چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۳ - ۲ ذيقعده ۱۴۲۵
Wed, Dec 15, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۳۰۰۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
به مناسبت سالروز درگذشت مولانا
بررسى نظريه «تعالى»
در انديشه مولوى وكارل ياسپرس
بخش نخست
193671.jpg
مسعود سعادتمند
شرح حال
«كارل ياسپرس» كه تاريخ فلسفه او را يكى از طراحان ساختمان اگزيستانسياليسم معاصر مى داند(۱) در فوريه ۱۸۸۳ در ايالت اولدنبورگ آلمان ديده به جهان گشود و زندگى علمى او با ورود به رشته حقوق آغاز گرديد ولى به پزشكى و سپس فلسفه انجاميد كه اين تحول زندگى علمى در شكل گيرى تفكر او نقش بسزايى داشته است.
علاوه بر اين در تكوين تفكر ياسپرس، انديشه هاى فلسفى كانت، هوسرل، ماكس وبر و همچنين انديشه هاى عرفانى - مذهبى كى ير كگارد، اسپينوزا، لوتر، بوهمه و پلوتينوس تأثير عميقى داشته اند.
در حقيقت ياسپرس تصوير فيلسوفى است كه بنا بر موقعيت تاريخى آغاز قرن بيستم نسبت به انسان و آزادى و توانمندى او و همچنين خطراتى كه او را تهديد مى كند نگرش خاصى دارد و به اعتماد بيش از حد عصر كنونى بر علم مشكوك است و بر روشهاى غير عقلانى تأكيد مى ورزد.
جلال الدين محمد مولوى نيز كه در سال هاى۶۰۴-۶۷۲ هجرى مصادف با ۱۲۰۷- ۱۲۷۵ميلادى مى زيسته است، متأله عارف مسلكى است كه در پرتو تجربه كاملاً شخصى درباره موضوعات گوناگون فلسفى و كلامى و عرفانى از نو مى انديشيد و در قالب داستان(۲) و از طريق محاورات ديالكتيكى شخصيت هاى داستانيش، به دور از هر گونه طبقه بندى مرسوم موضوعات، به شرح مطالب غامض متافيزيكى پرداخته است. بدين ترتيب او هرگز يك سيستم فلسفى - كلامى محض يا يك دستگاه عرفان نظرى صرف بنا ننمود و مثنوى، اگر چه منشور بلورينى است كه پرتو انديشه هاى اسلامى تا قرن هفتم را به خوبى منعكس مى نمايد، در عين حال بدون ورود به مباحث بغرنج عرفان نظرى، دستورالعمل دقيقى براى عرفان عملى در اختيار پويندگان مى گذارد.
تعالى
آن تعال او تعالى ها دهد
مستى و جفت و نهالى ها دهد
قرب نى بالا نه پستى رفتن است
قرب حق از حبس هستى رستن است(۳)
انديشه تعالى كه در نزد ياسپرس داراى منشأ فلسفى و حاصل تفكر درونى خود اوست، براى مولوى به شدت از اصول عقايد اسلامى متأثر است و شايد بتوان گفت تفكر مولانا، در زمينه تعالى همان انديشه اسلامى است، با پردازشى صوفيانه و با برداشتى ويژه؛ اعتقاد راسخ مولانا بر اين است كه جاده پرپيچ و خم طريقت تنها اگر به نور شريعت منور گردد از راههاى گمراه كننده بازشناخته خواهد شد و آفات و موانع مسير صعب العبور تعالى تنها به دست قدرتمند طاعات و عبادات برچيده خواهند گشت.
موضوع حركت تعالى بخش در ديدگاه ياسپرس، تنها انسان است و امكان(Possibility) صعود، منحصر به آدمى مى باشد ولى مولانا گر چه اصالتاً تعالى را به انسان منسوب مى دارد، حركت تعالى بخش را يك حركت عمومى مى داند و عروج را به همه ذرات عالم تعميم مى دهد.
مولوى حيات را حركت بى وقفه به سوى تعالى مى داند. استكمال تمامى آفرينش از فروترين مظاهر تا برترين تجلى و سير تكاملى فرد.(۴)
ماهيت انسان كه موضوع حركت تعالى است ماهيت بالقوه اى است كه استعداد پيمودن مراتب كمال را دارد و در ضمن حركت تعالى، حقيقت وجود او محقق مى گردد و از مرحله نفس بهيميه تا درجه نفس مطمئنه بالا مى آيد.
دير يابد تا كه سر آدمى
آشكارا گردد از بيش و كمى
(۲۲۸۰‎/۱)
هر كه نقص خويش را ديد و شناخت
اندر استكمال خود وابسته تاخت
(۳۲۷۹‎/۱)
ياسپرس نيز معتقد است كه وجود انسان يك وجود امكانى و نامتعين و تمام ناشده است كه در سير تعالى محقق مى گردد و ماهيت او به دست خودش تعيين مى شود:(۵)
در اين صيرورت تعالى است كه آدمى پلكان نردبان روحانى را از فروترين درجه هستى كه جمادى است، آغاز مى كند و با مرگ از سطح فروتر به مرتبه برتر زنده مى شود و به نباتى و حيوان و آدمى و ملك و بالاخره «آنچه اندر وهم نايد» مى رسد.(۶) و «مقامات تبتل تا فنا» را كه عالى ترين مرتبه تعالى است «پله پله تا ملاقات خدا» مى پيمايد.
از نظر ياسپرس نيز انسان در صيرورت تعالى از چهار سطح وجودى Existenz; spirit/geist; Bewust sein blerhupt (consiouness at; large); Dasein مى گذرد.
منظور از Dasein، پايين ترين سطح وجود ماست. همان وجود تجربى وابسته به زمان و مكان، همان وجود جزيى و عينى ماست كه در دسترس شناخت(هر چند ناكامل) علمى قرار مى گيرد. وجود بالفعل و حاضر ماست كه فايده ارزش هاى اخلاقى و دينى و گرايش هاى متعالى است. البته جسم تنها نيست، بلكه مجموعه جسم و ذهن است كه به طور تجربى و جزيى در جهان تحقق خارجى دارد و هدف آن تأمين رفاه زندگى است.
( (consiouness at large= Bewust sein blerhuptيا آگاهى كلى، سطحى از وجود ماست كه قلمرو علوم معارف عقلانى است و آدمى در اين سطح به موشكافى و تعمق در موضوعات جهان مى پردازد. رشته هاى گوناگون علوم از اين سطح منشأ مى گيرند، همان هوش به معناى مشهور يا همان آگاهى دكارتى و ساختار شناسى ماست كه بر مجموع اطلاعات و دانش هايمان مشتمل مى باشد و هدف آن تطبيق قضايا و فرضيه ها با متعلق هاى خارجى است. پل ضرورى است كه بايد از آن گذشت نه اينكه در آن متوقف گشت.
(Spirit =) Geist يا روان، سطحى از وجود است كه آن را مى توان معادل ذهن جامع هگلى دانست(۷) و مشتمل است بر كل تجربيات زندگى و فرهنگ بشرى و خالق ايده هاى جامعى است كه حاصل اتحاد يافته هاى مختلف و امور گوناگون مى باشند. اين سطح از وجود خاستگاه انديشه هاى متافيزيكى و معرفت هاى زيباشناسى است.
Existenz، «واقعيت با ارزش و معتبرى كه در انسان است Existenz ناميده مى شود» (۸) اگزيستانس خود واقعى فرد و سطح برين وجود انسان است كه غيرعينى و يكتا و منحصر به فرد است. اصل و حقيقت آدمى است كه «هر گونه تلاشى براى تعريف و مفهوم كردن آن به از دست رفتن معناى واقعى آن مى انجامد. چون Existenz مفهوم نيست بلكه نشانى است كه به وراى همه عين ها اشاره دارد» . و لهذا تنها به وسيله روشنگرى(نوعى تفكر غيرقابل انتقال) تنها بر خود انسان و توسط خودش آشكار مى گردد. يعنى حقيقتاً آدمى در وراى تعينات تجربى و آگاهى كلى و روان، چيز ديگرى را در خود احساس مى كند و بدان اطمينان دارد كه همان Existenz است.
به نظر ياسپرس، انتقال در مراتب و سطوح وجودى به صورت يك رشد تدريجى است ولى براى رسيدن به سطح Existenz محتاج جهش هستيم. جهش فرارونده كه در هيچ شرح و بيانى و در هيچ تعميمى قرار نمى گيرد. «اين جهش مرا وادار مى سازد تا هر چه بيشتر به جايى بروم كه انديشه در آنجا منقطع مى گردد. به سوى Transcendence» .(۹)
مهمترين ويژگى انسان بلكه شرط لازم اين جهش فرارونده(ursprang) در فلسفه ياسپرس همان آزادى(freedom) است، كه هديه ملكوت و مايه تحقق حقيقت من است:
«آزادى، دالان انتقالى است كه آدمى را به سطح Existenz و از آنجا به سپهر تعالى مى رساند» .(۱۰)
به نظر ياسپرس خود «آزادى» ما را به وجود متعال، رهنمون است، از جهت اينكه موجودى آزاد و مختارم به خودى خود وجود ندارم. صرفاً به دليل قصد و اراده اى كه مرا به وجود آورده است يقين مى يابم كه خدا هست. زيرا هر گاه متوجه نيازهايم مى شوم به آزادى ام واقف مى گردم. متوجه مى شوم كه خودم را نيافريده ام و چون امور خارج از اختيارم را تجربه مى كنم مى فهمم كه به خودى خود مختار گشته ام و به عينه در مى يابم كه استقلال مطلق براى من محال و نابود شدن همه موانع همانا نابودى آزادى و اختيار و استقلال من است. پس آزادى همان اتصال به بعد متعال است كه ممكن است مثبت يا منفى باشد و به صورت تسليم يا انكار باشد، ولى به هر حال انكار آزادانه الوهيت براى ياسپرس ارزشمندتر از تسليم كوركورانه است زيرا:
«ملكوت نمى خواهد بشر كوركورانه تسليم شود. بلكه مى خواهد در انكار كردنش آزاد باشد و از طريق انكار، به تسليم حقيقى در برابر متعال، توفيق يابد» .(۱۱)
مولوى، اگر چه نسبت به الحاد و انكار تا اين سطح خوش بين نيست ولى نظر او راجع به اختيار و آزادى و پيامد آن يعنى مسؤوليت(۱۲) بسيار بسيار نزديك به ديدگاه ياسپرس است. او نه جبر محض را مى پذيرد(۱۳) و نه اختيار صرف را مى پسندد(۱۴) . جبر و اختيار هر دو براى مولوى اسباب توجه به مقصد تعالى است كه شهود به جبر سبب زارى است و وقوف به اختيار سبب انتخاب مسؤولانه. البته «زارى از شهود عجز بر مى خيزد» (۱۵) و آزادى موهبت و عطاى الهى است. بلكه «بيلى» است كه خواجه براى كاويدن زمين بكر وجود شخص و اكتشاف گنج اندرون به دست بنده داده است.
خواجه چون بيلى به دست بنده داد
بى زبان معلوم شد او را مراد
(۹۴۶‎/۱)
البته مولوى و ياسپرس هر دو از اين آزادى كه سرنوشت محتوم بشر است مى گذرند و گر چه انسان را محكوم به اختيار مى دانند ولى خواهان صعود به جبر ممدوح هستند. آنها فرشته آزادى را در پلكان ميانه نردبان روحانى به يارى مى خوانند ولى در نهايت سير و در رويارويى با سپهر متعال از آن گريزان هستند.
اى خداوند كريم كبريا
ده امانم زين دو شاخه اختيار
بنده آزادى طمع دارد ز حد
عاشق آزادى نخواهد تا ابد(۲۷۲۹‎/۵)
«آزادى يك وجود فى نفسه نيست، آزادى در حوزه تعالى پايان مى پذيرد. چون اراده و تصميم در آن حوزه به انتها مى رسند و در آن حوزه نه آزادى است و نه لاآزادى» . (۱۷)
نتيجه اينكه آزادى بشر همواره بين دو چنگال جبر است: جبر اوليه كه انسان را در جهان و در وضعيت تاريخى ويژه اش قرار داده و جبر ثانويه كه نتيجه فعل اختيارى انسان است چرا كه غايت اختيار تحقق و تعين شخصيت فرد است و هر تعينى با محدوديت و جبر همراه مى باشد كه اگر به «معيت با حق» بينجامد، جبر ممدوح خواهد بود:
اين معيت با حق است اين جبر نيست
اين تجلى مه است اين ابر نيست
(۱۵۰۵‎/۱)

پى نوشت ها:
۱-Paul. Edward, Encyclopedia of philosophy, Macmilan. p. co, U. S. A, 1967, p. ۲۵۳.
۲- اى بردار قصه چون پيمانه اى است
معنى اندر وى مثال دانه اى است(۳۶۲۲‎/۲)
۳- شماره ابيات به ترتيب عبارتند از (۱۶۷۰‎/۵ و ۴۵۱۴‎/۳) كه عدد سمت راست معرف شماره دفتر است و عدد سمت چپ معرف شماره بيت مى باشد. ر.ك به: مثنوى معنوى، تصحيح عبدالكريم سروش، انتشارات علمى و فرهنگى.
۴- آن مارى شيمل، شكوه شمس، ترجمه حسن لاهوتى، چاپ دوم، تهران،۱۳۷۰، ص ۴۰۳.
۵ - Karl, Jaspers, philosophy, volume, translated by E. B. Ashtoon, U. S. A. , Chicago. University. Press, ۱۹۶۹.
۶- از جمادى مردم و نامى شدم
وزنما مردم به حيوان سرزدم
پس چه ترسم كى زمردن كم شدم
حمله ديگر بميرم از بشر
تا برآرم از ملايك پر و سر
وز ملك هم بايدم جستن زجو
كل شىء هالك الا وجهه
بار ديگر از ملك قربان شوم
آنچه اندر و هم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم كانااليه راجعون(۳۹۵۳‎/۳- ۳۹۴۸)
۷- به اعتقاد ژان- وال در كتاب «انديشه هستى» .
۸ - Paul- Edward, lbid, p. ۲۵۵.
۹ - karl- Jaspers, lbid, vi, p. ۶۶
۱۰- lbid, viii, p. ۶۹.
۱۱ - lbid,p. ۷۰.
۱۲- گر نبودى اختيار اين شرم چيست
اين دريغ و خجلت و آزرم چيست(۶۲۹‎/۱)
و آن پشيمانى كه خوردى از بدى
ز اختيار خويش گشتى مهتدى(۳۰۲۵‎/۵)
۱۳- جمله عالم مقر در اختيار
امر ونهى اين بيار و آن ميار(۳۰۱۸‎/۵)
۱۴- سنگ را هرگز نگويد كس بيا
از كلوخى كس كجا جويد وفا
آدمى را كس نگويد هين بپر
يا بيا اى كور تو در من نگر(۶۹‎/۵ - ۲۹۶۸)
۱۵- گر ز جبرش آگهى زاريت كو
بينش زنجير جباريت كو(۶۳۷‎/۱)
۱۶- بديع الزمان فروزانفر، شرح مثنوى شريف، چاپ سوم، تهران، زوار،۱۳۶۲ ص ۲۶۷.
۱۷- lbid, p. ۶.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |