيد. در مدت چند هفته اى كه فرناندز با دلفين دونينگ ۴۱ساله كه صاحب يك كودك ۲ساله بود، مكاتبه مى كرد ، دلفين گمان مى كرد كه فرناندز كه خود را چارلز مارتين معرفى كرده بود يك بازرگان موفق است كه عاشق بچه ها است. بنابراين وقتى خبردار شد كه او به آنجا مى رود بسيار خوشحال شد و اصلاً اهميتى نداد كه وى خواهرش يعنى همان مارتا را نيز به همراه خود به آنجا مى برد. آنان در اواخر ۱۹۴۹ با هم ملاقات كردند. دلفين احساس خوشحالى مى كرد و درمدت يك ماه كه با هم بودند از رفتار موقرانه وى بسيار راضى بود. اما يك روز كه او به طور ناگهانى وارد حمام شد فرناندز را بدون كلاه گيس ديد و همچنين جاى زخم روى سرش نيز اوبه طور را به شدت شوكه كرد. او فرناندز را به تقلب و گول زدن وى متهم كرد. فرناندز سعى كرد با زبان او را ساكت و آرام كند ولى هيچ فايده اى نداشت. مارتا كه در اين مدت از شدت حسادت مى سوخت ولى سكوت اختيار كرده بود به اميد خواباندن دعوا به دلفين پيشنهاد داد كه چند قرص خواب آلود بخورد. اما همين كه قرص ها را به او دادند بچه دلفين شروع به گريه كرد. مارتا كه قبلاً از فرناندز و دلفين عصبانى بود ناگهان كودك را گرفت و شروع به خفه كردن وى كرد. فرناندز كه عصبانى شده بود به مارتا گفت اگر دلفين ناگهان بيدار شود و اين صحنه را ببيند به پليس از دست ما شكايت مى كند. مارتا از ريموند خواست كه كارى كند و او نيز به اتاق كنارى رفت و اسلحه قديمى كه متعلق به همسر مرده آن بيوه زن بود را برداشت و سرش را در يك پتو پيچيد و به سر دلفين شليك كرد. سپس آنها او را در پارچه اى پيچيده و به زيرزمين بردند. كودك وى از فاصله چند مترى ناظر اين ماجرا بود. فرناندز روى محل دفن جسد را با سيمان پوشاند و مارتا نيز صحنه قتل را تميز مى كرد. طى دو روز بعد آنان تصميم به فرار داشتند. بنابراين هر چه چك بود به پول نقد تبديل كرده و تمام وسايل ارزشمند دلفين را فروختند. در اين بين كودك دلفين دست از گريه كردن برنمى داشت و هيچ چيز نيز نمى خورد. فرناندز در نهايت از مارتا خواست كه از شر بچه خلاص شان كند. او به ريموند گفت نمى تواند چنين كارى كند اما پس از انجام چند قتل او ديگر آلوده شده بود. بنابراين آنان سطل بزرگى را به زيرزمين بردند و پر از آب نمودند و سر كودك را آنقدر زير آب نگه داشتند تا خفه شد. چند دقيقه بعد فرناندز در حال كندن قبر ديگرى براى كودك بود. مارتا و ريموند كه حالا مى توانستند آزادانه شهر را ترك كنند اين كار را نكردند و به جاى آن به سينما رفتند ، پس از آن به آپارتمان بازگشته و شروع به بستن چمدان هايشان كردند. در همان زمان زنگ در به صدا درآمد و وقتى فرناندز در را باز كرد دو پليس را پشت در ديد، همسايه ها پليس را خبر كرده بودند.
دستيگرى
پس از آنكه آنان در ۲۸ فوريه ۱۹۴۹ دستگير شدند حاضر نشدند وكيلى اختيار كنند و همچنين از پاسخ به هيچ سؤالى طفره نرفتند. آنان اعترافات ۷۳ صفحه اى خود را امضا كردند. اين كار در حضور رئيس پليس كنت كانتى، راجر مك ماهون انجام گرفت و آنان را مطمئن كرد كه به پليس نيويورك تحويل داده نمى شوند. آنان نمى دانستند كه در ايالت ميشيگان حكم مرگ وجود ندارد. بنابراين ترجيح دادند كه در آنجا بمانند تا به خاطر قتل «فى» به نيويورك برده شوند. به اين اميد كه به خاطر همكارى با پليس و گفتن حقيقت، فرناندز پس از شش سال از زندان آزاد خواهد شد آنان همكارى كاملى با بازپرس ها كردند.
در تمام مدت بازپرس هاى اين زوج كه ديگر تيتر اول روزنامه ها بودند به وسيله عكاسان دنبال مى شدند. در همين زمان بود كه مسخره كردن مارتا در روزنامه ها شروع شد. آنان وى را «چاق» ، «مارتاگنده» ، «موجود ۲۰۰پوندى» و «زن كثيف» و القاب غيرانسانى ديگر مى خواندند. پليس به شدت از طرف روزنامه ها تحت فشار قرار گرفته بود و در ۸مارس ۱۹۴۹ پس از تماس هاى مكرر تلفنى از طرف فرماندار نيويورك توماس دووى با ايالت ميشيگان آنان ناچار شدند كه فرناندز و مارتا را به خاطر قتل جنت فى و ديگر قتل هاى آنان به پليس نيويورك اجازه دخالت بدهند؛ دليل آن هم واضح بود چون ميشيگان صندلى الكتريكى نداشت.
دادگاه
دادگاه مارتا بك و ريموند فرناندز در تابستان داغ روز ۲۸ ژوئن ۱۹۴۹ شروع شد. يك وكيل جوان اهل منهتن به نام هربرت اى.روزنبرگ مسؤول دفاع از آنان بود. قاضى دادگاه فرديناند پكورا قاضى سرسخت ولى منصفى بود و هيچ سابقه اى مبنى بر بى عدالتى نداشت. ادوارد رابينسون دادستان بود كه از ابتداى دستگيرى آنان در ميشيگان در جريان پرونده قرار داشت. دادگاه آنان با حضور افراد زيادى از جمله دوستان جنت فى و صاحبخانه جنت فى آغاز شد ريموند فرناندز در ۱۱ جولاى به عنوان شاهد احضار شد و او نيز هرگونه نقشى را در قتل فى انكار كرد و ادعا كرد كه او مدت زمان بسيار كوتاهى قبل مارتا را از طريق كلوپ قلب هاى تنها ملاقات كرده است.
او تصديق كرد به پليس ميشيگان اعتراف كرده است اما ادعا ميكرد كه آن را فقط براى آنكه جان مارتا را حفظ كند انجام داده است و اين را با حالتى موقر با انداختن نگاهى از روى علاقه به مارتا بيان مى كرد تا سخنان او را باور كنند. اما ادوارد رابينسون دادستان دادگاه دائماً «سخنان وى را با صداى بلند قطع مى كرد و قتلهاى ديگر وى را كه پس از آشنايى آنان انجام شده بود را يادآورى مى كرد. در همين زمان مارتا از جايگاه خود فرياد زد:«آقاى فرناندز كر نيست» و فرناندز نيز كه نكته را متوجه شده بود جواب داد: «به هر كس كه حق داده شده است از من سؤال كند از جمله روزنامه نگارها. » او ادامه داد:«پليس ميشيگان گفته بود كه از سخنان من عليه من استفاده نخواهد شد. آنان به من گفتند: اگر همكارى كنم پس از شش سال مرا آزاد مى كنند. در غير اين صورت حبس ابد خواهم شد. » اما شواهد زيادى عليه او وجود داشت. اعترافات او با تمام جزئيات روى كاغذ حاضر بود. اقرارنامه آنان در دادگاه خوانده مى شد. مارتا به بازپرسان ميشيگان گفته بود: «من هنوز صداى آن را مى شنوم! خون خانم فى مى ريخت و صداى آن همينطور مى پيچيد. صداى آن در تمام خانه شنيده مى شد.» زمانى كه از فرناندز پرسيدند آيا او دلفين را كشته است او تأييد كرد. ولى كشتن خانم فى را انكار نمود. اينجا بود كه مارتا از جايگاه خود به حالت اعتراض بلند شد و گفت: او بايد صحبت كند. ولى وكيل مدافعش او را سر جاى خود نشاند. وضعيت پرونده آنان همينطور كه دادگاه پيش مى رفت بدتر و بدتر مى شد.
\مارتا در دادگاه
روز ۲۵ جولاى ۱۹۴۹ هيچ كس نمى دانست وقتى مارتا به جايگاه خوانده مى شود چه اتفاقى مى افتد و چه كار خواهد كرد. حتى فرناندز نيز هيچ تصورى از آن نداشت. مارتا لباسى خاكسترى و تابستانى پوشيده بود با گردنبندى مرواريدبه گردن كه خيلى مناسب جلسه دادگاه نبود. او براى جمعيت كثيرى كه به آنجا آمده بودند شروع به تعريف داستان زندگى خود كرد. از رنج هايى كه در كودكى كشيده و آزار و اذيت هايى كه شده است. او گفت وقتى كه تنها ۱۳ سال داشته است دوبار مورد آزار و اذيت قرار گرفته بود كه به خاطر آن باردار شده و باعث شرمسارى اش شده بود. از آن روزها خاطرات بسيار بدى را به ياد مى آورد. او مى گفت پس از آن زندگى اش پوچ شده بود و ترجيح مى داد بميرد تا اينكه با مادرش هر روز مشاجره داشته باشد. مادرش او رابه جنون كشانده بود چون از او مى خواست كه تمام دقايقى را كه هر روز مى گذراند به او توضيح دهد. او چندين بار اقدام به خودكشى كرده بود. از ازدواج اولش فقط باردارى اش براى وى مانده بود. از آن پس و با هر كس ارتباط برقرار مى كرد نتيجه اى جز شكست نداشت و وى پس از آنكه دو كودك داشت دوباره دست به خودكشى زد. او به دادگاه گفت درست پيش از دستگيرى شش بار در همان سال اقدام به خودكشى كرده بود و اين فكر هر لحظه با وى بوده است. او همانطور كه گريه مى كرد به دادگاه گفت او مى دانسته كه فرناندز قاتل است و به وى كمك مى كرده تا قربانيانش را پيدا كند. او در مورد قتل خانم فى گفت تنها چيزى كه به ياد مى آورد اين است كه فرناندز از او خواسته بود كه من را ساكت نگه دارد بعد هيچ چيز به ياد نمى آورد جز آنكه فرناندز شانه هاى وى را تكان داده تا وى از شوك خارج شود و به او گفته است كه اوه خداى من مارتا تو چه كار كردى؟! وقتى كه درباره رابطه عشقى بين مارتا و فرناندز از او سؤال شد او دفاع كرده و گفت: عشق ما واقعى است و با عشق هاى ديگر فرق دارد و هر چه به خاطر عشق براى فرناندز انجام داده غيرعادى نيست.
\ حكم دادگاه
در ۱۸ آگوست ۱۹۴۹ پس از ۴۴ روز برگزارى دادگاه پرونده براى اعلام نتيجه نهايى به هيأت منصفه واگذار شد. آنان پس از آنكه اعترافات فرناندز را دوباره مرور كردند تمام شب را بدون آنكه بخوابند روى پرونده كار كردند و ساعت ۸‎/۳۰ صبح روز بعد حكم اعلام شد در آن زمان تقريباً هيچ كس در جلسه دادگاه حضور نداشت. با تصور اينكه هيأت منصفه صبح روز بعد را هم مشغول بررسى پرونده مى باشند تمام تماشاچيان آنجا را ترك كرده بودند. هيأت منصفه كه شامل ۱۰ مرد و دو زن بودند فرناندز و بك را به خاطر ارتكاب قتل از نوع درجه اول گناهكار شناختند. هيچ كدام از آنها يعنى فرناندز و مارتا عكس العملى نشان ندادند. در روز ۲۲ آگوست مارتا بك و ريموند فرناندز در دادگاه حاضر شد و به آنان اعلام شد كه هر دو به مرگ با صندلى الكتريكى در تاريخ ۱۰ اكتبر همان سال محكوم شده اند. مارتا در زندان ليستى از افرادى كه ممكن است وى را ملاقات كنند تهيه كرد كه در آن نام همسر سابقش و برادر و سه خواهرش بودند. او حتى پسر ۴ ساله اش و دختر ۵ ساله اش كه آنان را پس از آشنايى با فرناندز در مقابل دفتر ارتش در منهتن در سال ۱۹۴۸ برده و رها كرده بود را نيز اضافه كرد.
مرگ با صندلى الكتريكى
پيش از انجام حكم آنها در مدتى كه در زندان سنيگ سنيگ بودند يعنى از ۱۹ آگوست ۱۹۴۹ تا ۸ مارس ۱۹۵۱ كه اعدام شدند وجود آنان در اين زندان عجيب ترين داستان عشقى در تاريخ اين زندان به شمار مى رود. در اين مدت فرناندز توسط روزنامه ها شايع كرد كه مارتا با يكى از نگهبانان ارتباط برقرار كرده و مارتا نيز كه از اين شايعات خسته شده بود از وكيلش درخواست كمك كرد. فرناندز دست به هر كارى مى زد تا پرونده اش براى بررسى مجدد به دادگاه برگردد تا حكم اعدام وى منتفى شود. در مدت زندان فرناندز به دور از چشم مارتا به همسر قبلى  اش نامه مى نوشت و به او و بچه هايش ابراز محبت مى كرد و همسر سابق نيز با وجود آنكه مى دانست فرناندز با زنان زيادى ارتباط داشته است هنوز او را شوهرش خطاب مى كرد . به او نامه هاى محبت آميز مى نوشت و اين مارتا بود كه تنها و شكست خورده در سلول زندان منتظر زمان اعدامش بود فقط به خاطر آنكه پس از آن همه سرخوردگى خواسته بود تنها مردى كه به او اظهار عشق كرده است را راضى از خود نگه دارد و خوشحالش كند. حدوداً ۵۲ نفر براى ديدن اعدام آن دو آمده بودند.
وقتى كه به زمان اعدام نزديك مى شدند مارتا يادداشتى براى فرناندز فرستاد و به او گفت عشق او به فرناندز هرگز نمى ميرد و فرناندز نيز گفته بود از اينكه مى بيند مارتا او را اين قدر دوست دارد خوشحال است و حالا ديگر آماده مردن است.
همانطور كه فرناندز را به سمت صندلى الكتريكى مى بردند فرياد مى زد كه عشقش به مارتا واقعى بوده و شما مردم هيچ چيز راجع به عشق نمى دانيد. دقايقى بعد مارتا را براى اعدام بردند او به زحمت روى صندلى جا شد و لبهايش در حال گفتن خداحافظ بازماند در حالى كه هيچ صدايى از آن بيرون نيامد. پيش از بردن مارتا به صندلى مرگ، او به خبرنگاران گفته بود: «داستان من داستان عشق بود. اما تنها كسى كه به خاطر عشق شكنجه شده است آن را مى فهمد. من به عنوان يك زن چاق بى احساس شناخته شدم اما من بى احساس نيستم من احمق نيستم. در تاريخ جهان چندين جنايت به خاطر عشق اتفاق افتاده است»
خون آشام ساسكس
193431.jpg
نوشته: سرآرتور كانن دويل
ترجمه: نازآفرين ميرزاخليلى

بخش دوم
شرلوك هلمز با دريافت نامه اى از رابرت فرگوسن و ديدار با وى در جريان قرارگرفت كه همسر اين مرد در يك اقدام بى سابقه اقدام به آزار فرزند كوچك خود و خوردن خون وى كرده است.
هلمز براى روشن شدن علت اين حادثه وارد عمل شد و اينك ادامه ماجرا.

فرگوسن گفت: صحنه ترسناكى بود. او يكى از دوست داشتنى ترين زنان بود، آقاى هلمز اگر تا به حال زنى با تمام روح و قلبش به مردى عشق ورزيده باشد، اين او بوده است.من بايد اين راز وحشتناك و باورنكردنى را كشف كنم. او حتى نمى توانست حرف بزند. او هيچ جوابى به سرزنش هاى من نداد تنها با حالتى وحشيانه به من خيره شد نااميدى در چشمانش موج مى زد. سپس به سرعت به اتاقش رفت و در را از داخل قفل كرد. از آن زمان او ديگر حاضر به ديدن من نيست.او خدمتكارى دارد كه از پيش از ازدواج با او بوده است،نامش دولورز است؛ درواقع او بيشتر يك دوست است تا يك خدمتكار. او غذايش را مى برد. پس كودك در معرض خطر نيست؟ پرستار بچه،خانم ميسن قسم خورده كه شب و روز دركنار كودك باشد.من كاملاً به او اطمينان دارم. من بيشتر ناراحت جك بيچاره هستم،همانطور كه براى شما در يادداشتم نوشتم او تا به حال دوبار مورد حمله همسرم قرار گرفته است. اما هرگز زخمى نشده است؟ نه، او وحشيانه او را با چوب زد. اين براى يك پسربچه بيچاره كه قادر به راه رفتن نيست بسيار وحشتناك است. چهره نزار فرگوسن وقتى كه درباره پسرش صحبت مى كرد آرام شد. شما ممكن است فكر كنيد وضعيت آن جوان دوست داشتنى قلب هر كسى را نرم مى كند. يك سقوط در كودكى و پيچ خوردگى ستون فقرات، آقاى هلمز، اما دوست داشتنى ترين و مهربان ترين قلب ها در آن. هلمز نامه روز قبل را برداشت و مشغول خواندن آن شد. در خانه شما چه كسان ديگرى هستند، آقاى فرگوسن؟ دو خدمتكار كه مدت زيادى نيست كه با ما هستند. يك كارگر طويله به نام مايكل كه در خانه ما مى خوابد. همسرم، خودم، پسرم جك،كودك، دولورز و خانم ميسن. همين. من اينطور برداشت مى كنم كه شما در زمان ازدواج همسرتان را به خوبى نمى شناختيد؟ من فقط چند هفته بود كه با وى آشنا شده بودم. چه مدت اين خدمتكار، دولورز با او بوده است؟ چند سالى. پس شخصيت همسر شما را دولورز بهتر مى شناسد تا شما. بله، شما درست مى گوييد. هلمز چيزى يادداشت كرد. او گفت: من حدس مى زنم كه احتمالاً وجود من در لبرلى بيشتر مفيد خواهد بود تا اينجا. اين پرونده مناسبى براى تحقيقات شخصى است. اگر خانم در اتاقشان هستند حضور ما نمى تواند باعث ناراحتى يا مزاحمتى براى ايشان شود. البته، ما مى توانيم در مسافرخانه بمانيم. فرگوسن ظاهرى آرا م به خود گرفت. اين چيزى است كه اميد داشتم، آقاى هلمز، يك قطار درجه يك ساعت ۲ به طرف ويكتوريا حركت مى كند، اگر بتوانيد بياييد. البته كه مى توانيم بياييم. من مى توانم انرژى هاى تقسيم نشده ام را به شما بدهم. اما يكى دو نكته هستند كه مى خواهم قبل از شروع از آنان كاملاً مطمئن شوم. اين خانم غمگين، تا آنجايى كه فهميدم، به هر دو بچه مى خواسته صدمه بزند، هم كودك خود و پسر كوچك شما؟ همين طور است. اما اين شكل هاى متفاوتى دارد، اين طور نيست؟ او پسر شما را زده است. يك بار با چوب و بار ديگر بسيار وحشيانه با دست. آيا او هرگز توضيحى راجع به اين عمل به شما داده است؟ هيچ چيز جز آنكه از او متنفر است. بارها و بارها اين را گفته است. خب اين چيزى ناشناخته و عجيب بين مادرخوانده ها نيست. يك نوع حسادت به خصوص.آيا خانم طبيعتاً حسود است؟ بله، او خيلى حسود است. با تمام قدرتى كه عشق مى ورزد حسادت مى كند.
اما پسر؛ او پانزده ساله است مى فهمم، و احتمالاً از نظر ذهنى بسيار فهميده و پيشرفته است، چون از نظر جسمى بسيار محدوديت دارد. آيا او هيچ توضيحى درباره اين حمله ها داده است؟ نه، او گفت كه هيچ دليلى وجود نداشته است. آيا آنان قبلاً با هم خوب بودند؟ نه، هرگز علاقه اى بين آنان نبوده است. آيا هنوز هم مى گوييد كه او خيلى بامحبت است؟ هرگز در دنيا پسرى فداكارتر از او نمى توان يافت. زندگى من به زندگى او بسته است. او شيفته كارها و گفتار من است. يك بار ديگر هولمز يادداشت كرد. براى چند دقيقه او به فكر فرو رفت. شكى نيست كه شما و پسرتان قبل از ازدواج دوم دوستان خيلى خوبى بوديد. شما خيلى به هم نزديك بوديد، اين طور نيست؟ كاملاً اين طور است. و پسر، داشتن طبيعت بامحبت، فداكار، بدون شك به خاطرات مادرش بر مى گردد؟ بله. او مطمئناً پسر بسيار جالبى است. نكته ديگرى راجع به اين حمله ها وجود دارد. آيا هر دو حمله به پسر شما و كودك در يك دوره زمانى بود؟ در اولين مورد همين طور است. اين طور به نظر مى رسيد كه وى دستخوش هيجانات شديدى شد كه خشم خود را به هر دوى آنان وارد كرد. در مورد دوم اين فقط جك بود كه صدمه ديد. خانم ميسن هيچ شكايتى در مورد كودك نكرده است. اين كاملاً موضوعى پيچيده است. من متوجه منظورتان نمى شوم، آقاى هولمز. احتمالاً. بعضى اشخاص تئوريهاى موقتى طرح مى كنند و منتظر زمان مى مانند يا اطلاعات بيشتر، تا بتوانند اين تئوريها را ثابت كنند. به هرحال، من تنها در حال حاضر مى گويم كه مشكل شما از نظر من غير قابل حل نيست و اين كه شما، ما را ساعت ۲ در ويكتوريا ببينيد. بعداز ظهرى خسته كننده و مه آلود يكى از روزهاى نوامبر بود. پس از آنكه وسايل خود را به محل نگهدارى امانات سپرديم، راهى رسيدن به منزل مورد نظر شديم. پس از عبور از جاده هاى پرپيچ و خم به خانه قديمى و دورافتاده اى كه محل سكونت فرگوسن بود، رسيديم. خانه اى بسيار بزرگ و قديمى بود. دو بخش جناحى ساختمان كه بعدها به آن اضافه شده بودند، بسيار جديدتر از بخش اصلى و مركزى آن بود. ساختمان مركزى و اصلى دودكش هاى بسيار بلند زمان تئودورى انگلستان را بر خود داشت و سفال هايى كه براى پوشش سقف به كار رفته بود، همه پوشيده از خزه شده بودند. پله ورودى ساختمان در اثر گذشت زمان حالتى فرسوده به خود گرفته بود. سقف داخلى ساختمان از الوارهاى بزرگ و سنگين بلوط ساخته شده بود و وزن و زمان باعث خميده و آويزان شدن آنها به طرف پايين شده بود. بوى كهنگى و فساد از تمام بنا به مشام مى رسيد. فرگوسن ما را به اتاقى بزرگ در مركز ساختمان هدايت كرد. در اين اتاق شومينه اى كه برچسبى فلزى تاريخ ۱۶۷۰ را روى آن نشان مى داد، با شدت و حدت آتشى گرم و شعله ور در خود جاى داده بود. آن اتاق همچنان كه من خيره به اطراف نگاه مى كردم، تركيبى از تاريخ و مكان بود. ديوارهاى اتاق متعلق به قرن هفدهم بود. به هرحال آنها را در قسمت پايين با رنگ آميزى مدرن نقاشى كرده بودند. در قسمت بالاى ديوار كلكسيونى گران قيمت از اسلحه آويزان شده بود.كه بدون شك به وسيله خانم پرويى طبقه بالا خريدارى شده بود. هولمز با كنجكاوى خاص خود به سرعت از جايش بلند شد و شروع به بررسى آنها نمود. او با نگاهى بسيار متفكر برگشت. «سلام!» او دوباره با صداى بلند گفت: «سلام!» يك سگ پشمالو در سبدى در گوشه اتاق دراز كشيده بود. او به آرامى به سمت اربابش رفت، آن سگ به سختى راه مى رفت. پاهاى عقبى اش غير عادى حركت مى كردند و دمش روى زمين كشيده مى شد. او شروع به ليسيدن دست فرگوسن نمود.
- اين چيه، آقاى هلمز؟
- سگ. چه مشكلى دارد؟
- اين چيزى است كه دامپزشكان هم نمى دانند. يك نوع از فلج است. دكتر فكر مى كند كه مننژيت ستون فقرات است. اما گذراست و او به زودى خوب مى شود، اين طور نيست كارلو؟ لرزشى از رضايت در دم آويزان او ديده شد. چشمان غم زده سگ به تك تك ما خيره شد. او مى دانست كه ما درباره وضعيت او بحث مى كنيم.
- آيا يكباره  اتفاق افتاد؟
- در يك شب.
- چند وقت پيش؟
- حدود چهار ماه پيش.
- چقدر جالب توجه.
- چه چيزى خاص در آن است، آقاى هلمز؟
- تصديقى بر آنچه من قبلاً فكر كرده بودم.
- براى خاطر خدا، شما چه فكرى داريد، آقاى هلمز؟ اين ممكن است يك معماى فكرى محض باشد، اما براى من مرگ و زندگى است! همسر من كه ممكن است قتلى مرتكب شود، كودكم در معرض خطر است! با من بازى نكنيد، آقاى هلمز. اين واقعاً مسأله اى جدى است. آن بازيكن درخشان سابق راگبى از سرتاپاى لرزيد. هلمز دستش را روى شانه وى گذاشت و گفت: «من مى ترسم كه دراين ماجرا چيزى وجود داشته باشد كه شما را آزار دهد، آقاى فرگوسن، هر چيزى كه ممكن است راه حل اين مشكل باشد.»
- من از هيچ چيزى كه بتوانم مضايقه نخواهم كرد. در اين لحظه من نمى توانم چيزى بيشتر بگويم، اما قبل از اينكه من اين خانه را ترك كنم اميدوارم كه به نتيجه اى روشن رسيده باشم.
- بخاطر خدا! آقايان عذرخواهى مرا بپذيريد من به طبقه بالا پيش همسرم مى روم تا ببينم تغييرى حاصل شده است يا خير؟ او چند دقيقه اى رفت، در اين حين هلمز دوباره با كنجكاوى شروع به بررسى ديوار كرد. وقتى كه ميزبان ما برگشت از چهره اش كاملاً پيدا بود كه هيچ پيشرفتى حاصل نشده است. همراه او يك دختر قدبلند، باريك و سياه پوست پايين آمد. فرگوسن گفت: چاى حاضر است، دوسورز. مى بينى كه خانمت هرچيزى را كه بخواهد در اختيار دارد. دختر با صدايى نگران گفت: او خيلى بيمار است و در چشمان ارباب خود با خشم نگريست. او به غذا ميل ندارد. او مريض است. او به دكتر احتياج دارد. من از اينكه بدون پزشك پيشش تنها بمانم مى ترسم. فرگوسن با نگاهى پرسشگر به من نگاه كرد.
- من خيلى خوشحال مى شوم اگر بتوانم كارى انجام دهم. ممكن است دكتر واتسون را به ديدن خانم ببرى؟
- من شما را همراهى مى كنم. او به دكتر نياز دارد.
- پس من همين الآن با شما مى آيم.
من به دنبال دخترك به راه افتادم. دختر به طور مشهودى از شدت ناراحتى مى لرزيد. ما به طبقه بالا رفتيم. در انتهاى راهروى طبقه بالا درى بزرگ با دستگيره آهنى بود. من باديدن آن يكه خوردم اينطور به نظر مى رسيد كه اگر آقاى فرگوسن بخواهد به زور به ديدن همسرش برود برايش كار آسانى نخواهد بود. دختر كليدى از جيبش در آورد و در داخل را قفل كرد. در سنگين با صدايى باز شد و من به دنبال او داخل اتاق شدم و در را پشت سرش بستم.
روى تخت زنى دراز كشيده بود كه كاملاً مشخص بود كه در تب مى سوخت. او نيمه هوشيار بود، اما وقتى من وارد شدم او با وحشت كمى از تخت بلند شد و با چشمان زيبايش با وحشت به من نگاه كرد. با ديدن يك غريبه او آرام شد و سرش را روى بالش قرار داد. بالاى سرش ايستادم و شروع به معاينه اش كردم. در تمام مدتى كه نبض و دماى بدنش را اندازه مى گرفتم او بى حركت مانده بود. هر دو بالا بودند و حالا تصور من اين بود كه وضعيت او بيشتر روانى و ذهنى است تا جسمى. دختر گفت: «او درست مثل يكى دو روز پيش دراز كشيده است. من فكر كردم كه او مرده است.» زن صورت زيبا و خشمگين خود را به سمت من برگرداند و پرسيد:
- همسر من كجاست؟
- او طبقه پايين در انتظار ديدار شما است.
- من نمى خواهم او را ببينم. من او را نمى خواهم ببينم. سپس به نظر رسيد كه هذيان مى گويد.
- يك شيطان! يك شيطان! آه، من بايد با اين اهريمن چه كار كنم؟
- من مى توانم كمكى به شما بكنم؟
- نه. هيچ كس نمى تواند به من كمك كند. همه چيز تمام شده است. همه چيز نابود شده است. آن زن احتمالاً شكست بزرگى در زندگى اش داشته است. من نمى توانستم باب فرگوسن صادق و درستكار را در قالب يك شيطان ببينم. گفتم: مادام، همسر شما واقعاً عاشق شماست. او جداً از اين مسأله ناراحت است. او دوباره چشمان جذابش را به طرف من برگرداند.
- او عاشق من است. بله. اما آيا من نيز عاشق او نيستم؟ آيا آنقدر عاشق او نيستم كه ترجيح مى دهم خودم را قربانى كنم تا قلب عزيزترين كس در زندگى ام را بشكنم؟ اين عشق من است. و او هنوز مى تواند درباره من فكر كند و درباره من صحبت كند.
- او پر از اندوه است، اما نمى داند چه شده است.
- نه او نمى تواند بفهمد. اما او بايد اعتماد مى كرد.
- نمى خواهى او را ببينى؟
- نه، نه، من هرگز نمى توانم آن حرف هاى وحشتناكى را كه در مقابل من گفت فراموش كنم. او را نمى خواهم ببينم. حالا برويد. شما هيچ كارى براى من نمى توانيد انجام دهيد. تنها يك چيز به او بگوييد. من كودكم را مى خواهم. من حق دارم كه بچه ام را داشته باشم. اين تنها پيغامى است كه مى توانم براى او بفرستم. او صورتش را به طرف ديوار برگرداند و ديگر چيزى نگفت. به اتاق طبقه پايين برگشتم جايى كه فرگوسن و هلمز هنوز كنار آتش نشسته بودند. فرگوسن با ناراحتى به شرح گفت وگوى ما گوش مى كرد.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |