ادوارد و. سعيد
ترجمه: مسعود خيرخواه
اشاره:
آيا آمريكا دشمن جهان است، يا ديگر كشورها كه همسو با سياست هاى او نيستند، با آمريكا دشمن اند.
بى شك، پاسخ به اين سؤال كلى، دشوار و درازدامن است؛ اما در «مواجهه» با سياست هاى خارجى آمريكا، دست كم يك نكته براى دولتهاى «غيرهمسو» يا به تعبير دستگاه سياست خارجى آمريكا، «سركش» با وى، روشن است: آمريكا ناقض پيمان ها و معاهده هاى بين المللى است، اگر و فقط اگر منافعش به خطر بيفتد.
«ادوارد سعيد» كه لااقل به واسطه كتاب مشهورش، شرق شناسى، براى محافل فكرى جهان شناخته شده است، در «واينك روز بازپسين» ، خبر از وقوع «فاجعه اى مصيبت بار» مى دهد: سلطه و سيطره آمريكا بر كشورهاى «ناهمسو» با وى، و نبود اتحاد در ميان دولت هاى خاورميانه.
با اين خطاب، اگر به تحولات جهانى پس از نگاشتن اين مقاله (ژانويه ۱۹۹۷) ازجمله واقعه ۱۱سپتامبر، جنگ آمريكا با افغانستان و عراق و... نگاه بيندازيم، نشان از دورانديشى (آخرالزمانى) سعيد درتوجه دادن به مناسبات آينده جهانى و «مواجهه» دولتها با تعهدات بين المللى شان دارد. گويى سعيد وضع امروز عراق را درمواجهه با آمريكا هشدار داده است و آيا اين نمى تواند هشدارى براى كل خاورميانه باشد؟
دغدغه سعيد در مواجهه «انسان هاى بى پناه» با جبر دولتهايشان نهفته است.
پس درباره نوشته او نيز مى توان گفت: مواجهه(Confrontation)يعنى همان نقد اصيل و حقيقى. مواجهه، عالى ترين و درواقع، تنها روش شناختن يك متفكر است. درمواجهه است كه با مسؤوليت تدقيق و تأمل در تفكر او را برعهده مى گيريم و نيروى مؤثر و نه ضعف هاى او را پى جويى مى كنيم. براى چه؟ براى اينكه از طريق مواجهه است كه خواهيم توانست، آزادى لازم براى فكركردن را به دست آوريم.
پس زمان «مواجهه» است: با خود و جهان؛ تا با «نقادى و حقيقت گويى به قدرت» پيش برويم، به سوى صلح. مقاله حاضر، به مناسبت همايش بين المللى بزرگداشت ادوارد سعيد، ۲۲ و ۲۳ آذر در دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران، ارائه مى شود.
به ياد دار! همبستگى با فلسطين را درهمه جاى جهان. به ياددار... و به خاطر بسپار كه، مردم بسيارى، براى آنان، از جان مايه گذاشته، مشكلات و مصائب فراوانى را تحمل كرده اند.
چرا؟ چون دليل عادلانه اى، آرمان شرافتمندانه اى و تقاضاى برحقى، براى برابرى و حقوق بشردارند.**
«ادوارد و.سعيد
گمان مى كنم، دچار اشتباه فاحشى شده ايم اگر، آنچه را كه هم اكنون ميان ايالات متحده آمريكا و عراق درجريان است، صرفاً نشانه اى از رويارويى اراده و اقتدار عربى با امپرياليسم آمريكا بدانيم. البته، اين رويارويى، بى شك نقش مهمى درماجراى ميان آمريكا و عراق بازى مى كند؛ اما، نمى توان آن را كل ماجرا دانست.
ازجمله برداشت هاى نادرست دراين باره آن است كه، صدام حسين با زيركى سعى دارد تا ميان آمريكا و هم پيمانانش شكاف ايجادكند (كه البته، تاكنون، به دلايل مختلف عملى، ازرسيدن به اين هدف بازمانده است). اما، واقعيت دراين است كه، او [رئيس جمهورعراق]، در پى بهره بردارى از ناشى گرى و شكست هاى شگفت آور سياست خارجى آمريكا است. به عقيده برخى، شايد، حتى، خود صدام را هم نتوان تحميق كرد و به پذيرفتن اين باور واداشت كه، وى قربانى بى گناه ستم هاى آمريكا است.
بيشتر آنچه كه هم اكنون، برسرمردم نگونبخت او (صدام) مى آيد و بخش مهمى از رنج هاى دهشتناك و درعين حال غيرقابل قبول آنها، ريشه در بدبينى قساوت بار خود او دارد- خاستگاه اين همه رنج و فلاكت (مردم عراق)، بيش از هرچيز، به تهاجم ويرانگر و بى منطق او به كويت و آزار و اذيت كردها وابسته است؛ و نيز در، خودخواهى ستمكارانه و خودبينى جاه طلبانه او در بزرگ پندارى خود و رژيمش، كه به عقيده من، تاكنون، بهايى كاملاً نامتناسب و بسيارگزافى بخاطر آنها پرداخته شده است.
باتوجه به بى توجهى عميق و غيرقابل توجيه او (صدام حسين) نسبت به امنيت و اقتدار ملى عراق كه، درمورد«ايران»و «كويت »به روشنى قابل مشاهده است، وى ديگر به هيچوجه نمى تواند از تلاش براى حفظ امنيت و اقتدارملى سخن بگويد. درهمين حال، كينه توزى و انتقام جويى آمريكا، اوضاع را با اعمال يك سلسله تحريم ها بيش از پيش بحرانى كرده است و آنچنانكه« سندى برگر »(۲)، مشاور امنيت ملى آمريكا، عنوان كرده، وضعيت موجود درعراق ازلحاظ شدت و وخامت، درتمام طول تاريخ جهان بى سابقه است. چنين برآورد مى شود كه ۵۶۷هزار غيرنظامى عراقى، ازهنگام جنگ خليج (فارس) تاكنون جان باخته اند كه، بيشتر اين مرگ و ميرها ناشى از بيمارى، سوءتغذيه و وضعيت اسفبار مراقبت هاى درمانى و پزشكى است.
كشاورزى و صنعت درعراق به طور كامل متوقف شده است.
البته، اوضاع موجود درعراق بسيار دور از عقل و منطق است كه، به اين خاطر بايستى عمدتاً ويژگى هاى دور از انسانيت و نوع دوستى گستاخانه سياستگذاران آمريكايى را مقصردانست.
اما درعين حال، نبايد فراموش كرد كه صدام خود از روى عمد (و با آگاهى) به اين وضعيت غيرانسانى دامن مى زند تا تقابل و مخالفت ميان ايالات متحده و دنياى عرب را به تصوير بكشد. وى، پس از آنكه به بحرانى با ايالات متحده (ويا با سازمان ملل متحد تحت نفوذ ايالات متحده) دامن زد، ابتدا ناعاقلانه بودن تحريم ها را به تصوير كشيد. اما، با ادامه اين وضعيت، موضوع تغييرماهيت داده، به سركشى وى تبديل شده و اثرات زيانبار تحريم ها به حاشيه رانده شده است.
با اين وجود، هنوز علل اصلى بحران آمريكا و اعراب (به قوت خود) باقى است، و به دست دادن تحليل دقيقى از اين بحران، بسيار لازم است.
ايالات متحده همواره با هر نماد يا نشانه اى از ملى گرايى عربى يا استقلال مخالفت كرده است كه بخشى از اين مخالفت ريشه در دلايل توسعه طلبانه (امپرياليستى) خود اين كشور دارد و بخشى ديگر، از جمله ملزوماتى است كه حمايت بى چون و چراى آن (آمريكا) از اسرائيل مى طلبد. از هنگام جنگ ۱۹۷۳ و با وجود تحريم نفتى كوتاه مدتى كه اعراب بدان دست زدند، سياست اعراب و از جمله روند صلح، همواره بر آن بوده است تا با درخواست كمك از ايالات متحده با رفتار» خوب «و با نشان دادن ميل و رغبت به صلح با اسرائيل، از خصومت با آمريكا بكاهند. با اين حال، پيروى بى چون و چرا از خواسته هاى آمريكانيز ممكن است، چيزى جز كلمات تحسين آميز مقطعى آمريكاييها براى رهبرانى كه به ظاهر» ميانه رو «هستند، به همراه نداشته باشد: سياست اعراب، هيچگاه (توأم با) پشتوانه اى از هماهنگى، فشار جمعى و توافق كامل در مورد اهداف نبوده است. در عوض، هر يك از رهبران (عرب) همواره در پى سازشهاى جداگانه با آمريكا و اسرائيل بوده اند؛ سازش ها و توافق هايى كه حاصلى جز تقاضاهاى فزاينده آمريكا و طفره روى هاى مداوم اين كشور از وارد آوردن فشار جدى بر اسرائيل نداشته است. هرچه سياست اسرائيل تندروتر و تندخوتر مى شود، حمايت ايالات متحده نيز از آن بيشتر مى شود و در همين حال، احترام اسرائيل نسبت به خيل عظيم مردم عرب كاهش مى يابد، مردمى كه آينده و رفاهشان در گرو اميدهايى واهى، همچون پيمان نامه هاى» اسلو۳ «نابود شده است.
علاوه بر اين، شكافى ژرف، فرهنگ و تمدن اعراب را از ايالات متحده جدا مى كند كه البته در غياب هرگونه اطلاعات يكدست و همه جانبه از اعراب و نيز سياست فرهنگى آنها، مفهوم عرب بودن، سنن و رسوم اعراب و فرهنگها و هويتهاى آنان در نزد سياستمداران آمريكايى، صرفاً غيرقابل قبول و پذيرش است. در نظر آنها، اعراب از انسانيت فاصله گرفته اند. به پندار آنان، اعراب، تروريستهاى خشن بين المللى اند كه همواره سوداى قتل و جنايت و بمب گذارى در سر دارند و تنها عربهايى كه ارزش معامله (و مراوده) با آمريكا را دارند، رهبران مطيع، بازرگانان و نظاميانى هستند كه خريدهاى نظامى آنها (مقامات بلندپايه در جهان) به ثبات اوضاع اقتصادى آمريكا كمك مى كند و صرف نظر از اين، ديگر هيچ اهميتى بر اعراب مترتب نيست.
براى مثال، مى توان به رنج و مشقت اسفبار مردم عراق و هويت و وجودشان اشاره كرد كه به سادگى، در شرايط كنونى از كنارشان رخت بربسته است. در واقع، از هنگام جنگ جهانى دوم تاكنون، همواره نوعى ترس ناسالم و آزاردهنده ، جزيى از سياست خارجى آمريكا بوده است. از اين گذشته، در آمريكا هر نكته مثبتى درباره اعراب، به منزله تهديدى براى اسرائيل تلقى مى شود. در همين زمينه، يهوديان آمريكايى طرفدار اسرائيل، شرق شناسان سنتى و نيز نظاميان، نقش ويران كننده اى را ايفا كرده اند. رسوايى هاى (=خفتهاى) اخلاقى بسيار نادرى بر دولت هاى عربى تحميل شده است. به عنوان مثال، چندين سال است كه تركيه عليه كردها مبارزه مى كند ولى درباره آن كلمه اى در آمريكا به گوش نمى رسد؛ سى سال است كه اسرائيل به طور غيرقانونى سرزمين هاى اعراب را تصرف كرده ، از روى عمد و با آگاهى عهدنامه هاى ژنو را نقض مى كند، دست به تهاجم و حملات تروريستى عليه اعراب مى زند و با همه اينها، ايالات متحده آمريكا هر قطعنامه اى عليه آن را در سازمان ملل متحد« وتو »مى كند. سوريه، سودان، ليبى و عراق به عنوان دولتهاى« سركش» طبقه بندى شده اند و تحريم هاى وضع شده عليه آنها در سياست خارجى آمريكا، سخت ترين تحريم هايى است كه در طول سياست خارجى ايالات متحده عليه كشورى برقرار شده است. با اين همه، آمريكا در دستور كار خارجى خود (كه پيامدهايى همچون گردهمايى اقتصادى اسفبار و سرگردان« دوحه»را به همراه داشته) به خصومت با دستور كار كلى سياست خارجى اعراب ادامه مى دهد و بر آن پافشارى مى كند. در مورد عراق بايد اضافه كرد كه چند عامل نه چندان مهم، سبب افزايش فشار آمريكا بر اين كشور شده استبزرگداشت